بایگانی برچسب: s

نقدی بر ترجمه فرناز تیمورازف از کتاب مردی به نام اوه

ویرایش: برخی اضافات (مثلا بحث طناب) ظاهرا در همه ترجمه های مختلف فارسی هست. احتمالا در سوئدی هم بوده. امیدوارم یکی از مترجم ها بگه از سوئدی ترجمه کرده یا نه انگلیسی و یک نفر در سوئدی چک کنه (: البته من شناسه کتاب رو نگاه کردم و در بخش کتاب اصلی، اسم کتاب انگلیسی بود نه سوئدی.

مدت‌ها بود که نقد ترجمه نمی‌نوشتم. در واقع مدت‌ها بود که ترجمه نمی‌خوندم اما اخیرا احساس کردم خوبه کتاب مردی به نام اوه (Ove) (نشر نون) رو فارسی بخونم. کتابی که در اصل به سوئدی نوشته شده و بعد به انگلیسی و بعد به فارسی ترجمه شده. انگیزه اصلی بررسی ترجمه این بود که در جایی از داستان مترجم نوشته که قهرمان اصلی داستان به خونه همسایه‌اش می‌ره و ازشون می‌خواد به انباری‌شون بره و یک صفحه بزرگ فلزی برداره (مترجم اینو ایرانیت فلزی ترجمه کرده). اون به انباری می‌ره و بعد طبق ترجمه

یک دقیقه بعد، اوه در حال یکه یک تکه ایرانیت فلزی خیلی بزرگ را که به بزرگی فرش اتاق نشیمن است با طناب دنبال خودش می‌کشد، پیروزمندانه جلوی در خانه ظاهر می‌شود.

بارها در طول خوندن ترجمه این کتاب پیش اومده که مکث کنم و بگم «آخه واقعا نویسنده اینو نوشته و کتاب مشهور شده؟». اینجا اما دیگه تحمل نمی‌کنم و می‌رم متن انگلیسی رو چک می‌کنم. منطقا وقتی یک نفر به انبار می‌ره تا یک صفحه فلزی بزرگ بیاره، اونو با طناب دنبال خودش نمی‌کشه! علاوه بر این از نظر فیزیکی خیلی تصور سختی است که چطوری می‌شه طناب بست به یک صفحه فلزی و اونو دنبال خود کشید! و بله.. دقیقا در متن انگلیسی عبارت طناب نیست و فقط گفته drag. طناب از اختراعات مترجم است! لازمه چک بیشتری بکنیم.

به نظرم عظیم‌ترین اشکال که حتی می‌شه گفت کتاب رو خراب کرده، بی توجهی مترجم به سبک و شکل نوشتن و زمان در متن اصلی است. مثلا اسم فصل ۲۰ و ۲۱ این است:

20- A man called ove and an intruder
21- A man who was ove and countries where they play foreign music in restaurants

اولی می‌شه چیزی شبیه به «مردی به نام اوه و یک نفر که بی اجازه وارد شده» و دومی می شه «مردمی که اوه نام داشت و کشورهایی که …»

در حالی که مترجم در کمال تعجب نوشته:

۲۰ – مردی به نام اوه و یک آدم مزاحم
۲۱ – مردی به نام اوه و کشورهایی که توی رستوران‌هایشان آهنگ خارجی می‌نوازند

در متن انگلیسی، بعضی فصل‌ها عنوانی در گذشته دارن (مردی که اوه بود و …) و بعضی فصل‌ها زمان حال (مردی به نام اوه و …) در حالی که فرناز تیمورازف همه رو به زمان حال (مردی به نام اوه و …) برگردونده!

این دستکاری در متن ظاهرا از زمان ذبیح الله منصوری رواج داشته و اینجا هم خودش رو نشون می‌ده. مثلا این پاراگراف رو از فصل ۲۱ نگاه کنین:

Ove obviously doesn’t trust medicine, has always been convinced its only real effects are psychological and, as a result, it only works on people with feeble brains.
But it’s only just struck him that chemicals are not at all an unusual way of taking one’s life.
He hears something outside the front door—the cat is back surprisingly quickly, scraping its paws by the threshold and sounding like it’s been caught in a steel trap. As if it knows what’s going through Ove’s mind. Ove can understand that it’s disappointed in him. He can’t possibly expect it to understand his actions.

در حال یکه مترجم نوشته:

اوه شکایتی از داروها ندارد، فقط بهشان اعتماد هم ندارد. همیشه احساس می‌کند داروها یک تاثیرروانی دارند که روی افرادی با مغز کوچک اثر می‌کند. ولی به این نتیجه رسیده که خوردن مواد شیمیایی راه بدی برای خودکشی نیست از اینجا رو مترجم خودش اضافه کرده: و همان‌طور که گفتیم، مواد شیمیایی کافی توی خانه دارند. اوضاع خانه‌های مبتلایان به سرطان همیشه همین است.
از پشت در صدایی می شنود، گربه امروز زود برگشته. انگار چیزی حس کرده باشد. پشت در ایستاده و میومیو می‌کند. اگر گربه را به خانه راه ندهد، شروع می‌کند به پنجول کشیدن روی لبه پایین درگاه. صدای پنجول‌هایش جوری است که انگار توی یک تله خرس گیر افتاده باشد. اوه خودب می‌داند که گربه از دستش دلخور است، ولی توقع زیادی است که حیوان بتواند علت این کار اوه را درک کند.

که خب بحث سرطان و داروهای شیمیایی و اینها کاملا اضافه است و در متن انگلیسی نبوده. مستقل از اینکه موقع خوندن فارسی تقریبا مطمئن هستید عبارت مغز کوچک اشتباهه و در مقایسه معلوم می‌شه باید به چیزی مثل مغز ضعیف اشاره می‌شد یا اگر کوچک اصطلاح است، مثلا به مغز نخودی. یا اصولا حرف نویسنده که گفته گربه زود برگشته و داره پنجه‌هاش رو به درگاه می‌کشه انگار توی یک تله فلزی گیر کرده باشه رو نوشته که گربه اومده و اگر راهش ندیم قراره پنجه بکشه ولی همین حالا هم صدای پنجه هاش شبیه تله خرس است (:

این اضافه کردن‌های بیخودی به متن، مدام اتفاق می‌افته. مثلا اوه با گربه حرف می‌زنه بدون اینکه در متن اصلی چیزی در این مورد باشه. گاهی هم اصولا سبک نویسنده عوض می‌شه. داستان سرراست نویسنده می گه که اوه به خونه رونه می‌ره:

He goes to Rune’s house, where it takes several minutes before the door opens. There’s a slow, dragging sound inside before anything happens with the lock, as if a ghost is approaching with heavy chains rattling behind it. Then, finally, it opens and Rune stands there looking at Ove and the cat with an empty stare.

ولی مترجم پاراگراف رو بر خلاف نویسنده با تعلیق شروع می کنه و باید تا ته بخونین تا بفهمین به خونه رونه رفته. چیزی که از سبک ساده و سر راست تعریف داستان نویسنده کاملا به دوره:

چند دقیقه طول می ‌کشد تا در باز شود. قبل از اینکه بالاخره کلید توی قفل بچرخد، صدای طولانی کشیده شدن پاها روی زمین به گوش می‌رسد، انگار یک روح دارد با غل و زنجیر توی خانه حرکت می‌کند. سپس در باز می شود، رونه با نگاهی بی روح به اوه و گربه زل می‌زند.

یا در بخش خداحافظی، بازم نویسنده خیلی سر راست می‌گه که اوه به پنجره نگاه می‌کنه و به نظر می‌رسه رونه برای یک لحظه همه چیز یادش میاد و تمام:

Ove turns to the window. Rune looks back. And just as Anita turns around to go back into the house, Rune grins again, and lifts his hand in a brief wave. As if right there, just for a second, he knew exactly who Ove was and what he was doing there.

اما مترجم اولا بد ترجمه کرده چون عبارت انگار در عرض یک ثانیه فهمیده مفهوم اصلی رو نمی‌رسونه. بحث در عرض نیست بلکه بحث یکهو/ناگهان است. و خب آخرش واقعا رو اعصابه:

اوه پنجره را نگاه می‌کند. رونه از پشت پنجره نگاهش می کند و درست وقتی که آنیتا برمی گردد تا به خانه برود، رونه دوباره می‌خندد و دستش را آرام بالا می‌اورد تا برای اوه دست تکان دهد. انگار در عرض یک ثانیه دقیقا فهمیده اوه کیست و آن جا چه کار دارد. اوه صدای بلندی از خودش در می‌آورد که شبیه صدای یک پیانوی بزرگ است وقتی آدم آن را روی زمین چوبی می‌کشد.

آیا نویسنده به عقلش نرسیده بود که اوه به جای ادامه راه، بهتره صدایی شبیه پیانو در بیاره؟ (:

راستش این اختلاف‌ها اینقدر جدی هستن که آدم تعجب می‌کنه. ترجمه خانم فرناز تیمورازف تا حد معقولی روان است و اگر یکبار ویرایش می‌شد، اشتباهات کمتری هم پیدا می‌کرد و یکدست‌تر می‌شد ولی اینکه مترجم شخصا به داستان چیزهایی مثل گفتگو و تفسیر و اضافه کنه یا سبک نویسنده رو تغییر بده، اتفاق ناخوشایندی است برای کسانی که فکر می کنن با خوندن این رمان با نویسنده آشنا شدن. من شدیدا امیدوارم که مترجم مدعی بشه از سوئدی ترجمه کرده که این چیزها توش هست یا نسخه دیگه از انگلیسی رو داشته و نسخه من متفاوت است.

اون اینم اضافه کنم که نسخه انگلیسی در اول هر فصل طرح‌های خیلی قشنگی از چیزی مرتبط با اون فصل داره که در نسخه دیجیتال نشر نون که من از فیدیبو خریدم وجود نداشت، مستقل از همه اشکالات ترجمه‌ای، فقط به خاطر دیدن همون طرح‌های بانمک هم که شده، می‌ارزه آدم انگلیسی رو بخونه.

آپدیت:

  • در کامنت ها اشاره شده که مترجم در مصاحبه ای می گه:

«از نظر امانتداری باید روی این موضوع تأکید کنم که متن انگلیسی این رمان کامل نیست. خودم شخصاً از دو زبان این رمان را ترجمه کردم آلمانی و انگلیسی، زبان اصلی کتاب هم سوئدی است. من هنگام ترجمه متن آلمانی و انگلیسی را جمله به جمله با هم مقابله کردم و دیدم ترجمه انگلیسی این رمان خیلی حذفی دارد، جملات نارسا و ناقص زیاد دارد، یعنی مترجم انگلیسی این اثر خیلی از جملات سوئدی (زبان اصلی رمان) را یا نفهمیده یا به سادگی از کنارش گذشته است.
طبیعتاً کسی که از انگلیسی این رمان را ترجمه کند، منبع معتبری نیست، اما ترجمه آلمانی در مقایسه با ترجمه انگلیسی کامل‌تر بود و گویاتر. مطالبی که در آلمانی آمده بود در ترجمه انگلیسی نیامده بود، پس می‌توانم بگویم متن آلمانی کامل‌تر و مطمئن‌تر است. من متن سوئدی این رمان را هم دیدم و یکی از دوستان سوئدی من، هنگام ترجمه در برگردان برخی جملات و اصطلاحات به من کمک کرد. صفحاتی از ترجمه‌ام را خواند؛ در جاهایی که تردید داشتم و مطمئن نبودم که درست ترجمه کرده باشم آن بخش‌ها را مرور کرد و اگر مشکلی بود رفع کرد.»

  • دوستانی هم متن سوئدی رو چک کردن، مانند متن انگلیسی «طناب» رو نداره (:

سایت دولتی مالیات بر ارزش افزوده از شما می خواد از مرورگرهای قدیمی استفاده کنین

امروز موقع ارسال اظهارنامه مالیات توی سایت مالیات بر ارزش افزوده یک نکته جالب به چشمم خورد. دوستان خیلی راحت و رسمی از کاربر میخواهند که از مرورگر قدیمی برای کار با سامانه استفاده کنه.

evat

برنامه‌های پرداخت مالیات واقعا یکی از بدترین ها هستن، حتی بدتر از گلستان.

مرتبط
ساخت سایت های دولتی در چه پروسه‌ای به کدوم شرکت‌ها داده می‌شه؟
موتورهای جستجوی ملی و کشوری ویران به اسم ایران
سایتی برای پیش‌شماره‌های استان‌های ایران
از شرمندگی‌های سیستم آموزشی ایران: سیستم جامع گلستان
– …

قدم دوازدهم چالش کتابخوانی: شب ممکن

book1394_12

در آخرین قدم چالش کتابخوانی ۱۳۹۴ رفتم سراغ یک رمان ایرانی جدید؛ شب ممکن نوشته محمد حسن شهسواری از نشر چشمه. این کتاب در سال ۱۳۸۸ (همون ۸۸ مشهور) منتشر شده؛ در دوران احمدی نژاد و مرزهای عجیبی رو شکسته. منظورم مرز چاپ نیست. درسته که کتاب به چاپ پنجم رسیده ولی خب اصل ماجرا این نیست. اصل ماجرای متعجب کننده در این کتاب بخش هایی از کتاب است که مرزهای سانسور ایران رو رد کرده. مثلا در صفحه ۱۱۴ می خونیم:

بدی هاله این است طوری شوخی می کند که سخت می شود فهمید جدی نیست. هاله دست می برد گل سر بزرگ مشکی اش را باز می کند، موهای پرکلاغی‌اش افشان می‌شود روی گردن و سینه و بعد خیلی سریع مشت‌شان می‌کند و دوباره گل‌سر را پشت سر سفت می‌کند و گردن بلندش دوباره توی چشم… به سمت جعبه‌ی سیگارش می‌رود، یک نخ سیگار روشن می‌کند، می‌دانم می‌داند منتظر کلامش هستم، اما طول می‌دهد به اندازه‌ی دو پک با حوصله: «مشکل من این است که ذهن خرابی دارم.»

این توی کتاب‌های ایرانی بسیار دور از ذهن است. انتظار کلمه پستان رو که نداریم ولی جایگزین کم معنی ترش سینه هم تا به حال همیشه با سانسور روبرو بوده – بخصوص در مورد زن ها. و بسیار عجیبه جایی اشاره بشه که زنی موهاش رو باز می کنه و می ریزه رو سینه اش و بعد گردنش و … یا مثلا جایی که یک مرد رفته خونه دوستِ دوست دخترش که در معیارهای مرسوم حتی دوران عزیز خاتمی، حرام اندر حرام بوده:

پس چرا هر سه بار وقتی سارا نیست من را کشانده خانه‌اش؟ او که نگفته، من خودم آمدم. اما نه، همه‌اش نقشه است. مردها مگر غیر از خوابیدن، چیز دیگری از زن‌ها می‌خواهند؟ این یکی فقط صبرش بیشتر است،. خواننده‌ی Cranberies چه‌قدر خوب می‌خواند. […] من چرا این قدر مطمئنم که اگر همین الان خودم را بکشانم طرف لیلا و سرم را بگذارم روی پاهایش، او هم دستش را حلقه می‌کند دور گردنم.

و خیلی جاهای کتاب هم پر است از همین اشاره ها به کلمات انگلیسی و به رخ کشیدن دونستن موسیقی و فرهنگ خارجی. یک جاهایی توی ذوق می خوره و یک جاهایی نویسنده اشاره می کنه که دلیل اومدن اینها همین است که توی ذوق بخورن. اما من که خوشم نیومده. ولی کشش کتاب باقیه:

چشم‌هایش تنگ می‌شود و وقتی دست تیکه داده به چهارچوب در را پایین آورد شال از روی گردنش کنار می‌رود و هفت کوچک و سفید زیر گردنش پیدا…دست‌هایم را بلند می‌کنم. با چشمک سوم، اول چین پیشانی‌اش باز می‌شود، بعد گونه‌ها جمع… و دست آخر لب‌هایش از هم باز… «مسخره، عوضی، نکبت…» و فحش‌های دیگر و پشت سر هم. تو اتاق که می‌آید، هفت کوچک و سفید بزرگ می‌شود، سد.. هوف..

پاراگراف بعدی این متن در مورد این بحثه که زن نگرانه که مرد سرما بخوره و نظرش که «دوست ندارم خیس از خانه بیرون بروم». سانسورچی رو نمی دونم ولی من مطئن هستم که اول با کنار رفتن شال، شکاف پستان دیده شده، بعد لب ها برای بوسه جمع شدن و بعد باز شدن و اون هفت سفید زیر گردن توی اتاق بازتر شده و بعدش دوش و نگرانی از سرما خوردن (:

البته مطمئنا با یک رمان اروتیک طرف نیستیم. کتاب شب ممکن یک داستان – برای من – یک داستان پیچیده با شخصیت هایی در هم گره خورده است که مثل همه نمونه‌های مشابه‌اش من رو یاد این می‌ندازه که نویسنده از سطحی بالاتر رفته که بهش اجازه می ده رمان های جذاب بنویسه اما هنوز به جایی نرسیده که برای ایجاد جذابیت مجبور نباشه موقعیت های خیلی عجیب و دور از ذهن خلق کنه. محمد حسن شهسواری داستانی جذاب طرح کرده که اگر بر خلاف من ذهن‌تون بتونه آدم ها رو یادش بمونه و صحنه‌های مقطع رو به هم پیوند بزنه و بفهمه هر فصل از زبون کدوم یکی شخصیت گفته شده، ازش لذت خواهید برد اما خب ظاهرا نویسنده هنوز راه داره تا بتونه بدون ایجاد فضاهای دور از ذهن و غیرقابل تصور در جامعه ما، رمانی اجتماعی بنویسه که جذابیتش نفوذ به عمق روابط باشه.

جالبترین بخش این کتاب برای من دیدن این بود که در سال ۸۸ و حین قدرت مطلق دوست سابق دوستان، چطور رمانی چاپ شده که توش یک زن برای اینکه ماشینی مدل بالا به دست بیاره اینطور توصیف شده:

سمیرا تقریبا تا وسط خیابان رفته بود و خودش را یک‌بری گرفته و کم کم داشت در آن شب برفی، راه بندان درست می‌کرد. از دور که می‌دیدمش، تنها، و آن طور کنار خیابان که اندازم لاغر مثل مارش را توی ویترین گذاشته بود، با آرایش و لباس‌هایی که از تو داشت، فکر می‌کردم راه‌بندان حقش است. بیشتر از این هم حقش است. طره‌های نمناک مو به صورت سرخش چسبیده بود و چشم‌های سیاهش، نور چراغ ماشین‌های را که از روبرو می‌امدند، منعکس می‌کرد. پالتو آبی‌اش دویده بود توی سفیدی برف. سرخی لب‌ها و صورتش با زبان حتما داغی که گاهی به لب پایین می‌کشید، سرما را پس می‌زدند تا دایره‌ی سرخ و گرمی بسازند، تا دست‌های انبوهی برای گرما گرفتن به طرفش دراز شوند.

متاسفانه ویراستار نشری مثل چشمه هم هنوز به شیوه اشتباه از «ی» برای عبارت‌هایی مثل «دایره‌ی سرخ و گرم» استفاده می کنه شدیدا توی ذوق می زنه و همراهی اش با جملات طولانی و نامنوس و گاهی پر طمطراق در شرح روابط پیچیده نویسنده ها و روسپی ها و هنری ها و … خوندن این رمان رو برای من کمی سخت می کنه ولی کماکان توصیه ام اینه که کتاب خوبیه برای خوندن؛‌ حتی اگر سبک چیزی که من معمولا می خونم نباشه.

قدم دهم چالش کتاب خوانی ۱۳۹۴: لولیتا

book1394_10

حالا کم کم داریم به آخرهای چالش کتاب ۱۳۹۴ نزدیک می‌شیم و در این قسمت کتابی رو خوندم که خیلی وقت‌ بود در فهرست کتاب‌هایی که قراره خونده بشن بود: لولیتا اثر ولادیمیر ناباکوف با ترجمه اکرم پدرام نیا؛‌ ظاهرا نسخه فارسی با ترجمه بد ذبیح الله منصوری هم موجوده.

لولیتا کتابی بسیار عجیبه. در پنجاه صفحه اول من می‌خواستم خوندن رو قطع کنم چون موضوع عجیب رابطه با یک کودک زیر ۱۸ سال برام فشار روانی زیادی داره. اما خب.. لولیتای ناباکوف یکی از کتاب‌های بالای تقریبا تمام فهرست کتاب‌هایی که باید بخوانید است و منطقا خیلی زود تونست منو جذب خودش بکنه و در دو سه روز خوندن تموم بشه.

داستان اصلی ماجرای عشق و رابطه راوی نامطمئن داستان یعنی آقای هامبرت هامبرت با دخترخوانده‌اش لولیتا است. این مرد که شیفته گروهی خاصی از دخترهای بین تقریبا دوازده تا شونزده ساله‌ای است که اونها رو نیمفت می‌نامه، ظاهرا در زندان و در انتظار دادگاه در حال نوشتن این مجموعه خاطره است که به نظر من با تردستی شگفت انگیز ناباکوف باعث می‌شه شما تا حدی حس همدردی بهش ابراز کنید. ناباکوف نه به زبان روسی و نه حتی به زبان فرانسوی که به زبان سومش انگلیسی لولیتا رو نوشته تا من و شما حتی در جاهایی فکر کنیم که پدرخوانده بدبخت توسط فرزندش که دختر سیزده چهارده ساله‌ای بیشتر نیست اغفال شده؛ بخصوص در روایت صحنه‌هایی که فقط پدر و فرزند در اون حضور دارن.

این کتاب رو شاید بشه کتابی اروتیک دونست هرچند که تا آخرش حتی یکبار هم مستقیم به سمت پورنوگرافی نمی‌ره. خود نویسنده مدعی است تلاش کرده خط مرز هنر و پورن رو کم‌رنگ کنه – چون این خط مرز در غرب بیش از حد پر رنگ و غیرطبیعی به نظر می‌رسه. از نظر من لولیتا یک کتاب عمیق روانشناسی است که شما رو با کسی که خودش می‌دونه درگیری‌های پیچیده ذهنی و عدم سازگاری‌های قطعی با دنیای اطراف داره همراه می‌کنه.

فیلم ۱۹۶۲ کوبریک از این رمان از نظر بسیار دور از کتاب بود. کتاب شدیدا عمق روح یک فرد آگاه به مشکلات و تضادهاش با جامعه رو می‌کاوه و ما رو با درگیر کردن در ژرفای فکر هامبرت به سمت جنایت سوق می‌ده در حالی که فیلم – بخصوص از نیمه به بعد – فضایی پلیسی به خودش می‌گیره و فاقد روح روانکاوانه کتاب می‌شه.

lolita

در صورتی که علاقمند به خوندن کتاب بودین حتما سراغ ترجمه اکرم پدرام نیا برین که قابل مقایسه با ترجمه نادقیق ذبیح الله منصوری نیست. البته معلومه که سانسورچی علاقمند به ترجمه درست این کتاب نیست و در ایران اجازه چاپ نداشته ولی خوشبختانه انتشارات زریاب کتاب رو در کشوری با آزادی بیان بسیار بیشتر از ما چاپ کرده و چند ده هزار نسخه از کتاب در ایران موجوده.

از شرمندگی‌های سیستم آموزشی ایران: سیستم جامع گلستان

golestane_darepit

فرض ۰ – آی ای شش و ویندوز ایکس پی زنده هستن
فرض ۱ – برنامه نویسی هست که فقط با یک تکنولوژی منسوخ روی آی ای ۶ کار کرده
فرض ۲ – مدیر پروژه ای هست که اصولا نمی دونه چطوری باید تکنولوژی انتخاب کنه
فرض ۳ – مدیر فنی ای هست که درکی از جهت حرکت دنیای وب نداره
فرض ۴ – مسوول آموزشی هست که نمی‌دونه باید چه نرم افزاری بخره
فرض ۵ – مشاورهای دانشگاه اصولا درکی از اینترنت، برنامه نویسی و تکنولوژی‌هاش ندارن یا دانشگاه اصولا مشاور فنی نداره
فرض ۶ – کل ایده‌ها و قوانین دسترسی برابر و آزاد به سیستم آموزشی بی اهمیت هستن
فرض ۷ – دانشجوها و نظرشون هیچ اهمیتی ندارن
فرض ۸ – متخصصین و نظرشون اهمیت خاصی نداره

اگر فرضیات بالا صحیح باشن به نظرتون به چی می رسیم؟ به سیستم جامع دانشگاهی گلستان که البته در مورد دانشگاه من یعنی خواجه نصیر، اس اس ال سرتیفیک ارور هم می ده حتی (:

قدم هشتم چالش کتابخوانی: پستخانه از چارلز بوکوفسکی

book1394_8

بوکوفسکی نویسنده محبوب من است و این اولین رمانش. این نویسنده خسته آمریکایی، اولین رمانش رو در ۵۰ سالگی نوشته و در مورد زندگی خودش. در مورد اینکه شغلی به عنوان پستچی ذخیره پیدا می‌کنه و رنج‌هایی که می‌کشه و خروجش از اون شغل به زندگی مشترک و میدون‌های اسب‌دوانی و بازگشتش به شغل. این کتاب مثل همه کارهای بوکوفسکی نثر بسیار جذابی داره؛ کلمات و جمله‌های ساده ولی عمیق و جذاب. از اون کتاب‌ها که اگر نویسندگی دوست داشته باشین سر هر چند جمله به خودتون می‌گه «چطوری اینو اینقدر ساده ولی اینقدر متفاوت و زیبا گفته؟»

خلاصه‌ترین شکل بیان این کتاب شاید همین جمله از خود کتاب باشه:

هر احمقی می‌تونه یک شغلی برای خودش دست و پا کنه اما یک آدم باهوش لازمه تا بدون کار کردن، زندگی‌اش رو بگذرونه.

و جا نشدن بوکوفسکی در یک شغل معمولی؛ در هر شغلی و در هر رابطه‌ای. خوشحالم که این کتاب رو تا الان نخونده نگه داشته بودم و خوشحالم که یکجا خوندمش. من معمولا سعی می کنم کتاب‌هایی که دوست دارم رو کند بخونم ولی اینبار تصمیم گذروندن بیست و چهار ساعت کامل باهاش، تصمیم درستی بود. در انتهای کتاب بوکوفسکی از کارش بیرون می‌یاد و می‌گه:

«فکر کردم شاید یک رمان بنویسم. و نوشتم»

و معلومه که موفق هم بوده. در سریال کلیفرنیکیشن که شخصیت اصلی‌ بازتولیدی از بوکوفسکی است، سر کلاس درس نویسندگی گفته می شه که اگر می‌خواین نویسنده بشین باید قبلش زندگی کرده باشین. بوکوفسکی اونقدر زندگی کرده بود که نوشتن دو سه سالش، یک رمان قابل ستایش تحویل جامعه‌اش داد.