بایگانی ماهیانه: فوریه 2009

تنظیمات BloGTK برای کار با وردپرس

من در زندگی‌ام تنها و تنها یک نرم‌افزار رو خودم واقعا خریدم و از اون هم هیچ وقت استفاده نکردم! چی بود؟ نرم‌افزار وبلاگنویسی رومیزی اکتو تحت مک. بعدش سوییچ کردم و حتی یکبار هم ازش استفاده نکردم. به هرحال خاطره شد (:

نرم افزار‌های وبلاگنویسی رومیزی‌ برنامه‌هایی هستن که مثل مسیر و اطلاعات ورود به وبلاگ شما رو می‌گیرن و بعد مثل یک نرم‌افزار عادی روی کامپیوتر شما اجرا می‌شن و می‌تونین توی پنجره‌شون پست وبلاگتون رو بنویسید و با فشار دادن دگمه «ارسال» اون مطلب رو به وبلاگ ارسال کنین؛ بدون نیاز به ورود به وب. این قابلیت اصلیه. حالا ممکنه هر برنامه یکسری کار ژانگولر دیگه بکنه، مثلا اکتو خودش عکس‌ها رو به سایت می‌فرستاد، مطالب قبلی رو برای ادیت می‌اورد و …

توی لینوکس من فعلا می‌خوام از برنامه بازمتن و آزاد بلاگ جی تی کی برای کاربرد مشابه استفاده کنم. ظاهرا به قدرت اکتو نیست (دقت کنید که اکتو حتما یک چیزی بوده که من حاضر شدم برنامه بخرم) ولی بدون شک کار من رو راه می‌ندازه. برای تنظیم این برنامه برای کار با وردپرس باید اونو اینجوری تنظیم کرد:

بعله (:‌ کافیه مووبل تایپ رو انتخاب کنید و اون آدرس رو بدید که به فایلی به اسم xmlrcp.php ختم به خیر می‌شه. این فایل به همراه وردپرس و خیلی سیستم‌های وبلاگنویسی می‌یاد و راهیه برای ارسال، ادیت و حذف مطلب از وبلاگ. در واقع برنامه وبلاگنویسی رو میزی از طریق ارتباط با این برنامه مطالب شما رو ارسال یا ادیت یا حذف می‌کنه.

لینوکس زیباست چون -همراه شما- هر لحظه بهتر می‌شه

خب بازم می‌خوام توضیح بدم که چرا لینوکس برام بهترین سیستم عامله. مطلب دیروز رو یادتونه؟ یک رایت کلیک اضافه کردیم که به سایت آپلود می‌کنه. الان اومدم عکسی که دیروز می‌خواستم بفرستم رو بفرستم که دیدم بعد من باید مسیر هر فایلی که‌ آپلود می‌کنم رو تایپ کنم و اسمش رو کپی پیست کنم و … خب، به نظر شما اینکار نباید خودکار باشه؟‌ البته که باید باشه!

 ما توی لینوکس هستیم پس کنترل داریم

 کارمون طبیعیه: می خوایم چیزی که آپلود می‌شه، مسیرش توی حافظه کپی بشه

 ما یک جامعه جذاب داریم که به هم کمک می‌کنن

خب؟ ساعت بزنم؟ الان 14:21. من گوگل می‌کنم برای how to copy to clipboard bash و می‌رسم به این صفحه. یک برنامه هست به اسم xclip. من ندارمش. ما پشت لینوکسیم و چون از شاخه‌های دبیان است می‌زنم sudo apt-get install xclip (:

ساعت الان شده 14:23 و برنامه نصبه (: من بلدش نیستم پس یاد می‌گیریم. هر چیزی حرفه‌ای ترین راهنما رو با خودش داره. کافیه جلوش یک man بزنم. man xclip راهنماش رو نشون می‌ده و من می‌بینم که
echo “coppppyyyy” | xclip -selection c متن رو کپی می‌کنه توی کلیپ‌بورد. ساعت شده 14:27 و کافیه من اسکریپت دیروزی رو به این تغییر بدم:

#/bin/bash

scp $1/$2 jadi.ir:public_html/jadiir/pics/
echo http://jadi.ir/pics/$1 | xclip -selection c

و حالا کافیه روی هر عکسی کلیک راست کنم و پسورد رو بدم و فایل آپلود می‌شه به سرورم و آدرسش کپی می‌شه توی کلیپ‌بورد برای پیست شدن توی متن. حالا بذارین عکسی که کل این داستان‌ها رو راه انداخت رو هم بذارم براتون. عکس این بود. یک رایت کلیک می‌کنم روش و «ارسال به جادی» رو انتخاب می‌کنم و پسورد رو می‌دم و مسیری که رفته توی حافظه رو پیست می‌کنم:

در کمتر از ۱۰ دقیقه نه فقط این قابلیت اضافه شد، که یک چیزی یاد گرفتم و لذت هم بردم و شما رو هم شریک کردم (: این دنیا برای من زیباست… و دنیایی که هرجاش دوربین باشه تا من رو زیر نظر بگیره به نظرم زشت و فاشیستی.

گنو/لینوکس رو دوست دارم چون ایده‌هام توش عملی می‌شن

خب الان ساعت 22:31 است و من به ذهنم رسیده که یک متن برای وبلاگ بنویسم. اما برای اینکار لازم داشتم یک عکس رو یک سرور آپلود کنم تا توی مقاله نشونش بدم. این کار یک کار تکراری هر روزه است و چون یک هفته‌ای می شه که اومدم لینوکس، دیگه کار تکراری بکن نیستم (: منطقی ترین چیز چیه؟ روی عکس راست کلیک کنم و بگم به سرورم آپلود بشه.

سه تا گزاره انجام کارم رو مطمئن می‌کنن:

من پشت لینوکسم پس قدرت کنترل دارم.

کارم منطقیه پس قبلا یک نفر بوده که شبیه‌اش رو کرده باشه.

لینوکسی ها جامعه زیبایی هستن. پس کسی که قبلا اینکار رو کرده حتما راه رو برای بقیه ساده کرده.

با این سه تا گزاره، دلگرم می شم که برم جلو.

صورت مساله: ساعت 22:33 است و من می خوام به منوی کلیک راست «ارسال به سایت جادی» رو اضافه کنم.

یک جستجوی ساده توی اینترنت منو به یک راهنما می‌رسونه. لازمه برنامه‌ای به اسم ناتیلوس اکشن رو داشته باشم که ندارم. توی لینوکسم پس فقط تایپ می‌کنم sudo apt-get install nautilus-actions و برنامه خود به خود پیدا، دانلود، نصب و تنظیم می‌شه. حالا ساعت 22:35 است و من آماده کارم.

توی خونه خودم یک دایرکتوری به اسم bin می‌سازم و توش فایل upload2jadiir.sh رو می‌سازم و اونو اجرایی می‌کنم: chmod 755 upload2jadiir.sh . حالا (یعنی 22:38 ) برنامه ناتیلوس اکشن رو اجرا می‌کنم و بهش میگم به کلیک راست من یک منو اضافه کنه که اون برنامه کوچیک رو اجرا کنه. اینجوری:

درست؟ الان ساعت شده 22:46 و رسیده ام به اینجا. یک مشکل کوچیک داشتم و این بود که باید بعد از اضافه کردن این منو، ناتیلوس رو دوباره استارت می‌کردم. حالا کافیه توی اون فایل برنامه آپلود رو بنویسم. یک کپی ساده به سرور. چیزی شبیه به همین دستور اصلی scp $1 jadi.ir:public_html/jadiir/pics/

خلاص (:‌ ساعت 23:00 است. البته یک اشتباه کوچیک در تنظیمات داشتم (باید بین d% و f% یک اسلش می‌ذاشتم ) که باعث شد ده دقیقه ای عقب بیافتم. حالا کافیه روی هر چیزی کلیک راست کنم و بگم آپلود بشه تا یک جعبه کوچیک پسورد رو از من بپرسه و فایل رو به سرور بفرسته.

جذاب نیست؟ به همین دلایل است که لینوکس رو دوست دارم. شما یک ایده ساده دارید که زندگی و دنیا رو یک قدم بهتر می ‌کنه و در کمتر از نیم ساعت چیزی که خودتون ایده دادین و لازم دارین رو می‌سازین و در این بین کلی هم چیز یاد می‌گیرین (: حین این کار از جامعه کمک می‌گیرین و بعد از انجامش به جامعه کمک می‌کنین (:

از امروز دیگه راحت می‌تونم عکسهام رو راحت و سریع روی سرورم آپلود کنم.

نکته فرعی : ادیتور من توسط استفاده کنندگان برای استفاده کنندگان طراحی شده. خود به خود چپ به راست و راست به چپ می‌شه و هر وقت هم بهش بگم خودش تایپ می‌کنه که الان چه ساعتی است (: من GEdit رو دوست دارم (:

فیس‌بوک می‌خواهد مالک اطلاعات شما باشد

مطلبم توی صفحه آخر ضمیمه روزنامه اعتماد امروز

فيس بوک، با بيش از 175 ميليون کاربر فعال، غول نوين دنياي اينترنت و يکي از سايت هاي محبوب اين روزهاي ايرانيان است. اين سايت که درسال 2005 و توسط يک دانشجوي دانشگاه هاروارد افتتاح شد ابتدا تنها به دانشجويان همان دانشگاه اجازه ورود مي داد ولي به سرعت صفحه ورودي خود را به روي دانشجويان ديگر دانشگاه ها و بعد دانش آموزان و در نهايت هر فرد بالاي 13 سال گشود. اين سايت يک شبکه اجتماعي خصوصي است. شبکه اجتماعي به اين معنا که افراد مي توانند با ورود به آن عضو گروه هاي مبتني بر محل زندگي، محل کار، محل تحصيل، دين، علايق موسيقي، تيم فوتبال مورد علاقه و… شوند و در هر لحظه وضعيت زندگي، کار در دست انجام، عکس و… خود را در اختيار هم گروه ها و دوستان خود قرار دهند. با بودن در فيس بوک هر لحظه خواهيد توانست بررسي کنيد فلان همکلاسي دوران دبيرستان با چه کسي ازدواج کرده است يا به عکس هاي سفر اخير همکارتان به لهستان نگاه کنيد. اين از شبکه اجتماعي بودن. اما خصوصي بودن به چه معناست؟ خصوصي بودن يعني اينکه اين اطلاعات توسط خود افراد به اشتراک گذاشته مي شوند و بنا بر خواست آنها تنها در اختيار دوستان مورد تاييد قرار خواهند گرفت. اما داستان به همين جا ختم نمي شود. يک نفر ديگر هم در تمام اطلاعاتي که در فيس بوک به اشتراک مي گذاريد شريک است؛ شرکت فيس بوک. و اين پايه اعتراض هاي عمده هفته قبل بسياري از فعالان فضاي مجازي و حقوق ديجيتال جهان بود.

متن کامل اینجاست .
البته من در فکر می‌کردم قراره توی صفحه تکنولوژی باشه ولی صفحه آخر بود. دفعه بعد سعی می کنم مرتبط تر به تیپ صفحه آخر ضمیمه بنوسیم (:

برگشتم به لینوکس. با افتخار و علاقه (:

مدتی بود که کم پیدا بودم. دلیلایلش متنوع بود ولی بخش عمده‌ای اش ربط داشت به سردرگم بودن بین دو تا لپ‌تاپ و سه تا هارد دیسک و دو تا چینش کیبرد!

حالا دوباره پایا (Stable) شدم. الان روی لپ‌تاپ اصلی ام هستم با سیستم مورد علاقه‌ام با کیبرد جدیدم: مک‌ بوک + کیبرد کولماک + سیستم عامل لینوکس. فعلا توزیع مورد استفاده لینوکس بنا به دلایل تاریخی و سی دی‌های دم دست، لینوکس مینت است که قیافه‌اش رو شاید به خاطر سررفتگی حوصله‌ام از ظاهر ثابت و تکراری سیستم عامل مک، این شکلی کردم:

(برای اندازه بزرگتر، روی تصویر کلیک کنید)

بیش از حد زیبا نیست؟ (: اینکه آدم اینقدر دستش باز باشه؟ و برنامه ها بنا به خواستش رفتار کنن؟ و اگر مشکلی باشه، حق داشته باشه کشفش کنه؟ جذابه ولی کافی نیست.
بعدا درباره دلایل بازگشت و وضیعت فعلی بیشتر خواهم نوشت (:

خاطرات سفر دوبی – پرتاب با پاور شات

درست بقل هتل ما، یک پارک تفریحی درست کرده بودن. توش انواع چیزهایی که می‌چرخن و تند می‌رن و می‌پیچن و باعث می‌شن حالت تهوع به آدم دست بده بود. من اصلا اهل اینجور چیزها نیستم چون از چیزهای مختلفی مثل سانسور و دیکتاتوری به اندازه کافی حالت تهوع دارم! (به قول اون تی شرت، I do’nt need sex, government fucks me everyday).

اما یک چیز این وسط استئنا بود. یک پرتابه به اسم پاور شات. یک گلوله متصل به دو تا کش که دو نفر رو به میله‌هاش می‌بستن و بعد کش‌ها رو می‌کشیدن و مثل یک تیرکمون، عمودی آدم رو پرتاب رو می‌کردن هوا! در نقطه اوج کش‌ها دوباره کشیده می‌شد و با شتابی بیشتر از g، به زمین برمی‌گشتیم. اونهم توی یک توپ فلزی ولی درست قبل از رسیدن به زمین …. این بازی اونقدر جذاب و غیرطبیعی بود که تقریبا کسی سوار نمی‌شد. گاهی هم که دو نفر سوار می‌شدن، کلی آدم وای می‌ستادن(!) و عکس و فیلم می‌گرفتن. ما هر شب از جلوش رد می‌شدیم. شب اول گفتیم کدوم دیوونه‌ای سوارش می‌شه! شب دوم یکی رو دیدیم. شب سوم به خنده گفتیم بریم سوار شیم و روز چهارم در طول روز در مورد سوار شدنش شوخی می‌کردیم و بالاخره… شب پنجم پرتاب شدیم!

ایریکس عزیز توی وبلاگش ماجرای سفر رو نوشته و فیلم پرتاب خودمون رو هم گذاشته! این شما و این فیلم پرتاب:

توصیه: اگر جایی دیدینش، سوار بشین! خیلی بانمک بود و وقتی هم بلیت رو خریدین، دیگه مجبورین تا آخرش برین و راه برگشتی نیست!