مقاله این هفته برای اعتماد
تری پراچت، داستاننویس انگلیسی و متولد ۱۹۴۸ است. شهرت او به خاطر مجموعه کتابهای طنزی است که در ژانر فانتزی نوشته. شاید به خاطر ناآشنایی مترجمان ما با این ژانر، این نویسنده در ایران چندان شناخته شده نباشد اما ارزش کار او در کشورش آنقدر زیاد است که از سوی دولت انگلیس، به دریافت نشان شوالیه و لقب سر مفتخر شده است. پراچت، پرفروشترین نویسنده دهه ۱۹۹۰ انگلستان است و بیش از ۵۵ میلیون نسخه از کتابهایش به بیش از ۳۶ زبان به فروش رفتهاند.
اما این ستون یک ستون ادبی نیست. پراچت به آلزایمر مبتلا شده و در طول سالهای آینده قدم به قدم خاطرات، حافظه و شخصیتش را از دست خواهد داد. خوشبختانه بیماری او بسیار سریع تشخیص داده شده و او هنوز در وضعیت روانی کاملا مطلوبی است و در تلاش برای استفاده بهینه از آخرین فرصتها. او در کنار اهدای بخش عظیمی از ثروتش به موسسات تحقیقاتی آلزایمر، کمپینی را نیز به راه انداخته است تا از بین طرفدارانش نیم میلیون پوند سرمایه برای تحقیق در این مورد جمع کند. پراچت همچنین با انتشار سرمقالهای در روزنامه دیلیمیل خواستار قانونی شدن خودکشی بدون درد توسط بیماران لاعلاج به کمک پزشک شده است. در حال حاضر کمک به بیماران لاعلاج برای خودکشی در انگلستان غیرقانونی است و افراد فامیل حدود صد نفری که سالانه برای انجام مرگ خودخواسته به کمک پزشک به سوییس میروند، توسط پلیس مورد تعقیب و بازجویی قرار میگیرند.
پراشت در سرمقاله خود نوشته:
«اطمینان دارم که در طول عمرم، راه حلی برای آلزایمر پیدا نخواهد شد و میدانم که مراحل آخر این بیماری بسیار ناخوشایند است. این ترسناکترین بیماری برای افراد بالاتر از ۶۵ سال است.
طبیعتا نگاهم را به آینده میدوزم. میدانم که عبارتی تحت عنوان «قتل شفقتآمیز» وجود دارد ولی برایم عجیب است که قانونی برای آن وجود ندارد. حتی در شرایطی که عقل سلیم جامعه آن را درک میکند.
ما از کنار کسی که یک هیولا به او حمله کرده است به راحتی نمیگذریم. حتی اگر نتوانیم هیولا را از سرش دفع کنیم، ترجیح میدهیم شیوهای سریع و بدون رنج برای مرگ آن فرد پیدا کنیم تا رنج زنده زنده خورده شدن توسط هیولا را تحمل نکند.
من از زندگیام لذت میبرم و دوست دارم تا مدتی دیگر هم همینطور باشد. اما قصد دارم قبل از اینکه به آخر رنج آور آن برسم، در یک صندلی در باغم بمیرم. در حالی که روی صندلی راحتی نشستهام، گیلاسی از نوشیدنی مورد علاقهام را در دست بگیرم و با آیپاد به موسیقی توماس تالیس گوش بدهم – این موسیقی را انتخاب کردهام چون این موسیقی حتی یک خداناباور را هم کمی به بهشت نزدیکتر میکند.
اگر از مطلب خوشتون اومد، فشردنچه کسی میتواند بگوید این بد است؟ چه چیزی در این میان شر است؟»







واقعا مطلب حالبی بود.
موفق باشید
در هر شرایطی مرگ در دستان و در کنار ماست و ما بایدبرای آن تصمیم بگیریم
و شاید ندانیم که چه زمان می آید ولی لااقل نوع آمدنش را خودمان تعیین کنیم تا دست
کم از مسخرگی وجودمان اندکی کاسته شود
سلام جادی،
جالب بود، و تلخ.
هرچند فاصله بیماری تا رفتن پدرم کوتاه بود، اما به قدرت می توانم بگویم که درد دیدن پدرم در آن شرایط، کمتر از درد از دست دادنش نبود.همان یکی دو ماه را می گویم که پدر باهوش و نکته سنجم دیگر حتی قادر به خواندن و نوشتن نامش هم نبود و دیگر به کارتون مورد علاقه اش – تام و جری – نمی خندید، چون دیگر شوخی هایش را نمی فهمید.
البته این را هم دوست دارم اضافه کنم، که با این همه درد خودش و درد ما، و با اینکه همه می دانستیم قرار است چه اتفاقی بیافتد، تا آخرین لحظه امید داشتیم. لذا اگر حتی بطور قانونی پدرم می توانست انتخاب کند، و مثلاً نظر من هم پرسیده می شد، من شخصاً چنین اجازه ای را نمی دادم.
مرگ، پدیده عجیبی است.
من با این مقاله موافقم و حمایت هم میکنم. کلا زندگی دیگران چه ربطی به دیگران دیگر از جمله دولت داره؟
عالی بود.