علی رغم تغییر از اعدام به ۲۰ سال زندان، محکومیت پرویز کامبخش هنوز مایه شرم است


دو روز قبل دادگاه تجدید نظر پرویز کامبخش برگزار شد. در عکس پرویز کامبخش را در حال مذاکره با وکیلش (محمد افضل نورستانی) می‌بینید.

پرویز کامبخش تقریبا یک سال قبل توسط پلیس دستگیر و بدون دادگاه زندانی کرد. «جرم» او دانلود کردن یک مقاله درباره حق زنان و پرینت و پخش آن در سر کلاس درس بوده است. او به جرم «توهین به مقدسات» و «کفر» دادگاهی و به مرگ محکوم شد!

در نتیجه اعتراضات گسترده جهانی، سه شنبه دادگاهی متشکل از سه قاضی، حکم او را به بیست سال زندان تقلیل دادند. برد آدامز، مدیر بخش آسیایی دیده‌بان حقوق بشر، حکم را «مسخره‌امیز» خوانده و اعلام کرده که حکم بیست سال زندان تقلیل اعدام به حساب نمی‌آید چرا که حکم اعدام باید توسط رییس جمهور کرزای امضا می‌شده ولی حکم زندان بلافاصله به اجرا درخواهد آمد.

افراط‌گراهای اسلامی اما از حکم اعدام استقبال کرده بودند و پس از اعلام تغییر آن، راه پیمایی‌هایی در کشور انجام به راه انداختند و بعضی از روحانیون عالی رتبه نیز اعلام کردند که پرویز باید اعدام شود. وی هنوز فرصت یک فرجام خواهی دیگر در دادگاه عالی را دارد. او در هنگام خروج از دادگاه به خبرنگار آسوشیتد اعلام کرد که «من حکم دادگاه را قبول ندارم».

وضعیت اینترنت در فنلاند، هتل و شرکت نوکیا زیمنس

خب انگار نوشتن از سرعت اینترنت در جاهای مختلف داره به یک سنت تبدیل می‌شه. دوستان می‌گفتن چرا از سرعت اینترنت در فنلاند نمی‌نویسم. فکر می‌کردم واضح باشه. این سرعت ما در هتل است؛ اینترنت رایگان:


بعله (: تقریبا دو مگابیت دانلود در ثانیه یا به عبارت دیگه یک سی دی در ۴۰ دقیقه دانلود می‌شه (دوبرابر سرعت لازم برای دیدن فیلم). و اینهم سرعت ما در سر کلاسی که الان نشستیم:


واو… ۶۴۰۰۰۰۰ بیت بر ثانیه که می‌شه ۴۸ مگ در دقیقه! یعنی یک سی دی در ۱۲ دقیقه دانلود می‌شه! چیزی برای دانلود ندارید؟

ماجراهای سفر به فنلاند – روز اول


تابلوها اکثرا به فنلاندی و یک زبان دیگه (سوئدی؟) هستن و در واقع ما زیاد چیزی ازشون سر در نمی‌یاریم. نتیجه‌اش اینه که ما نفهمدیم این ساختمون مجلسه یا یک بنای تاریخی یا هر دو. جلوش انگار یکسری تابلوی انتخابات است و حزب کمونیست با داس و چکش طوری اش همیشه معلومه (: بقیه هم همه به فنلاندی تبلیغ کرده اند (: در کل جایی مثل هلند خیلی خارجی فریندلی تر است تا اینجا. در واقع اینجا خیلی آروم ساکت و معمولی است.

خب دیگه چی بگم؟ واقعا حرف خاصی ندارم. اینجا حداقل در یک روز کار معمولی «خبری» نیست. صبح شش و نیم بلند شدیم و تا هفت صبحانه خورده از هتل رفتیم بیرون. هوا تقریبا تا ساعت ۹ که سر کلاس نشسته بودیم روشن نبود (:‌ اصولا در طول روز هم چندان «روشن» نشد. تا چهار و نیم کلاس بودیم و بعدش با اتوبوس برگشتیم هلسینکی و هتل.

مرکز نوکیا زیمنس توی یک شهر علمی به اسم اسپو است. نزدیک هلسینکی. اصولا اینجا مفهوم شهر مثل شمال است؛ شهرهای کوچیکی که با خونه به هم وصل شدن. برای رفتن به هلسینکی یک اتوبوس و یک قطار سوار می‌شیم که کار خیلی سختی نیست. وقتی وارد اسپو شدیم دنبال جمعیت به طرف کلی ساختمون خوشگل رفتیم و اونجا من هی ساختمون‌ها رو نگاه می‌کردم که ببینیم کدوم مال نوکیای ما است. بعد یکهو متوجه شدم که کل این بخش «شهر» مال نوکیا است و همه ساختمون‌ها بخش‌های مختلف نوکیازیمنس (: کلی حال داد.

معلم ایتالیایی است و به قول خودش از لهجه‌اش معلوم. دستگاه‌ها جذابند (f5) و کلاس مرتب و منظم. ناهار رو در رستوران مرکزی می‌خوریم که خیلی باکلاس و باحاله (:‌ به هرحال رستوران یک شرکت بزرگ در یک کشور جهان اولی شیک است (: ولی خیلی جوگیری نیستیم. هرچند که هر در و هر آسانسور رو باید با یک ژانگولر باز کنیم یا راه بندازیم ولی خب در کل جای جالبیه.

دیگه چی؟ خبری نیست. در اتاق هتل هستیم. کمی استراحت تا رفتن به یک قدم زدن کوتاه در هلسینکی. کمی اطلاعات درباره لیکور کسب کردیم و کمی تنبلی. از ساعت ۶ هوا تاریک بود. واقعا چیزی ندارم بنویسم. شاید فردا اتفاق دیگری در جریان باشه (: راستش اصولا نمی‌خواستم بنویسم ولی لازم دونستم برای بهترین دوستانم حرف بزنم (:

اینهم عکس مسیری است که ازش می‌ریم اسپو. هوا بارانی و به نظر ما دوست داشتنی (:


ماجراهای سفر به فنلاند – در راه جهنم !

نصفه شب است. یعنی در اصل حوالی صبح. یکربع مونده به پنج و ما به قول خارجی ها Check In کردیم. اما به کجا؟ روی بلیت ترکیه که البته روی مقوای ایران ایر چاپ شده که نوشته جهنم!


هنوز نمی دونیم وضع اینترنت چطور خواهد بود و چقدر می‌تونم بنویسم. منطقا باید در کشور تکنولوژی‌ها، اینترنت راحت پیدا بشه. حالا اگر بشه گزارش‌ها رو خواهم نوشت. فعلا برنامه‌ها اینه:

 با کشتی تفریحی یک سر بزنیم به سوئد

 شهر رو ببینیم

 بریم بار یخی (پنج درجه زیر صفر!)

 غیره

ماجراهای سفر به فنلاند – اینترنت در فرودگاه استانبول ترکیه

خب رسیدیم فرودگاه ترکیه. از اونی که فکر می‌کردیم گرمتره و پالتوها روی دستمون مونده. مثل همیشه چیزهایی که ندیدیدم رو می بینیم. غرفه مشروب‌ها واقعا قشنگه (: طراحی بطری هم باید یک رشته دانشگاهی باشه به نظرم (: اوه… ویسکی چهارصد یورویی می‌بینیم و یک میز برای تست مشروب. البته ما تست نمی‌کنیم ولی جالبه که مثل لوازم آرایش و عطر و اینها، برای مشروب هم تست گذاشتن. به روال سابق، سرعت اینترنت رو چک می‌کنم. سریعه:


یک ساندویچ خوشگل می‌بینیم که ده لیر است: شش هزار تومن. منصرف می‌شیم (: تقریبا یک ساعت دیگه پرواز به هلسینکی که دیگه انتظار داریم یخبندان باشه (:

امروز ۱۵ اکتبر است: روز فعالیت وبلاگی علیه فقر


امروز ۱۵ اکتبر است. اگر بخوام مشکلات امروزم رو ردیف کنم اینها رو می‌نویسم:

جلسه زیاد رفتم

کامپیز یعنی محیط سه بعدی لینوکس روی لپ تاپ آی بی امم به جای چهار فضای کار دو فضای کار در اختیارم می‌ذاره

اما بخش بزرگی از جمعیت جهان بودند که این حرفها اصولا براشون بی معنا بود. اونها فقیر بودن، شاید در یک ماه کمتر از یک روز من و شما درآمد داشتند و شاید هم اصولا هیچ درآمدی نداشتند. این آدم‌ها گرسنه بودند، اگر بیمار می شدند حق درمان شدن نداشتند، فرزندشون حق نداشت غذای کافی برای رشد کافی بخوره و حق نداشت برای کنکور کتاب مخصوص بخره یا معلم داشته باشه یا حتی به مدرسه بره. این آدم‌ها هیچ فرقی با من نداشتند جز اینکه فقیر بودن. حتی از اینهم بالاتر، اینها آدم ها فقیر نبودن چون از من و شما کم هوش تر بودن یا تنبل تر. این آدم‌ها به سادگی فقیر بودن چون فقیر بودن. این آدم ها شغل ندارن چون فقیرن. فقیرن چون شغل ندارن. احترام ندارن چون فقیرن، فقیرن چون احترام ندارن. این آدم‌ها… من توی این حوزه تخصص ندارم. راستش حرف خاص هم ندارم که بزنم. درک می‌کنم که فقر بده و درک می‌کنم که آدم ها چون خنگ یا تنبل هستن، فقیر نمی شن. از طرفی هم معتقدم که همه آدم‌ها مستقل از هر چیزی حق دارند احترام داشته باشن، حق دارن سالم باشن و حق دارن به امکانات دسترسی داشته باشن. حالا چه اصل چهل و چهار چه اصول اساسی اسلام و چه مارکسیسم و چه خصوصی سازی مقدس و چه هیچ چیز دیگری حق نداره آدم ها رو چون فقیرن از حقوق اولیه شون محروم کنه،‌ ولی می‌کنه؛ همونطور که خیلی چیزهایی که حق ندارن ولی می‌کنن.

امروز ۱۵ اکتبر است. روز جهانی فعالیت وبلاگ‌ها علیه فقر شکی نیست که این نوشته من فقر رو از بین نمی‌بره، حتی ممکنه یک نوشته ضعیف باشه خارج از حوزه تخصصی من. اما برای من مهمه که در این روز در این مورد نوشته باشم که فقر بده و ذکری کرده باشم از اینکه خیلی از آدم‌ها فقیرند. آدم‌هایی بی اهمیت‌ترین چیز در دنیا براشون فیلترینگه. حق هم دارند.

فردا همه نورها روی نوت بوک ها زوم خواهند شد


شرکت اپل از چند روز قبل همه خبرگزاری ها و سایت های تکنولوژی رو دعوت کرده به یک جلسه، جلسه‌ای که تبلیغش هست:
سه شنبه همه نورها روی نوت بوک ها خواهند افتاد
بعد از مشکلات پیش آمده در مک بوک های قدیمی، الان همه صحبت ها و نگاه ها به سمت لپ تاپ های جدید اپل است. من هم منتظر ببینم این عکس های درز کرده از اپل، آیا واقعا کیس لپ تاپ های جدید هستند؟ اگر این مساله واقعیت داشته باشد، اپل کیس سفید را به نفع نقره ای کنار گذاشته و پورت FireWire را هم از مک بوک حذف کرده است. به هرحال تا فردا منتظر هستیم و خوشحال، بخصوص اگر واقعا شایعه قیمت ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ دلاری این سری جدید واقعیت داشته باشد.

ببینم کسی یک نوت بوک اپل دست دو نمی خواهد؟

فیلتر ابلهانه سایت FreeDNS

دی.ان. اس یا همون Domain Name Services سیستمی است که توسط اون اسم هایی که ما روی دامین‌هامون می‌ذاریم به اعداد قابل درک توسط کامپیوترها تبدیل می‌شن. مثلا وقتی شما توی محل آدرس می‌نویسید jadi.net، اول کامپیوتر باید سری بزنه به یک فهرست بزرگ که مثل یک دفتر تلفن بزرگ می‌مونه و ازش بپرسه که این آدرس به چه آی پی عددی اشاره می‌کنه،‌ بعد می تونه به اون آدرس وصل بشه و صفحه رو به شما نشون بده.

معمولا منطقی نیست که هر کسی خودش برای سایتش یک دی ان اس سرور راه بیندازه. به جای اینکار آدم های خوبی هستن که به شکل رایگان دی ان اس سرور راه می ندازن و ما با کمک اونها می‌ةونیم سایت‌های خودمون رو هاست کنیم. یکی از مشهورترین اونها FreeDNS.Afraid.org است.

امروز دیدم که این سایت فیلتر شده. شاید از مدت ها قبل بوده ولی به هرحال من ازش استفاده می‌کردم و الان فیلتر بودنش برام خیلی عجیبه . هر فیلتری احمقانه است ولی بعضی وقت ها فیلترینگ احمقانه‌تر از بقیه مواقع است چون هیچ شکلی از استدلال نمی تونه در ظاهر هم درست به نظر برسه:


و خب البته اینهم صفحه اصلی. بامزه اینه که تنها کاری که این سایت می کنه اینه که به آدم ها یک دی ان اس رایگان می ده. واقعا اینها از چی می ترسن؟ از اینکه آدم ها اسم داشته باشن؟ یا واقعا اینقدر بی سوادن که از هر چی سر در نیارن فیلترش می کنن؟ (: یا شاید هم اصولا جریان به شکل اتفاقی پیش می یاد؟