بایگانی برچسب: s

رایگان شدن ثبت نام دوره آموزش پایتون من در گوتوکلس و کلی حرف دیگه!

مدتی پیش یک دوره پایتون مقدماتی با گوتوکلس ضبط کردم. ولی دائما هم با خودم فکر می کردم که کار مناسبی است که من دوره پولی ضبط کنم یا نه. جواب هم نمی گرفتم. پولی درس دادن بد نیست و خب سایتی مثل گوتوکلس و بقیه هم لازمه به عنوان یک بیزنس زنده بمونن. ولی خب از اونطرف من نظرم همیشه این بود که حداقل من که وقت و انرژی اش رو دارم، آموزش ها رو رایگان درست کنم چون توی کشوری هستم که آدم هاش حق پایه ای یاد گرفتن رایگانشون قدم به قدم داره در مقابل سرمایه داری عقب نشینی می کنه. اون موقع راه حل میانه این شد که هر کس به من یا گوتوکلس ایمیل می زد، رایگان ثبت نام می شد.

الان دوستان گوتوکلس خبر دادن که در این دوره ثبت نام دوره پایتون مقدماتی جادی در گوتوکلس رایگان کامل شده و همه می تونن توش بدون هزینه ثبت نام کنن. این دوره چیزی بیشتر از فیلم است. دوره تمرین داره، فروم داره، داکیومنت داره و فیلم و آموزش و در نهایت امتحان در نتیجه به نظرم گذروندنش در خود گوتوکلس خیلی خوبه.

از اونطرف رایگان شدن فعلی این باعث می شه من استرس اینکه حتما یک دوره آموزشی پایتون رایگان هم داشته باشم رو کمتر از قبل داشته باشم. پس در نتیجه لازم نیست من الان تمرکزم رو روی دوره درک برنامه نویسی که عملا پایتون بود بذارم و به جاش به زودی به قول تبلیغاتی ها یک مژده خیلی بزرگ براتون خواهم داشت (: حداقل برای یک گروه که دنبال آموزش های حرفه ای تر هستن: دوره درک کریپتوکرنسی. گفتم؟ خب پس دیگه مژده بزرگی براتون ندارم (:

پ.ن. یک مشکل دیگه «دوره درک برنامه نویسی» این بود که نمی دونستم باید چی بگم. سردرگم شدم بین برنامه نویسی مسابقه ای و برنامه نویسی عملی. هر کدوم هم مفاهیم خیلی مفصلی دارن که به نظرم باید از شما بپرسم که بیشتر دوست دارین کدوم طرفی حرکت کنه. خوشحال می شم توی کامنت ها بگین کجاهای برنامه نویسی به نظرتون گیج کننده است یا کجاهاش گیر می کنین که من بتونم دقیق تر اون دوره رو پیش ببرم!

به هرحال.. فعلا این شما و این دوره رایگان شده پایتون مقدماتی در گوتوکلس: http://gotoclass.ir/courses/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C/

فریب «هر کی تلاش کنه موفق می شه» رو نخورین

صحبت خانم لیلی گلستان در تد اکس رو امروز شنیدم. ایشون آدم فعال و با سابقه ای هستن و بخشی از سازنده نسل امروز ما بودن ولی دو چیز رو به شکل عجیبی در سخنرانی شون دوست نداشتم: نفی رانت خانواده و تبلیغ بی اخلاقی.

راستش بهتره به جای نقد جملات ایشون در مورد خودم حرف بزنم.

  1. من در دنیای کامپیوتر آدم موفقی حساب می شم. اما چقدر از این موفقیت محصول تلاش شخصی است؟‌ اگر سخنرانی دراماتیک کنم می تونم بگم با اولین کتاب سی یک هفته خودم رو توی اتاق حبس کردم و فقط برنامه نویسی یاد گرفتم. یا مثلا بگم در به در دنبال یک کارت اساتید می گشتم تا بتونم قبل از بقیه برم نمایشگاه کتاب که یک کتاب خارجی که پشتش سی دی لینوکس هست رو بتونم بخرم یا وقتی فلانی گفت از خارج برات چی بیارم گفتم یک مودم می خوام یا اینجور داستان های مرتبط با «تلاش شخصی» ولی فراموش کنم بگم که از ۶ سالگی کامپیوتر داشتم و انگلیسی رو از بچگی بلد بودم و یکی بود که از خارج برام مودم بیاره و خط تلفن خودم رو داشتم برای زنگ زدن به بی بی اس ها و … این مهمل اگر تلاش کنی موفق می شی واقعا می تونه زندگی خیلی ها رو خراب کنه چون ممکنه کلی تلاش کنن و موفق نشن و بعد درگیر کلی فکر و خیال بشن. واقعیت اینه که اگر تلاش کنی،‌ شانس موفقیتت می ره بالاتر و خب در این مورد من یا لیلی گلستان (که در خونه پدر با نقاشی های سهراب سپهری که مال پدر بوده گالری زده و به روزنامه ها گفته گلستان رو تبلیغ کنن) آدم های خوبی نیستیم که در این مورد اشک به چشم بیننده بیاریم که چطوری در شرایط سخت تلاش کرده ایم.

  2. ترویج بی اخلاقی و گول زدن بقیه و تبلیغ کردن عقیده ای که می دونیم اشتباهه ولی کارمون رو پیش می بره شاید در جامعه ما بدترین کار ممکن باشه. اینکه با هر مکر و حیله ای و غیره «موفق» بشیم و این رو جوری دراماتیک تبلیغ کنیم که همه الگو بگیرن واقعا قابل دفاع نیست. مثلا من بیام برای شما بگیم که اینقدر علاقمدن به الگوریتم ها بودم که کتاب خارجی استادمون که تو ایران پیدا نمی شد رو بلند کردم یا برای آپگرید کامپیوتر پول نداشتم و درنتیجه پول دزدیدم تا بتونم یک مگ دیگه رم بخرم تا بتونم فلان مدل برنامه نویسی رو تست کنم و … و اینها رو جوری بگم که انگار یک قهرمان هستم که از هر کاری برای یاد گرفتن ابا نداره، به نظر خودم خیلی آدم کثیفی هستم و اثر بدی که به جا می ذارم بسیار مخرب برای جامعه است. اونم توی جامعه ما که دروغ گفتن و دزدی توش زرنگی‌ است و روش مرسوم زندگی خیلی ها.

خلاصه کنم که داشتن یک خانواده حمایت گر جرم نیست ولی اینکه من نقش پدری که خونه و گالری و آثار سهراب سپهری و اعتبار مطبوعاتی اش رو برای موفقیتم استفاده کردم رو نبینم و بگم من تلاش کردم موفق شدم پس شما چرا تلاش نمی کنین؟ خیلی بی انصافیه و تبلیغ بی اخلاقی از بین برنده پیوندهای سازنده یک جامعه خوب.

وقتی توی مسابقه آشپزی شرکت می کنیم و من گوشت و ادویه رو دارم ولی یکی دیگه تازه باید بره از شکار توی جنگل و چیدن گیاهان صحرایی شروع کنه، حرف زدن از «ببین من چه فلفل هالوپینوی خوبی استفاده کردم ، پس تو چرا فقط ریحون گذاشتی؟» یا «تو خنگی که فقط آشپزی کردی، من به داور قول یه بوس هم داده ام» نهایت نفهمیه.

من چطوری اینجام؟ یا چطوری یک شغل خوب بین المللی داشته باشیم

این مطلب رو خودپسندانه نخونین. من معتقدم نه برنامه نویس خیلی هم خوبی هستم و نه آدم موفق خاصی. در کل جای خوبی هستم ولی خب ترکیبی از کلی چیز است. راستش نوان انتخاب کردن هم سخت بود. به هرحال. چون زیاد می پرسن سعی کردم بنویسم ولی می دونم که کمی سردرگم، ناکافی و شاید خودپسندانه شد. اما خب جواب لحظه ای من به اون سواله که سعی کردم به اشتراک بذارمش. شما دوستانه و با گذشت بخونینش.

بعضی ها می دونن توی دنیا چی دوست دارن بشن و به سمتش حرکت می کنن. من اینطوری نیستم. من در هر لحظه می بینم چی خوبه و اون کار رو می کنم. در نتیجه مثلا مهاجرت نکرده ام چون هم ایران موندن به نظرم جالبتره و هم مهاجرت یک برنامه چند ساله است که من زیاد اهلش نیستم. من معتقدم اگر قدم های خوب در هر موقعیت بردارم نتیجه نهایی خوب خواهد بود. خیلی ها جای فعلی من رو دوست دارن و دائم می پرسن که چطوری باید در یک شرکت خارجی کار پیدا کنن یا چیکار باید بکنن که نسبت به متوسط، شرایط کاری بهتری داشته باشن. من جواب اون رو واقعا نمی دونم ولی می تونم بگم که وضعیت فعلی من استوار بر چند تا چیزه. سعی می کنم اونها رو باهاتون به اشتراک بذارم.

خانواده و خط شروع جلوتر

بله. متاسفانه آدم ها در شرایط برابر شروع نمی کنن. همین که در بچگی کلاس انگلیسی برین شما رو گزینه بهتری می کنه برای بازار جهانی. یا مثلا اعتماد به نفس عمومی یا هر چی اسمش هست. این رو اول نوشتم تا بگم که می دونم هست و متاسفم که در جامعه ای هستیم که نسبتا هم پر رنگ است. معنی اش این نیست که آدم هایی با خانواده های راحتتر از من، از من جلوتر هستن و معنی اش هم این نیست که کسی که از خانواده سخت تری میاد، شانس نداره. ولی به نظرم لازمه در صدر همه «من من کردن«ها گفته بشه که همه از یکجا شروع نمی کنن و هر چقدر بگین چقدر خوب تمرین کردین، وقتی دو سه متر جلوتر از بقیه مسابقه رو شروع کردین، باید بهش اشاره کنین.

جدی یاد بگیرین

عمیق یاد گرفتن چیز مهمی است. اگر نکته ای هست که به نظرتون باید بدونین حتما از پایه بخونین و یادش بگیرین. اگر در شغلی می گن لازمه شبکه بلد باشین، سی سی ان ای رو بخونین. اگر در شغلی می گن لازمه با smtp آشنا باشین حتما خود داکیومنت پروتکل رو بخونین و در موردش چند تا برنامه بنویسین، اگر همکارتون از tcpdump استفاده کرد و شما درست بلدش نبودین شب که رفتین خونه ته و توش رو کامل در بیارین و انواع بررسی ها رو بکنین. اگر جایی گفتن ما از SCRAM-SHA1 و TLS استفاده می کنیم کار شما با دو تا تنظیم هم راه می افته ولی واقعا چرا نباید دقیقا درک کنین که اسکرام چیه وتی ال اس دقیقا چطوری کار می کنه؟ اینجوری برای کاری که قراره بکنین کاملا یک فیت مناسب هستین یا اگر جایی وارد شدین، سریعا یک سر و گردن بالاتر از بقیه می تونین کار کنین – و با تلاش و سعی و خطای کمتر.

حواستون به موقعیت ها باشه

اگر دوست دارین در شرکتی خارجی کار کنین خب باید به یک شرکت خارجی رزومه بدین. به همین سادگی (: اینکار نیازمند دنبال کردن ماجراها است و غیره و غیره. من توش تخصصی ندارم در نتیجه نظری نمی دم. اما یک مدیر داشتیم که در مورد یک دوست موفق می گفت که «حواسش هست و شاخک هاش دائما می جنبه». منظورش این بود که این آدم وقتی موقعیتی می بینه استفاده می کنه. یا مثلا اگر می بینه شرکت خارجی نیازمند زبان قابل قبوله واقعا و جدی زبان یاد میگیره یا اگر دید در یک آگهی گفتن فلان چیز لازمه، می ره ته و توش رو درمیاره نه اینکه در یک شرکت مرسوم کارمند مرسوم باشه و فکر کنه چرا هیچ وقت اتفاق عجیبی نمی افته (:

دوست و همکار خوبی باشین

اگر جایی هستین جوری باشین که همه بخوان اونجا باشین. زندگی رو وسیع و بزرگ ببینین و اگر در یک تیم ده نفره هستین سعی نکنین با زیرآب زدن یا کارهای عجیب توش بالا برین. در واقع شما دارین توسط هزاران نفر دیده می شین و بهتره تو دید اون هزاران نفر آدم خوبی باشین. ماجراش بماند ولی دوستی قدیمی به اسم رضا ای آر یک بار زندگی رو با این جمله جهت بخشید که «جوری باش که همه بگن ایول فلانی اومد نه اینکه وقتی اومدی بگن ای وای فلانی اومد». توی قسمت قبلی دیدین که من و نفر قبلی هر دو به اینکار دعوت شدیم چون رابطه حس کرده بود که خوبه ما اونجا باشیم. اینطوری باشین (: به بقهی کمک کنین و مهربون و مثبت عمل کنین.

تمیز و مرتب باشین

خیلی نکته عجیبی است ولی حیفم اومد نگم. از اون حرف ها است که کسی نمیزنه ولی بسیار مهمه. هر روز دوش بگیرین. مسواک بزنین. اگر مشکلات سلامتی دارین (دندون خراب، …) پیگیری کنین و … گفتنش نافرمه ولی واقعیت اینه که وقتی من آدم های دیگه رو برای موقعیت های خیلی خوب معرفی می کردم و باهاشون مصاحبه، آدم های از نظر فنی کمی بهتری رو رد کردم فقط چون رایحه دهنشون تند و بد بود و آدم هایی رو نظر مثبت دادم که شاید فنی بدتر بودن ولی از نظر بهداشت و شخصیت قابل قبولتر بودن. توی فرهنگ ما خیلی سخته ازش حرف زدن ولی واقعیته. همین مساله در مورد شخصیت هم هست. آدمی باشین که کمک می کنه و همراهه. شرکت های خوب معمولا هکرهای بدون توان صحبت که افتخار می کنن که سرشون فقط تو کامپیوتر است رو نمی خوان. بازیکن تیمی باشین و براش تمرین کنین. دادن بهترین استراتژی برای گرفتن است.

رزومه خوبی داشته باشین

این رو حالا باید بعدا مفصلتر بگم ولی یک برگ برنده من هم رزومه خوب بوده و هست. از کار داوطلبانه برای جاهای خوب که تو اینترنت پیدا می شه تا کارهای مفید برای عموم تا شرکت های خوبی که می تونین کار کنین باعث می شن در آینده خیلی راحتتر پذیرفته بشین. من هنوزم وقتی کاری پیدا می کنم فکر می کنم برای رزومه ام تاثیرش چیه (: دقت کنین که آدم ها در رزومه ها دنبال چیزها عجیب و غریب نیستن. قرار نیست هک فلان جا در رزومه باشه یا فلان قابلیت غیرعادی. یک آدم خوب که در حوزه های معقول و مرسومی مهارت های خوب داره بهترین گزینه اکثر شرکت ها است. اگر ننوشتم یادم بندازین یک موقعی در مورد پیشنهادم برای ساخت رزومه یک چیزی بنیوسم (: این روزها واقعا راحتتر از اون روزها است – به طور خاص برای بازمتن و گیت هاب.

اشاره کنم که شرکت فعلی من اکسیروس است که پایتون کار می کنیم. دقیقا موقع مصاحبه استخدامی مدیر شرکت بهم گفت که گیت هاب من رو نگاه کرده و براش دوره آموزشی پایتونم جالب بوده – چیزی که من دقیقا بدون هیچ هدف خاصی فقط به عنوان یک کار فان و مفید برای بقیه شروعش کرده بودم: بستون.

همیشه مشتاق یادگیری باشین

من الان ۵ ماهه اومدم این شرکت و مثل یک نیروی تازه وارد کار می کنم. نه کارم رو بلدم و با اینکه ادم حرفه ای هستم و قبلا توی یک مقدار قابل قبولی کشور و پروژه و حوزه های مختلف کار کرده ام اینجا شبیه یک کارآموزم. این ترس نداره. می تونستم توی فضای امن خودم باشم و مثلا به عنوان متخصص خیلی خوب لینوکس در یک شرکت متوسط کار کنم یا اینکه برم جایی که خدایگان لینوکس هستن و بشم یه آدم متوسط رو به پایین یا اصلا بیام اینجا که نه سیستمش رو می شناسم و نه فریم ورکش رو بلدم. مشتاق یادگیری بودن باعث می شه شما پیشرفت کنین و دائما هم رزومه ای که ازش حرف زدیم بهتر بشه. از اینکه بلد نیستین هیچ وقت نترسین. برین سراغ پروژه های جدید و یاد بگیرین و کار کنین.

و اما..

شانس بیارین

من به شانس معتقد نیستم.. ولی خب در نهایت ترکیب همه چیزهای بالا و همه چیزهایی که من بلد نیستم بگم رو می تونیم نامگذاری کنیم به اسم «شانس». نقل قول مهمی از کتاب آلیس هست که چشایر کت توش می گه «اگر ندونی کجا می خوای بری هیچ وقت گم نمی شی». اگر من تو بچگی می خواستم استاد دانشگاه بشم حالا گم شده بودم. اگر می خواستم بچه هام شب ها بگن «بابا پفک خریدی برامون؟» حالا گم شده بودم. اگر می خواستم پاسپورت آمریکا گرفته باشم الان گم شده بود. اگر می خواستم قهرمان شطرنج باشم حالا گم شده بودم.. ولی خب در لحظه زندگی کنین و چیزهای خوبی که پیش میاد رو در آغوش بکشین و جای خوبی خواهید بود.

در واقع من نمیدونم چطوری می تونین جای من باشین ولی می دونم اگر آدم خوبی باشین و از اتفاقات استقبال کنین و دست بده داشته باشین، در نهایت جای خوبی خواهید بود.

شاید کمی عارفانه / شاعرانه / خودپسندانه شد ولی به هرحال در جواب این سوال همیشگی، اینو داشتم بگم.

اگر من به دانشگاه بر میگشتم

چاپ شده در نشریه دانشگاهی


من الان نزدیک چهل سالمه. شاید به نظر شما پیر باشم ولی از نظر خودم فرق خاصی بین الان و سال های دانشگاه حس نمی‌کنم. شاید دلیلش کامپیوترها باشن که باعث می شن آدم همیشه با دنیای جدید در ارتباط باشه. شایدم یک جور نگرش به دنیا که سن و سال رو خیلی به رسمیت نمی‌شناسه. سال‌های دانشگاه برای من خیلی نزدیک به نظر می رسه و کاملا حس می کنیم همین پنج شش سال قبل بود که توی راهرو ها شیطنت می‌کردیم، بعد از حضور غیاب از پنجره فرار می کردیم یا دلمون خوش بود که قبل از حضور و غیاب خودمون رو به کلاس رسونده ایم یا موفق شده‌ایم سوالات امتحانی رو قبل از شروع امتحان پیدا کنیم. من تقریبا تمام مدت دانشگاه رو یا دودر میکردم یا به انواع تکنیک ها سر کلاس نمی اومدم و زندگی ام رو یا تو حیاط دور میزها می گذروندم یا تو سایت کامپیوتر در حال کشف چیزهایی که دوست داشتم؛ البته به جز قسمتی که به عشق و عاشقی می گذشت.

اون سال ها برای من بسیار جذاب و پر هیجان بود و اگر بهشون برگردم چیزهای بسیار کمی رو توش تغییر میدم. گفتم چیزهای خیلی کمی رو تغییر می‌دم؟ دقیقا. چیزهایی هست که تغییرشون می دم. من اگر به سال‌های لیسانسم که دانشجوی مخابرات بودم برگردم، مطئنا بهتر درس می خونم. مطمئن هستم اگر قصد شما اپلای کردن و رفتن باشه باید خیلی بهتر از من درس بخونین ولی من حتی در زندگی فعلی ام هم فکر می کنم کاش بهتر درس خونده بودم. حداقلش این بود که استرس شب های امتحان و فصل های امتحان رو نمی داشتم. یادمه روزهایی به انصراف فکر می کردم؛ فقط چون درست درس نمی خوندم. فکر کنم با هفته ای دو ساعت درس خوندن به راحتی می تونستم درس‌هام رو پاس کنم. شاید باور نکنین ولی من هنوزم گاهی خواب می بینم سر امتحان مغناطیس هستم بدون اینکه بلد باشم انتگرال بگیرم. خوب درس خوندن حداقلش این بود که این استرس رو از من دور می‌کرد.

همچنین اگر این سال ها در دانشگاه می‌بودم حتما مشارکت خیلی زیادی توی پروژه‌های اوپن سورس می‌کردم. من اون سال ها به عنوان فری‌لنسر رایگان برای شرکت ها و پروژه های مختلف کار کردم و رزومه ام خوب بود ولی الان به نظرم حل باگ های پروژه های بزرگ یا حتی مشارکت بزرگتر در اونها می تونه فوق العاده باشه. یک روش برای یاد گرفتن، کسب اعتبار، لینک عالی درست کردن و همچنین ساختن یک رزومه غیرقابل مقاومت برای هر شرکتی که دنبال نیرو باشه.

یک چیز دیگه که حتما می خوام در موردش حرف بزنم هم پایان نامه است. من یک پایان نامه راحت برداشتم؛ نتیجه هیجان انگیز بود البته ولی خود کار برای من ساده حساب می شد و توی چند شب تمومش کردم چون دقیقا تخصصم بود. من هنوزم طرفدار یک پایان نامه معقول و ساده هستم. شکستن شاخ غول جاش توی پایان نامه نیست – مگر اینکه بخواین باهاش مهاجرت کنین. قرار نیست پایان نامه تبدیل به یک منبع استرس بشه. اومدین دانشگاه که بهترین سال های عمر رو زندگی کنیم. دورانی که از دست خانواده راحتتر هستیم، دورانی که جامعه هنوز با ما کاری نداره، دورانی که اولین بخش زندگی مختلط ما است و دورانی که کسی نمی دونه چه ساعتی کجا هستیم و کنترل همه چیز تقریبا توی دستای خودمونه. من اگر به دانشگاه برگردم بازم مثل قبل تا جایی که بشه کشش می دم و ۵ سال و نیم دانشگاه می‌مونم. چی بهتر از دانشگاه؟ تازه اونم با حداقل استرس.

در ضمن این رو هم بگم که من با وجود معدل خیلی ضایع حدود ۱۲ در دوره لیسانس، چندین بیست مهم هم توی کارنامه داشتم که البته فکر کنم هر دو به یک اندازه خجالت آورن. بیست های من از درس هایی بود که کتابشون رو به انگلیسی می خوندم چون دوستشون داشتم. مدار منطقی، معماری کامپیوتر، میکروپروسسور و چیزهای مشابه. مطمئن هستم که اگر الان دانشگاه بودم کتاب‌های بیشتری رو از منابع اصلی می خوندم. اینجوری هم لذت بیشتری می بردم و هم استرس بلد نبودن پایه ها برام کمتر میشد. این بلد نبودن پایه‌ها بدترین بخش دانشگاه من بود. متاسفانه در سیستم آموزش داغون ما، پذیرفته است که شما با نمره ای مثل ۱۰ قبول بشین. مثلا توی دبستان شما اجازه دارین با حفظ کردن فقط نصف جدول ضرب (بخصوص مشهورهایی مثل پلنگ و شیش تا) نمره ۱۰ بگیرین و برین کلاس بعدی در حالی که در کلاس بعدی «انتظار» نظام آموزشی اینه که شما کل جدول ضرب رو بلد باشین. به نظرم این اصلی ترین استرس ما در تحصیل است. من می تونم بدون یاد گرفتن انتگرال دو گانه ریاضی رو با مثلا ۱۲ پاس کنم ولی بعد سر تمام واحدهایی که تصورشون اینه که چون من ریاضی رو پاس کردم پس حتما خدای انتگرال دو گانه هستم، عصبی باشم. همین اتفاق در رشته من یعنی مخابرات با درس معادلات دیفرانسیل افتاد. من ۳ بار دیفرانسیل رو افتادم و بالاخره با ترفندهای خاص بدون دونستن سری فوریه و دوستانش نمره ام رو گرفتم و چندین ترم سر سیگنال سیستم و بقیه درس ها عذاب کشیدم. من اگر به دانشگاه برمی‌گشتم غیر ممکن بود بذارم این تیکه تکرار بشه.

اوه… و با اینکه من در کلاس های فوق برنامه خیلی فعال بودم؛ اگر به دانشگاه برگردم از اونم فعالتر می‌شم. بهونه‌هایی مثل «درس زیاده» و اینها واقعیت ندارن. من تا جایی که می تونستم به کلاس های مختلف می‌رفتم. از موسیقی تا کوه و لینوکس و انواع مجلاتی که منتشر می کردیم و از همه باحالتر گروه‌های مطالعاتی. هدف تا حدی وسعت بخشیدن به دیدگاه آدم است ولی در واقع اون پشت مشوق اصلی دیدن آدم های جدید و پیدا کردن دوست های متنوع تر است. می دونین که چی می گم؟ (: من مطمئن هستم که کتاب های زیادی می خوندم تا بتونم بهتر حرف بزنم و جهان رو بفهمم و مطمئن هستم که اگر فقط دو سه روز پشت سر هم در دانشگاه بهم خوش نمی گذشت، سعی می کردم کشف کنم چرا بهم خوش نگذشته و چی رو باید تغییر بدم که بهم خوش بگذره. دانشگاه تقریبا بهترین شرایط ممکن رو داره. گفتم که؛ کسی با شما کاری نداره ولی شما می تونین با همه کار داشته باشین. من اگر دانشگاه بودم طولش می دادم و هر چقدر می تونستم متنوعش می کردم. ببینم شما چیکار می کنین.

برنامه‌های پیش رو: این‌ هفته #پایتون و هفته بعد آینده وب و موبایل

در طول این دو تا آخر هفته پیش رو، من دو تا جا می رم و کلی حرف می‌زنم. اولیش کنفرانس پای کان است در ۲۹ بهمن و دومی همایش آینده وب و موبایل در تاریخ ۴ و ۵ اسفند.

همین هفته که پایکان هستیم. پایکان که یک همایش سالانه برنامه نویس‌ها یا علاقمندهای پایتون است و من توش قراره سخنرانی آخر رو بکنم. البته احتمالا باید باهاشون گپ بزنم و موضوع سخنرانی عوض بشه به چیزی عمومی تر. اما نکته جذاب این ماجرا کارگاه های خوبشون است که می تونین توشون با سطوح مختلفی از پایتون در دنیاهای مختلف آشنا بشین. اگر اهل پایتون هستین یا با دوره های من یا هر جای دیگه پایتون مقدماتی رو شروع کردین، این همایش عملی حسابی توصیه می شه.

هفته بعدش هم در ۴ و ۵ اسفند، همایش آینده وب و موبایل است که چند ساله توش آدم هایی که در این حوزه ها دید خوبی دارن سعی می کنن در مورد اینکه دنیای تکنولوژی در حوزه وب و موبایل داره به کدوم سمت می ره حرف بزنن. امسال به نظرم سطح سخنران ها بسیار خوبه و مثل سال قبل من و آرش هم پنل «گیک تاک» رو داریم که به شکل شاد در کنار برنامه های اصلی نگاهی داره به خود همایش و اتفاقات و حواشی اش. مطمئن هستم نه فقط چیز یاد می گیریم که خوش هم می گذره؛ و البته به مدیرهاتون باید اصرار کنین که اینجاها رو ثبت نام کنه برای اعضای تیمش (: اگر گوش نکرد بگین من یه توضیحی در این باب بنویسم.

چند تا از پایه‌ای ترین مشکلات سمپاد رو با هم مرور کنیم

کشورهای کمی سمپاد دارن، نه اینکه عقلشون نرسیده ولی به دلایلی بسیار گسترده تر. ایران سمپاد داره چون نظام دوست داشت «نخبه‌ها» رو کشف کنه و یه جوری به نفع خودش تربیت کنه؛ بخونین کانالیزه. بسیار هم ناموفق بود در این یک کار. سمپاد خوبی های خیلی زیادی داشت. همین الان یکی تو توییتر می گفت خیلی خوبه چون بهش فرصت داد کلی چیز جالب رو تجربه کنه. من سمپاد درس دادم و محیط رو تا حدی درک می کنم. سمپاد رو اگر به عنوان یک مدرسه با امکانات بیشتر و پول مستقل از بقیه نگاه کنین خب معلومه که خوبه، ولی اشکال های جدی ای هم داره. یک نگاه سریع بندازیم:

  • امکاناتی که در سمپاد هست از کجا اومده؟ هی برین بالا یکی می خواد بگه از بودجه رییس جمهور است و اون یکی بگه از فلان جا ولی در نهایت در کشور ما یک حجم محدودی منابع آموزشی هست و وقتی حجم عظیمی از اونها یک جای خاص متمرکز می شن، یعنی سهم بقیه جاها کم شده
  • آزمون های ورودی سمپاد اصولا هوش رو نمی‌سنجن. انواع کلاس های کنکور و … در نهایت باعث شدن نمونه ای که دارن تو سمپاد درس می خونن اکثرا از خانواده های بالاتر از متوسط باشن. این مساله سریعا در حال گسترش هم بوده و هست. اوایل کلاس ها پذیرای بچه های فقیر هم بود ولی الان یک لحظه فکر کنین کدوم کلاس سمپاد رو یادتون می یاد که توش بیشتر از نصف بچه ها از متوسط به پایین جامعه اومده باشن؟
  • چیزها در طبیعت در یک نمودار نرمال قرار می‌گیرن. هوش و موفقیت تحصیلی و درس خون بودن و … هم جزو این چیزها است. اگر شما نمونه ای از بالای نمودار رو جدا کنین و در یک کلاس بذارین، بازهم شکل نرمال زنگوله‌ای به خودش می گیره. یک مشکل کلاس «تیزهوشان» اینه که هر کدوم از این بچه ها می تونستن در مدرسه خودشون بسیار موفق و خفن حساب بشن ولی اینجا نصفشون معمولی هستن و مثلا ده درصدشون «تنبل».
  • توزیع امکانات فرصت های بیشتری به افراد جامعه می ده. به همین دلیل کشورها هر چقدر پیشرفته تر می شن سعی می کنن توزیع رو برابرتر کنن تا فرصت به استعدادهایی که در جاهای کمتر دیده شده بروز می کنه هم برسه. سمپاد عملا خلاف این ایده عمل می کنه.
  • سمپاد معمولا سیستم آموزشی اشتباهی داره. کنکوری های سابق و بچه های ۲۰ ساله چون توی کنکور نفر اول شدن با هیجان معلم سمپاد می شن و فکر می کنن باید به یک بچه راهنمایی درس دبیرستان بدن و به بچه دبیرستان درس دانشگاه. این از نظر روانشناسی آموزش اشتباهه و متون مختلفی براش هست. ما وقتی رفتیم درس بدیم کلی گشتیم و خوندیم در این باره. یک سیستم آموزشی درست باید معلم های پر تجربه تر داشته باشه؛ در واقع معلمی یک شغل و مهارت و علم است که اتفاقا سواد در حد آموزش در دبیرستان کمترین اهمیت رو انتخاب یک معلم خوب داره. مشکل سمپاد در بخشی از معلم هاش اینه که فقط چون یک نفر خودش دانش رو بلده، تصمیم می گیره از ترم بعد معلم هم باشه. این به نظرم یکی از بدترین قسمت های طراحی سمپاد است.
  • ایده «بهترین ها رو جمع کنیم و پرورش بدیم» ذاتا فاشیستی است. معنی اش این نیست که اگر ما رفتیم سمپاد حتما فاشیست هستیم بلکه معنی این حرف اینه که این کار دقیقا اونی است که هیتلر هم تلاش می کرد بکنه و اصرار می کرد آدم های قشنگ با هم ازدواج کنن تا نیروهای خوب برای آلمان نو ساخته بشه. این اصرار به ازدواج «درون گروهی» رو هم حتی در سمپاد داشتیم. جالبه که این سیستم با اینکه در لحظه اول با ذهنیت فاشیست زده خیلی از ما هماهنگه، در لحظه دوم باید یادمون بیاریم که حتی به شکل تجربی هم هیچ جا جواب مثبتی نداده. بشر کمی پیچیده تر از لوبیا است (: راستی اونطرف این بحث، بحث عقیم کردن «خنگ ها» است (:
  • سمپاد با اصرار به آدم هاش می گه «شما باهوشین». این فشار روانی گاهی بسیار ازار دهنده می شه. بخصوص اگر برین دانشگاه و یکهو ببینین همه در حال هورا کشیدن برای شما نیستن، فیزیک هالیدی رو قبلا خوندین و سر کلاس حوصله تون سر می ره و اتفاقا آدم هایی که مهارت های اجتماعی یا هوش اجتماعی بالاتر، همه رو جذب خودشون کردن نه کسانی که تو کنکور اول شدن یا برچسب باهوش به سینه‌شون چسبیده.

و یک نکته دیگه هم هست که هیمشه حرف منه؛ تو سمپاد صادقه و در بقیه جاها هم، از جمله در یاد گرفتن برنامه نویسی:

  • سمپادی ها از خودشون جلو می افتن. این خطرناکترین اتفاق در پیشرفت علمی/فنی است. ما داور جشنواره دانش آموزی سمپاد هم بودیم. یک بچه بدون اینکه الکترونیک بلد باشه مدعی بود کارت صوتی ساخته، یکی دیگه بدون اینکه آمار استنباطی بدونه تحقیق جامعه شناسی در حد لیسانس تحویل داده بود و یکی دیگه سوخت موشکی ساخته بود که از هر چیزی که ناسا اختراع کرده پیشرفته تر بود. این مساله که «تو باهوشی» باعث می شه بچه هایی که مستعد جلو افتادن از خودشون هستن به جای فرصت کافی برای بازی با آهنربا و باتری و سیم و لامپ و آرمیچر، شروع کنن به طراحی میکروپروسسور و خب چون باهوش بالاخره باید یک چیزی تحویل بدن و دیگه هیچ وقت فرصت نمی کنن بشینن پایه ها رو بخونن چون اینکار مستلزم برگشت به عقبه. اتفاقا یک سیستم سالم باید اگر هم نخبه ای تشخیص می ده تلاش کنه کانالیزه اش نکنه و بذار در چند بعد رشد کنه تا بتونه دقیقا به یک آدم مفید تبدیل بشه.

همه این حرفها معنی اش این نیست که سمپادی ها بد هستن (: اتفاقا خیلی بچه های خوبی توشون هستن. الان از اطرافیان من تقریبا همه سمپادی هستن ولی اینکه ما به چیزی نزدیک هستیم یا ازش منفعت بردیم نباید دلیل بشه که بدی هاش رو نبینیم. بذارین حالا که اینجایین چند تا خاطره و نکته بامزه هم بگم:

  • یک دوست سمپادی خیلی مفتخر یکبار می گفت «مشکل اینکه اینهمه آدم با ضریب هوشی بالا رو یک جا جمع می کنن اینه که اتفاقات غیرقابل تصوری می افته». پرسیدیم چی و توضیح داد که «مثلا اونجا آدم ها همدیگه رو در یک روابط فامیلی می شناختن. فلانی زن اون یکی بود، اون یکی عموی این و بعد دو نفر می گفتن مثلا برادر هستن و اون که زن این بود خودش همزمان شوهر کس دیگه بود» (: اینهمه هوش اصلا باعث مدت ها خنده ما بود.
  • یک مقاله خوب هست به اسم نوابیغ که من مدت ها پیش تو سایتم نقلش کردم. اتفاقا نوشته/جمعآوری/ترجمه خود سمپاد است
  • بعد از اینکه بچه ها با من دوست شده بودن یکبار دو تاشون خیلی با استرس اومدن و گفتن یک سوال دارن. بالاخره پرسیدن «آقا شما نماز می خونین؟» راحت گفتم «نه» و جیغ کشان رفتن (: بعدا اومدن و گفتن باور نمی کردن معلمی باشه که نماز نخونه!‌ (:
  • بعدها من از معلمی سمپاد اخراج شدم؛ با سینا و دوستانی دیگه علوم اجتماعی درس می دادیم و تلاش کردیم بخش علوم انسانی رو توی سمپاد راه بندزایم که واقعا هم با حمایت آدم های خوبی از خود مجموعه سمپاد شد.
  • موقع تحقیق محلی برای «استخدام» من در سمپاد، ازم پرسیدن چطور مشکلی ندارم که سینا به عنوان یک آدم مجرد به خونه ام رفت و آمد کنه!
  • اتاق معلم های سمپاد خیلی بامزه بود. بخصوص برخورد بچه هایی که تازه سال اولی بود که رفته بودن دانشگاه و یکهو از دانش آموز می شدن معلم سمپاد. شوخی های دبیرستانی کماکان در اتاق اساتید که سابقا جای مقدس و خفنی حساب می شد جریان داشت و چهره های «عجب گولی خورده بودیم»‌ دوستان عالی.

کلی خوش گذشت و دوستش داشتم و تلاشم رو کردم ولی دلیل نمی شه که چشم روی اشکالاتش ببندیم. اگر همه می تونستن مدرسه ای مثل سمپاد باشن خوب بود ولی اینکه حداقل امکانات رو از دیگران دریغ کنیم تا بتونیم نیروهای خودمون رو پرورش بدیم متاسفانه به جوانان هیتلری نزدیکتره تا کشورهای اسکاندیناوی. اوه، اینم یادمون باشه که آدم ها نسبت به مدرسه شون عرق خاصی دارن؛ من عاشق البرزم و همه جا حاضرم ازش دفاع کنم و مناظره داشته باشم که باحالترین کارها رو توش کردیم و بهترین مدرسه است؛ ولی واقعیت اینه که تنها دبیرستانی است که من در زندگی ام توش درس خوندم و این کمی بایاس ایجاد می کنه. بهتره بخندیم و برای ساخت دنیای بهتر از اینی که داریم تلاش کنیم (: