بایگانی ماهیانه: دسامبر 2010

زندگی به مثابه بازی: خودروی سبز لیف نیسان

یک دیدگاه هست که می‌گه توی دنیا همه چیز در حال تبدیل شدن به یک بازی و رقابته. این موضوع جنبه‌های خوب و بد داره که می‌شه در موردشون خوند اما چیزی که عجیب می‌شه وقتی است که شروع می‌کنیم به دیدن این موضوع در اطرافمون. شاید اولین بارهایی که اینجور چیزها رو می‌بینیم، با خوشحالی بهش نگاه می‌کنیم ولی راستش رو بخواین من هربار که چنین چیزی می‌بینم بیشتر و بیشتر حس گیجی در مورد موضوع توم ایجاد می‌شه. در واقع گیج می‌شم از اینکه آیا تبدیل شدن همه چیز به یک بازی بزرگ، زیاد کردن لذت زندگی و تشویق انسان‌ها به انجام کارهای خوب است یا به مسخره گرفتن هر چیز آلترناتیو و رقابتی کردن یکسری مفهوم اساسا کم معنی در بین انسان‌ها و گرفتن لذت واقعی ازشون با تزریق القاب و جوایز بدون ارزش واقعی.

به هرحال… یکی از جدیدترین این ابتکارها که زندگی رو با زندگی پیوند زدن، خودروی لیف نیسان است. این ماشین سال ۲۰۱۰، یک ماشین سبز است که از نیروی برق استفاده میکنه و ظاهرا اولین ماشینی هم هست که در مقیاس بالا توسط یک تولید کننده مشهور خودرو ساخته شده. این خودرو که به خاطر کاملا برقی بودن اصولا اگزوز و گازهای آلاینده نداره، از حالا خودروی سال ۲۰۱۱ اروپا شناخته شده.

اما بحث من سر بازی بود و لیف یک بازی لحظه به لحظه است. ظاهرا خودوری سبز لیف نیسان یک سیستم جذاب برای گیک‌ها داره. این سیستم که CARWINGS اسم گذاری شده اطلاعات جالبی رو از ماشین جمع می‌کنه و در صورت درخواست اونها رو روی نمایشگر هفت اینچی خودرو نشونشون می‌ده. این اطلاعات شامل مسیر طی شده هستند و میزان انرژی مصرف شده برای هر مایل یا کیلومتر.

بازی از وقتی شروع می‌شه که شما شروع می‌کنید به مقایسه شدن با بقیه راننده‌های لیف. کسی که لیف خریده احتمالا یک آدم سبز است و حداقل از نمودار بالا که به نظر می‌یاد افراد می‌تونن با بهینه کردن مصرف به جام پلاتینی لیف برسن. در عین حال شما این امکان رو دارین که خودتون رو توی نمودارهای مختلف با دارندگان دیگه لیف توی محل خودتون، شهر خودتون، قاره خودتون یا کل جهان مقایسه کنین و ببینین از نظر مصرف انرژی کجا ایستادین. مشخصه که در هر منطقه، شهر، کشور یا کل جهان ممکنه شما قهرمان باشین یا نباشین. البته هنوز مشخص نیست که نیسان برای برنده‌های محلی یا جهانی این بازی سبز گره خورده با زندگی جایزه‌ای هم خواهد فرستاد یا نه ولی واقعا اگر بفرسته من اصلا تعجب نمی‌کنم چون هر روز دارم می‌بینم که زندگی اطرافم بیشتر و بیشتر داره تبدیل به یک بازی بزرگه می‌شه.

میزهای کار سال ۲۰۱۰

چاپ شده در عصر ارتباط

به آخر سال میلادی که نزدیک می‌شویم، مجلات و سایت‌های خارجی به سراغ معرفی «بهترین توزیع‌های سال ۲۰۱۰»، «خبرسازترین‌های ۲۰۱۰» و غیره و غیره می‌روند. بگذارید به این بهانه نگاهی بیندازیم به میزکارها و تغییر و تحول آن‌ها.

دوازده ماه گذشته، از نظر میزهای کار سال جالبی بود. شاید فکر کنید مهمترین چیزی که باید از آن حرف بزنیم کی دی ای باشد و فراز و نشیب‌های نسخه جدیدش یا با یک درجه ارفاق، گنوم و بحث‌های مربوط به نسخه سه و گنوم شل و این روزها یونیتی. اما راستش را بخواهید برای من بامزه ترین جریان مربوط به میزکار در طول سال ۲۰۱۰ – با یکی دو ماه اینطرف و آنطرف – جریای زوبونتوی ۹.۱۰ بود. همانطور که می‌دانید زوبونتو نسخه‌ای از اوبونتو است که به جای گنوم از ایکس اف سی ای به عنوان میزکار استفاده می‌کند. این میزکار نوشته شده تا با وجود ظاهر زیبا، از منابع سیستم استفاده کمتری کند و در نتیجه برای کامپیوترهای رده پایین یا کسانی که نمی‌خواهند حافظه و سی پی یو را صرف چشم‌نوازی‌های میزکار کنند، مناسب است. اما بامزه‌ترین اتفاق امسال این بود که بنا به بررسی‌های نشریه لینوکس، نسخه ۹.۱۰ زوبونتو در یک نصب تمیز حافظه بیشتری از اوبونتوی مبتنی بر گنوم استفاده می‌کرد – حداقل در نسخه بتا.

اما برگردیم به دو غول میزهای کار: کی دی ای و گنوم. کی دی ای که به قول خودمان شهره آفاق است. با پشت سر گذاشتن نسخه ۳.۵ و حرکت به سمت چهار و بعد قدم به قدم پیش رفتن تا رسیدن به ورژن ۴.۵، هنوز هم که هنوز است با روزهای اوج فاصله دارد و تقریبا فقط طرفداران قدیمی به امید روزهای روشن آینده در حال استفاده از آن است. درست است که نسخه‌های آخر بسیار پایدارتر شده‌اند اما مشخص است که هنوز تغییرات زیادی لازم است تا کی دی ای، بشود همان میز کار قرص و محکم سابق.

گنوم اما از برادر بزرگترش درس گرفته و دائما انتشار نسخه ۳ را عقب می‌اندازد، آنقدر عقب که پوسته‌های ساده‌تری مثل گنوم شل یا یونیتی مجبور می‌شوند پا پیش بگذارند و جوابگوی هیجان‌های طرفدارانش شوند. هنوز کسی از تغییرات رادیکال گنوم ۳ حرفی نمی‌زند و نظر من را بخواهید، حتی اگر در سال ۲۰۱۱ هم هیچ توزیع بزرگی از آن استفاده نکند نباید متعجب شویم.

مطلب را با صحبت از ایکس اف سی ای و ایده میزکارهای سبک شروع کردم و گفتم که ایکس اف سی ای در این ایده موفق عمل نکرده. اما نگران نباشید. امسال واقعا سال موفقیت میزکارهای سبک بود. نسخه پایدار آوسام در ماه اکتبر عرضه شد که شاید با مفهوم عمومی ما از میزکار فرق داشته باشد اما ال ایکس دی ای هم که تقریبا دوازده ماه بیشتر از عرضه نسخه نهایی اش نمی‌گذرد با سوار شدن روی اوپن باکس یک محیط کار بسیار قابل تنظیم و به معنی واقعی سبک به وجود می‌آورد. راستش را بخواهید من مدت‌های مدید است که از این محیط خارج نشده‌ام. شاید شخصی و تنظیم کردن و اولیه و یادگیری شیوه کار با این محیط در یکی دو روز اول کمی سخت ساخت باشد اما قول می‌دهم اگر سراغش بروید و به آن عادت کنید، حداقل برای مدتی با خودتان خواهید گفت که واقعا برای چه ممکن است کسی در خارج از چنین محیطی کار و قدرت کامپیوتر را به با جای کار واقعی، صرف افکت‌های تصویری حوصله سر بر کند.

چند خاطره از دکتر عبداللهی

بعضی خارجی‌ها یک رسم جذاب توی مراسم ختم دارن، هر کس می یاد از فرد فوت شده خاطراتی می‌گه… به نظرم خیلی بهتر از رسم ما است که با صدای نکره سعی می کنیم مردم رو بگریونیم (: حالا این شما و این خاطرات من از دکتر محمد عبداللهی استاد جامعه شناسی.

  • یکبار سر کلاس گفت همونطور که «دکتر ریتزر می‌گن». ما چون همیشه به ریتزر گفته بودیم ریتزر خنده‌مون گرفت که دکتر عبداللهی بهش می‌گه دکتر ریتزر (: اونم خندید و بهمون توضیح داد که این لقب‌ها توی ایران مهم شدن و مثلا به من بگین عبداللهی انگار بهم توهین کردین اما گفتن ریتزر براتون آسونه در حالی که من که دکتر شدم، با خوندن کتاب‌های همین ریتزر بوده.
  • من قول داده بودم برم باهاش در مورد پروژه‌ام حرف بزنم. اصرار داشت که پروژه رو تموم کنم و فوق رو بگیرم. من پیچوندم. بعدش که منو یکبار توی راهرو دید گفت «آقای میرمیرانی اصطلاحی هست که می گه النساء اذا وعد وفا! وقتی قول می دین بیایم پیشم، خب بیاین دیگه!»
    سبک درس دادنش این بود که یک فلش از سمت چپ تخته می‌کشید که ترکیب و تحول چیزها رو نشون می‌داد و تا منتهی علیه سمت راست تخته می‌رفت. کلا همه چیز رو اینجوری درس می‌داد. ما هم همین تیپ فلش‌ها رو توی برگه‌های امتحان تحویلش می‌دادیم و کیف می‌کرد (:
  • خوشگل می‌خندید. در حد خفه شدن از کم بودن هوا! وقتی کیف می کرد.
  • نظریات جامعه شناسی یک که درس می‌داد، ماکس وبر رو می‌گفت که معتقد بود به ذهنیت‌ها و کارل مارکس رو که معتقد بود به عوامل مادی. آخرش هم می‌گفت «مارکس وبر» معقولترینه.
  • دوست داشت دست من و سینا رو توی جامعه شناسی بند کنه. بهمون کار می داد، طراحی سایت می‌داد، جلسه دعوتمون می کرد و … خوشحالم که سینا واقعا رفته سمت جامعه شناسی.
  • اسم عبداللهی با ab شروع می شه و در نتیجه نفر اول فهرست توی کانتکت های مویابل من بوده و هست. گاهی که موبایل رو یادم می رفت لاک کنم خود به خود از توی جیبم به عبداللهی زنگ می زد. اونم درست در دورانی که سعی می کردم ازش فرار کنم تا مجبورم نکنه روی پروژه ام کار کنم

درگذشت محمد عبداللهی

دوستانی که من رو می‌شناسن می‌دونن که مردن آدم‌ها برای خیلی دراماتیک نیست. مردن یک چیز عادی است که در زندگی هر کسی پیش می‌یاد. نوشتن از آدم‌هایی که مرده‌اند یک جور رسم اجتماعی است. این رو دکتر عبداللهی یادمون داد. استاد جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی. یکی از آدم‌هایی که به خاطرش من از جامعه شناسی خوندن راضی هستم. من برای تفنن و دیدن اینکه چه خبره رفتم جامعه شناسی خوندم و وقتی دیدم چه خبره، هیچ نیازی احساس نمی‌کردم که تمومش کنم حتما. دنبال پایان نامه‌ام هم نرفتم. نه دنبال تحقیقش نه دنبال نوشتنش نه دنبال دفاع. دکتر عبداللهی اما دوست داشت من دفاع کنم و توی جامعه شناسی بمونم. اینقدر بهم زنگ زد و اینقدر توی جلسات ازم دفاع کرد تا بالاخره واقعا نوشتن و دفاع کردم و نمره‌ام رو گرفتم.

کسانی هم که منو می‌شناسن می‌دونن که فوق العاده آرومم و تا حد زیادی خوش خنده. خیلی خیلی کم پیش اومده عصبانی بشم (در حد چند سال یکبار) و نگاه بسیار راحت و مثبتی هم به دنیا دارم. می‌دونین چرا؟ همیشه گفتم که به خاطر جامعه شناسی و به خاطر دکتر عبداللهی و دیدگاه‌هاش و بحث‌هاش در مورد نظریه‌ها و تنوع دنیا و البته تاکید بر انجام کار درست و قبول نکردن این دید که هر چی هست حتما خوبه و در یاد داشتن نیاز به تغییر به سمت دنیایی بهتر.

این مرد، به خیلی ها یاد داد که نظریه‌های جامعه‌شناسی یک بحث عمیق است و چیزی بیشتر از حفظ کردن یکسری جمله. دکتر عبداللهی شاید یکی از دو سه نفری بود که توی امتحاناتش می‌دونستم جواب درست و غلط وجود نداره و فقط می‌خواد قدرت تحلیل و درک ما رو ببینه. دکتر عبداللهی عاشق نظریات تلفیقی بود. از چپ‌های جدید حرف می‌زد و می‌گفت که اینها از هوا نیومدن و همه از توی دل مارکس گذشتن تا چپ جدید بشن. یادمه وقتی پرسید وقتی ازمون خواست حمله آمریکا به عراق رو تحلیل کنیم، جواب «مصرف مازاد تولید سرمایه‌داری» جوابی بود که از شرق تا غرب صورتش رو پر از امید و خنده کرد (: البته اینم یادمه که جواب اکثر سوال‌هاش «مارکس وبر» یا «دورکیم» بود و با وجودی که از من خواست توی نظریات جامعه شناسی مدرن، سمیناری درباره نظریات لنین بدم (که اصولا جزو مباحث درسی نبود ولی احتمالا می‌خواست من نظریاتش رو بخونم و انتقادهای علیه‌اش رو هم کامل تشریح کنم) توی تز فوق لیسانس هم اصرار عجیبی داشت که در مورد عقلانیت کار کنم و برای ترغیبم می‌گفت که «عقلانیت محور کارهای مارکس است» (:

به هرحال… این روزها رشته جامعه شناسی در حال تعطیل شدن است و اتفاقا بد هم نیست دکتر عبداللهی نباشه و اواسط کار رو نبینه (: عبداللهی یکی از به دردبخورترین آدم‌های شرایط حاضر بود. یک طرفدار اصلاح که در عین علاقه به چپ‌ها با خنده برامون از زمانی حرف می‌زد که توی دانشگاه میشیگان با لباس سربازی و پرچم سرخ داس و چکش توی کلاس می‌نشستن و به اورکت‌های حاضر در کلاس اشاره می‌کرد… عبداللهی استاد بود. دورکیم – که فکر کنم اسم دکتر محمد عبدللهی برای دانشجوهاش با اون گره خورده – می‌گه

انسان اگر در مقابل غم کاملا مقاوم باشد دوام نمی‌آورد. بعضی از غم‌ها را فقط با درآغوش کشیدن می‌توان تحمل کرد. لذتی که ذاتا در اینکار هست، لذتی مالیخوییایی است. اما مالیخولیا وقتی ناسالم است که جای زیادی در زندگی اشغال کند. البته خارج کردن کامل غم از زندگی هم خودش به نوعی مالیخولیا تبدیل خواهد شد

نوشته‌های دیگران: مطلب کوتاه و بسیار رسای مشق شب، پنجره، احمدنیا و نوشته ناصر فکوهی و خاطرات خودم از دکتر عبداللهی و کلاس هاش

افتخار، کار مفید کردن است

وقتی بچه بودم، دنیا این شکلی بود. نه اینکه دقیقا این شکلی باشه ها، نه. دنیای توی کامپیوترها این شکلی بود. کامپیوترها هشت بیت بیشتر نداشتن و کمودور ۶۴ من که دومین کامپیوترم بود که بازی‌ها رو از روی نوار کاست لود می‌کرد، بازی‌هاش چیزی در حد این عکس بود. یک دوچرخه که در مسیری جلو می رفت وش ما باید در لحظات مناسب با فشار دادن دگمه قرمز جوی استیک، روزنامه‌ها رو به خونه‌ها پرتاب می کردین. اما آیا اینکه من اینو بازی کردم و احتمالا بیشتر از نود شما بازی نکردینش، افتخاره؟

راستش چند وقت پیش توی یک فروم دیدم که یکی برای بقیه استدلال می‌کنه که خدای کامپیوتر است چون از بچگی با کامپیوتر بزرگ شده. می‌گفت که چون وقتی هشت نه سالش بوده با یک ۲۸۶ کار می‌کرده، الان هم بهتر از هر کس دیگه‌ای از کامپیوتر سر در می یاره. خواستم همونجا بگم این حرف‌ها مسخره است ولی حوصله نکردم تو فرومی که توش فعال نیستم شروع کنم جر و بحث با یکی. اما اینجا می‌گم که حداقل گفته باشم و خواننده‌هاش هم بیشتر باشن.

نظرسنجی‌های کیبرد آزاد نشون می‌ده که بیشترین خواننده‌هاش حرفه‌ای‌ها هستند یا حداقل کسانی که خودشون رو توی کامپیوتر حرفه‌ای می‌دونن. این عالیه و امیدوارم همه مون هم بدونیم که از قدیم با کامپیوتر کار کردن افتخار نیست. من زیاد از قدیم‌ها حرف می‌زنم… از اولین کامپیوترهام. از مونیتورهای تک رنگ و بعد هرکولس‌های ۱۶ رنگ. اینها برام خاطره هستن و به نظرم بخشی جذاب از تاریخچه کامپیوتر و بخصوص در شرایط کشور ما، نکاتی جذاب از تاریخ اجتماعی معاصرمون. اما اینها افتخار نیستن. اگر یک نفر از بچگی با کامپیوتر کار کرده معنی‌اش اینه که خانواده‌اش پولدارتر بودن یا تکنولوژی براشون مهمتر بوده. مثلا در مورد من چون شوهرخاله‌ام کامپیوتر دوست داشت برای بچه‌هاش خرید و چون پسرخاله‌هام کامپیوتر داشتن برای من هم خریدن. به همین سادگی. خب این حداقل برای شخص من هیچ افتخاری نیست.

نکته دیگه اینه که من شروع کنم پز دادن نسبت به اینکه اول با اسپکتروم کار کردم، بعد با کمودور، بعد با آمیگا، بعد با ۲۸۶، بعد با ۳۸۶ و بعد با پنتیوم. از این چی برداشت می‌کنین؟ مستقل از توان مالی خانواده، تنها چیزی که از این حرف برداشت می‌شه، سن بالای سی سال است و پیر بودن هم شاید در خیلی از جوامع احترام داشته باشه ولی در دنیای کامپیوتر افتخار نیست.

پس دفعه بعد، اگر خواستین به هم دیگه پز بدین (که کلا توصیه نمی‌شه)، لطفا به جای گفتن اینکه از چند سالگی کامپیوتر داشتین و اینکه با چه کامپیوترهایی شروع کردین، از این بگین که هر کدوم از ابزارهاتون رو چقدر عمیق یاد گرفتین و چقدر برای جامعه تون مفید بودین. اگر هم کسی سعی کرد بهتون بگه از شما بهتره چون از فلان سالگی کامپیوتر داشته یا اولین کامپیوترش فلان بوده، بفرستینش به همین لینک. ممنون.

بازی یلدایی: شادنویسی

راستش اول که دعوت صادق جم به شادنویسی رو دیدم، فکر کردم ربط داره به شادخواری؛ شراب خوردن با بهترین دوستان که البته احتمالا برای خیلی ها، با شب یلدا هم ارتباط تنگاتنگ داره.

اما بازی یلدایی قشنگتر بود

ایده این است که در شب یلدا، هر کس که وبلاگ دارد، مطلبی شاد بنویسد. این مطلب می‌تواند هر چیزی مثل یک خاطره شاد، یک حکایت شاد، یک لطیفه شاد، یک آرزوی شاد، یک تصویر شاد، یک فید فرفری شاد و هر چیز شاد دیگری باشد!

هاها… خب من بخوام به لحظات شاد زندگی ام فکر کنم، دوستانم در مرکزش هستن. چه کنارم باشن چه کنارم نباشن. چه بهشون دسترسی داشته باشن چه بهشون دسترسی نداشته باشم. من بهترین لحظات زندگی ام لحظاتی است که در باز می شه و بهترین دوستم از در می یاد تو. وقتی منتظرم، وقتی می شینم و حرف می‌زنم، وقتی شعر می خونم، وقتی می خندم و وقتی بحث ‌های شیرین می کنم و وقتی لحظاتی دارم که فکر می کنم توی همه زندگی‌ام ارزشمندترینشون بودن و هستن.

من کلا آدم شادی هستم. شادی رو دوست دارم و شاید یکی از اهداف زندگی ام است. شادی راحت. شادی شاد. شادی عمیق. شادی منتج از دیدگاه راحت به دنیا. نمی دونم. شادنویسی برای من راحته. تقریبا هر روزم. شاید مدتی باشه کم شده ولی به هرحال توی زندگی ام شادترین چیزها رو دارم و می دونم که باید خودم رو یکی از خوشبخت ترین آدم ها بدونم برای همه این منابع شادی… نمی دونم… شاید مطلبم بی سر و ته شد ولی خلاصه اش اینه که شادم.

تقویم‌ها هنوز هم جوانند

ما یک حوزه تخصصی برنامه‌نویسی برای خودمان داریم که به احتمال زیاد خارجی‌ها هیچ وقت در آن وارد نخواهند شد: تقویم ایرانی، جلالی، شمسی، پارسی یا هر اسم دیگری که برایش می‌گذارید. البته پیاده‌سازی‌های بسیار قدیمی از این برنامه موجود است. الگوریتم‌های آن شناخته‌ شده‌اند و چیزی علمی در نوشتن آن وجود ندارد. تنها مساله‌ای که هنوز هم آدم‌ها در تلاشند انجامش بدهند، ارائه یک اجرای زیبا، کاربردی و غیرمزاحم از این ایده است.

از سال‌ها پیش اشکان قاسمی با محور قرار دادن برنامه ساده ولی بسیار قوی و خط فرمانی cal، برنامه یا دستور jcal را ساخته بود که تنها ضعف آن – به جز اینکه بعضی‌ها چیزهای گرافیکی را ترجیح می‌دهند – ناتوانی‌اش بود در تبدیل تاریخ‌ها و البته عدم نمایش مناسبت‌ها. در همان دوره که شاید بشود به موج اول ورود لینوکس به ایران نام‌گذاری‌اش کرد، محیط کار کی دی ای به شکل کامل به تقویم فارسی مجهز شد اما مشکل اصلی این بود که برای استفاده از آن باید تقویم کل سیستم را فارسی می‌دیدید. بدون شک مشاهده اینکه در محیط کی.د.ی.ای. جلوی یک فایل نوشته شده باشد «ایجاد شده در ۸ شهریور ۱۳۸۵» برای کاربران ویندوزی مانند معجزه به نظر می‌رسید ولی این دقیقا چیزی نبود که ما لازم داشتیم.

تحول بزرگ بعدی تقویم فارسی مولا پهنادیان بود که در نوارابزار گنوم نصب می‌شود و تقریبا هر چیزی که لازم دارید را دارد. از همزمانی نمایش تقویم خورشیدی و میلادی تا نمایش مناسب‌ها و امکان حرکت در تاریخ. این تقویم تا مدت‌ها راه حل اصلی ما برای داشتن تقویم شمسی در گنوم بود تا اینکه نسل جوان برنامه‌نویس از یکطرف و دستگاه‌های جدید مانند آیفون و آندروید و غیره موج جدیدی از هیجان را ایجاد کرد. در اینجا بدون شک استارکلندر سعید گنو پرچمدار است و این روزها پی.کلندر اکسیژن آقای امید متقی با همکاری مصطفی میرموسوی در حال توسعه سریع و اضافه کردن قابلیت‌های جدید.

شدیدا توصیه می‌کنم که اگر شما از گنو/لینوکس استفاده می‌کنید، نگاهی به ین برنامه‌های آزاد و بازمتن بیاندازید و احتمالا از یکی از آن‌ها خوشتان خواهد آمد و بخشی از نیازهایتان با آن‌ها برطرف خواهد شد.

البته بازار نوشتن تقویم‌های غیرآزاد هم کماکان داغ است. بخصوص روی ابزارهای همراهی مانند گوشی‌های تلفن و تبلت‌ها. در حال حاضر چندین تقویم مختلف برای آی.او.اس. موجودند که از رایگان تا ده دلار قیمت‌گذاری شده‌اند. در طرف دیگر آندرویدی هم بیکار ننشسته‌اند و تقویم‌های خودشان را می‌نویسند. حتی گروه فارسی‌تل هم تقویم مستقل خودشان را برای آندروید توسعه داده‌اند که از قابلیت شمسی و میلادی همزمان برخوردار است. البته متاسفانه مدل تجاری این گروه، باعث شده سورس تقویم بسته باشد و بقیه نتوانند به آزادی از آن استفاده کنند یا آن را توسعه دهند اما مطمئن هستم که وجود حتی یک تقویم بسته و غیرآزاد، به سرعت باعث توسعه ایده مشابه اما اینبار بازمتن و آزاد و در نتیجه با قابلیت‌های بیشتر خواهد شد. چیزی که چند سال برنامه‌نویسی تقویم نشان داده این است که این ایده ساده و از نظر فنی دم دست، هیچ وقت قرار نیست قدیمی شود.

آپدیت: این مقاله به اشتباه یکبار قبل از چاپ کاغذی اینجا چاپ شد. اون چاپ باعث شد دوستان آپدیت‌هایی روش بدن که متاسفانه در نسخه کاغذی دیگه قابل اضافه شدن نبود. یکیش اینه که باگی در این مورد در گنوم فعاله که به گنوم اجازه می ده تقویم های مختلف رو استفاده کنه (به شماره 344005) و دومی هم اینکه امید متقی، پسر جوون نسل سومی نیست  او فکر کنم جزو نسل اول یا دومی گنو/لینوکسی های ایران حساب می شه. البته چون اصولا کسی این نسل بندی رو تا این لحظه تعریف نکرده و معنی زیادی هم نداره، تفاوتی هم بین اول و دوم و سومش نیست (: از اینها که بگذریم، باید تقویم فارسی آزاد و بازمتن میلاد برای آندروید رو معرفی کنم که این رو هم امید برام فرستاده بود. این برنامه علاقه و اعتمادم به خرید یک آندروید رو بیشتر از قبل کرد.

دلقک برزیلی روی صندلی‌های کنگره

من دست افتادن دولت‌ها رو دوست دارم. هر جا که باشن. دولت‌ها تقدس‌های احمقانه برای خودشون درست می کنن و وقتی این تقدس شکسته می شه آدم‌ها تازه می‌بینن که دولت واقعا در بهترین شکل یک انتخاب توسط خودشونه و در بدترین شکل یک تحمیل از طرف آدم‌هایی کاملا معمولی به اونها.

به همین خاطر خوشحالم که توی انتخابات کنگره برزیل، فرانسیسکو اولیویرا (که با اسم مستعارش تیریکا بهتر شناخته می‌شه) در انتخابات نمایندگی فدرال رای آورده. این دلقک تلویزیونی با این لباس در تبلیغ‌های تلویزیونی‌اش ظاهر می‌شد:

و شعارش این بود که «یک نماینده فدرال چیکار می‌کنه؟ من واقعا نمی‌دونم ولی اگر بهم رای بدین و نماینده بشم، کشف می‌کنم و بهتون می‌گم.» این مرد بامزه، ۱.۳ میلیون رای آورد (بیشترین رای در کل کشور) و انتخاب شد اما منطقا خیلی‌ها از این موضوع خوشحال نشدن. مخالفین می‌گن که حضور یک دلقک در مجلس، باعث بدنامی می‌شه ولی بامزه است که همین آدم‌ها وقتی مجلس با افتضاحات مالی مختلف روبرو بود حرفی نمی‌زدن. اونها برای مخالفتشون از این در وارد شدن که تیریکا سواد خوندن و نوشتن نداره و قانونا به این دلیل نمی‌تونه به مجلس بیاد. این ادعا وقتی تیریکا ثابت کرد که به حد کافی می‌تونه بخونه و بنویسه، رد شد. جالبه که رییس جمهور برزیل لولا دا سیلوا که زمانی خودش واکسی و بعد کارگر صنایع آهن بوده و تا ده سالگی سواد خواندن و نوشتن نداشته و تقریبا به همین دلایل علاقمند به مسایل سیاسی شد و بعد از رشد در اتحادیه کارگری با انتخابش چپ های دنیا رو خوشحال کرد هم گفته که گرفتن تست سواد از یک دلقک تلویزیونی و بعد راه دادنش به مجلس حماقت/مسخره است و با این حرف عملا رای مردم رو زیر سوال برده.

من کارشناس سیاسی و توسعه و این چیزها نیستم. برزیل رو هم می دونم که وضعش خیلی بد نیست و فکر کنم دوست مشترک ایران و آمریکا هم هست ولی کاملا مستقل از همه چیز و بخصوص بعد از خوندن حرف‌های مخالفین، خوشحالم که مردم برزیل ترجیح دادن اینبار یک دلقک توی کنگره‌شون باشه تا یکسری آدمی که فایده‌شون هیچ وقت درک نشده. حداقلش اینه که تیریکا ممکنه بعد از یکی دو سال بهشون بگه یک عضو کنگره واقعا اون تو چیکار می کنه که مستحق کلی حقوق و مزایا است. مردم برزیل از حقشون برای انتخاب یک دلقک استفاده کردن و به نظر من هم بامزه می یاد (:

منابع: بلومبرگ، msnbc و AFP

پاسخ به چند پرسش در مورد ویکی لیکس

بعد از نوشتن راهنمای ویکی لیکس برای خبرنگاران، سوال‌های دیگه‌ای هم مطرح شده.. و چه کسی است که به سینا جواب نده؟ حتی اگر شکسته نفسی کرده باشه (:

با این اوصاف، چرا اسم ویکی لیکس و آسانژ با هم گره خورده؟

آسانژ سردبیر و سخنگوی ویکی لیکس است. همینطور موسس آن در سال ۲۰۰۶ و عضو هیات مشورتی آن. به خاطر همه این سمت‌ها و همینطور جایزه‌های خبرنگاری که به خاطر کارهای ویکی لیکس برده، منطقی است چهره اصلی‌اش شناخته بشود. البته نظر شخصی من را بخواهید، ظاهر فتوژنیک و خونسردی او هم در مشهورشدنش بی تاثیر نبوده (: او خودش را «موسس» ویکی لیکس نمی‌خواند اما این موضوع یک واقعیت تاریخی غیرقابل فرار است (:

آیا منابع مالی دیگه ای به جز اهدای مالی (دونیشن) برای ویکی لیکس وجود داره؟


این یک سوال حسابی است که جالبه کمتر پرسیده می شه (: راستش رو بخوای من همیشه اینو دنبال می کردم و برام جالب بوده. یک سایت و سازمان مثل ویکی لیکس شوخی نیست و بدون شک پول زیادی برای چرخشش می‌خواد (تخمین شخصی؟ بیشتر از صد هزار یورو سالانه فقط برای وب سایت) و حداقل صد هزار تای دیگه برای کسانی که وبسایت رو فعال نگه می‌دارن. این مستقل است از هزینه مدیران سایت و غیره و غیره (اگر درست یادم باشه ویکی لیکس یک هیات مدیره نه نفره داره).

اما این پول از کجا می‌یاد؟ ویکی لیکس بر خلاف شفافیتی که در دنیا گسترش می ده هیچ وقت این رو دقیق نمی‌گه. البته خیلی دقیق توضیح می‌دن که به چه دلایلی اینجا شفاف نیستن و تقریبا همه اش هم قابل حدس است. می‌گن اگر دقیق بگن از کی چقدر گرفتن طرف به دردسر می افته. اگر دقیقا بگن پول رو به کدوم سازمان حتی برای هاستینگ دادن، این سازمان به خطر می افته و غیره و غیره. واقعا اگر فرصت بشه یک مطلب کامل در این مورد می‌نویسم ولی سعی می کنم اینجا هم خلاصه بگم. اول اینکه ویکی لیکس با کمک مالی آدم ها و شاید سازمان‌ها می‌چرخه. اما هیچ کس دقیق نمی دونه چقدر پول و توسط کی.

ویکی لیکس عمده پولش رو از طریق سازمان پیچیده ای مدیریت می کنه که توی آلمان قرار داره. این سازمان که به یاد یک هکر بنیاد Wau Holland نامگذاری شده، اجازه می‌ده که آدم‌ها بهش کمک مالی کنن و بعد با دریافت رسید خرج از ویکی لیکس، به اون پول می‌ده. جالبه که این بنیاد نام پول دهنده ها رو افشا نمی‌کنه. در عین حال چون این بنیاد یک سازمان اجرایی نیست، قابل تعقیب قضایی به خاطر پول‌هایی که خرج می‌شه هم نیست. آسانگ دقیقا توضیح می‌ده که به پول‌های ویکی لیکس اونجا امن است چون دولت آلمان نمی‌تونه به پول‌های ذخیره شده دسترسی داشته باشه.

اما شبکه پولی به همین محدود نشده. آسانگ می‌گه که توی استرالیا به شکل یک کتابخونه ثبت شدن، توی فرانسه یک بنیاد هستن، توی سوئد یک روزنامه هستن و توی آمریکا دو تا موسسه که مردم می‌تونن به جای مالیات به اونها کمک مالی کنن. این سازمان‌ها و کتابخونه‌ها و روزنامه‌ها و غیره، بعلاوه کمک‌های مالی از طریق وب‌سایت تقریبا نصف چرخش مالی ویکی لیکس رو ایجاد می‌کنند. بقیه‌اش به گفته آسانژ «آدم‌هایی که چند میلیونی پول دارند سراغ ما می‌آیند و می‌گویند می‌خواهند به ما ۶۰ هزار یا ۱۰۰ هزار پول بدهند.» فکر کنم اینها همون تیپ آدم‌های لوتی هستن که به گفته علی آقا، به استیل آذین پول می دن (:

حالا اگر فرصتی شد بیشتر در این باب می‌نویسم (: ولی ویکی لیکس عملا با «دانیشن» زنده است و می‌چرخه. راستی اضافه کنم که پی‌پل گفته که کماکان امکان ارسال پول به ویکی لیکز وجود داره و ویکی لیکس هم گزینه‌های دیگه ارسال پول (حتی گزینه ارسال با پاکت پستی) رو فعال کرده تا بتونه هزینه این روزهای پرخرج رو تامین کنه.

منطقی هست که اگر جرم آسانژ 175 هزار دلار جریمه داره، 300 هزار دلار وثیقه بخوان؟

خب این رو باید حقوق دان نظر بده (: من نظری ندارم. در عین حال عدد میزان جریمه هنوز تایید نشده از جایی و فقط من یکی دو تا جا دیده بودمش.

چطوری اطمینان پیدا میکنن که اطلاعات موثق هست و رو سایت میذارن؟

خب این رو خودشون توضیح دادن. خلاصه‌اش اینه که با دقت زیاد همه چیز رو چک می‌کنن تا مطمئن بشن که سند واقعی است. مثلا از خودشون می پرسن که چه چیزهایی ثابت می‌کنه که واقعیه؟ چه کسی ممکنه بخواد چنین چیزی رو جعل کنه؟ همچنین از تکنیکهای خبرنگاری investigative در کنار روش‌های مدرن و تکنولوژیک استفاده می‌شه تا صحت یک مدرک چک بشه. گاهی اینها داخلی هستن (مثلا اینکه هزینه تولید تقلبی این سند چیه و آیا با انگیزه‌ها و منابع یک سازمان می‌خونه و …) و گاهی خارجی (آیا افراد مستقل ولی درگیر جریان، واقعی بودن سند رو تایید می‌کنن؟)

مشخصه که این روشها باعث صحت صد در صد همه مدارک نمی‌شن ولی انتشار اونها همزمان با بررسی‌های انجام شده اولا به بقیه کردیت کارهاشون رو می ده و در عین حال بازدید کنندگان هم حق دارن خودشون در مورد اینکه می خوان یک مدرک رو قبول کنن یا نه تصمیم بگیرن (:

آیا سیستمش مثل ویکیه، همه میتونن ادیت کنن؟

ویکی لیکس اول‌ها یک ویکی بود (به معنای مصطلحی که ترجمه می شه به قابل ادیت بودن توسط بازدیدکنندگان) ولی این روزها دیگه مراجعین نه می‌تونن توش کامنت بذارن و نه چیزی رو ادیت کنن یا صفحه به سایت اضافه و کم کنن. البته عبارت ویکی الزاما مترادف با امکان ادیت توسط خوانندگان نیست. ویکی یک ایده است برای امکان گسترش سریع یک سایت بدون نیاز به دانش فنی و برنامه ریزی اولیه در مورد تمام جزییات. اشتباه رایجی که ویکی حتما باید توسط خوانندگان قابل ادیت باشه از ویکی پدیا شروع شد و نرم افزار ویکی مدیا. قابل ادیت بودن یک سایت توسط خوانندگان ممکنه در یک ویکی فعال باشه و در یکی دیگه نه. من نمی‌دونم که در این لحظه ویکی لیکس از چه نرم افزاری برای صفحه بندی و سایت سازی استفاده می کنه ولی همونطور که دوستان در کامنت‌های مطلب قبلی گفتن، هرچند ویکی لیکس در گذشته قابل ادیت توسط کاربران بود، الان دیگه نیست.

تبلیغ ویکی‌لیکس و نواربهداشتی در پاکستان

احتمالا من و شما فکر می‌کنیم هنوز هم وضع ما از پاکستانی‌ها بهتر است. عکس زیر نمی‌گه وضعمون بدتره ولی می گه بیشتر باید فکر کنیم.


این تابلوی تبلیغاتی عظیم در پاکستان می‌گه «ویکی‌لیکس (ویکی نشت میکنه)… اما باترفلای نه!» و عکس عظیم نواربهداشتی و بحث‌های مرتبط با بهداشت زنان، به شما می‌گه که جریان در واقع اینه که این تولید کننده نواربهداشتی، بر خلاف ویکی که اطلاعات توش چکه می‌کنه، هیچ نشتی‌ای‌ نداره. نکته بامزه برای من اینه که در جامعه‌ای مثل پاکستان که بدون شک از ما نیروهای سنتی بیشتری داره، چنین بیلبوردی اینقدر واضح و با اون عظمت نصب می شه و البته اینقدر راحت می تونن با ویکی لیکس شوخی کنن بدون اینکه تولید کننده نوار بهداشتی عامل اسرائیل و آمریکا معرفی بشه (: