نه نه نه.. بحث ایران نیست. بحث مناطق روستایی انگلیس است با پهنای باندی بین ۱۰۰ تا ۲۰۰ کیلو بیت در ثانیه بایت در ثانیه (تقریبا ده برابر سریعتر از چیزی که انتظار دارند در ایران به آن بگوییم اینترنت پر سرعت یا همان حداکثر سرعت اینترنت خانگی).
در انگلیس، یک شرکت سرویس دهنده اینترنت به نام Timico تصمیم گرفته برای نشان دادن سرعت کم اینترنت در مناطق روستایی این کشور، مسابقهای برگزار کند. در این مسابقه یک کشاورز با اینترنت ۱۰۰ تا ۲۰۰ کیلوبایت در ثانیه، شروع میکند به آپلود کردن یک ویدئوی ۲۰۰ مگابایتی در یوتیوب و از طرف دیگر چند کبوتر نامه بر هم که حافظههای حاوی همین فیلم به پایشان بسته شده، سعی میکنند آن را به رنگل در جنوب برسانند.
دو گروه در رنگل منتظر این فیلم هستند: یگ گروه پشت کامپیوتر و منتظر رسیدن آن به یوتیوب و یک گروه منتظر کبوترهای حامل کارتهای حافظه و خب به راحتی میتوانید حدس بزنید چه کسی برنده شده: کبوترها. فیلم ارسال شده توسط کبوتر در ۵۴ دقیقه به کسانی که منتظرش بودند رسید در حالی که آپلود یوتیوب تازه روی ۲۴٪ بود.
این زنگ خطری برای آی.اس.پی.ها نیست. به هرحال کبوترها شیوه خوبی برای انتقال اطلاعات نیستند و لازم نیست کسی نگران جایگزینی کابلهای پر سرعت و لینکهای بیسیم با آنها باشد. کسی که باید این زنگ خطر را بشنود، دولتها هستند. دولتهایی که علاقمند به پیشرفت تکنولوژی در کشورشان هستند و ساز و کار تاثیر سرعت اینترنت بر رشد اقتصادی را درک میکنند، باید شدیدا نگران پیروزی این کبوتر باشند و تمهیداتی در نظر بگیرند که کبوترها برای پیروزی به دادهای بیشتر از ۲۰۰ مگ نیاز داشته باشند.



علی عبدالامام،
امروز روز تولد وبلاگستان فارسی است. خبر خاصی هم نیست. نه اولین پست وبلاگ یک حادثه تاریخی است و نه وبلاگستان جریانی عجیب و غریب.
حکایتی هست از پادشاهی که در روزگاری که نه تلفنی بود و نه دولتی و نه سیستمهای مدیریت، با لباس مبدل در خیابانهای شهر و روستا میگشت تا ببیند که مردم در چه وضعی زندگی میکنند و دربارهاش چه فکر میکنند. یکبار این پادشاه در شب سرد به روستایی رسید و از یک نفر خواست برایش لباس گرم بیاورد، روستایی لباس گرم آورد و شاه پوشید ولی هنوز سردش بود. لباس بیشتر را هم آوردند و پوشید ولی هنوز سردش بود. از روستایی پرسید: «چیز دیگری برای پوشیدن و گرم شدن ندارید؟» و روستایی گفت «فقط پالان خر مانده که میتوانم بیاورم بیندازید رویتان.» شاه کمی مکث کرد. پوشیدن پالان خر برای پادشاه؟ مطمئنا نه. اما سرما را هم که نمیشود کاری کرد. پس یک فکر خوب به ذهنش رسید: «همان را بیار. ولی اسمش را نگو.»