بایگانی ماهیانه: دسامبر 2010

زندگی به مثابه بازی: خودروی سبز لیف نیسان

یک دیدگاه هست که می‌گه توی دنیا همه چیز در حال تبدیل شدن به یک بازی و رقابته. این موضوع جنبه‌های خوب و بد داره که می‌شه در موردشون خوند اما چیزی که عجیب می‌شه وقتی است که شروع می‌کنیم به دیدن این موضوع در اطرافمون. شاید اولین بارهایی که اینجور چیزها رو می‌بینیم، با خوشحالی بهش نگاه می‌کنیم ولی راستش رو بخواین من هربار که چنین چیزی می‌بینم بیشتر و بیشتر حس گیجی در مورد موضوع توم ایجاد می‌شه. در واقع گیج می‌شم از اینکه آیا تبدیل شدن همه چیز به یک بازی بزرگ، زیاد کردن لذت زندگی و تشویق انسان‌ها به انجام کارهای خوب است یا به مسخره گرفتن هر چیز آلترناتیو و رقابتی کردن یکسری مفهوم اساسا کم معنی در بین انسان‌ها و گرفتن لذت واقعی ازشون با تزریق القاب و جوایز بدون ارزش واقعی.

به هرحال… یکی از جدیدترین این ابتکارها که زندگی رو با زندگی پیوند زدن، خودروی لیف نیسان است. این ماشین سال ۲۰۱۰، یک ماشین سبز است که از نیروی برق استفاده میکنه و ظاهرا اولین ماشینی هم هست که در مقیاس بالا توسط یک تولید کننده مشهور خودرو ساخته شده. این خودرو که به خاطر کاملا برقی بودن اصولا اگزوز و گازهای آلاینده نداره، از حالا خودروی سال ۲۰۱۱ اروپا شناخته شده.

اما بحث من سر بازی بود و لیف یک بازی لحظه به لحظه است. ظاهرا خودوری سبز لیف نیسان یک سیستم جذاب برای گیک‌ها داره. این سیستم که CARWINGS اسم گذاری شده اطلاعات جالبی رو از ماشین جمع می‌کنه و در صورت درخواست اونها رو روی نمایشگر هفت اینچی خودرو نشونشون می‌ده. این اطلاعات شامل مسیر طی شده هستند و میزان انرژی مصرف شده برای هر مایل یا کیلومتر.

بازی از وقتی شروع می‌شه که شما شروع می‌کنید به مقایسه شدن با بقیه راننده‌های لیف. کسی که لیف خریده احتمالا یک آدم سبز است و حداقل از نمودار بالا که به نظر می‌یاد افراد می‌تونن با بهینه کردن مصرف به جام پلاتینی لیف برسن. در عین حال شما این امکان رو دارین که خودتون رو توی نمودارهای مختلف با دارندگان دیگه لیف توی محل خودتون، شهر خودتون، قاره خودتون یا کل جهان مقایسه کنین و ببینین از نظر مصرف انرژی کجا ایستادین. مشخصه که در هر منطقه، شهر، کشور یا کل جهان ممکنه شما قهرمان باشین یا نباشین. البته هنوز مشخص نیست که نیسان برای برنده‌های محلی یا جهانی این بازی سبز گره خورده با زندگی جایزه‌ای هم خواهد فرستاد یا نه ولی واقعا اگر بفرسته من اصلا تعجب نمی‌کنم چون هر روز دارم می‌بینم که زندگی اطرافم بیشتر و بیشتر داره تبدیل به یک بازی بزرگه می‌شه.

میزهای کار سال ۲۰۱۰

چاپ شده در عصر ارتباط

به آخر سال میلادی که نزدیک می‌شویم، مجلات و سایت‌های خارجی به سراغ معرفی «بهترین توزیع‌های سال ۲۰۱۰»، «خبرسازترین‌های ۲۰۱۰» و غیره و غیره می‌روند. بگذارید به این بهانه نگاهی بیندازیم به میزکارها و تغییر و تحول آن‌ها.

دوازده ماه گذشته، از نظر میزهای کار سال جالبی بود. شاید فکر کنید مهمترین چیزی که باید از آن حرف بزنیم کی دی ای باشد و فراز و نشیب‌های نسخه جدیدش یا با یک درجه ارفاق، گنوم و بحث‌های مربوط به نسخه سه و گنوم شل و این روزها یونیتی. اما راستش را بخواهید برای من بامزه ترین جریان مربوط به میزکار در طول سال ۲۰۱۰ – با یکی دو ماه اینطرف و آنطرف – جریای زوبونتوی ۹.۱۰ بود. همانطور که می‌دانید زوبونتو نسخه‌ای از اوبونتو است که به جای گنوم از ایکس اف سی ای به عنوان میزکار استفاده می‌کند. این میزکار نوشته شده تا با وجود ظاهر زیبا، از منابع سیستم استفاده کمتری کند و در نتیجه برای کامپیوترهای رده پایین یا کسانی که نمی‌خواهند حافظه و سی پی یو را صرف چشم‌نوازی‌های میزکار کنند، مناسب است. اما بامزه‌ترین اتفاق امسال این بود که بنا به بررسی‌های نشریه لینوکس، نسخه ۹.۱۰ زوبونتو در یک نصب تمیز حافظه بیشتری از اوبونتوی مبتنی بر گنوم استفاده می‌کرد – حداقل در نسخه بتا.

اما برگردیم به دو غول میزهای کار: کی دی ای و گنوم. کی دی ای که به قول خودمان شهره آفاق است. با پشت سر گذاشتن نسخه ۳.۵ و حرکت به سمت چهار و بعد قدم به قدم پیش رفتن تا رسیدن به ورژن ۴.۵، هنوز هم که هنوز است با روزهای اوج فاصله دارد و تقریبا فقط طرفداران قدیمی به امید روزهای روشن آینده در حال استفاده از آن است. درست است که نسخه‌های آخر بسیار پایدارتر شده‌اند اما مشخص است که هنوز تغییرات زیادی لازم است تا کی دی ای، بشود همان میز کار قرص و محکم سابق.

گنوم اما از برادر بزرگترش درس گرفته و دائما انتشار نسخه ۳ را عقب می‌اندازد، آنقدر عقب که پوسته‌های ساده‌تری مثل گنوم شل یا یونیتی مجبور می‌شوند پا پیش بگذارند و جوابگوی هیجان‌های طرفدارانش شوند. هنوز کسی از تغییرات رادیکال گنوم ۳ حرفی نمی‌زند و نظر من را بخواهید، حتی اگر در سال ۲۰۱۱ هم هیچ توزیع بزرگی از آن استفاده نکند نباید متعجب شویم.

مطلب را با صحبت از ایکس اف سی ای و ایده میزکارهای سبک شروع کردم و گفتم که ایکس اف سی ای در این ایده موفق عمل نکرده. اما نگران نباشید. امسال واقعا سال موفقیت میزکارهای سبک بود. نسخه پایدار آوسام در ماه اکتبر عرضه شد که شاید با مفهوم عمومی ما از میزکار فرق داشته باشد اما ال ایکس دی ای هم که تقریبا دوازده ماه بیشتر از عرضه نسخه نهایی اش نمی‌گذرد با سوار شدن روی اوپن باکس یک محیط کار بسیار قابل تنظیم و به معنی واقعی سبک به وجود می‌آورد. راستش را بخواهید من مدت‌های مدید است که از این محیط خارج نشده‌ام. شاید شخصی و تنظیم کردن و اولیه و یادگیری شیوه کار با این محیط در یکی دو روز اول کمی سخت ساخت باشد اما قول می‌دهم اگر سراغش بروید و به آن عادت کنید، حداقل برای مدتی با خودتان خواهید گفت که واقعا برای چه ممکن است کسی در خارج از چنین محیطی کار و قدرت کامپیوتر را به با جای کار واقعی، صرف افکت‌های تصویری حوصله سر بر کند.

چند خاطره از دکتر عبداللهی

بعضی خارجی‌ها یک رسم جذاب توی مراسم ختم دارن، هر کس می یاد از فرد فوت شده خاطراتی می‌گه… به نظرم خیلی بهتر از رسم ما است که با صدای نکره سعی می کنیم مردم رو بگریونیم (: حالا این شما و این خاطرات من از دکتر محمد عبداللهی استاد جامعه شناسی.

  • یکبار سر کلاس گفت همونطور که «دکتر ریتزر می‌گن». ما چون همیشه به ریتزر گفته بودیم ریتزر خنده‌مون گرفت که دکتر عبداللهی بهش می‌گه دکتر ریتزر (: اونم خندید و بهمون توضیح داد که این لقب‌ها توی ایران مهم شدن و مثلا به من بگین عبداللهی انگار بهم توهین کردین اما گفتن ریتزر براتون آسونه در حالی که من که دکتر شدم، با خوندن کتاب‌های همین ریتزر بوده.
  • من قول داده بودم برم باهاش در مورد پروژه‌ام حرف بزنم. اصرار داشت که پروژه رو تموم کنم و فوق رو بگیرم. من پیچوندم. بعدش که منو یکبار توی راهرو دید گفت «آقای میرمیرانی اصطلاحی هست که می گه النساء اذا وعد وفا! وقتی قول می دین بیایم پیشم، خب بیاین دیگه!»
    سبک درس دادنش این بود که یک فلش از سمت چپ تخته می‌کشید که ترکیب و تحول چیزها رو نشون می‌داد و تا منتهی علیه سمت راست تخته می‌رفت. کلا همه چیز رو اینجوری درس می‌داد. ما هم همین تیپ فلش‌ها رو توی برگه‌های امتحان تحویلش می‌دادیم و کیف می‌کرد (:
  • خوشگل می‌خندید. در حد خفه شدن از کم بودن هوا! وقتی کیف می کرد.
  • نظریات جامعه شناسی یک که درس می‌داد، ماکس وبر رو می‌گفت که معتقد بود به ذهنیت‌ها و کارل مارکس رو که معتقد بود به عوامل مادی. آخرش هم می‌گفت «مارکس وبر» معقولترینه.
  • دوست داشت دست من و سینا رو توی جامعه شناسی بند کنه. بهمون کار می داد، طراحی سایت می‌داد، جلسه دعوتمون می کرد و … خوشحالم که سینا واقعا رفته سمت جامعه شناسی.
  • اسم عبداللهی با ab شروع می شه و در نتیجه نفر اول فهرست توی کانتکت های مویابل من بوده و هست. گاهی که موبایل رو یادم می رفت لاک کنم خود به خود از توی جیبم به عبداللهی زنگ می زد. اونم درست در دورانی که سعی می کردم ازش فرار کنم تا مجبورم نکنه روی پروژه ام کار کنم

درگذشت محمد عبداللهی

دوستانی که من رو می‌شناسن می‌دونن که مردن آدم‌ها برای خیلی دراماتیک نیست. مردن یک چیز عادی است که در زندگی هر کسی پیش می‌یاد. نوشتن از آدم‌هایی که مرده‌اند یک جور رسم اجتماعی است. این رو دکتر عبداللهی یادمون داد. استاد جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی. یکی از آدم‌هایی که به خاطرش من از جامعه شناسی خوندن راضی هستم. من برای تفنن و دیدن اینکه چه خبره رفتم جامعه شناسی خوندم و وقتی دیدم چه خبره، هیچ نیازی احساس نمی‌کردم که تمومش کنم حتما. دنبال پایان نامه‌ام هم نرفتم. نه دنبال تحقیقش نه دنبال نوشتنش نه دنبال دفاع. دکتر عبداللهی اما دوست داشت من دفاع کنم و توی جامعه شناسی بمونم. اینقدر بهم زنگ زد و اینقدر توی جلسات ازم دفاع کرد تا بالاخره واقعا نوشتن و دفاع کردم و نمره‌ام رو گرفتم.

کسانی هم که منو می‌شناسن می‌دونن که فوق العاده آرومم و تا حد زیادی خوش خنده. خیلی خیلی کم پیش اومده عصبانی بشم (در حد چند سال یکبار) و نگاه بسیار راحت و مثبتی هم به دنیا دارم. می‌دونین چرا؟ همیشه گفتم که به خاطر جامعه شناسی و به خاطر دکتر عبداللهی و دیدگاه‌هاش و بحث‌هاش در مورد نظریه‌ها و تنوع دنیا و البته تاکید بر انجام کار درست و قبول نکردن این دید که هر چی هست حتما خوبه و در یاد داشتن نیاز به تغییر به سمت دنیایی بهتر.

این مرد، به خیلی ها یاد داد که نظریه‌های جامعه‌شناسی یک بحث عمیق است و چیزی بیشتر از حفظ کردن یکسری جمله. دکتر عبداللهی شاید یکی از دو سه نفری بود که توی امتحاناتش می‌دونستم جواب درست و غلط وجود نداره و فقط می‌خواد قدرت تحلیل و درک ما رو ببینه. دکتر عبداللهی عاشق نظریات تلفیقی بود. از چپ‌های جدید حرف می‌زد و می‌گفت که اینها از هوا نیومدن و همه از توی دل مارکس گذشتن تا چپ جدید بشن. یادمه وقتی پرسید وقتی ازمون خواست حمله آمریکا به عراق رو تحلیل کنیم، جواب «مصرف مازاد تولید سرمایه‌داری» جوابی بود که از شرق تا غرب صورتش رو پر از امید و خنده کرد (: البته اینم یادمه که جواب اکثر سوال‌هاش «مارکس وبر» یا «دورکیم» بود و با وجودی که از من خواست توی نظریات جامعه شناسی مدرن، سمیناری درباره نظریات لنین بدم (که اصولا جزو مباحث درسی نبود ولی احتمالا می‌خواست من نظریاتش رو بخونم و انتقادهای علیه‌اش رو هم کامل تشریح کنم) توی تز فوق لیسانس هم اصرار عجیبی داشت که در مورد عقلانیت کار کنم و برای ترغیبم می‌گفت که «عقلانیت محور کارهای مارکس است» (:

به هرحال… این روزها رشته جامعه شناسی در حال تعطیل شدن است و اتفاقا بد هم نیست دکتر عبداللهی نباشه و اواسط کار رو نبینه (: عبداللهی یکی از به دردبخورترین آدم‌های شرایط حاضر بود. یک طرفدار اصلاح که در عین علاقه به چپ‌ها با خنده برامون از زمانی حرف می‌زد که توی دانشگاه میشیگان با لباس سربازی و پرچم سرخ داس و چکش توی کلاس می‌نشستن و به اورکت‌های حاضر در کلاس اشاره می‌کرد… عبداللهی استاد بود. دورکیم – که فکر کنم اسم دکتر محمد عبدللهی برای دانشجوهاش با اون گره خورده – می‌گه

انسان اگر در مقابل غم کاملا مقاوم باشد دوام نمی‌آورد. بعضی از غم‌ها را فقط با درآغوش کشیدن می‌توان تحمل کرد. لذتی که ذاتا در اینکار هست، لذتی مالیخوییایی است. اما مالیخولیا وقتی ناسالم است که جای زیادی در زندگی اشغال کند. البته خارج کردن کامل غم از زندگی هم خودش به نوعی مالیخولیا تبدیل خواهد شد

نوشته‌های دیگران: مطلب کوتاه و بسیار رسای مشق شب، پنجره، احمدنیا و نوشته ناصر فکوهی و خاطرات خودم از دکتر عبداللهی و کلاس هاش

افتخار، کار مفید کردن است

وقتی بچه بودم، دنیا این شکلی بود. نه اینکه دقیقا این شکلی باشه ها، نه. دنیای توی کامپیوترها این شکلی بود. کامپیوترها هشت بیت بیشتر نداشتن و کمودور ۶۴ من که دومین کامپیوترم بود که بازی‌ها رو از روی نوار کاست لود می‌کرد، بازی‌هاش چیزی در حد این عکس بود. یک دوچرخه که در مسیری جلو می رفت وش ما باید در لحظات مناسب با فشار دادن دگمه قرمز جوی استیک، روزنامه‌ها رو به خونه‌ها پرتاب می کردین. اما آیا اینکه من اینو بازی کردم و احتمالا بیشتر از نود شما بازی نکردینش، افتخاره؟

راستش چند وقت پیش توی یک فروم دیدم که یکی برای بقیه استدلال می‌کنه که خدای کامپیوتر است چون از بچگی با کامپیوتر بزرگ شده. می‌گفت که چون وقتی هشت نه سالش بوده با یک ۲۸۶ کار می‌کرده، الان هم بهتر از هر کس دیگه‌ای از کامپیوتر سر در می یاره. خواستم همونجا بگم این حرف‌ها مسخره است ولی حوصله نکردم تو فرومی که توش فعال نیستم شروع کنم جر و بحث با یکی. اما اینجا می‌گم که حداقل گفته باشم و خواننده‌هاش هم بیشتر باشن.

نظرسنجی‌های کیبرد آزاد نشون می‌ده که بیشترین خواننده‌هاش حرفه‌ای‌ها هستند یا حداقل کسانی که خودشون رو توی کامپیوتر حرفه‌ای می‌دونن. این عالیه و امیدوارم همه مون هم بدونیم که از قدیم با کامپیوتر کار کردن افتخار نیست. من زیاد از قدیم‌ها حرف می‌زنم… از اولین کامپیوترهام. از مونیتورهای تک رنگ و بعد هرکولس‌های ۱۶ رنگ. اینها برام خاطره هستن و به نظرم بخشی جذاب از تاریخچه کامپیوتر و بخصوص در شرایط کشور ما، نکاتی جذاب از تاریخ اجتماعی معاصرمون. اما اینها افتخار نیستن. اگر یک نفر از بچگی با کامپیوتر کار کرده معنی‌اش اینه که خانواده‌اش پولدارتر بودن یا تکنولوژی براشون مهمتر بوده. مثلا در مورد من چون شوهرخاله‌ام کامپیوتر دوست داشت برای بچه‌هاش خرید و چون پسرخاله‌هام کامپیوتر داشتن برای من هم خریدن. به همین سادگی. خب این حداقل برای شخص من هیچ افتخاری نیست.

نکته دیگه اینه که من شروع کنم پز دادن نسبت به اینکه اول با اسپکتروم کار کردم، بعد با کمودور، بعد با آمیگا، بعد با ۲۸۶، بعد با ۳۸۶ و بعد با پنتیوم. از این چی برداشت می‌کنین؟ مستقل از توان مالی خانواده، تنها چیزی که از این حرف برداشت می‌شه، سن بالای سی سال است و پیر بودن هم شاید در خیلی از جوامع احترام داشته باشه ولی در دنیای کامپیوتر افتخار نیست.

پس دفعه بعد، اگر خواستین به هم دیگه پز بدین (که کلا توصیه نمی‌شه)، لطفا به جای گفتن اینکه از چند سالگی کامپیوتر داشتین و اینکه با چه کامپیوترهایی شروع کردین، از این بگین که هر کدوم از ابزارهاتون رو چقدر عمیق یاد گرفتین و چقدر برای جامعه تون مفید بودین. اگر هم کسی سعی کرد بهتون بگه از شما بهتره چون از فلان سالگی کامپیوتر داشته یا اولین کامپیوترش فلان بوده، بفرستینش به همین لینک. ممنون.

بازی یلدایی: شادنویسی

راستش اول که دعوت صادق جم به شادنویسی رو دیدم، فکر کردم ربط داره به شادخواری؛ شراب خوردن با بهترین دوستان که البته احتمالا برای خیلی ها، با شب یلدا هم ارتباط تنگاتنگ داره.

اما بازی یلدایی قشنگتر بود

ایده این است که در شب یلدا، هر کس که وبلاگ دارد، مطلبی شاد بنویسد. این مطلب می‌تواند هر چیزی مثل یک خاطره شاد، یک حکایت شاد، یک لطیفه شاد، یک آرزوی شاد، یک تصویر شاد، یک فید فرفری شاد و هر چیز شاد دیگری باشد!

هاها… خب من بخوام به لحظات شاد زندگی ام فکر کنم، دوستانم در مرکزش هستن. چه کنارم باشن چه کنارم نباشن. چه بهشون دسترسی داشته باشن چه بهشون دسترسی نداشته باشم. من بهترین لحظات زندگی ام لحظاتی است که در باز می شه و بهترین دوستم از در می یاد تو. وقتی منتظرم، وقتی می شینم و حرف می‌زنم، وقتی شعر می خونم، وقتی می خندم و وقتی بحث ‌های شیرین می کنم و وقتی لحظاتی دارم که فکر می کنم توی همه زندگی‌ام ارزشمندترینشون بودن و هستن.

من کلا آدم شادی هستم. شادی رو دوست دارم و شاید یکی از اهداف زندگی ام است. شادی راحت. شادی شاد. شادی عمیق. شادی منتج از دیدگاه راحت به دنیا. نمی دونم. شادنویسی برای من راحته. تقریبا هر روزم. شاید مدتی باشه کم شده ولی به هرحال توی زندگی ام شادترین چیزها رو دارم و می دونم که باید خودم رو یکی از خوشبخت ترین آدم ها بدونم برای همه این منابع شادی… نمی دونم… شاید مطلبم بی سر و ته شد ولی خلاصه اش اینه که شادم.