این داستان ترجمه فارسی داستان Scroogled است که در چهار قسمت در نشریه رادار چاپ شده. نویسنده اصلی کوری دکترو است و ترجمه با مجوز از جادی. احتمالا برای چاپ میدهمش به یک نشریه (:
گوگلگای / قسمت اول
گوگلگای / قسمت دوم
گوگلگای / قسمت سوم
گوگلگای / قسمت آخر
گوگلگای/قسمت سوم

دستان پاک؟ گوگل کثیفتری حقایق زندگی شما را میداند
گوگلپاککن فوقالعاده کار کرد. گیرگ از روی تبلیغاتی که در کنار جستجوها و ایمیلهایش دیده میشد به راحتی میتوانست بگوید که کس دیگری شده است: واقعیتها درباره خلقت، مدرک آنلاین، فردای بدون ترور، نرمافزار فیلتر پورن، پشت پرده تبلیغات همجنسگـرایان و بلیت ارزان کنسرت. این نتیجه برنامه مایا بود. حالا اطلاعات دفن شده در گوگل، نشان میداد که او یک طرفدار جناح راست است که علایقی هم نسبت به شغلهای دولتی نشان میدهد.
این از نظر گیرگ خوب بود.
در قدم بعد، روی فهرست دوستانش کلیک کرد. نیمی از آدمهای سابق دیگر در آن حضور نداشتند. صندوق نامههای ورودیاش هم خالی شده بود. پروفایل اورکات، کاملا نرمالیزه شده بود و تقویم، عکسهای خانوادگی و بوکمارکها همه خالی بودند. قبل از این هیچ درکی نداشت که چه مقدار از زندگیاش را دیجیتال کرده و در سرورهای گوگل ذخیره کرده بود: تمام هویتاش روی گوگل بود. مایا با اجرای برنامه جادوییاش او را نامریی کرده بود.
گیرگ با خوابالودگی، دگمه شیفت لپتاپ را فشار داد و نور صفحه نمایشگر را پر کرد. نگاهی به ساعت روی صفحه کرد: چهار و سیزده دقیقه صبح! خدایا چه کسی بود که این ساعت داشت در خانه را اینقدر محکم میزد؟
با صدایی گرفته که هنوز پر از خواب بود، فریاد کشید «بیا تو!» و یک روبدوشامبر به دور بدناش پیچید. از پلهها که پایین میرفت، چراغ را هم روشن کرد. جلوی در توقف کرد و از چشمی، نگاهی به بیرون انداخت. مایا زل زده بود به سوراخ چشمی.
زنجیر پشت در را باز کرد و با باز کردن لای در، مایا را به داخل راه داد. مایا چشمهای قرمزش را مالید و زمزمه کرد: «ساکات را جمع کن»
چی؟
مایا دستش را روی شانه گیرگ گذاشت و تکرار کرد:
زودباش
کجا باید برویم؟
«مکزیک. احتمالا. هنوز نمیدانم. لعنتی زود باش ساک را ببند.» و گیرگ را به سمت اتاق خواب هل داد و خودش مشغول باز کردن کشوهای لباس شد.
جواب گیرگ این بار هشیارانهتر بود: «مایا. تا وقتی نگویی چه خبر است من هیچ جا نمیآیم».
زن به او زل زد. از سر راه کشو کنارش زد و گفت: «گوگلپاککن دارد کار میکند. بعد از اینکه تو را پاک کردم، آن را غیرفعال کردم و از شرکت بیرون رفتم. اما حالا دیدم که دارد کار میکند. استفاده از آن بسیار خطرناک است و تنظیماش کرده بود که در هربار استفاده به من ایمیل بزند. حالا دیدم که دیشب برای پاک کردن سه نفر بسیار مهم استفاده شده است. آنهم شش بار. هر سه نفر کاندیدای کمیسیون اقتصادی سنا بودهاند.»
یعنی گوگلیها دارند سوابق سناتورها را پاک میکنند؟
بله! آره! بارها و بارها از این برنامه استفاده شده و به دلایلی بسیار بدتر از دلایلی که ما استفادهاش میکنیم. بررسی من نشان میدهد که اجرا با هماهنگی گروه لابیکننده گوگل بوده است. آنها دارند با استفاده از این برنامه وضعیت شرکت را بهبود میدهند.

جایی برای مخفی شدن نیست ساختمان نقشههای گوگل در کابو سن لوکاس
گیرگ احساس میکرد ضربان قلبش بالا رفته: «باید به یکی بگوییم».
فایدهای نخواهد داشت. آنها همه چیز را درباره ما میدانند. هر جستجوی ما زیر نظر آنها است. هر ایمیل و هرباری که در وبکمهای خیابان دیده شویم. آنها میدانند با چه کسانی شبکه اجتماعی داریم. میدانی که طبق آمار اگر پانزده نفر در فهرست دوستان اورکاتت باشند، به احتمال خیلی زیاد با کسی که به گروههای تروریستی پول میدهد فقط سه نفر فاصله داریم؟ ماجرای فرودگاه را که یادت نرفته؟ به سادگی مشکلاتی چندین برابر بیشتر در انتظارت خواهد بود.
گیرگ که سعی میکرد تنفسش را تنظیم کند جواب داد: «مایا. رفتن به مکزیک کمی جو گرفتگی نیست؟ از گوگل بیا بیرون. میتوانیم یک زندگی جدید شروع کنیم. اینطور نیست؟»
نه. امروز آنها به دیدنام آمدند. دو نفر پلیس سیاسی. چندین ساعت طول کشید تا بروند و کلی سوال پیچام کردند.
درباره گوگلپاککن؟
نه کاملا. بیشتر درباره دوستان و خانواده. تاریخچه جستجوهایم و زندگی خصوصیام.
یا خدا!
با اینکار میخواستند برایم پیام بفرستند. هر جستجو هر کلیک من زیر نظر است. وقت رفتن شده. باید از محدوده گوگل بیرون برویم.
ولی گوگل در مکزیک هم دفتر دارد. تو که بهتر میدانی.
به هرحال باید برویم.
جواب آخر آهسته بود و نامطمئن. مایا سگ همراهاش را نوازش کرد و گفت «والدین من در سالهای ۶۵ از آلمان شرقی به اینجا آمدند و همیشه برایم از اشتازی میگفتند. پلیس مخفی آلمان تمام اطلاعات شما را در یک پرونده جمع میکرد. حتی اگر یک جک سیاسی تعریف میکردید این پروندهتان اضافه میشد. جریان گوگل هم هیچ فرقی با آن ندارد. ببینم گیرگ! با من میآیی؟»
گیرگ هم نگاهی به سگ کرد. چند لحظه تامل کرد و گفت: «هنوز کمی پزو برایم باقی مانده. برشان دارد. مواظب خودت هم باش. قبول؟»
ظاهر مایا نشان میداد که میخواهد با یک مشت کار گیرگ را بسازد اما خودش را کنترل کرد و او را برای خداحافظی در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد: «تو باید مواظب خودت باشی».
یک هفته طول کشید تا پلیس به سراغ او هم بیاید. نصفه شب و در خانه. همانطور که انتظارش را داشت.
چند دقیقهای بیشتر از ساعت ۲ صبح نگذشته بود که دو مرد جلوی در خانهاش منتظر جواب زنگ بودند. اولی کوتاهتر بود و ساکت و آرام در انتظار ایستاده بود ولی دومی با هیجان قدم میزد، بالا و پایین میرفت و انتظار لحظه باز شدن در را میکشید. یک کت ورزشی پوشیده بود که پرچم آمریکا روی آن خودنمایی میکرد. «گیرگ لوپینسکی، ما دلایلی داریم که شما را متهم کنیم به نقض عامدانه قوانین ضد سوءاستفاده و دستکاریهای کامپیوتری». لحن جدی بود و آغاز کننده یک صحبت طولانی. «اتهام شما به طور خاص، دسترسی بدون مجوز به منظور کنترل و محو اطلاعات است. برای این جرم ممکن است است به ده سال حبس محکوم شوید و باید اضافه کنم که کل مساله در یک دادگاه علنی پیگری خواهد شد و همه خواهند توانست ببینند که حین این عمل مجرمانه شما و همکارتان تلاش کردهاید چه چیزی را مخفی کنید.»
گیرگ یک هفته بود که جوابش را در ذهناش تمرین کرده بود. سعی کرده بود آنقدر جوابش را مرور کند تا در لحظه مناسب بتواند با شجاعت جواب دهد. خوبی آن تمرینها این بود که انتظار کشیدن برای مواجهه با پلیس یا تلفن مایا را سادهتر کرده بود. مایا هیچ گاه زنگ نزد.
«میخواهم با وکیلم صحبت کنم». این تنها چیزی بود که توانست بگوید.
پلیس کوتاه قد گفت: «میتوانید این کار را بکنید ولی شاید یک گپ کوتاه، هر دوی ما را به نتیجه بهتری برساند.»
فقط یک قسمت دیگر باقی مانده است
همانطور که آن بالا هم دیده میشود، حدود یک روز به ارتقاء اوبونتوی ۷.۱۰ یا همان میمون شجاع مانده است ولی با یک راه جالب می توانیم یک روز از تاریخ جلو بیافتیم و با ترافیک فردا هم مواجه نشویم.
برای اینکار کافی است در خط فرمان تایپ کنید:
update-manager -d
همین! آن گزینه d به سیستم میگوید که به جای نسخه پایدار فعلی، کاندیدای انتشار را نصب کند و این کاندیدا چیزی نیست به جز «میمون شجاع» ما که البته بعد از فشردن Check ظاهر میشود. کافی است Update را فشار بدهم تا آخرین نسخه سیستمعامل دانلود شود. تصور کنید میشد ویندوز XP را با یک کلیک ویندوز Vista کرد و ویستا هم واقعا بهتر از XP میبود.
اضافه کنم که این نسخه نهایی نیست ولی فقط یک روز با نسخه نهایی فاصله دارد و احتمالا مشکلی نخواهیم داشت. اگر هم بسته ای مشکل داشت، یک آپدیت دیگر در فردا همه مشکلات را حل خواهد کرد. در عوض به ترافیک فردا نمی خوریم. آن هم با خطوط کندی که اینجا داریم. وقتی نصب تمام شد، خبر میدهم. شما هم اگر کاربر اوبونتو هستید، به ۷.۱۰ آپگرید کنید: همین امروز!
همین لحظه سایت موسسه بانکداری ایران به آدرس
http://www.ibi.ac.ir/index.php هک شد.
هکر در یک خط نوشته:

جدید: همین الان بنا به کامنت رسیده، هکر پیامش رو عوض کرد. البته اسمش رو هم عوض کرده. شاید یکی دیگه باشه. به هرحال الان صفحه اینه:

این داستان ترجمه فارسی داستان Scroogled است که در چهار قسمت در نشریه رادار چاپ شده. نویسنده اصلی کوری دکترو است و ترجمه با مجوز از جادی. احتمالا برای چاپ میدهمش به یک نشریه (:
گوگلگای / قسمت اول
گوگلگای / قسمت دوم
گوگلگای / قسمت سوم
گوگلگای / قسمت آخر
گوگلگای / قسمت دوم

لبخند بزنید! شما دربرابر دوربین گوگل هستید
مایا دو سال بعد از اینکه گیرگ در گوگل مشغول به کار شده بود، به آنجا آمده بود. همین دختر بود که او را متقاعد کرده بود تا بعد از بیرون آمدن از گوگل برای یک ماه به مکزیک برود. میگفت با اینکار گیرگ میتواند خودش را ریبوت کند.
همین که مایا ظاهر شد، گیرگ به طرفش رفت و انگار بعد از سالها او را دیده باشد، گیرگ را بغل کرد. گیرگ جواب درآغوش کشیدن او را داد و از او پرسید «مایا! در مورد برنامه مشترک گوگل و پلیس مرزی چیزی میدانی؟»
این سوال، مایا را در جا خشک کرد. قلاده سگ همراهش را کشید و نیم چرخی زد و با چشم به سمت زمین تنیس کنار پارک اشاره کرد. صورتش را که برگرداند گفت «نگاه نکن. بالای آن تیرچراغ برق یکی از نقاط دسترسی WiFi ما است. یک وب کم با زاویه باز هم دارد. وقتی حرف می زنی دقت کن که رویت به آن سمت نباشد».
در مقیاسی که گوگل داشت، کابل کشی شهر و اتصال یک وبکم به هر نقطه دسترسی، هزینه چندانی نداشت. بخصوص که نشان دادن تبلیغات به افراد بر اساس نقاطی از شهر که در آن تردد داشتند، بازدهی اقتصادی فوقالعاده خوبی داشت. گیرگ هم مثل بقیه به این وبکمها توجه چندانی نکرده بود. چند روزی این دوربینها موضوع داغ وبلاگها شده بودند و مردم هم از اینکه حق داشتند به تصاویر آنها نگاه کنند لذت میبردند اما در طول یکی دو ماه، کل هیجان مربوط به این جریان، فروکش کرده بود.
گیرگ زیرلب گفت: «شوخی میکنی! احمقانه است».
مایا در حال دور شدن از تیرچراغ برق گفت: «با من بیا».
سگ از اینکه گردشاش کوتاه شده بود خوشحال نبود و این نارضایتی را حینی که مایا داشت در آشپزخانه قهوه درست میکرد ابراز میکرد.
«ما با پلیس مرزی یک قرار داد داریم» و شیر را برداشت. «آنها قول دادهاند که به جستجوهای کاربران کاری نداشته باشند و در مقابل ما به آنها نشان میدهیم که به هر کاربری چه تبلیغاتی نشان میدهیم».
گیرگ احساس مریضی میکرد: «چرا؟ البته نگو که یاهو هم همین کار را میکند…»
«نه. نه. خب بعله یاهو هم همین کار را میکند ولی این بهانه ما نیست. میدانی که جمهوری خواهها از گوگل متنفرند و ما بیشتر و بیشتر داریم به حزب دموکرات نزدیک میشویم. به همین خاطر سعی کردیم با اینکار حسن نیت خود را به جمهوریخواهها نشان بدهیم. این PII نیست». منظور مایا اطلاعات منجر به شناسایی افراد یا Personally Identifying Information بود. «این فقط متاداده است. ما چندان هم کار وحشتناکی نمیکنیم».
«خب پس چرا اینقدر نگران دوربینها هستی؟»
مایا آهی کشید و سر بزرگ سگ را بقل کرد. «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد. آنها همه جا هستند. در اتاقهای جلسه و هر جای دیگر. درست مثل اینکه در سفارت شوروی باشی. مساله این است که همه به دو گروه تقسیم شدهاند: تمیزها و مشکوکها. همه ما میدانیم که چه کسانی مورد شک هستند ولی هیچ کس نمیداند چرا. من تمیزم. خوشبختانه این روزها دیگر همجنسگرایی باعث نمیشود جزو مشکوکها باشم. این روزها هیچ آدم تمیزی با یک آدم مشکوک حتی ناهار هم نمیخورد.

دیدبانی مردم یک چشم همیشه دنبال «آدمهای مورد نظر» میگردد
گیرگ شدیدا احساس خستگی میکرد «پس فکر کنم من خوش شانس بودم که زنده از فرودگاه خارج شدم. شاید اگر یک قدم اشتباه برمیداشتم «ناپدید میشدم». نه؟»
مایا زل زده بود به گیرگ. گیرگ منتظر جواب بود.
«بعله؟»
«میخواهم چیزی بگویم ولی حتی نباید تکرارش کنی. باشه؟»
«اوومممم… در یک هسته تروریستی که نیستی؟ هستی؟»
«نه بحث این نیست. جریان این است که چکهای داخل فرودگاه فقط یک دروازه امنیتی است. این مدخل اجازه میدهد تا مسوولان موارد مورد جستجو را محدود کنند. همین که از فرودگاه خارج شدی، یک «آدم مورد نظر» هستی و دیگر هیچ وقت از این فهرست خارج نمیشوی. آنها تمام وبکمها را به دنبال تو بررسی میکنند، ایمیلهایت را میخوانند و جستجوهای اینترنتیات را زیرنظر میگیرند.»
«انگار گفته بودی که دادگاه این اجازه را نخواهد داد…»
«دادگاه مطمئنا اجازه نخواهد داد که بدون دلیل تو را گوگل کنند ولی وقتی وارد سیستم شدی، میتوانند تو را گوگل کنند و بعد نتایج را به یک سیستم آماری میدهند که انحراف از معیارها را پیدا میکند و سپس این الگوهای مشکوک را دلیلی میکنند برای ادامه کار.»
گیرگ احساس تهوع داشت. «چطور شد که اینطور شد؟ گوگل جای بدی نبود. شعار موسسه این بود که «شر نباشید». اینطور نبود؟» در حقیقت همین مسایل باعث شده بود گیرگ بعد از گرفتن دکترای علوم کامپیوترش مستقیما از استانفورد به ماونتین ویو برود.
خنده تلخ مایا باعث شد هر دو چند دقیقهای ساکت بمانند.
«ماجرا از چین شروع شد». مایا بود که سکوت را شکست. «وقتی سرورها را به داخل چین بردیم، مجبور شدیم از قوانین چین تبعیت کنیم».
گیرگ آهی کشید. جریان را به خوبی میدانست: هربار که صفحهای را میدیدید که تبلیغ گوگلی در آن بود یا هربار که نقشه گوگل را سرچ میکردید یا هربار که ایمیلهای گوگل را چک میکردید (حتی اگر ایمیلی به جیمیل میفرستادید)، تمام اطلاعات شما در جایی ذخیره میشد. اخیرا یک نرمافزار بهینه ساز جستجو تمام این اطلاعات را طبقه بندی کرده بود و از این طریق انقلابی در صنعت موتورهای جستجو و تبلیغات اتفاق افتاده بود. شکی نیست که یک دولت اقتدارگرا، با این اطلاعات کارهای دیگری میکرد.
مایا ادامه داد «آنها ما را مجبور کردند پروفایلهایی برای مردم درست کنیم. وقتی میخواستند کسی را دستگیر کنند، پیش ما میآمدند و بدون شک ما دلیلی برای دستگیری او پیدا میکردیم. تقریبا هیچ کاری نیست که در اینترنت بکنید و در چین جرم نباشد».
گیرگ سری تکان و داد و پرسید «ولی چرا سرورها را در خود چین گذاشته بودند تا مجبور شوند کل قونین چین را بپذیرند؟»
«دولت چین گفته بود که در غیراینصورت گوگل را در چین فیلتر میکند. و یاهو در چین فعال بود». هر دو سرشان را
هربار که صفحهای را میدیدید که تبلیغ گوگلی در آن بود یا هربار که نقشه گوگل
را سرچ میکردید یا هربار که ایمیلهای گوگل را چک میکردید (حتی اگر ایمیلی
به جیمیل میفرستادید)، تمام اطلاعات شما در جایی ذخیره میشد.
به زیر انداختند. مدتها بود که یاهو به عنوان دشمن درجه یک شرکت شناخته میشد و کارمندان بیشتر از اینکه به فعالیتهای شرکت دقیق شوند، به رقابت با یاهو چشم دوخته بودند. «این بود که قبول کردیم. هرچند که از آن خوشمان نمیآمد».
مایا قهوه درون فنجانش را مزه مزه کرد و صدایش را آرام کرد. یکی از سگها داشت زیر صندلی گیرگ خر خر میکرد.
«دقیقا در همان دوره، چین از ما خواست تا سانسور نتایج جستجو را شروع کنیم.» مایا ادامه داد که «و گوگل قبول کرد. استدلال گوگل مسخره بود: ما کاری بدی نمیکنیم بلکه به دنبال فراهم کردن دسترسی بهتر مردم به نتایج جستجو هستیم. اگر نتایجی را به آنها نشان میدادیم که قابل دسترسی نبودند، باعث ناراحتی آنها میشدیم و این یک تجربه بد برای کاربر بود.
گیرگ با پا به سگ زد و خرخر قطع شد و پرسید «حالا چی؟». ظاهر مایا نشان میداد که ناراحت شده است.
«حالا تو یک آدم مورد نظر هستی گیرگ. گوگل میشوی. در تمام زندگی تو، یک نفر از جایی مشغول نگاه کردنات
است. هدف گوگل را که میدانی: «مرتب کردن اطلاعات جهان». همه چیز. پنج سال صبر کن و ما حتی خواهیم دانست که قبل از کشیدن سیفون چند قطعه مدفوع در توالت است. این را با برنامههای تشخیص الگوهای مشکوک ترکیب کن و …»
«و گوگل من را خواهید گـایید؟»
سر مایا به علامت تایید بالا و پایین رفت: «دقیقا!»
مایا سگ را به سمت اتاق خواب برد. گیرگ صدای جر و بحث دوست دختر مایا را شنید و چند لحظه بعد مایا به تنهایی برگشت.
«من میتوانم این مشکل را حل کنم.» زمزمه بسیار خفیف بود. مایا توضیح داد که «بعد از ماجرای چین، من و چند نفر از همکاران تصمیم گرفتیم تا ۲۰٪ زمان روزمره آی که گوگل در اختیار پروژههای شخصیمان گذاشته بود را صرف پروژهای علیه دولت چین کنیم. اسمش را گذاشتهایم گوگلپاککن. این برنامه به عمق بانکهای اطلاعاتی میرود و دادههای مربوط به فرد را نرمال میکند. جستجوهای شما، هیستوگرامهای جیمیل، الگوهای وبگردی، همه چیز را. من میتوانم تو را هم گوگلپاک کنم. این تنها راه است».
«نمیخواهم به دردسر بیافتی.»
زن سرش را عقب کشید: «همین حالا هم ترتیبم داده است. روزی نیست که این برنامه را کار نیاندازیم. کافی است فقط یک روز یک نفر به پلیس اطلاع بدهد و دیگر نمیدانم چه خواهد شد. فکر کنم همان چیزی پیش بیاید که در اخبار جنگ درباره افراد سوم شخص میشنویم.»
گیرگ به یاد فرودگاه افتاد. جستجو. پیراهنش و جای پوتین روی آن.
فقط گفت: «همین کار را بکن.»

اگر یادتان باشند، چندی قبل تولد ده سالگی گنوم را تبریک گفته بودم و نوشته بودم که از آن استفاده میکنم. حالا وضع فرق کرده.
میز کار به آن بخشی از سیستم عامل میگویند که به شکل گرافیکی ارتباط شما و لایههای پایین سیستمعامل را فراهم میکند. من تقریبا یک ماه است که با خوشحالی زایدالوصف(!) از KDE به عنوان میزکار گنو/لینوکس استفاده می کنم و بسیار بسیار راضی و خوشحالم و زیباتر از آن اینکه امروز کی دی ای یازده ساله شد.
برای خواندن تاریخچه و اطلاعات پایهای تر مربوط به کیدیای به صفحه ویکیپدیا مراجعه کنید چون چیزی که من اینجا مینویسم، الزاما بحث فنی نیست.
آن بالایی لوگوی کی دی ای است و یک اژدها نماد خوششانس ما که این روزها منتظر رسیدن ۱۱ دسامبر و دیدن نسخه چهار این میز کار فوق العاده هستیم که علاوه بر قابلیتهای زیبا و جدید، بر خلاف سیستمهای دیگه قول داده شده، سریعتر هم عمل کنه.
خب! اجازه بدهید چرخی در کی دی ای بزنیم تا ببنیم چرا اینقدر برای من دوست داشتنی است.
اول اینکه صفحه کار من این شکلی است:

زیبا و قدرتمند. منوها و میانبرها و نشانگرها رو سمت راست صفحه گذاشتهام. اون بالا منوی اصلی و زیرشون برنامههای در حال اجرا (ازجمله سبد دوست داشتنیای که هر چیزی لازمه توشه: یادداشت، لینک، فهرست کارها، برنامهها و ..) و Kopete که پیام رسان من است و ساعتی که قراره عصر زنگ بزنه تا من یک میل مهم رو بزنم. زیر اینها هم فهرست پنجرهها هستند. اون پایین سطل آشغاله (که هر چقدر پرتر بشه، لبریزتر میشه) و بالاش چهار تا مونیتور مجازی ات و بالاش ساعت و تقویم به هجری شمسی و در نهایت هم میانبر برنامههای پر استفاده من.
اما هنوز هیچ چیز اونقدرها هم عجیب نیست که من رو عاشق یک سیستم عامل بکنه. چیزی که من رو عاشق KDE کرده ساختار بسیار حرفهای اونه. به دو نمونه اشاره میکنم: KParts و شفاف بودن شبکه.
KParts
به این معنا است که KDE از بخشهای کوچیکی استفاده میکند که کارهای کوچک(؟) انجام میدهند. مثلا نرمافزاری
مثل Konqueror یک مدیرفایل است که همین که لازم شود چیزی را ادیت کنید با احضار یک KPart برایم ادیتور میشود و اگر روی عکسی کلیک کنم، نمایشگر عکس میشود و … .
در حالت عادی این ایده خوبی نیست که یک نرم افزار همه چیز باشد ولی وقتی KParts حضور داشته باشند، این ایده فوق العاده است. هر تنظیمی که من در نمایشگر عکسم بکنم، هرجایی در KDE که بخواهد به من عکس نشان بدهد، آن تنظیم را استفاده خواهد کرد. عملا من چند برنامه ریز و مهم دارم که بقیه برنامههای میزکارم از آنها تشکیل شدهاند. حالا اگر KPart مربوط به نوشتن (Kate؟) راست به چپ را پشتیبانی کند، همه نرمافزارهای KDE که از آن استفاده کردهاند هم قابلیت راست به چپ نوشتن را پیدا میکنند.
شفافیت شبکه
شاید از این به بعد بدون KParts زنده بمانم ولی بدون شافیت شبکه هرگز. این بخش از KDE با نام KIO Slave، باعث میشود برنامههای KDE من بدون هیچ مشکلی بتوانند با فایلهایی که روی شبکه هستند کار کنند (انواع و اقسام پروتکلها،از HTTP گرفته تا FTP و SMB و SSH و FISH و ..). سادهتر؟ من مدیر کلی سایت هستم. یک روز مسوول یک سایت (مثلا کیبرد آزاد!) تصمیم میگیرد تا تغییری در یکی از صفحاتش بدهد و لازم است من یک فایل را روی سرور ادیت کنم. باید چکار کنم؟ با یک برنامه FTP به سرور وصل شوم، فایل مورد نظر را دریافت کنم. آن را در یک ادیتور باز کنم و تغییر دهم و ذخیره کنم و در نهایت با استفاده از FTP آن را به سرور منتقل کنم و نتیجه را بسنجم و اگر اشتباه بود کارها از اول.
اما ما در KDE هستیم با شبکه شفافش! من فقط یک قدم دارم: فایل را در ادیتور باز کنم و تغییر دهم!

جذاب نیست؟ کار من را حداقل دو سه برابر سادهتر کرده است. وارد ادیتور میشوم و در جعبه open می نویسم: ftp://freekeyboard.net/squelettes/rubrique.html و شروع به ادیت آن میکنم و بعد از ذخیره کردم صفحه را میبینم.
شکی نیست که همه برنامههای دیگر مبتنی بر KDEهم همین قابلیت را دارند. میتوانم با word یک فایل را مستقیما روی شبکه ادیت کنم یا خروجی تصویری برنامهام را مستقیما در یک صفحه وب قرار دهم.
در نهایت این را هم اضافه کنم که KDE در حال حاضر در نسخه 3.5 است و ظاهر پیش فرض آن چندان جذاب نیست اما در عوض فوق العاده قابل شخصی سازی و تنظیم است و عملا میتوانید آن را هرطور که دوست دارید شکل بدهید. این داستان بسیار بسیار ادامه دارد ولی من قرار نیست همه چیز KDE را بگویم.
همین الان یکی دوستان خیلی خوب و کسی که باعث شد من بیام توی دنیای KDE و متعجب باشم از اینکه چرا اینهمه مدت با گنوم کار کردهام، برام اسکرینشات زیر را فرستاد:

برنامه Konqueror یا همان مدیرفایل KDE که پنجرهاش به سه قسمت شده و در قسمتهای متفاوت وب، عکس و دایرکتوری باز شدهاند.
دوست خیلی خوبی ایمیل زده و خواسته [احتمالا فهرست وار] مشکلات آی تی از نظر خودم رو بنویسم. به نظرم خیلی خوبه این رو به شکل یک پست همینجا بنویسم تا دوستان دیگه بتونن کاملش کنن تا در نهایت این دوستمون مجموعه خوبی از مشکلات آتی رو در دست داشته باشه.
به نظر منطقی است که مشکلات آی تی رو دو سه بخش کنیم:
۱. سخت افزار
۲. نرم افزار
۳. شبکه
من تخصصی در سخت افزار و نرم افزار کشور ندارم و فقط نظراتم را میگویم که ممکن است اصولا از نظر فنی هم اشتباه باشد. ولی در مورد شبکه نظرم کمی تخصصیتر است.
۱. سخت افزار
شاید مشکل اصلی من و شما سخت افزار نباشه ولی اگر بخواهیم درباره وضعیت کشور حرف بزنیم، سخت افزار فاکتور بسیار مهمی است. ضریب نفوذ کامپیوتر در کشور حدود ۵۰ است یعنی تقریبا نصف خانوارهای کشور به کامپیوتر دسترسی دارن ولی از این تعداد فقط ده درصد به اینترنت متصل هستند.
شاید اول ۵۰ به نظر رقم بالایی برسه ولی فراموش نکنید که کارت سوخت با اینترنت داده میشه، ثبت نام کنکور ارشد فقط اینترنتی است و .. و این به معنی است که عملا ۵۰ درصد کشور از همون ابتدا کنار گذاشته شده اند و بعد هم اون ۴۰ درصدی که مودم ندارند، امکان دسترسی به این «خدمات» رو بسیار به سختی خواهند داشت.
درعین حال به یک روستا بروید و ببینید چند خانواده کامپیوتر دارند؟ در یک شهرک مهاجرنشین چطور؟ در یک خانواده کارگری توی هفت تپه چطور؟ اینها مشکلات آی تی کشور است. اون مشکلاتی که من شما راحت نمی بینیم و فکر می کنیم مهمترین مشکل نبودن ADSL است (:
۲. نرم افزار
سیستم عامل ما چیست؟ ویندوز. تک و توکی که لپ تاپ داریم ویندوز رجیستر شده هم داریم اما شاید اگر تمام ایران را بگردید، صد تا آفیس مایکروسافت رجیستر شده هم پیدا نکنید. کشوری که پشتوانهاش روی دزدی نرمافزار بنا میشه، امکان رشد در زمینه آی تی رو نخواهد داشت. شاید تلخ باشه ولی واقعیته. تا وقتی قوانین کپی رایت به ما تحمیل نشدهاند، امکان رشد یا صادرات نرم افزار نداریم و وقتی هم این قوانین به ما تحمیل شدند تا چندین سال باید بودجه کشور رو بدهیم به مایکروسافت تا برای تک تک ادارهها و مدرسه ها و آدم ها لیسانس استفاده بخریم (: اگر هم آن روز به یاد مهاجرت به نرم افزارهای آزاد بیافتیم، خیلی دیر شده است و کلی طول می کشد تا مهاجرت کامل شود. به عبارت دیگر سالهایی که میشود صرف توسعه نرم افزار و آی تی در کشور کرد را مشغول سر و کله زدن با سیستم عامل هستیم.
از طرف دیگر زبان ما فارسی است و اینکار باعث میشود تمام نرمافزارهای وارداتی نیازمند بومی سازی شدید باشند (تقویم و زبان و راست به چپ و …). این مساله در دنیای بازمتن با استانداردهای مختلفی مشغول حل شدن است و برای بهتر شدن، نیازمند حمایت دولتی است. دولت باید (بخوانید وظیفه دارد) از پروژههای فارسی سازی بلند مدت اضافه کردن امکانات راست به چپ و utf-8 و کلا i18n حمایت کند تا اطمینان کسب کنیم که در آینده هم مثل امروز کار ما فقط پشت پروژههای جهانی حرکت کردن و فارسی کردن آنها نیست. شکی نیست که خروجی این پروژهها باید وسیع باشند. مثلا فارسی کردن نسخه فلان، فلان نرمافزار به هیچ دردی نمیخورد.
۳. شبکه
این روزها داشتن کامپیوتر بدون اینترنت عملا بی معنا است. ضریب نفوذ اینترنت هم بر خلاف دروغهایی که جدیدا ادعا میشود بعید است بیشتر از ده، پانزده درصد باشد. این یعنی عملا هشتاد و پنج درصد کسانی که کامپیوتر دارند از آن استفاده نمی کنند (این روزها کامپیوتر باید یک رسانه دو طرفه باشد نه یک ایستگاه بازی یا ماشین تایپ) اول باید ضریب نفوذ اینترنت در شهرستانها بالا برود.
اینترنتی که ما داریم عملا فیلترنت است. فیلترینگ باید کم شود. از نظر من باید محو شود ولی به راحتی می شود استدلال کرد که فیلتر بودن کلی سایت تخصصی و مفید، جلوی توسعه آی تی را کند میکند. از یک طرف اطلاعات مورد نیاز در دسترس نیست و از طرف دیگر فعالیت روزمره ایرانیان در اینترنت تبدیل شده به پیدا کردن راههای عبور از فیلترینگ. این وقت میتوانست در جاهای بسیار مفیدتری سرمایهگذاری شود.
اینترنت ذاتا رسانهای آزاد است و مثل نرمافزارهای آزاد، دلیل پیشرفت آن هم همین امکان آزاد حرکت است. اضافه کردن مقررات دست و پاگیر به اینترنت، کارایی آن را کم میکند و در عین حال هزینه و انرژی کشور را صرف مبارزه با تکنولوژی میکند. مجلس به جای آنکه درگیر گسترش شبکه اینترنت شود، مشغول وضع این قانون میشود که مسوولین وبسایت ها و حتی وبلاگها را هم مثل روزنامهنگاران به زندان بفرستد و هزینههای میلیاردی را برای مسدود کردن اینترنت تصویب میکند. در این وضعیت اینترنت پیشرفت نمیکند.
هزینه اینترنت در ایران بسیار بالا است. سرعت دانشگاهها بسیار پایین است و در یک کلام آنهایی هم که مثلا به اینترنت دسترسی دارند، هنگام کار دردسرهای خیلی زیادی دارند. منتظر ماندن در صف اتاق کامپیوتر خوابگاه و دانشگاه تجربه عجیبی نیست.
مشکلات شبکهای بسیار زیاد است ولی آخرین چیزی که اینجا اشاره میکنم، سرعت است. سرعت ایران چند صدهم سرعت کشورهای پیشرفته هم نیست. درست است که این روزها دیگر هیچ چیز ایران شبیه کشورهای پیشرفته نیست ولی دولت اگر بخواهد با هزینهای بسیار بسیار کم میتواند این سرعت را به حد قابل قبولی برساند اما اظهار نظرهایی مثل اینکه «سرعت ۱۲۸ کیلوبایت برای کاربران خانگی کافی است» فقط نشان دهنده این است که دولت نگران جریان آزاد اطلاعات است و وقتی شما نگران جریان آزاد اطلاعات باشید، توسعه اتفاق نمیافتد (نگاهی هم بیاندازید به نامه سرگشاده به وزیر فن آوری اطلاعات درباره «سرعت ۱۲۸ برای کاربران خانگی کافی است».
دوستان بسیار خوشحال میشم اگر در کامنتهای چیزهایی که ذهنتون میرسه رو بگید. بخصوص مسایلی که من بشهون اشاره نکردم ولی روی وضعیت IT کشور تاثیر میگذارند را.
این داستان ترجمه فارسی داستان Scroogled است که در چهار قسمت در نشریه رادار چاپ شده. نویسنده اصلی کوری دکترو است و ترجمه با مجوز از جادی. احتمالا برای چاپ میدهمش به یک نشریه (:
گوگلگای / قسمت اول
گوگلگای / قسمت دوم
گوگلگای / قسمت سوم
گوگلگای / قسمت آخر
گوگلگای/قسمت اول
گوگل ایمیلها، فیلمها، وبلاگ، جستجو و بقیه چیزهای شما را کنترل میکند… چه خواهد اگر تصمیم بگیرد زندگی شما را هم کنترل کند؟
نوشته کوری دکترو

چه خواهد اگر گول، بد شود؟ کوری دکترو بدترین حالت را تصویر میکند
«شش خط از نوشتههای محترمترین فرد با من بدهید و من در آنها بهانهای برای دار زدن او پیدا خواهم کرد» — کاردینال ریشیلیو
«ما به اندازه کافی درباره شما نمیدانیم» — مدیرعامل گول، اریک اشمیت
گیرگ ساعت ۸ عصر در فرودگاه بینالمللی سانفرانسیسکو فرود آمد ولی تا به جلوی پنجره باجه کنترل پاسپورت برسد، ساعت از نیمه شب گذشته بود. مردی با شتاب از هواپیما پیاده شده بود با بدنی برنزه، صورتی نتراشیده و شادابیای حاصل یک ماه استراحت در جزایر کابو (به همراه سه روز در هفته غواصی و بقیه هفته مخ زنی از دخترهای فرانسوی) هیچ شباهتی به کسی که یک ماه قبل با شانههای افتاده و بدنی خمیده شهر را ترک کرده بود نداشت. گیرگ حالا یک خدای ساخته شده از برنز بود و حین پیاده شدن از هواپیما، نگاه تحسین آمیز خدمه کابین درجه یک، به او دوخته شده بود.
چهارساعت بعد و در صف بررسی پاسپورت، او دوباره از خدا به انسان تبدیل شده بود. هیجاناش فرونشسته بود، عرق از سراسر بدناش جاری بود و شانه و گردناش آنقدر درد داشت که احساس میکند مثل یک راکت تنیس شده است. باتریهای آی.پادش مدتها قبل تمام شده بود و او دیگر هیچ کاری نداشت به جز گوش کردن به حرفهای زوجی که درصف جلویش بودند.
دولت ایالات متحده ۱۵ میلیارد دلار حرام کرده بود تا تک تک افرادی که به آمریکا وارد
میشوند را انگشتنگاری و تصویرنگاری کند اما حتی یک تروریست را هم نگرفته بود. به
نظر میرسید بخش دولتی نمیتواند وظیفه جستجو را به خوبی انجام دهد.
زن داشت میگفت: «از عجایب تکنولوژی مدرن» و به تابلویی اشاره میکرد که رویش نوشته بود «مهاجرت – تقویت شده با گوگل».
شوهر که کلاه لبه پهن اسپانیایی به سر داشت جواب داد: «فکر میکرد قرار است این سیستم از ماه آینده بکار بیافتد».
گوگل کردن در مرز. خدای من. گیرگ شش ماه قبل از گوگل بیرون آمده بود تا «کمی وقت برای خودش بگذارد» ولی آنقدر هم که انتظار داشت، موفق نبود. او پنج ماه اول را به تعمیر کامپیوتر دوستان، نگاه کردن تلویزیون در طول روز و پنج کیلو سنگینتر شدن گذرانده بود. این آخری را به گردن خانهنشینی میانداخت چون اگر در مجتمع گوگل بود، با داشتن امکان ورزش بیست و چهار ساعته، این اتفاق نمیافتاد.
مطمئنا باید زودتر متوجه این جریان میشد. دولت ایالات متحده ۱۵ میلیارد دلار حرام کرده بود تا تک تک افرادی که به آمریکا وارد میشوند را انگشتنگاری و تصویرنگاری کند اما حتی یک تروریست را هم نگرفته بود. به نظر میرسید بخش دولتی نمیتواند وظیفه جستجو را به خوبی انجام دهد.
مسوول مربوطه بستهها را زیر دستگاه اشعه ایکس نگاه کرد و بعد به صفحه کامپیوترش خیره شد. با انگشتهای کلفتاش چیزهایی روی صفحه کلید وارد کرد و دوباره به صفحه نمایش نگاه کرد. دیگر برایم عجیب نبود که چرا این صف لعنتی چندین ساعت بود که ادامه داشت.
گیرگ گفت «سلام، شب شما به خیر» و پاسپورت عرق کردهاش را به مسوول مربوطه داد. با اکراه آن را باز کرد و زیر اسکنر قرار داد و دوباره چیزهایی تایپ کرد. تایپ کردن بیش از حد طول کشید. کمی غذای خشک گوشه دهنش بود مشخص بود که دارد با زباناش آن را لمس میکند.
«دربار جون ۱۹۹۸ چه چیزی داری که بگویی؟»
گیرگ سرش را بالا گرفت و با تعجب پرسید «ببخشید؟»
«در ۱۷ جون ۱۹۹۸ در گروه alt.burningman پیامی فرستادهای مبتنی بر اینکه میخواهی به یک فستیوال حمله کنی و بعد گفتهای که ’واقعا قارچهای جادویی [1] ایده بدی هستند’ ؟

رد شدن از مرز مهاجرت – گوگل برای شما به ارمغان میآورد
بازجویی که در اتاق دوم بود مردی بود نسبتا مسن و آنقدر لاغر که به نظر میرسید از چوب ساخته شده است. سوالاتی که او میپرسید بسیار عمیقتر از جریان مربوط به قارچهای جادویی بودند.
«درباره علایقتان صحبت کنید. آیا اهل موشکهای مدل هستید؟»
«چی؟»
«ساخت مدل از موشکهای قابل پرتاب»
گرگ متعجب بود ولی میتوانست حدس بزند که بحث به کجا میرود. جواب داد «نه. به هیچ وجه»
مرد یادداشتی برداشت و چند کلیک کرد. «میدانید؟ این را میپرسم چون میبنیم که بسیاری از تبلیغات هدفمندی که گوگل در کنار جستجوهای شما و همچنین درون صندوق پستی تان نشان میدهد مربوط به راکت و موشکهای مدل است».
گیرگ احساس دلپیچه میکرد: «شما دارید ایمیلها و جستجوهای من را نگاه میکنید؟!» دقیقا یک ماه بود که به هیچ صفحه کلیدی حتی دست نزده بود اما میدانست چیزهایی که در نوار جستجوی گوگل وارد کرده است چیزهایی بیشتری را افشا میکند تا اعترافاتی که ممکن است برای یک دوست کرده باشد.
مرد با صدایی حق به جانب و حاکی از اعتماد به نفس جواب داد «لطفا آرام باشید قربان. من به جستجوها یا ایمیلهای شما نگاه نمیکنم. این کار مخالف قانون اساسی است. ما فقط به تبلیغاتی که در کنار جستجوها یا ایمیلهای شما نمایش داده میشوند دسترسی داریم. کتابچهای دارم که این موضوع را کاملا توضیح میدهد. وقتی کارمان تمام شد آن را به شما خواهم داد تا مطالعه بفرمایید.»
گیرگ عصبی بود و با همان حالت فریاد زد «ولی تبلیغات هیچ معنایی ندارند! من هربار که دوستم در کولتر آیوا ایمیل میگیرم، تبلیغ همراهاش پیشنهاد میکند که آهنگهای آن کولتر را بخرم!»
مرد سر تکان داد «متوجه هستم آقا و به همین دلیل است که من در اینجا نشستهام تا با شما صحبت کنم. مثلا میتوانید توضیح دهید که چرا تبلغیات مربوط به موشکهای مدل اینقدر زیاد برای شما نمایش داده میشود؟»
گیرگ به مغزش فشار آورد و بالاخره موضوع را فهمید «به دنبال خورههای قهوه بگردید. به گروهی میرسید که من در آن فعال هستم و پروژه اخیرمان هواکردن یک سایت برای فروش قهوه بود که اسم محصولاش سوخت موشک است. لابد همین هوا کردن و سوخت موشک باعث شده گوگل برایم موشک مدل تبلیغ کند.»
اوضاع بهتر شده بود. این را میشد از رفتار بازجو که مشغول بررسی صفحات گوگل بود فهمید. اما ناگهان رفتار دوباره سرد و جدی شد. بازجو به عکسهای هالووین [2] رسیده بود. اگر در گوگل به دنبال «گیرگ لوپینسکی» میگشید، این عکسها در صفحه سوم ظاهر میشدند.
گیرگ پیشدستی کرد و گفت «این یک مهمانی دوستانه با محوریت جنگ خلیج فارسی بود. در کاسترو.»
«و شما با لباس…»
«یک تروریست با کمربند انفجاری شرکت کرده بودم.» گفتن این کلمات در این وضعیت، پشتاش را میلرزاند.
جواب قاطع بود و غیرقابل سرپیچی: «آقای لوپینسکی» با من بیایید».
آزاد شدنش تا ساعت ۳ صبح طول کشید. چمدانش تنها چمدانی بود که روی نوار نقاله باقی مانده بود و مشخص بود که باز و بررسی شده و بی هیچ دقتی بسته شدهاند. گوشه لباسها از چمدان بیرون زده بودند.
وقتی به خانه رسید و چمدان را باز کرد، دید که تمام مجسمههای بدلی کلمبیاییاش شکسته شدهاند و جای یک چکمه کثیف روی پیراهن نخی مکزیکیاش باقی مانده است. لباسهایش دیگر بوی مکزیک را نمیدادند بلکه همه چیز بوی فرودگاه گرفته بود.
خوابش نمیبرد. به هیچ وجه. باید در این باره با کسی صحبت میکرد. فقط یک نفر بود. معمولا هم در این ساعت بیدار بود.
ادامه دارد…
اسکروگل احتمالا باید ترکیبی باشه از «اسکرو» و «گوگل» و من ترجمه اش کردم «گوگلگای». ایده دیگری داشتید، استقبال می کنم (: ترجمه خوب هر چیزی که باشد، گوگلگای در اصل داستانی است از یکی نویسنده های محبوب من به نام کوری دکترو که در مجله RadarOnline منتشر شده. این داستان درباره روزی است که گوگل بد میشود. در این داستان گوگل دست همکاری به اداره مهاجرت و پلیسهای مرزی آمریکا می ده تا بدون شکستن قانون با هم شهروندان رو زیر نظر بگیرند.
نکته خوب اینه که من دارم ترجمه اش می کنم (: در چهار قسمت فکر می کنم براتون بفرستم. پست بعدی قسمت اول این داستان خواهد بود.
«شش خط از نوشتههای محترمترین فرد با من بدهید و من در آنها بهانهای برای دار زدن او پیدا خواهم کرد» — کاردینال ریشیلیو
«ما به اندازه کافی درباره شما نمیدانیم» — مدیرعامل گول، اریک اشمیت
نکته دوست داشتنی دیگر این داستان این است که نویسنده اون رو به صورت آزاد و تحت لیسانس CC منتشر کرده.
گروه Batch Totem آلبوم جدید خود به نام Trunkeret & Ikonisk که حاوی ۱۹ ترک موسیقی است را به شکل کاملا فشرده روی یک فلاپی ۳.۵ اینچی ۱.۴۴ مگابایتی منتشر کرده است.
مطمئن نیستم کسی وبلاگم را بخواند که تا به حال این فلاپیها را ندیده باشد ولی خیلی تعجب میکنم اگر کسی به جز من این وبلاگ را بخواند که ویندوز ۹۵ را از روی فلاپی نصب کرده باشد (دقیقا سی عدد فلاپی).
اما چرا بعد از اینهمه سال، این گروه سراغ این ایده رفتهاند؟ جدای از شهرت که حدس اولیه من است، فرد مرکزی گروه توضیح میدهد:
ایده اصلی این است که آلبومی را روی یک حامل عملا در حال انقراض که از نظر زیبایی شناختی بسیار با موسیقی هماهنگ است، منتشر کنیم. دیدگاه پروژه این است که از فشرده سازی بسیار قوی برای شکل دادن به موسیقی استفاده کنیم و نه از روشهای محدود کنندهای که باعث کم شدن حجم آهنگها میشوند.
وی ادامه میدهد که این فشرده سازی بالا باعث شده در صورت تبدیل آهنگها از WAV به MP3، اصوات تغییر کنند و این یک جور کپیرایت رادیکال است. به عبارت دیگر در جاهایی از آهنگ «دامنه» و تعداد کم بیت استفاده شده، باعث شده بر اساس تئوری نیکوئست، ghost frequencies ایجاد شود. به همین دلیل گروه پیشنهاد میکند که برای گوش کردن به این آهنگها از کامپیوتری دارای subwoofer استفاده کنید.
امکان خرید آنلاین این آلبوم وجود دارد و یک ترک نمونه آن را هم میتوانید از اینجا دریافت و گوش کنید (فقط ۴۲ کیلوبایت).
این پست را تقدیم می کنم به دوست عالی و آودیوفیلام hifi.ir یا همان صدا و سیستمهای صوتی به این امید که اشکالات ترجمه یک متن تخصصی را یا ببخشد یا تذکر دهد که اصلاحشان کنم (:
لینک خبر
همین الان به ویکیپدیای فارسی اضافه کردم که اسپم چیه:
شما هم با یک کلیک
میتوانید در ناامید کردن
اسپمرها سهیم شوید
اسپم به معنای پیامی الکترونیکی است که بدون درخواست گیرنده و برای افراد بیشمار فرستاده میشود. یکی از مشهورترین انواع اسپم هرزنامه است اما اسپم میتواند شامل اسپم در پیامرسانها، اسپم در گروههای خبری یوزنت، اسپم در بخش نظرات وبلاگها و صفحات ویکی و فرومهای خبری و غیره هم بشود.
از نظر فنی، ارسال اسپم تقریبا بدون هزینه است و این مساله باعث شده شرکتهای بازاریابی، به سمت آن حرکت کنند. از آنجایی که ارسال اسپم مشکل فنی چندانی ندارد، بیشتر و بیشتر شاهد افرادی هستیم که به سراغ فرستادن اسپم میروند و به همین دلیل کشورها در حال تصویب قوانینی برای مبارزه با این امر هستند.
کسانی که اسپم میفرستند را اصطلاحا اسپمر مینامند.
همه ما این اسپمهای لعنتی رو دیدهام. یکی مجلهاش رو میفرسته. یکی بدون اینکه من خواسته باشم مطالب جدید وبلاگش رو میفرسته، یکی گروه خبری درست کرده و بدون درخواست من برام عکس بچه و عروس و گربه و انواع چیزهای خزن (چیز خز خفن) میفرسته و .. سرویس دهندههای ایمیل (مثل گوگل و یاهو و ..) با یکسری الگوریتم جالب، این اسپمها رو تشخیص میدهند و اتوماتیک به شاخه Bulk میفرستن ولی به هرحال گاهی این ایمیلهای ناخواسته از فیلترهای اسپم رد میشوند و به دست ما میرسند؛ بخصوص فارسیها.
بهترین روش برای مبارزه با اینها، چغلی(؟) مثبت است. کافیه مواردی که بدون درخواست شما و برای افراد زیاد فرستاده میشوند رو تیک بزنید و دگمه Report Spam رو فشار بدهید:

با اینکار گوگل از این به بعد ایمیلهای این گروه رو برای من اسپم تشخیص میده. جالبه که اگر چندین نفر دیگه هم اسپم بودن این ایمیل رو به گوگل اطلاع بدهند گوگل کم کم کل ایمیلهای این آدم رو اسپم تشخیص میده و همه از دستش راحت می شن (:
پ.ن. من هیچ وقت عضو eternal king یا هیچ گروه مشابه دیگهای نشدهام (: هیچ وقت هم از هیچ کسی نخواستم که هر وقت آپ شد، بهم اطلاع بده (:
پ.ن. یک تحقیق ساده میتونه نشون بده که درصد بالایی از اسپمها با اسمهای دخترونه ارسال میشن. احتمالا برای اینکه احتمال خونده شدنشون بالا بره (: