اپی برای قصه گفتن

داستان گفتن برای بچه‌ها جالبه. برای بزرگترها هم همینطور. اما ساختن داستان خوب برای بزرگ‌ها نیازمند یک روند داستانی نسبتا پخته است که حوادث طی اون اتفاق بیافتن و برای بچه‌ها نیازمند تخیل. برای بزرگ‌ها یکسری کتاب هست که پلات داستان رو می‌سازن و برای بچه‌ها هم این اپلیکیشن بامزه به اسم تاس داستان که می‌تونین بعد از مشخص کردن تعداد تاس‌ها، اونها رو بریزین و بر اساس شکل‌های اومده، برای بچه‌ها داستان بگین یا از اونها بخواین از روی تاس‌ها داستانی بسازن و تعریف کنن. در ضمن! درسته که ظاهر تاس‌ها شش وجه داره اما در عمل تعداد تصاویری که ممکنه ظاهر بشن خیلی زیاده.

من که همیشه با بچه ها سخت رابطه برقرار کردم اما به نظرم اگر چنین تاس هایی بهم ایده بده، قصه گفتن برام کار راحت تری است.

این یک نمونه از اجرای برنامه است. ببینین میتونین داستان خوبی براش پرورش بدین و توی کامنت‌ها پلات اصلی اش رو بگین؟

منبع

  • ف م

    یه اژدهایی بود که پادشاه برای کشتنش جایزه گذاشته بود. قهرمان قصه رفت دنبال یه عینکی گشت که باهاش می شد ارواح رو دید. بعد رفت با کمک ارواح خوب و ناز (برای اینکه بچه نترسه!) اژدها رو کشت و جایزه رو گرفت.

  • فراز

    يه روح نابينا بوده که چون عصا نداشت از زره بين استفاده ميکرد ! موقعي که ميخواست بره تو جام جيش بکنه ، اژدها زد زارتي خوردش :))

  • sahar

    یه شبی‌ یه روح اومد به خواب قهرمان قصّهِ ما. بهش گفت اون دور دورای جنگله ، نوک قلّه بلندترین کوه یه اژدها هست که تو لونه ش از یه جامِ طلا محافظت میکنه. توی جام شربتی هست که اگه بخوری هیچوقت مریض و زخمی نمیشی‌. ولی‌ این اژدها و لونه ش از چشم آدم‌ها نامرئی هستند. فقط اگه از توی یک عینکِ مخصوص که از زمرد درست شده باشه نگاه کنی‌، میتونی‌ ببینیشون.

    وقتی‌ که از خواب بیدار شد دید توی مشتش یه ذرّه بین هست، قدّ دونهٔ بادوم. خلاصه قهرمانِ قصه‌ ما جستجوشو از همین جا شروع کرد، ولی‌ من چون همهٔ کلمه هارو استفاده کردم دیگه نمیگم که آخرش اژدها رو پیدا کردش یا نه. :)

  • sahar

    اینم داستانی هست که دوست پسرم ساختش :)

    یه کار آگاهِ خیلی‌ باهوشی بود به اسم “باز” که همیشه عینک آفتابی میزد. اون یه کاراگاهِ معمولی‌ نبود، عاشق موج سواری بود.

    یه روزی ازش خواستن که راجع به مرگ مرموزِ مشهورترین قهرمانِ فوتبال تحقیق کنه. وقتی‌ باز به صحنهٔ قتل رفت تنها سرِ نخی که پیدا کرد یه کتابه عتیقه‌‌ بود که یک تصویر اژدها روی جلدش بود، و به زبونی غریبه نوشته شده بود که هیچکس نمی‌دونست.

    بعد از ماه‌ها تحقیق باز فهمید که قهرمانِ فوتبال عضو یک فرقهٔ مرموز بوده و مدتی‌ بوده که داشته تلاش میکرده شیاطینِ فراموش شده رو احضار کنه.

    وقتی‌ باز سعی‌ کرد که ورد‌های کتاب رو با صدای بلند بگه، ناگهان بویِ نونِ سوخته به مشامش رسید…

    (داستان اینجا تموم شد، دوستم میگه استشمام بویِ نونِ سوخته یکی‌ از علائمِ حملهٔ قلبی هستش :) )

  • محمد

    یه ضرب المثل هست که میگه قهرمان واقعی اون اژدهائیه که برای پیدا کردن ارواح نیازی به ذره بین نداره! همون عینک دودی هم براش کافیه… :-D

    پ.ن: اژدهاش باید آبادانی باشه البته.

  • جادی

    یک روح بود که عینکش گم شده بود. آخه تنها جایی از روح که از ملحفه بیرونه چشماشه و به همین خاطر در طول روز باید عینک آفتابی بزنه و گم شدن اون براش دردسر بزرگیه.

    روح شروع کرد به گشتن برای پیدا کردن عینک آفتابی اش . خونه رو کامل گشت. همینطور زیر زمین رو ولی عینک رو پیدا نکرد. حدس زد باید به اتاق زیرشیروونی بره که همیشه ازش صداهای عجیبی می یومد که اهالی خونه می نداختنش تقصیر روح در حالی که این روح کوچولوی ما اصولا هیچ مزاحمتی برای آدمهای خونه نداشت.

    با ترس و لرز وارد اتاق زیرشیروونی شد و دید یک اژدها اونجا زندگی میکنه. یک اژدهای مهربون که به خاطر لامپ همیشه روشن زیرشیروونی به فکرش رسیده عینک رو برداره و شب‌ها به چشمش بزنه و بخوابه اما چون دماغش خیلی بزرگه و دست‌هاش کوتاه، هنوز موفق نشده عینک رو درست روی چشم‌هاش بذاره و از ناراحتی این موضوع و به خطار بدخوابی‌هاش، هی سر و صدا می‌کنه. روح به اژدها یاد داد چطوری باید از عینک استفاده کنه و قرار شد صبح ها عینک دست روح باشه و شب ها بیاره اونو بده اژدها که بتونه اونو به چشمش بزنه و راحت بخوابه.

    از دو سه روز دیگه همه خوشحال و خندون بودن چون روح صبح‌ها عینک داشت، شب‌ها اژدها می‌تونست اونو به چشمش بزنه و از دست نور لامپ در امان باشه و اهالی خونه هم دیگه سر و صدا رو نمی شنیدن و مجبور نبودن هی به روح فکر کنن.

    • محمد

      و ذره بین!؟

      • جادی

        ذره بین نماد کارآگاه بازی و گشتن و جستجو است (: مستقیم استفاده نشده. همینطور که جام نماد پیروزی و موفقیت و مستقیم استفاده نشده (:

  • ali

    یه روحه بود که همیشه عینک آفتابی میزد ! آخه اون یه کاراگاه بود !!

    جناب روح همیشه در حال گشتن بود ! رد پاهارو برسی میکرد تا بش برسه ؟!

    – به چی ؟!

    به اژدها دیگه عزیزم !

    – تو که اسمی از اژدها نیاورده بودی !!؟!

    حرف نزن گفتم تو یادت نیست !!!…!

    آره داشتم میگفتم ! وقتی دستگیرش کرد برگشت به شهرش و دید براش جشن گرفتن و بهش یه کاپ قهرمانی که روش نوشته بود زنده باد روح !!! حک شده بود !

    دیگه بگیر بکپ منم خوابم میاد !

  • سعید

    یه روح خجالتی و یه دایناسور. گروه ما برای مسابقات بهترین بچه عجیب سال بودن. این مسابقات ۳ مرحله داشتند که عبارت بود از : ۱- تحویل دادن بشقاب شام همون طوری که تحویل گرفتیم ۲- نشکستن وسایل خونه‌ی مهمون وقتی بازی می کنیم ۳-کثیف نکردن لباس در طول روز
    ۲ و ۳ برای روح خجالتی ما مهم نبودند، چون که روح بود و نه چیزی رو می‌شکست و نه کثیف می‌شد، و خب به هیچ کس نگین، ولی روح ما از این مورد ناراحت بود. بله، روح ما ناراحت بود که چرا لباسش کثیف نمیشه! خب همه همین‌طورین دیگه، دوست دارن چیزایی که بقیه می‌خوان رو داشته باشند، حتی اگه بد باشند:دی در ضمن داشت یادم می‌رفت که بگم روح ما چون شکم نداشت، غذایی که می‌خورد می‌ریخت زمین و خب این یعنی حذف از مسابقات.
    از اون طرف دایناسور ما برای خوردن همه‌ی هلوهای دنیا تو شکمش جا داشت و برای همین خوردن همه‌ی غذا براش کاری نبود، ولی چون هم زیاد می‌پرید (البته مادرش بهش گفته بود، ناسلامتی دایناسور بود و باید یه موقعی پرواز می‌کرد) و هم تند غذا می‌خورد، تو ۲ و ۳ مشکل داشت.
    .
    .
    .
    .
    داستان رو با اضافه کردن ذره‌بین که پدرمادرهای مسابقه دادن برای راحتی مسابقه ادامه می‌دیم و این ذره بین رو برای انتقال غذا از بشقاب روح به بشقاب دایناسور استفاده می‌کنیم. عینک رو هم می‌ذاریم رو چشم دایناسور و متوجه می‌شیم که دایناسور به این علت لباس رو کثیف می‌کرده و وسایل رو می‌شکسته که ضعف بینایی داشته و تا حالا هم نگفته بوده.
    آخرش اینا جایزه رو می‌برن و به روح یه پیشبند روحی که قابلیت کثیف شدن داره می‌دن (به اصرار روح) و به دایناسور هم همون عینک جزو وسایل مسابقه رو. روح هم چند روزی خودش رو کثیف می‌کنه ولی بعد از چند روز خسته میشه و پیش‌بند رو می‌ندازه دور و می‌ره که یه روح واقعی باشه.
    .
    .
    .
    .
    سعید – ۲۰۱۲ – یکی از نوادگان شهرزاد:دی