بارها و بارها شده که لازم بوده این حکایت رو برای آدمها بفرستم ولی متاسفانه لینک خوبی ازش نداشتم… حالا تصمیم گرفتم شخصا یک پست براش درست کنم تا چه خودم چه هر کس دیگه که خواست، بتونه لینکش رو برای اونی که باید به جای سوال پرسیدن و حرف زدن و نظر دادن کارش رو بکنه ولی نمیکنه، بفرسته. متاسفانه نمیدونم حکایت از کجاست. خوشحال میشم اگر کسی بدونه و بنویسه.
پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی كند. استاد گفت: «دم آهنگری را بدم!» شاگرد مدتی استاده، دم را دمید، خسته شد. گفت: «استاد اجازه میدهی بنشینم و بدمم؟» استاد گفت: «بنشین.»
باز مدتی دمید و خسته شد، گفت: «استاد! اجازه میدهی دراز بكشم و بدمم؟» گفت: «دراز بكش و بدم».
بعد از مدتی باز خسته شد. گفت: «استاد اجازه میدهی بخوابم و بدمم؟»
استاد گفت: «تو بدم، بمیر و بدم»
این پست را گوش کنید:
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
اگر از مطلب خوشتون اومد، فشردن






حکایت باحالی بود. راستی آهنگ پس زمینه چی بود از کی بود؟ خیلی آرامش بخش بود ساید بتونم تو جاهایی از رادیو استفاده کنم!
[...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, hot_blog. hot_blog said: کیبردآزاد: تو بدم، بمیر و بدم http://bit.ly/dukOhw [...]
راستش نمی دونم آهنگ مال کیه وگرنه حتما می نوشتم. در آلبومی از شهریار قنبری بود که کپی پیست کردم اینطرف. با عرض شرمندگی (:
خود حکایت خیلی خوب بود، ولی ایدهی صدا عالی بود!
حکایت جالبی بود (بعضی وقتا داریم این بساط رو :دی)
قسمت صوتیش باحال بود , اولش غیر ملموس بود و یکم ترسناک مثله لینوکس ! , بعد گفتم بذار امتحانش کنم…. بعد دیدم ارتباط جدید خوبیه