صداتون رو آزمایش کنین و یکی از سه نفری باشین که گیفت کارت ده دلاری می‌گیره و شاید هم شغلش بشه ضبط کتاب

سایت نوار

یکی از استارتاپ‌های جالبی که من دنبالش می کنم نوار است. استارتاپی بسیار شبیه به آودیبل ولی وطنی و در گروهی از استارتاپ‌ها که وطنی شون لازم نیست حتما سوار سانسور سرویس‌های خارجی باشن. در نوار شما می تونین بهترین و جدیدترین متون فارسی رو که با صدایی خوب خونده شده قانونی بخرین و گوش بدین. من مدتی پیش اتفاقی سری به بچه‌هاش زدم و یک گفتگوی کوتاه ضبط کردیم که اگر می خواین اینجا گوشش بدین:

ولی قصد از این پست معرفی یک مسابقه ویژه جادی.نت است که توش کافیه یکی از متن‌های زیر رو بخونین و با هر وسیله ساده ای در حد گوشی موبایل ضبط کنین و ایمیلش کنین به voice@navaar.ir تا سه تا از بهترین نمونه‌ها (که احتمالا خیلی هم کم هستن) نفری یک گیفت کارت ده دلاری اپل یا گوگل جایزه بگیرن.

نکته: یکی از رازهای بهره‌وری اینه که اگر چیزی کمتر از پنج دقیقه طول می کشه به جای موکول کردنش به آینده در همون لحظه انجامش بدین و خلاص. مثلا در این مورد همین الان موبایل رو بردارین و ضبط کنین و از همونجا ایمیل و خلاص (:‌ اگر بذارین برای آینده احتمالا هیچ وقت انجامش نمی دین. این نظریه «دست انداز»‌ است. اگر به دست انداز رسیدین از روش رد بشین چون در صورتی که با خودتون بگین «بعدا می یام از روش رد می شم» هیچ وقت اینکار رو نمی کنین… اوه. این نظریه در مورد خرید هم برای من هست. اگر چیزی دیدم و خوشم اومد بهتره همون موقع بخرم چون خیلی بعیده بعدا برگردم و کلا سالی یکی دو تا چیز رو ممکنه حس کنم که باید بخرم (:

خلاصه.. این شما و این متن هایی که اگر حوصله کردین خوبه بخونین و به voice@navaar.ir بفرستین که هم جایزه بگیرین و هم شاید شغل جدیدتون خوندن و ضبط کتاب بشه!

متن اول

سلام،
نام من هزل گریس است. دوست من آگوستوس که به پیشنهاد من کتاب رنج باشکوه را خوانده بود، از طریق این ایمیل، نامه ای از شما دریافت کرده است. امیدوارم ناراحت نشوید که آگوستوس مرا از این نامه نگاری آگاه کرده است.
‌ آقای ون هوتن، من از نامه ی شما متوجه شدم که دیگر قصد ندارید کتاب دیگری بنویسید. از یک طرف ناامید شدم و از طرف دیگر راحت. چون دیگر لازم نیست نگران این موضوع باشم که آیا کتاب بعدی هم می تواند به بی نقصی و فوق العادگی این کتاب باشد یا خیر. به عنوان یک دختر ِ سرطانی مرحله ی چهار که سه سال زنده مانده باید به شما بگویم که همه چیز را به درستی در کتاب رنج باشکوه نشان داده اید. یا دست کم مرا به خوبی درک کرده اید. کتاب شما احساسات مرا قبل از اینکه حتی حسشان کنم به من نشان می دهد و من این کتاب را ده ها بار خوانده ام.
‌ اگر روزی تصمیم گرفتید چیز دیگری بنویسید، حتی اگر نخواستید منتشرش کنید، خوشحال می شوم آن را بخوانم. صادقانه می گویم، من حتی حاضرم فهرست خریدهای منزلتان را هم بخوانم.

دوستدار شما
هزل گریس
( شانزده ساله )
( خطای ستارگان بخت ما – جان گرین )

متن دوم

شاهزاده ی رویاهایم بود
دختری که لباس کهنه و صورت رنگ پریده و
هراس دائم از دیر رسیدن به خانه
ذره ای از زیبایی اش نمی کاست

پریزاد خواب ها و خاطره هایم بود
دختری که کمتر از پنج کلاس درس خواندنش
ذره ای از فصاحت چشم هایش
– به وقت ابراز عشق-
نمی کاست

خیال ِ باریک و
نکته سنجی غافلگیر کننده ترین شعرهای جهان بود
دختری که خدمتکار خانه ی کارمندی عالی رتبه
در شهر کوچک ِ ما بود
و پیش از د.مین بهار آشنایی مان
همراه خانواده ی ارباب
به شهر دیگری کوچ کرد
و شعرهای مرا
در جستجوی کوچک ترین نشانه ای از خود
سرگردان کرد

( سوت زدن در تاریکی – شهاب مقربین )

متن سوم

— ته کلاس چه خبر است عباسی؟
– آقا، این ها نمی گذاردند ما به درس گوش بدهیم.
– آقا، ما حرف نزدیم. این دارد سنگ قبر پدرش را به رخ ما می کشد.
– سنگ قبر پدرش؟
– بله آقا، اجازه ! بابای عباسی رفته شهر و سنگ قبری برای خودش آورده و گذاشته گوشه ی اتاقشان. حالا این دارد تعریف می کند که چقدر پول بالایش رفته و چه شعری رویش نوشته اند. دو تا از بچه ها را هم برده سنگ را نشانشان داده. ما می گوییم ما را هم ببر سنگ قبر پدرت را نشان بده، می گوید نمی برم، پدرم دعوا می کند.
عباسی بلند شد و با گریه گفت:
– آقا این ها حسادت می کنند که پدر ما به عقلش رسیده و اولین بار تو این آبادی سنگ قبر آورده. چشم ندارند ببینند.
عباسی راست می گفت. اولین بار بود که کسی توی آبادی به فکرش رسیده بود که برای خودش سنگ قبر بیاورد. پیش از آن که هرکس می مرد، با گل و خاک قبرش را می پوشاندند کمی هم رویش را قلمبه می کردند که با زمین صاف فرق کند، قلمبه عینهو بالشت ِ درازی بود.
حالا پدر عباسی رفته بود شهر و دم ِ سنگ تراشی و گفته بود که سنگی برایش درست کنند و رویش بنویسند:
” آرامگاه پدری مهربان و فداکار ”
و زیرش هم قشنگ این شعر را بکنند:
باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی
ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود
ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی
سنگ را گذاشته بود روی الاغ و چادر شبی هم انداخته بود روش و با دقت و وسواس آورده بودش آبادی، که وقتی بعد از صد و بیست سال از دار دنیا رفت روی قبرش کار بگذارند و زن و بچه اش جلوی این و آن سرفراز باشند که قبر پدرشان با همه فرق دارد و بالشت ِ گِل و خاکی نیست.

( تنور و داستان های دیگر – هوشنگ مرادی کرمانی )

متن چهارم

در خانواده ی ما، صدای نارضایتی همواره در ابتدای کارها بلند می شود. عجیب است که خریدن و ساختن یک تکه زمین دویست و سیزده متری این همه هیاهو به دنبال داشته باشد! مادرم از همان روز اول، بر این گمان بود که خانه خراب می شویم و حتی کار به جایی می رسد که جغدها هم بر لب بام خانه مان نخواهند نشست. زمین ما دویست و سیزده متر مربع بود. هرچه من می گفتم که عالی ست و از این بهتر نمی شود، او می گفت که سیزده نحس است و باعث نابودی مان می شود. او اصرار داشت که الّا و بلّا باید زمین کوچکتر یا بزرگتری بخریم.
من که چندان به حرف های این و آن گوش نمی دهم کم کم کار ساخت و ساز خانه را شروع کردم. طبق نقشه ای که پیش تر ریخته بودم اتاق ها را ساختم و دستشویی خوبی را هم در یکی از گوشه های حیاط راست و ریس کردم.
دستشویی بزرگ ترین و فرخنده ترین چیزی ست که در زندگی من نقش حیاتی دارد. خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم که اگر این دستشویی صد و سیزده در دویست و سیزده سانتی متری نمی بود، همه ی کارهایم با مشکل روبرو می شد.

( محله ی مترسک ها – گزیده ی داستان های کوتاه معاصر کردستان عراق )

متن پنجم

خیلی سال پیش “ممد دل شیشه ای” که می خواست سر از هر چیزی دربیاورد عتیقه فروشی را ملاقات کرد، نه مثل یک دیدار پیش پا افتاده و اتفاقی که کسی را در کوچه ای ببینی، درست مثل قراری مهم و با ارزش، دیداری که راز طلسمی را می گشود. غروبی دلگیر بود و او با زمزمه ی ترانه ای کوچه های شمالی را به سمت جنوب در پیش گرفت.
کلیدهایی در دست داشت و اناری شیشه ای هم در جیبش بود. انگار آن کلیدها دروازه ی سرزمین های خیالی اش را می گشود. در آن غروب خود را خوشبخت ترین انسان دنیا می دید.
همه داستانش را شنیده اند. همه می دانند که خودش چگونه مرگ خودش را در خواب دیده بود. مرگی که هر روز آن را از نو تعریف می کرد… رویای ویران شدن و خرد شدن دلش را که درست مثل عتیقه های دستچین شده ی خانه اش فرو می ریخت.

( آخرین انار دنیا – بختیار علی )

و آدرس voice@navaar.ir

اگر معتقد به کار خیر یا کار اجتماعی هستین، الان فرصت واقعی اش هست… کمک من و شما موثره

این روزها احتمالا از جمعیت امام علی و برنامه کوچه گردان عاشق شنیده‌اید. جمعیتی که من شخصا می‌شناسمشون، کارشون کاملا خوبه و کاملا آگاه از کارشون هستن و چیزی بیشتر از یک خیریه «پول جمع کنیم بدیم به فقرا» هستن و واقعا ایده شون مبارزه با فقر و تبعیضه. حالا در چارچوب‌هایی که این روزها امکانش هست.

جمعیت امام علی پونزده ساله که در ماه رمضان مایحتاج غذایی یک ماهه هزاران خانوار رو بهشون می رسونه و امسال هم کمک ما و شماست که ممکنه در این راه موفقش کنه. درسته که بودن فقیر در جامعه دردناکه و راه حلش کمک مالی من و شما نیست، ولی اگر دوست دارین حداقل در شرایط موجود کار مفید کرده باشین، یکی از بهترین گزینه‌ها این جمعیته.

من با افتخار تا جایی که برام مقدور بود کمک کردم و باعث خوشحالی و امید خیلی ها است اگر شما هم تا جایی که می تونین به برنامه کوچه گردان عاشق جمعیت امام علی کمک کنین و در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بذارین.

اگر اعتبار می خواین، به جای تلاش برای مخفی کردن اشتباهات، جرات معذرت خواهی و اصلاح داشته باشین

یکی از مشکلاتی که این حوالی داریم اینه که آدم ها فکر می کنن اجازه ندارن اشتباه کنن. همه اشتباه می کنن و کسی که سعی می کنه بگه اشتباه نمی کنه باید یا شروع به دروغ گفتن کنه یا بقیه رو متهم کنه یا کلا سراغ پاک کردن تاریخ و بازنویسی‌اش به شیوه ای که دوست داره بره. مثلا به مناسبت این روزها ماجرای احمدی نژاد و ۸۸ رو ببینین و اینکه این روزها طرفدارها چطوری ازش فاصله می گیرن و کسایی که اون موقع می گفتن کشور رو دروغ گرفته چطوری هنوز توی حبس خونگی هستن چون گروهی که اشتباه می کردن جرات ندارن بگن «اشتباه می کردیم» و به جاش مجبورن بیشتر و بیشتر به بقیه حمله کنن و اعتبار اجتماعی خودشون رو پایین‌تر بیارن.

این مشکل متاسفانه همه جا جاری است. توی برنامه نویسی اشتباهاتمون رو قبول نمی کنیم و اصولا انگار تعریف نشده که همه آدم ها اشتباه می کنن و اینهمه کتاب در مورد اینکه چجوری باید باگ‌ها رو کشف کرد و اینها کلا فراموش می شه. کمی ترسناکه ولی باید پذیرفت که همه آدم هستیم. باید پذیرفت که همه اشتباه می کنیم و اتفاقا شجاعترین و مناسب ترین ما اونهایی هستن که به اشتباهاتشون اعتراف می کنن. یک نمونه دیگه اول انقلاب است و سرکوب‌های خونین مخالفان سیاسی توسط کسانی که امروز اصلاح طلب هستن. به نظرم این آدم ها اگر می خوان معتبر باشن باید جرات این رو داشته باشن که بگن «اشتباه کردیم» نه اینکه موضوع رو تئوریزه کنن یا کلا سعی کنن تاریخ رو پاک کنن. بدترین کار اینه که بخوایم روی اخلاق ماله بکشیم فقط چون نمی خوایم بپذیریم که کاری غیراخلاقی کرده ایم. اگر در دوره ای رفتیم سراغ چیزهایی مثل گولدکوئست اصلا لازم نیست توضیح بدیم که چرا اینکار بهترین انتخاب در شرایط فلان و فلان است بلکه کافیه بگیم «اشتباه کردم»‌ یا به شکلی ملایم تر «اون موقع فکر می کردم کار خوبیه ولی الان به نظرم اشتباه کرده بودم».

کل این نوشته کوتاه ولی مهم به بهانه یک توییت اکانت توییتر شهرداری تهران نوشته شد. اکانت رسمی شهرداری تهران صبح توییت کرده بود که کپمینی در جریان داره با عنوان کمپین اطلاع رسانی اجتماعی روز جهانی مقابله با کودکان کار و وقتی من بهش گفتم منطقا باید کمپین مقابله با کار کودک باشه نه مقابله با کودکان کار اول بهم جواب داد ولی بعد از چند دقیقه کلا توییت هاش رو پاک کرد. (با اینکه حضور اکانت رسمی شهرداری در توییتر مثبته و فعالیتش هم در مقایسه با سیستم های مشابه بهتره، ولی باید دونست که حضور در شبکه‌های اجتماعی حضوری برابر است که ما تو ادارات و سازمان های ایران خیلی بهش عادت نداریم، برای نمونه ای دیگه از برخورد نامناسب و بعد تلاش برای نفی کلی مساله، اینجا رو هم ببینین).

man

در چنین مواردی، کار حرفه ای اینه که آدم بگه فلان متن اشتباه بوده و معذرت خواهی کنه و بگه فلان جور بهتره. تجربه من می گه بر خلاف تصور خامی که فکر می کنه «اگر بگم ببخشید بقیه پر رو می شن»، آدم با صادق بودن و پذیرفتن اشتباهش، اعتبار و اعتماد به خودش رو افزایش میده. ماجراهای بقیه به کنار، ولی من و شما بهتره یادمون باشه که اگر می خوایم حرفه ای باشیم، از اشتباه کردن نترسیم و وقتی اشتباه می کنیم ازش درس بگیریم و بگیم کجای کارمون اشتباه بوده و اصلاحش کنیم. من واقعا دیده ام که این باعث افزایش اعتبار آدم می شه.

کشورهایی با بیشترین فارغ التحصیلی مهندسی در سال:‌ ایران سوم

من همیشه فکر می کردم بقال محل از کجا می فهمه من مهندس هستم که بهم می گه «آقای مهندس چه شیری بدم خدمتون» و از اونطرف هم برام عجیب بود که یک آگهی «استخدام مهندس» با چند ده رزومه مواجه می شه که عملا اکثرشون توانایی‌های لازم رو ندارن. امروز فوربس در مطلب کشورهایی با بیشترین فارغ التحصیل مهندسی که عملا فقط یک اینفوگرافی بر اساس داده‌های فروم اقتصاد جهانی است جوابم رو داده: ایران از نظر تعداد فارغ التحصیل مهندسی در رتبه سوم جهان است! بعد از روسیه و آمریکا و البته حضور کشورهایی مثل اندونزی و ویتنام هم در بین ده کشور اول تعداد مهندس‌هایی که سالانه مدرکشون رو می گیرن، قابل توجه است.

تعداد فارغ التحصیلان مهندسی ایران

بازهم گنو/لینوکس، بازهم دورهمی‌های عالی: اینبار دو روز زنجان با بچه‌های زیکانف

zconf

زیکانف چیز غریبی است. از اون چیزها که توی ایران انتظار نداریم ببینیم و وقتی می بینیم به یک کلیتی امیدوار می شیم. برنامه‌ای که چند ساله داره خوب و عالی اجرا می شه و اسپانسرهای معقول و خوبی داره،‌ بخصوص اداره کل ارتباطات و فناوری اطلاعات استان زنجان و آدم رو یاد اتفاقاتی مثل اوگ کمپ می ندازه. من هر سالی که ایران بوده ام با علاقه رفته ام و اکثرا هم لطف داشتن و مقاله ارائه داده ام. یک برنامه دو روزه با خوابگاه و رفت و آمد و گشت در شهر و بستنی و دیدن یه گنبد و رفتن به یک کوه. برای من همیشه خاطراتی عالی داشته. امسال هم حتما می رم و دارم دنبال موضوع مقاله می گردم.

در ضمن در بحث آزاد زیکانف قبلی پیشنهاد کردم که فضاسازی بهتری برای دوستی و گپ و گفت باشه و ظاهرا اینبار خیلی جدی تر جزو برنامه ها است. امیدوارم به پیشنهاد میز هم عمل بشه:

بیرون میزهایی باشه با موضوعات مختلف. مثلا یک تابلو بالای میز بگه «Go» و آدم هایی که می خوان در مورد اون گپ بزنن برون اونجا یا یک میز بگه «Data Science» یا بیگ دیتا یا توزیع های سرور یا هر چیز دیگه. این به بچه‌هایی که جزو هیچ دسته و گروهی نیستن کمک می کنه که راحتتر با جمع قاطی بشن.

ایده من اینه که یک سخنرانی داشته باشم با موضوع «خیلی خفن نباشیم» با محوریت همین که ما باید سعی کنیم بخشی از یک جامعه باشیم و دوست پیدا کنیم و یاد بدیم و یاد بگیریم و با غریبه ها حرف بزنیم و …

خلاصه اینکه زیکانف در راهه،‌ مقاله‌‌ای اگر دارین آماده کنین و بفرستین و سریعتر هم ثبت نام کنین چون با توجه به خوابگاه و دو روز زندگی دور همی، احتمال اینکه بتونین بدون ثبت نام بیاین بسیار پایینه.

اندیشه‌های از داخل تاب: ای بریج برلین، چرا خوب، چرا بد

امروز صبح از وقتی بیدار شدم این آی.بریج از همه جا ظاهر شده؛ بخصوص از توی توییتر. یک هشتم دوستان خوبم یا داخل کنفرانس هستن یا رفتن پوشش بدن یا گزارش می کنن از لایو استریم و این چیزها و یک هشتم هم دارن نقد می کنن و می گن مفید نیست و غیره. خوشبختانه سه چهارم دوستام اصولا ربطی به این جریان ندارن و دارن در مورد خودکشی، فروش نقاشی و رحلت توییت می کنن.

اما …

اما کلا آی بریج چیه

یک گردهمایی – احتمالا سالانه – که سعی می کنه ایرانی‌ها و کارآفرین‌ها و سرمایه‌گذارها و … رو دور هم جمع کنه تا ببینن چیکاره هستن و دنیا دست کیه. این کنفرانس پارسال تو دانشگاه برکلی برگزار شد و الان توی آلمان و مدعی است که بزرگترین گردهمایی ایرانیان در خارج از کشور در سه دهه اخیر است. حالا اینکه این درسته یا نه رو نمی دونم چون کنسرت شاه ماهی موسیقی ایران هم همین ادعا رو داره (: حداقل باید یک قید «فنی» اضافه می شد بهش احتمالا (:

آیا خوبه؟

معلومه که خوبه. یکسری آدم جمع شدن در مورد تکنولوژی بالا در ایران حرف بزنن. حداقلش اینه که آدم هایی که تو دنیا اهل پول خرج کردن روی تکنولوژی هستن (از شرکت‌هایی مثل FI گرفته تا کسانی مثل دیو مک لور) خبردار می شن که جایی به اسم ایران هست که توش آدم های باسوادی داره و اگر توش پول بذاری، پول در میاری. این برای خیلی از ما بهتر از اینه که توی شرکت های کوچیک وطنی… بذارین بولت لیست بنویسم که چرا خوبه.

  • حضور شرکت های بزرگ در ایران، پول‌های بزرگ رو به صنعت می یاره. حتی اگر این پول رو مستقیم به من ندن، این مساله اتوماتیک دستمزدها، کیفیت کار، مدیریت و … رو بالا می بره. ما الان خیلی چیزهامون با هزینه‌های جهانی است! لپ تاپ زیر دست به قیمت جهان خریداری شده، اینترنت سیصد برابر قیمت جهانی خریداری شده، بنزین داره به جهان نزدیک می شه، ماشین دو سه برابر جهان است و… و خب چی می شه استاندارد شرکت ها و مدیریت و حقوق هم بالا بره؟
  • کنفرانس‌های این چنین باعث می شه خارجیها نسبت به ایران دید پیدا کنن. حداقلش اینه که می دونن چه خبره و چیکار داریم می کنیم. به ایرانی‌های خارج نشین هم اجازه می ده مشارکت داشته باشن. مطمئن باشین خیلی‌هاشون دوست دارن کمکی در ایران بکنن و این سیستم ها این اجازه رو بهشون می ده
  • این برنامه‌ها ما رو به جهان وصل می کنه. هر چقدر که ما ایزوله‌تر باشیم وضعمون بدتر و خطرناکتره و هر چقدر که در جهان بازی کنیم، بیشتر و بیشتر مجبوریم با قواعد جهان بازی کنیم و باید بگم که با همه انتقادات به بازی جهانی، من قواعد بازی جهان رو از وضع فعلی ام خیلی بیشتر می پسندم.

و خب این نکته مهم که:

  • یکسری دارن یک کاری می کنن. حتی اگر از نظر من مفید نیست تا وقتی با پول، اسم، زندگی من مشغولش نیستن اوکی است. این مساله در مورد تلویزیون شب خیز هم صدق می کنه، در مورد بنیاد بازرگان هم صدق می کنه، در مورد آی بریجز هم صدق می کنه. خب جمع شدن در این مورد حرف بزنن، از بودجه من که برنداشتن (: من اگر مفید می دونم سعی می کنم برم، اگر مفید نمی دونم نمی رم و حق نقد رو هم در هر دو حالت دارم.

آیا بده؟

بد نیست ولی مثل بالا می تونم اشکالاتی که باعث می شه – به نظرم به حق – برای بعضی ها واپسزننده(؟) باشه رو اشاره کنم:

  • بیشتر ما تو ایران از دکون متنفریم و خب اقلیتی هستن که دکون رو زندگی خودشون کردن. یک دوره هر کس می خواد پول بگیره اسمش رو می ذاره جنبش نرم افزاری و یکی دیگه سانسور اینترنت رو فرصت خودش برای درآمد می دونه. تو این شرایط عملا باید به آدم های مرسوم که چرخ‌دنده‌ها رو می چرخونن حق داد که در برابر هر موتور جدید موضع بگیرن چون تقریبا هر موتوری که دیده ایم، از رو ما رد شده (: از ماشین نیروی انتظامی بگیر تا سیستم عامل و مسنجر ملی (:
  • شوآف در ایران حرف اول رو می زنه. هر کس که می خواد بگه مهمم این روزها یک ربطی به استارتاپ داره و تقریبا تنها استارتاپ های موفقی که ما تا حالا دیدیم، کپی خارجی بودن. اینه که وقتی این آدم ها جایی جمع می شن و نظر تخصصی می دن، منطقا باید در مورد روش سریع کپی ایده در یک کشور بدون کپی رایت و دارای سانسور و مرزهای بسته باشه نه مفاهیم عمیق اقتصادی و فلسفه شرکت سازی و سیاست جهانی در راستای اقتصادی محلی و … (: من کنفرانس رو ندیدم و دوستام توش هستن و استارتاپ های جالبی در ایران هم دیده ام ولی می تونم درک کنم که چرا موضع گرفته می شه. در شرایط ما کپی ذاتا اشکال نداره ولی صاحبش رو متخصص تکنولوژی های های تک نمی کنه (: احتمالا اصلی ترین گیر اینه که «آدم هایی که مدعی این چیزها هستن، واقعی نیستن»
  • بعد از بودجه‌های عظیم تکفا، بودجه‌های عظیم مبارزه با تهاجم فرهنگی، بودجه های عظیم افسری و سربازی و سرجوخگی جنگ نرم، بودجه‌های عظیم فلان و فلان حالا امسال نوبت بودجه‌های عظیم شرکت‌های دانش بنیان است که اصلا هم بد نیست. ولی وقتی می بینیم که عنوان انگلیسی کنفرانس HighTech است و عنوان فارسی دانش بنیان یاد همه دانش بنیان‌هایی می افتیم که امسال تو ایران درست شدن و سال بعد بر اساس بودجه‌ها اسمشون کلا یک چیز دیگه خواهد بود.
  • من محتوا رو دنبال نمی کنم ولی دو تا توییت عجیب / غیرقابل باور دیدم: در مورد تحریم ها حرف زده نمی شه و برای حجاب تعهد گرفته شده. این دو تا عجیبه. اگر قراره در مورد حضور در ایران و فرصت ها حرف بزنیم احتمالا بیشتر از اینکه «چقدر استارتاپ» داریم باید به این برسیم که اصولا ما چند تا شرکت کامپیوتری درست و حسابی داریم که در دنیا یکی از موارد مورد نیاز رشد استارتاپ ها هستن یا مثلا چرا در شاخص‌های انجام بیزنس، پایینترین های جهان هستیم و اینترنت نداریم و زیرساخت داغونه و … اینها اصلی ترین چالش های رشد هستن نه عدم برگزاری استارتاپ ویکند یا نبودن شتاب دهنده ها (: در واقع باید بگم که امیدوارم محتوا واقعی باشه در چنین کنفرانس‌هایی – برنامه اینه که دید در مورد ایران رو واقعی کنیم نه فانتزی.
  • و البته دلایل غیرمنطقی هم هست. آدم ها در برابر موفقیت دیگران مخالفت می کنن. آدم ‌ها در مورد چیزهایی که در موردش نمی دونن مخالفت می کنن. آدم ها در مورد کارهای نکرده خودشون و کارهای کرده دیگران نظرشون اینه که «من اگر می خواستم بهترش رو می کردم» و … به هرحال کنفرانسی است که برگزار می شه و خوبه، آدم هایی هم هستن که پیگیر بودن و می رن ولی گروهی هم سر اینکه «این آدم ها آدم های واقعی نیستن و آدم های خوب بازی داده نشدن» ناراحتن. واقعیت اینه که ممکنه من سواد بیگ دیتای بهتری از کسی داشته باشم که اونجا می ره و اسمش رو «دانشمند دیتا» می ذاره و از خارجی‌ها طلب سرمایه گذاری تو شرکتش رو داره ولی در نهایت خارجی ها دنبال یک شرکت هستن و اتفاقا همون آدم آدمی است که شرکت داره و اگر پروژه رو بگیره اصولا ممکنه بیاد با من کار کنه (:

نکته برای هم‌دوره‌های خودم

ما داریم بزرگ می شیم. الان برامون یک آدم سی چهل ساله یک پیرمرد یا پیرزن عجیب نیست بلکه دوست سابق و فعلی‌مون است. باید قبول کنیم که پوزیشن ها دارن عوض می شن. دوست سابق من کاملا حق داره الان فضای مدیریت یک شرکت بین المللی رو داشته باشه و فقط چون من قبلا باهاش تو پارک سر جلسه فلان تو سر و کله هم می زدیم یا سواد برنامه نویسی نداره معنی اش این نیست که الان حق نداره با سرمایه گذارهای بزرگ حرف های بزرگ بزنه (: من در مورد خودم تصمیم گرفته ام کارآفرین و زوکربرگ بعدی و تحلیلگر و راهنمای شرکت های کوچیک و … و کارشناس استارتاپ و … نشم ولی این دلیل نمی شه که به بقیه که دوست دارن این چیزها باشن، بشن گیر بدم. در نهایت جامعه و سرمایه است که می گه هر کس در راهش موفقه یا نه و اتفاقا پول خیلی توی این موارد دقیق عمل می کنه و هیچکس با عوض کردن عنوان شغلی اش تو لینکدین به Profesional @ facebook پولدار نمی شه.

یک نقل قول خوب هست که به نظرم وقتشه اکثرمون بهش دقت کنیم:

روز وحشتناکی است اون روزی که ببینین همکلاسی های مدرسه شما دارن کشور رو اداره می کنن.

و این نقل قول الان برای من به خوبی قابل حسه. اما واقعا وحشتناک نیست و اتفاقا جالبه و به ما می گه وقتشه تصمیم بگیریم کجای این دنیا می خوایم بایستیم. انتخاب شخصی من یک آدم مستقل شاد و خندون توی این تاب است که تازه تحویلش گرفتم:

اندیشه های تاب

و یکی دیگه هم انتخابش کنفرانس کارآفرینان ایران است. اگر حق من رو خورده باشه باید افشا بشه ولی اگر فقط بحث انتخاب شرافتمندانه است، من به همینی که دارم – و به طور خاص شما دوستان عزیز – راضی ام و خوشحال… البته اینم بگم که ترجیح می دادم آلمان رو می رفتم و با دوستان بعد از کنفرانس سری به شادمانی‌های شهر می زدم ولی خب با این تاب و نوشتن آزاد از خونه خودم ترکیب نمی شه (:

چرا خارجی‌ها در ایران به دنبال قیمت کلیه هستن؟ چون ایران تنها کشوری است که …

مطلب قبلی در مورد آدم‌ها در گوگل در هر کشور به دنبال قیمت چه چیزی هستن برای ایران نتیجه‌ای عجیب داشت! در معادله «قیمت X در Y چند است؟» اگر Y‌ ایران باشه،‌ گوگل X رو «کلیه» پیشنهاد می ده. به عبارت دیگه در جهان مردم توی گوگل سرچ می کنن که کلیه تو ایران چنده؟.

اما چرا این نتیجه عجیب رو داریم؟ بعضی ها حتی معتقد بودن که گوگل حتما خباثتی در کار داره که این پیشنهاد رو می ده ولی آدم عاقل وقتی «نتیجه» ای رو می بینه باید حدس بزنه که حتما یک «علتی» بوده که این نتیجه به وجود اومده. یکی از دوستان که در بلاد خارجه حقوق می خونه گفت که پارسال این بخشی از کتابی بوده که برای Criminal Justice می خوندن:

قیمت کلیه در ایران

در این صفحه کتاب بحث جالبی مطرح می شه:

کلیه عضوی از بدن است که دو تا داریم و با یکی هم زندگی می مونیم. در هر لحظه حدود ۸۰هزار آمریکایی منتظر پیوند کلیه هستن که سالانه ۴۵۰۰ نفر از اونها به دلیل نرسیدن کلیه می‌میرن. حالا کشوری داریم به اسم ایران که تنها کشوری در جهان است که توش فروش کلیه قانونی و زیر نظر دولت انجام می شه. در این کشور شما می تونین با ۲ تا ۴ هزار دلار یک کلیه بخرین در حالی که طبق قانون آمریکا، خرید و فروش اعضای بدن تا ۵۰هزار دلار جریمه و پنج سال زندان داره چون به گفته یک استاد سلامت، حقوق، بیوتکنیک و حقوق بشر دانشگاه بوستون «ما نمی خواهیم در جامعه ای زندگی کنیم که در آن ثروتمندان با خرید اعضای بدن فقرا، به زندگی ادامه می‌دهند».

جالب نیست؟‌ ظاهرا ما تنها کشور جهان هستیم که توش می شه راحت و بی دردسر کلیه یک نفر رو خرید و زنده موند. این بحث رو توی شرکت می کردیم و یکی از دوستان مذهبی به این اشاره کرد که «هر انسان بر بدن خودش حق داره و ما باید اجازه داشته باشیم اجزای بدنمون رو بفروشیم». جواب‌ها ساده هستن:

۱- اگر ما به حق بدن معتقدیم نه اجازه داریم کسی رو به خاطر استفاده آزادنه از اون شلاق بزنیم و نه می تونیم خوردن و‌ آشامیدن بعضی چیزها یا همه چیزها در بعضی ساعت ها / روزها رو براش ممنوع کنیم و نه بهش بگیم در چه شرایطی چطوری مجازه از بدنش استفاده کنه. چه برسه به ختنه و قمه زدن برای بچه‌ها و …

۲- اصولا – در دیدگاه رایج ما – اسلام صدمه زدن به بدن رو جایز نمی دونه

۳- اگر معتقد باشیم که «یک کلیه اضافی است و برداشتنش صدمه زدن به بدن نیست» باید جوابگو باشیم که چطور بدن انسان یک چیز اضافی در خلقت خودش داره.

۴- اگر کسی اینقدر بیچاره است که قبول می کنه بخشی از بدنش رو بفروشه تا مقداری پول به دست بیاره، دولت موظفه یک کاری در این مورد بکنه

۵- جامعه ای که توش با پول می شه اعضای بدن یک نفر رو خرید، در عمیق ترین لایه پذیرفته که حق زندگی مال کسی است که پول داره.

البته مشخصه که من حقوق دان نیستم و نگاهم فلسفی است (: این مورد خاص هم برام از این نظر جالب شد که شواهدی دیدم در مورد اینکه واقعا در جهان به اینکه در ایران امکان «خریدن قانونی کلیه» هست توجه می شه و از اونطرف متاثر کننده است که مثلا به فرش، زعفران و … شهره نیستیم.

  • اون صفحه کتاب رو H2 برام فرستاده بود.

شما دعوتین به همایش گنو/لینوکس و جشن انتشار ۱۵.۰۴

ubuntu15.04

اگر هنوز نشتابیده‌اید، بشتابید و در همایش گنو/لینوکس و جشن انتشار اوبونتوی ۱۵.۰۴ ثبت نام و شرکت کنین. طبق رسم هر شش ماهه،‌ علاقمندان اوبونتو، علاقمندان لینوکس و کلا آدم های باحال دور هم جمع می شن تا یک روز رو خوش بگذرونن، چیز یاد بگیرن، ایده‌های جدید پیدا کنن، اخبار رو بشنون و از همه مهمتر خوش بگذرونن و دوست پیدا کنن. در این همایش کارگاه‌هایی در مورد لاراول، VYOS، فایروال، معرفی اوبونتو، رزبری پای، Go Lang، MAP Reduce، نود و روبی و فایروال برگزار می شه و بعدش هم در سالن عمومی شش سخنران حرف می زنن. ایریکس برنامه ای در مرور ده سال گذشته اوبونتو داره که باید بدون تعصب گوش بدین و من اخبار می گم و کلی داستان دیگه (:

ثبت نام کنین که کلی خوشحال بشیم چون هدف این همایش خوشحالی ناشی از بودن در یک جامعه سالم و خوب است.