روز کتاب، فرصتی مناسبی است

«روز کتاب، فرصتی مناسبی است برای نگاهی دوباره و تازه به کتاب‌هایی که می‌خوانیم.» حالا مستقل از اشتباه ادبی جمله، معنی اش چیه و به نظر شما مجموعه ای که این پوستر رو طراحی، چاپ و نصب کردن آخرین کتابشون رو در چه سالی خونده بودن؟

تنها برداشت من از محتوای این «کار فرهنگی» اینه که آدم‌ها دارن دائما کلی کتاب می‌خونن بدون اینکه بفهمن اصلا چی دارن می‌خونن و حالا که روز کتاب شده فرصت مناسبی است برای یک لحظه توقف و یک روز کتاب نخوندن و فکر کردن به اینکه هر روز آزگار اصلا چی دارن می‌خونن.

من مجبورم این پوستر رو هر روز توی تقاطع گاندی و همت ببینم و در نیتجه خوشحال می‌شم اگر کسی درکش می‌کنه معنی اش رو به من هم بگه.

پیوندها آی آر ساسپند شد

از چیزهای روی اعصاب زندگی کردن در ایران، ترویج دزدی و دروغ توسط رییس ها است. دروغ رو که آشنا هستیم، دزدی هم نمونه اش این سایت پیوندها که مثلا اگر کسی می خواد بیاد سایت من، اونو بدون اینکه خودش بخواد می بره به یک سایت دیگه. اگر یک سانسورچی دزد نباشه، حداکثر بهش نشون می ده که «اینجا اجازه نداری بری» ولی بردنش به یک سایت دیگه، دزدی یو آر ال است. اما خب… در اینجا این چیزها طبیعی است و به همین دلیل نیاز به اصلاح داره. (:

در عوض خوبی زندگی کردن در ایران اینه که همیشه اسباب خنده فراهمه (: یکیش هم این:

سایت دزدی یو آر ال های فیلتر شده، ساسپند شده. احتمالا یا به خاطر مراجعه بیش از حد مردم به سایت های فیلتر شده پهنای باند تموم کرده یا  سرویس دهنده به این نتیجه رسیده که نمی خواد توی دزدی شریک باشه (: شکی نیست که با مالیات ما یک هاست دیگه می گیرن ولی فدای سرمون تا وقتی که می خندیم (((:

محافظت فوتوشاپی از عفت عمومی

خدمت دوستان عارضم که اون خانم مسنی که پوستش برای جوانان ایرانی که سی سال در این فرهنگ بزرگ شدن می تونست منحرف کننده باشه، رییس سیاست خارجی اتحادیه اروپا بود که البته خوشبختانه توطئه اش توسط فوتوشاپ احتمالا دزدی خنثی شد.

مرتبط: چند وقتی است یک خانم اروپایی بلوند اومده توی شرکت و اتاقش کنار سالن ما است. خیلی خنگه اگر نفهمه که هر بار از اتاق می یاد بیرون همه شروع می کنن به فارسی یک چیزهایی گفتن و خندیدن و … اولین باری که چیزی مشابه توی عربستان دیدم فکر نمی کردم اینجا هم (حداقل توی دفتر ما) توی مقیاس کوچیکتر اتفاق بیافته… ولی خب انگار می افته.

منابع آگاه خبری

خبر گذاشتن بدون فهمیدنش، یک دردسر بزرگ توی خبرگزاری‌های جدید است. قدیم‌ها سیستم توزیع به شکل انحصاری در دست شرکت‌های بزرگ بود و در نتیجه هر کی می رفت اونجا هم منابع بهتری داشت هم شنونده‌های بهتر اما حالا کم کم مفهوم خبرگزاری در حال از بین رفته و کسانی هم که واقعا کار بلدن توی اکثر اونها کار نمی کنن. از جمله دوست لحظه‌های شادی مون، فارس نیوز مشهور به فالز نیوز که احتمالا اگر قرار باشه توی بازار آزاد رقابت کنه، کلا زنده نخواهد موند (:

بگذریم و سوتی جدیدشون رو ببینیم:

فرض کنید شما این خبر رو قبلا توی یک سایت طنز ندیده باشین و حتی به عنوان خبرنگاردیجیتال، weekly world news رو هم با شعار «قابل اتکاترین خبرگزاری جهان» نشناسین ولی آیا کماکان حتی اگر حتی توی منابع خیلی محتاط هم یک مطلب ببینین که از دو ماه دیگه، فیسبوک تعطیل می‌شه محاله اگر کوچکترین درکی از دنیای دیجیتال داشته باشین جرات کنین خبرش رو کار کنین چه برسه به نقل قول کردنش از منابع آگاه.

و البته از یک منظر دیگه: بیخود نیست وضعیت ما اینه با این منابع آگاه و این کارشناس هامون (:

آپدیت: فالزنیوز خبرش رو حذف کرده. یک کار مسخره و کاملا غیرحرفه ای دیگه در دنیای دیجیتال. اگر جایی به خودش می گه خبرگزاری و دنبال اعتبار است،‌ حتی وقتی کشف می کنه در موردی اشتباه کرده یا حتی اگر بهش ثابت بشه که بی سواده ، فقط باید زیر خبر بنویسه که به فلان دلیل اشتباهه یا با خط زدن یک بخش، اصلاحش کنه. حذف کردن خبر و تغییر دادنش در طول زمان و اینها فقط باعث بی آبرویی بیشتر می شه (:

هدایایی از لینوکس شاپ

آپدیت: پین‌ها و برچسب‌ها از فروشگاه سیتو هستن و ماگ ها از فروشگاه لینوکس شاپ. چون اونها رو توی یک روز دریافت کردیم به اشتباه فکر کردم همه از لینوکس شاپ هستن (:

توی عصر دیجیتال، معمولا عادت به دریافت بسته‌های پستی فیزیکی نداریم. بخصوص اگر بسته سورپرایز باشه. اما امروز از پذیرش شرکت زنگ زدن و گفتن جادی جان یک بسته پستی دارین! رفتم پایین و گرفتم. پست واقعی!‌ حتی پیک هم نه. پست واقعی، اونهم از مشهد. سریع و ارزونتر از پیک توی تهران. خیلی کیف داد.

بازش که کردم کیفش بشیتر هم شد (: دو تا لیوان عالی از لینوکس شاپ. لینوکس شاپ مرکز فروش سی‌دی‌های لینوکس و هدایای تبلیغاتی است. مشخصه که سی دی های لینوکس با تنوع زیاد و سرعت پستشون به درد خیلی‌هایی که به اینترنت سریع دسترسی ندارن می‌خوره ولی من همیشه به شکل جدی‌تر طرفدار کالاهای تبلیغاتی از جمله تی شرت و ماگ لینوکسی بوده و هستم. توی این بسته این دو تا ماگ باحال بود:

سریع ماگ قدیمی دبیان رو به یکی از دوستان هدیه دادم و خودم اون ماگ گنو/لینوکس رو برای قهوه و ماگ Eat, Sleep, Linux رو برای چایی اختصاص دادم (: در عین حال اگر بخواین ظاهرا این امکان هم هست که طرح‌های خودتون رو هم چاپ کنین. به من که حسابی خوش گذشت، بخصوص با برچسب‌ها و پین‌های اوبونتویی که کنارش گذاشته بودن… بذارین یک عکس هم از پینی که زدم به کیفم‌ بگیرم و بذارم:

ممنون از لینوکس شاپ و مستقل از هدیه‌شون، پیشنهاد می‌کنم شما هم اگر اهل لینوکس و آزادی نرم افزار هستین، سری به سایتشون بزنین. در مقابل شیش تومن می‌ارزه آدم یک بسته پستی واقعی دریافت کنه، چه برسه به اینکه توش یک ماگ لینوکسی یا تی شرت کی دی ای، گنوم یا حتی جنتو هم باشه.

از سر باز کردن

عکس رو توی جردن گرفتیم… پله‌هایی که کنارشون یک سطح شیب‌دار هم ساخته شده. تا جایی که من می‌دونم این سطوح رو می‌سازن تا صندلی چرخدار بتونه از روشون رد بشه. یکبار توی دابلین (پایتخت ایرلند) بودم و کشف کردم که تمام پیاده‌روها یکسری برجستگی دارن. بعدا کشف کردم این‌ها به خاطر نابیناها است تا بتونن بفهمن چقدر با لبه پیاده رو فاصله دارن یا کجا می‌تونن به پیاده روی کناری بپیچن. همینطور همه چراغ‌های عابر، صداهای تیک تیک مختلفی داشتن تا بدون چشم هم بشه فهمید کی می‌شه از خیابان رد شد. همینطور همه جا سطوح شیب‌داری درست شده بود که بشه با صندلی چرخدار به پیاده رو رسید یا ازش خارج شد.

حالا جدی این رو اینجا برای معلولین ساختن؟ عمیقا امیدوارم اینطور نباشه و یک کاربرد دیگه داشته باشه وگرنه واقعا سمبل کردن است. حتی مسخره کردن. عرضش که کمه و شیبش… ما با دوستان مسابقه دادیم که تازه با دورخیز کی می تونه از این سنگ صیقلی بالا بره و برسه به بالاش… از سه نفر فقط دو تامون موفق شدیم!

چند خاطره از دکتر عبداللهی

بعضی خارجی‌ها یک رسم جذاب توی مراسم ختم دارن، هر کس می یاد از فرد فوت شده خاطراتی می‌گه… به نظرم خیلی بهتر از رسم ما است که با صدای نکره سعی می کنیم مردم رو بگریونیم (: حالا این شما و این خاطرات من از دکتر محمد عبداللهی استاد جامعه شناسی.

  • یکبار سر کلاس گفت همونطور که «دکتر ریتزر می‌گن». ما چون همیشه به ریتزر گفته بودیم ریتزر خنده‌مون گرفت که دکتر عبداللهی بهش می‌گه دکتر ریتزر (: اونم خندید و بهمون توضیح داد که این لقب‌ها توی ایران مهم شدن و مثلا به من بگین عبداللهی انگار بهم توهین کردین اما گفتن ریتزر براتون آسونه در حالی که من که دکتر شدم، با خوندن کتاب‌های همین ریتزر بوده.
  • من قول داده بودم برم باهاش در مورد پروژه‌ام حرف بزنم. اصرار داشت که پروژه رو تموم کنم و فوق رو بگیرم. من پیچوندم. بعدش که منو یکبار توی راهرو دید گفت «آقای میرمیرانی اصطلاحی هست که می گه النساء اذا وعد وفا! وقتی قول می دین بیایم پیشم، خب بیاین دیگه!»
    سبک درس دادنش این بود که یک فلش از سمت چپ تخته می‌کشید که ترکیب و تحول چیزها رو نشون می‌داد و تا منتهی علیه سمت راست تخته می‌رفت. کلا همه چیز رو اینجوری درس می‌داد. ما هم همین تیپ فلش‌ها رو توی برگه‌های امتحان تحویلش می‌دادیم و کیف می‌کرد (:
  • خوشگل می‌خندید. در حد خفه شدن از کم بودن هوا! وقتی کیف می کرد.
  • نظریات جامعه شناسی یک که درس می‌داد، ماکس وبر رو می‌گفت که معتقد بود به ذهنیت‌ها و کارل مارکس رو که معتقد بود به عوامل مادی. آخرش هم می‌گفت «مارکس وبر» معقولترینه.
  • دوست داشت دست من و سینا رو توی جامعه شناسی بند کنه. بهمون کار می داد، طراحی سایت می‌داد، جلسه دعوتمون می کرد و … خوشحالم که سینا واقعا رفته سمت جامعه شناسی.
  • اسم عبداللهی با ab شروع می شه و در نتیجه نفر اول فهرست توی کانتکت های مویابل من بوده و هست. گاهی که موبایل رو یادم می رفت لاک کنم خود به خود از توی جیبم به عبداللهی زنگ می زد. اونم درست در دورانی که سعی می کردم ازش فرار کنم تا مجبورم نکنه روی پروژه ام کار کنم

درگذشت محمد عبداللهی

دوستانی که من رو می‌شناسن می‌دونن که مردن آدم‌ها برای خیلی دراماتیک نیست. مردن یک چیز عادی است که در زندگی هر کسی پیش می‌یاد. نوشتن از آدم‌هایی که مرده‌اند یک جور رسم اجتماعی است. این رو دکتر عبداللهی یادمون داد. استاد جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی. یکی از آدم‌هایی که به خاطرش من از جامعه شناسی خوندن راضی هستم. من برای تفنن و دیدن اینکه چه خبره رفتم جامعه شناسی خوندم و وقتی دیدم چه خبره، هیچ نیازی احساس نمی‌کردم که تمومش کنم حتما. دنبال پایان نامه‌ام هم نرفتم. نه دنبال تحقیقش نه دنبال نوشتنش نه دنبال دفاع. دکتر عبداللهی اما دوست داشت من دفاع کنم و توی جامعه شناسی بمونم. اینقدر بهم زنگ زد و اینقدر توی جلسات ازم دفاع کرد تا بالاخره واقعا نوشتن و دفاع کردم و نمره‌ام رو گرفتم.

کسانی هم که منو می‌شناسن می‌دونن که فوق العاده آرومم و تا حد زیادی خوش خنده. خیلی خیلی کم پیش اومده عصبانی بشم (در حد چند سال یکبار) و نگاه بسیار راحت و مثبتی هم به دنیا دارم. می‌دونین چرا؟ همیشه گفتم که به خاطر جامعه شناسی و به خاطر دکتر عبداللهی و دیدگاه‌هاش و بحث‌هاش در مورد نظریه‌ها و تنوع دنیا و البته تاکید بر انجام کار درست و قبول نکردن این دید که هر چی هست حتما خوبه و در یاد داشتن نیاز به تغییر به سمت دنیایی بهتر.

این مرد، به خیلی ها یاد داد که نظریه‌های جامعه‌شناسی یک بحث عمیق است و چیزی بیشتر از حفظ کردن یکسری جمله. دکتر عبداللهی شاید یکی از دو سه نفری بود که توی امتحاناتش می‌دونستم جواب درست و غلط وجود نداره و فقط می‌خواد قدرت تحلیل و درک ما رو ببینه. دکتر عبداللهی عاشق نظریات تلفیقی بود. از چپ‌های جدید حرف می‌زد و می‌گفت که اینها از هوا نیومدن و همه از توی دل مارکس گذشتن تا چپ جدید بشن. یادمه وقتی پرسید وقتی ازمون خواست حمله آمریکا به عراق رو تحلیل کنیم، جواب «مصرف مازاد تولید سرمایه‌داری» جوابی بود که از شرق تا غرب صورتش رو پر از امید و خنده کرد (: البته اینم یادمه که جواب اکثر سوال‌هاش «مارکس وبر» یا «دورکیم» بود و با وجودی که از من خواست توی نظریات جامعه شناسی مدرن، سمیناری درباره نظریات لنین بدم (که اصولا جزو مباحث درسی نبود ولی احتمالا می‌خواست من نظریاتش رو بخونم و انتقادهای علیه‌اش رو هم کامل تشریح کنم) توی تز فوق لیسانس هم اصرار عجیبی داشت که در مورد عقلانیت کار کنم و برای ترغیبم می‌گفت که «عقلانیت محور کارهای مارکس است» (:

به هرحال… این روزها رشته جامعه شناسی در حال تعطیل شدن است و اتفاقا بد هم نیست دکتر عبداللهی نباشه و اواسط کار رو نبینه (: عبداللهی یکی از به دردبخورترین آدم‌های شرایط حاضر بود. یک طرفدار اصلاح که در عین علاقه به چپ‌ها با خنده برامون از زمانی حرف می‌زد که توی دانشگاه میشیگان با لباس سربازی و پرچم سرخ داس و چکش توی کلاس می‌نشستن و به اورکت‌های حاضر در کلاس اشاره می‌کرد… عبداللهی استاد بود. دورکیم – که فکر کنم اسم دکتر محمد عبدللهی برای دانشجوهاش با اون گره خورده – می‌گه

انسان اگر در مقابل غم کاملا مقاوم باشد دوام نمی‌آورد. بعضی از غم‌ها را فقط با درآغوش کشیدن می‌توان تحمل کرد. لذتی که ذاتا در اینکار هست، لذتی مالیخوییایی است. اما مالیخولیا وقتی ناسالم است که جای زیادی در زندگی اشغال کند. البته خارج کردن کامل غم از زندگی هم خودش به نوعی مالیخولیا تبدیل خواهد شد

نوشته‌های دیگران: مطلب کوتاه و بسیار رسای مشق شب، پنجره، احمدنیا و نوشته ناصر فکوهی و خاطرات خودم از دکتر عبداللهی و کلاس هاش