آشنایی با سرمایه‌داری: موبایل‌های پول حرام کن

سری‌ مطالب چرا گنو/لینوکس رو دوست دارم ظاهرا قراره یک همراه هم پیدا کنن: سری مطالب آشنایی با سرمایه‌داری.

سرمایه‌داری فعلا که داره مهمترین کشورهای جهان رو می چرخونه هرچند که خیلی از کشورهای خوبی که می‌شناسیم (سوئد، فنلاند، سوییس، کانادا، ….) جنبه‌هایی از سوسیالیسم رو هم توش قاطی کردن. دعوا سر این نیست که بیایم انقلاب کنیم کشور رو کمونیستی کنیم اما بحث اینه که سرمایه‌داری رو بشناسیم و بدونیم با چی طرفیم.

شرکت نوکیا برای هممون آشنا است اما یک سرمایه دار واقعی نباید خودش رو با مردم معمولی قاطی کنه پس اصلا منطقی نیست یک گوشی نوکیا دستش بگیره. درست همونطور که درست نیست یک پولدار تویوتا سوار بشه و تویوتا برند لکسوس رو برای از ما بهترون ساخته (که خب شما هم با تلاش زیاد می تونین از زندگی بزنین و جزوشون بشین)، نوکیا هم برند Vertu رو ساخته تا کسانی که نمی خوان مثل بقیه یک گوشی با بهترین امکانات رو ۷۰۰ دلار بخرن، بتونن ۸۵۰۰ دلار بدن و این گوشی کنار رو بخرن که خیلی شیکه (:

در ضمن شما اگر بخواین این گوشی رو به کامپیوترتون (که متاسفانه یک دونه مک بوک ایر معمولی یا چنین چیزی است) وصل کنین می تونین از این کابل اتصال یو اس بی استفاده کنین که در سایت گفته شده سازگار با «سرعت بالای یو اس بی ۲» است:

قیمت؟ ۲۰۰ دلار. البته در این مورد عجیبه که چرا نیازی ندیدن لاستیک دورش رو توی یک غلاف چرمی جا بدن.

خلاصه اینطوری (: اصلا هم بحث این نیست که اینها باید ممنوع بشه یا خیلی خز است هر کی از اینها می خره و … بحث اینه که سرمایه داری خیلی موجود سازگاریه (: یکسری هم جذابیت درست می کنه برای طبقه بندی آدم ها و قاطی نشدنشون با یکدیگه. بعد شما می تونین قسط و وام بگیرین که برین جزو اون طبقه بالا یا می تونین واقعا پول عظیمی داشته باشین که اینجا خرجش کنین و اصلا هم براتون مهم نباشه که گوشی ای که دارین می خرین از هر گوشی معمولی توی بازار قابلیت های خیلی کمتری داره اما تقریبا ده برابر گرونتر خریدینش.

آهان راستی! اگر تصمیم گرفتین هر کدوم از این موبایل‌ها رو بخرین مثل یک آدم معمولی نمی رین توی مغازه بلکه می‌تونین از روی سایت یک وقت رو مشخص کنین تا موقع ورودتون به مغازه های لوکس، یک مشاور که دقیقا می دونه چی قراره بخرین بیاد به استقبالتون و باهاتون خیلی لوکس بشینه و گوشی رو بررسی کنه.

بازی به مثابه خودکاتالیزور هوش

همچنین در روزنامه اعتماد چاپ شده بود

آیا ممکن است ما در مراحل آغازین یک سیستم خودکاتالیزور باشیم. کاتالیزور یا آسان‌گر را از زمان دبیرستان به یاد داریم: ماده‌ای که به یک مخلوط واکنشی اضافه می‌شود تا سرعت رسیدن آن به حالت تعادل را افزایش دهد بدون اینکه خودش دستخوش تغییر شود. در یک پله بالاتر، خودکاتالیزور وضعیتی است که در آن یکی از محصولات واکنش، کاتالیزور همان واکنش است و در نتیجه سرعت واکنش دائما در حال افزایش.

این روزها رشد علم بسیار کند شده است. ده‌ها و صدها دانشمند تلاش می‌کنند تا علم را ذره‌ای به جلو ببرند و تحولی که مصرف کنندگان باید یک سال انتظارش را بکشند، اضافه شدن امکان ارسال و دریافت فایل به آیفون است. مدت‌ها است که دیگر خبری از کشف‌های عظیم نیست. خودرو اختراع شده، هواپیما به پرواز درآمده، انسان روی ماه قدم گذاشته، طاعون کنترل شده و این روزها خبری مثل احتمال عرضه یک آی.پد. هفت اینچی یا ساخت یک نیروگاهی اتمی جدید بعد از شصت سال که از ساخت اولین نمونه این نیروگاه‌ها می‌گذرد تبدیل شده به سرتیتر داغ اخبار علمی.

اما چرا؟ شاید قبلا تمام چیزهای راحت و دم دست اختراع شده‌اند. شاید هم انسان برای سرعت بخشیدن دوباره به رشد علمی نیازمند ابزاری جدید است. ما این روزها به کامپیوترهایمان افتخار می کنیم. کامپیوترهایی که سریعترین و خوش‌حافظه‌ترین و حرف‌گوش‌کن‌ترین دستیارهای بشریت هستند اما با این نقیصه بزرگ که از خودشان ابتکاری ندارند. کامپیوترها واقعا خنگند. برای سرعت بخشیدن به علم، دم دست ترین کاری که می‌توانیم بکنیم هوشمند کردن کامپیوترها است. یعنی خارج کردن کامپیوترها از زمره موجودات بسیار سریع، دقیق ولی نفهم و وارد کردن آن‌ها به پروسه واقعی تحلیل مساله و نوشتن الگوریتم‌هایی برای حل مشکلات جهان و نه فقط اجرای این الگوریتم‌ها. البته اینجا هم خبرهای بدی انتظار ما را می‌کشند. هوش مصنوعی در شکل آکادمیک آن مدت‌ها است که بسیار کند پیش می‌رود و تنها حوزه فعلی تغییر سریع در الگوریتم‌های یادگیرنده و هوش مصنوعی در دو حوزه کاملا متفاوت – و اتفاقا در بعدی دیگر شدیدا مشابه – جریان دارد: جنگ واقعی و بازی‌های کامپیوتری.

در مورد جنگ ترجیح می‌دهم حرفی نزنم اما در مورد بازی‌ها وضع بسیار جذاب است: خاصیت خودکاتالیزوری هوش. بازی‌ها در حال حاضر دارای بهترین هوش مصنوعی‌هایی هستند که در اطرافمان می‌توانیم ببینیم. در بازی‌های کامپیوتری، الگوریتم‌ها واقعا در مقابل شما می‌جنگند، مخفی می‌شوند، مقاومت می‌کنند و گاهی واقعا شکست دادن آن‌ها مشکلتر از شکست دادن انسان‌ها است. این یعنی کودکان – و البته بزرگسالانی که هنوز آدم بزرگ نشده اند – در حال آموختن و پرورش استعدادهایشان در مقایسه با کامپیوترها هستند. این آدم‌ها در بازی‌هایی مانند «تمدن» یا «سیم سیتی» تلاش خواهند کرد تا از هوش مصنوعی کامپیوترها جلو بزنند و با درک بهتر توسعه سیاسی یا شهرسازی، جهان بهتری در کامپیوتر خلق کنند. این بچه‌ها با درک بهتری از جهان بزرگ خواهند شد و هوش مصنوعی‌های بهتری برای بازی‌ها خواهند نوشت که به مثابه خودشان نیازمند نسل پیشرفته‌تری از بازیکن‌ها خواهد بود. این مساله می‌تواند در جنبه‌های دیگر – از هدفگیری بهتر تا خلق گرافیک کامپیوتری چشمگیرتر – نیز اتفاق بیافتد و کل چرخه به عنوان یک سیستم خودکاتالیزور، در یک حلقه بازخوردی مثبت نه فقط سرعت که شتاب رشد علم را هم بهبود بخشد. همین حالا هم اگر به وضعیت کامپیوترها و کارت‌های گرافیکی‌ و بازی‌هایتان نگاه کنید، خواهید توانست مراحل اولیه این واکنش زنجیره‌ای را شاهد باشید.

هیجان زده نشویم! نه رشد علم اینقدر کند شده و نه یک عامل مجزا مثل بازی خواهد توانست به این راحتی‌ها باعث شود که دنیای ما، جهان بهتری شود اما دفعه بعد که کودکی را دیدیم که به شکلی بازی می‌کند که برای ما غیرقابل درک است، به این فکر کنیم که شاید یک چرخه خودکاتالیزور در حال اجرا است.

منبع اصلی ایده

کامنت مهم از سولوژن به این مطلب ژورنالیستی که چون حتما باید همراه این مقاله خونده بشه کپی می کنم اینجا

جادی جان!

نوشته‌ات خیلی خوب نبود و حرف‌های بی‌سند و مدرک زیاد داشت. مثلا یعنی چه پیش‌رفت علم کند شده است؟ داده‌ای داری که چنین نشان دهد؟ چون ای‌فون دیر به دیر آپ‌دیت می‌شود، پیش‌رفت علم کند شده؟ از کی تا به حال طراحی‌ی آی‌فون جزو علم محسوب می‌شود؟ چنین کاری جزو تکنولوژی است و نه علم و اتفاقا پیش‌رفت تکنولوژی نیز کند نشده بلکه ما کمی بی‌صبر شده‌ایم!
در ضمن گفته‌ای هوش مصنوعی در شکل آکادمیک آن مدت‌هاست که بسیار کند پیش می‌رود. چنین حرف‌ای نادرست است. سرعت پیش‌رفت پژوهش بر هوش مصنوعی اتفاقا روز به روز بیش‌تر می‌شود. اشتباه از این‌جا پیش می‌آید که تصورات و قول‌های اولیه‌ای که در دهه‌ی شصت درباره‌ی هوش مصنوعی داده می‌شد محقق نشده است. و از طرف دیگر راه حل پیش‌نهادی‌ی آن زمان (symbolic AI) تقریبا در دهه‌ی هشتاد به سنگ خورد. دهه‌ی هشتاد می‌شود بیست سی سال پیش و آدم‌ها بیست سی سال است که در مسیرهای دیگری پژوهش می‌کنند. تصور این‌که چون symbolic AI به سنگ خورد، پس کلا پژوهش AI ول‌معطل است نادیده گرف

تن سه دهه از رشته‌ایست که پنجاه سال بیش‌تر قدمت ندارد. هم‌چنین این بدان معنا نیست که سرعت پژوهش و پیش‌رفت کم‌تر شده، بلکه بدان معناست که مساله‌ی AI پیچیده‌تر از آن است که در ساله‌های ابتدایی تصور می‌شد و نیاز به کار بیش‌تری دارد. و البته توجه کن که حل مساله‌ی AI یکی از بزرگ‌ترین -اگر نه بزرگ‌ترین- مساله‌ایست که بشر تاکنون به خود دیده است. ساخت یک موجود هوش‌مند با قابلیت‌های انسان یا بالاتر چیزی نیست که تاکنون مشابه‌اش انجام شده باشد.

آموزش تصویری روش استفاده از کاندوم

یادگیری استفاده از کاندوم واقعا پیچیده نیست ولی چون در لحظه حساس باهاش روبرو می شیم، آدم دفعات اول در موردش استرس داره. پیشنهاد من اینه که یکبار در لحظه ای غیر حساس تستش کنین (:

در مرحله اول باید یک کاندوم سالم، خوشحال و خوب داشته باشین و یک جسم که قراره کاندوم روش کشیده بشه. توجه کنین که در اینجا داریم به عنوان نمونه از یک موز کاملا سفت و آماده استفاده می کنیم. کاندوم رو باید وقتی پوشید که همه چیز آماده عملیاته!

مرحله اول باز کردن بسته کاندوم است. همیشه کنارش دندونه دندونه است تا به راحتی باز بشه. یک پارگی کوچیک ایجاد کنین و بدون صدمه زدن به کاندوم، یک طرف بسته رو مثل پاکت نامه کامل باز کنین:

و بعد کاندوم رو بدون کشیدن و بدون ناخن توش فرو کردن و بدون استرس بیرون بیارین. چیز مهربونی است:

کاملا مشخصه که کاندوم برای چی ساخته شده: تماس فیزیکی بین دو نفر رو حذف می کنه در نتیجه ویروس های احتمالی منتقل نمی شن و مایع ترشح شده از مرد موقع ارگاسم رو هم توی این سر برجسته اش جمع می کنه تا بعدا کاملا بیرون آورده بشه. درست مثل ایزوله کننده فیزیکی. کاندوم یک روکش پلاستیکی است که لوله شده. مثل جورابی که با لوله کردن از پاتون در آورده باشین. پس اول باید طرفی که لوله شده رو کشف کنین. توی کاندوم فوت کنین تا مثل این تصویر در جهت صحیح باز بشه:

اینجا دقیقا جایی است که آب جمع خواهد شد. پس خوبه با انگشت فشارش بدین تا پر از هوا نباشه و بشه در موقع لزوم چیز دیگه ای توش پر کرد (:‌

بعد همونطور که سرش رو گرفتین تا توش هوای خیلی زیادی نباشه اونو بذارین روی بدنه مورد نظر:

و حالا همه چیز راحت تره! با کنار انگشت اشاره و شست یا با نوک انگشت اشاره و شست یا هر چیز دیگه که براتون راحت تره ولی تیز نیست (مثلا لب – در صورتی که دندون هاتون سیمی نیست!) می تونین لوله کاندوم رو در طول لوله مورد نظر باز کنین. دقت کنین که اگر کاندوم رو برعکس گذاشته باشین (یا به عبارتی برعکس توش فوت کرده باشین!) لوله قابل باز شدن نیست و بهتره پروسه رو با یک کاندوم جدید از اول و دقت بیشتر شروع کنین. در این حالت کاندوم رو بردارین، از طرف مخالف توش فوت کنین، سرش رو بگیرین که هواش خارج بشه ، بذارینش روی جسم مورد نظر و دوباره با انگشت و بدون دخالت هیچ چیز تیز (مثلا ناخن) لوله رو در طول جسمی که قراره پوشونده بشه، پایین بکشین.

در نهایت باید رسیده باشین به چنین چیزی:

مشخصه که شاید نمونه هایی شما می فرق کنه ولی به هرحال باید همین مشخصات رو داشته باشه. مشخصه که افراد مختلف ممکنه تغییرات مختلفی توی این پروسه بدن. مثلا اگر جسم مورد نظر خیلی کوچیکتر از کاندوم است و کش انتهای کاندوم سفت نمی‌شه، لازمه پایین کاندوم رو در طول عملیات با دست سر جاش محکم نگه دارین یا شاید بخواین به توصیه بعضی ها، کاندوم رو کمی بالاتر از سطح ممعمول بذارین تا فضای بیشتری در سرش خالی بمونه.

بعد از اتمام عشقورزیتون، کاندوم رو بیرون بیارین، به شکل معقولی از خودتون جداش کنین (اگر الان نمی دونین چطوری نگران نباشین! اون لحظه مغز پر از دوپامین است و توانایی ذهنی خیلی بیشتری از الان خواهید داشت) و بعد از پیچیدنش توی یک دستمال توی سطل آشغال بندازینش و سطل آشغال رو هم ساعت نه شب زحمت بکشین تا سطل زباله سر کوچه ببرین و همه جا رو مرتب و تمیز و شاد نگه دارین.

برای خونده بقیه مطالب جمعه ها با کاندوم، اینجا رو کلیک کنید.

ممنوعیت تست بکارت اجباری در زندان‌های نظامی مصر

یک ساعت قبل دادگاهی توی مصر حکم داد که ارتش اجازه نداره از زنان دستگیر شده به زور تست بکارت بگیره. شکایت توسط سمیره ابراهیم به یک دادگاه داده شده بود و حسابی خوشحالم که دادگاه بدون توجه به ارتش، به شکل مستقل رای معقولی صادر کرده و این نوع از شکنجه روانی رو متوقف کرده.

سمیره ابراهیم که چند ماه قبل بازداشت شده بود، حین بازداشت به نزد پزشک فرستاده می‌شه تا ازش تست بکارت بگیرن. مشخصه که این جریان هیچ ربطی به بازداشت نداره و اینکار مثل خیلی کشورهای دیگه فقط برای تحقیر آدم‌ها استفاده می‌شه. حکم حداقلی فعلا می گه که: «اجرای پروسه تست بکارت بر روی زنان در حال نگهداری در زندان‌های نظامی ممنوع است» اما کماکان مایه خوشحالیه که این مورد مطرح شده و حداقل در این سطح به موفقیت رسیده.

دادگاه به شکل آزاد برگزار شده و بعد از اعلام حکم نهایی، صدها طرفدار و فعال حقوق بشر دادگاه رو به خاطر این حکم تشویق کردن.

منبع از الجزیره

اکانت رسمی توییتر کشور سوئد در کنترل فرد فرد سوئدی‌ها

سوئد رو به عنوان یک کشور پیشرفته می‌شناسیم و کشور پیشرفته جایی است که مردم واقعا صاحب کشور هستن. کشور سوئد یک اکانت رسمی توییتر داره. از یک طرف جالبه که یک کشور به این عظمت یک اکانت رسمی توی یک سیستم تجاری یک شرکت خصوصی یک کشور دیگه داره بدون اینکه متهمش کنه به جاسوسی یا به جوون های خودی بودجه بده که توییتر ملی سوئد بنویسن و کسی هم توش نیاد اما نکته بامزه‌تر اینه که خب این اکانت رو کی باید آپدیت کنه؟ رییس جمهوری؟ ملکه؟ وزیر مخابرات؟ رییس پلیس پایتخت؟ (: یا مردم؟

حداقل توی سوئد که مردم صاحب این اکانت هستن. به معنی واقعی. توماس برول رییس آژانس مسافرتی VisitSweden می‌گه:

هیچ کس بیشتر از خود مردم نمی‌تواند صاحب برند سوئد باشد و درست‌ترین کار این است که خود مردم باشند که سوئد را به جهان معرفی می کنند

و در نتیجه این امکان رو فراهم کردن که هر شهروندی که بخواد بتونه ثبت نام کنه و یک هفته اکانت رسمی توییتر کشور سوئد رو در کنترل خودش بگیره و از طرف کشورش با مردم جهان حرف بزنه (: البته این بحث مشکلاتی هم درست کرده. بعضی‌ها شوخی‌های سکسی می‌کنن و بعضی‌ها به «مقدسات» گیر می‌دن اما در نهایت

ایده این است که مردم از طریق توییت‌هایشان علاقه و کنجکاوی ‌ای نسبت به سوئد ایجاد کنند که فراتر از تبلیغات رسمی عمل کند.

بازی وبلاگی: عکس بازی شب یلدا

مثل همیشه بلاگنوشت رو داریم و بازی‌های وبلاگی. شب یلدا است و پیشنهاد داده وبلاگ رو عکس بارون کنیم برای یک شب شاد. عکس از هر چیزی… اینم عکس بازی من.

[nggallery id=3]

نامه سرگشاده به روح رهبر کره شمالی

کیم ایل عزیز، حالا که این نامه رو می خونی یعنی متوجه شدی که روح وجود داره و احتمالا خوشحالی که در عین یک عمر کمونیست بودن، دوست و برادر کشور مسلمان ما هم بودی. حالا که روحت رفته بالا، نمی دونم تا کجا رو می تونی ببینی. امیدوارم بتونی کشورهای دیگه رو ببینی و متوجه بشی که دغدغه اصلی جهان پیشرفت خودشه نه عقب نگهداشتن کشور تو. امیدوارم حالا که اون بالایی بتونی آدم هایی که شاد و سالم دارن توی کشورهاشون زندگی می کنن رو ببینی و از این توهم بیای بیرون که همه جهان دست به دست هم داده بودن تا ارزش‌های تو شکست بخوره. امیدوارم حالا که اون بالایی و آزادی حرکت داری بری سمت مرز کره جنوبی بایستی و نگاه کنی که این دو تا کشور چرا اینقدر با هم فرق دارن؟ ببینی که چرا یکیشون فقیره و بی سواد و یکیشون داره برای فتح بازارهای دنیا با بقیه رقابت می کنه. البته می دونم تو تو کشورت فقیر نبودی. می گن شراب فرانسوی دوست داشتی، ۲۰ هزار تا فیلم تو‌ آرشیوت بوده و در مورد سینما کتاب نوشتی و طرفدار الیزابوت تایلور بودی (روح هردوتون شاد) و تلویزیونت به مردم می گفته که قهرمان گلف هستی. اما کیم جونگ ایل جان، حالا که اون بالایی یک نگاه هم به مردمت بنداز.

راستش رو بگم خیلی ناراحت شدم که سر کریسمس مردی. نمی دونم.. شاید هم برنامه ریزی خوبت بود که با مردنت هم به مردم خدمتی کرده باشی. آخه شنیده بودم که به کره جنوبی تذکر داده بودی که حق نداره برای کریسمس نزدیک مرز رو چراغونی کنه تا نکنه مردم تو ببینن که توی اون یکی کشور چقدر برق هست یا کریسمس اصولا جشن گرفته می شه و اخلاق کمونیستی نابشون افول کنه یا دیگه به مجسمه‌ات تعظیم نکنن. حالا حتما از اون بالا کلی چراغونی می بینی. نمی دونم. شاید هم دوست داشته باشی. شنیده بودم به مردمت گفته بودی همبرگر رو تو اختراع کردی حتی شنیده بودم بهشون گفته بودی که کشورت یکی از پیشرفته ترین کشورهای جهانه. راستش بیشتر چیزهایی که ازت شنیدم چیزهایی بود که خودت دوست داشت داشتی بشنویم اما نمی دونم می دونستی یا نه که اینا با اینکه توی کشورت جذابه اما حتی برای مای سانسور شده هم، مسخره به نظر می یاد.

راستش نمی خوام زیاد مزاحمت بشم. فکر می کنم خودت هم تازه آزاد شدی و حتما کلی کار داری. راستش به روح‌ات نامه نوشتم چون جرات نداشتم به زنده ات بنویسم. برات نامه نوشتم تا یک گله کوچیک داشته باشم از تلاش دائمی ات برای بی سواد نگه داشتن مردمت. می گن تو بدترین اینترنت دنیا رو داری یا درست تر بگم اصلا اینترنت نداری. راستش برات نوشتم که از این گله کنم اما حالا که مردی، فدای سرت. حداقل بذار از چیزهای خوب حرف بزنم. تو به کشور من خیلی چیزها دادی اما یک تشکر حسابی می خوام ازت بکنم.. برای چیزی که به کشورم ندادی…. کیم ایل،‌ من حسابی ازت ممنونم که شستشوی مغزی ای که استفاده کردی رو بهم یاد ندادی. یا شاید هم دادی ولی اینجا کار نکرد. سوریه رو دیدم. یک چیزهایی یک جاهایی کار می کنه و یک جاهایی نه. به هرحال… چه کاریه حالا که مردی مته به خشخاش بذاریم؛ چه بهمون یاد ندادی چه یاد دادی و کار نکرد، ازت تشکر می کنم. مردمت که شاد نبودن. حداقل روحت شاد باشه (:

جادی

چه کسی بازی‌های کامپیوتری را کشت؟

توضیح: این ترجمه ساده (فقط برای روخونی شخص خودم) از بخش اول مقاله / داستان بلند Who Killed Video Games نوشته تیم راجرز است که من برای شماره اول پادکست خوب رادیوفنگ ترجمه کردم و خوندم. داستان در مورد تحولی است که توی بازی های کامپیوتری اتفاق افتاده و الگوریتم های ریاضی ای که ذره ذره ساعت ها و روح ما رو تسخیر می کنن. بازی هایی که با تکیه روی آمار و رفتار شناسی خیلی ساده ما رو به عنوان یک موجود زنده نخستینی آنالیز می کنن و می بینن از کجامون در چه لحظه ای بیشتر پول در می یاد. اگر ترجیح می دین به جای خوندن این رو بشنوین، به قسمت آخر پادکست شماره یک رادیوفنگ مراجعه کنین.

چه کسی بازی های کامپیوتری را کشت

نوشته تیم راجرز

ترجمه جادی

کوچکترین مرد داشت در مورد چرخه‌ های درگیر کننده حرف می‌زند.

او گفت «به این یکی نگاه کنید» و با یک کلیک صفحه اسلاید را عوض کرد. چند نفر پرسیدند «نظر خودت چیست؟»

«خب.. اوم… من این یکی را از همه بیشتر دوست دارم». یکبار دیگر کلیک کرد. بعضی از چرخه‌های قبلی بسیار بیخود بودند اما حالا این یکی به نظر جذاب می‌رسید. اسلاید فعلی توضیحات بیشتری داشت.

مرد بزرگتر حرف می زد. به اسلاید اشاره کرد. گفت «به بازیکن یاد می دهید که چطور یک دقیقه در بازی بماند. در آن یک دقیقه می‌تواند چند سکه از پول داخل بازی به دست بیاورد. در اواخر آن دقیقه با آن سکه‌ها سرمایه‌گذاری می‌کند. سرمایه گذاری ای که برایش سود خواهد داشت. یک چیز می سازند. بهشان گفته می‌شود که این چیز پنج دقیقه دیگر سود می‌دهد. البته می‌توانند یک سکه ویژه هم استفاده کنند و آن را هم همین الان تحویل بگیرند. اتفاقا دقیقا یک سکه واقعی هم دارند و بازی مجبورتان می‌کند که آن را همین حالا استفاده کنید.حالا یک چیز دارید. بهتان می‌گویند سه دقیقه صبر کنید تا سود آن چیز ب حسابتان واریز شود. دلیلی داریم برای سه دقیقه منترظ ماندن. وقتی سه دقیقه تمام شد، به آن‌ها می‌گوییم که نیم ساعت دیگر بیایند. بازی می‌گوید «حالا کاری ندارید، نیم ساعت دیگر برگردید». تلفن نیم ساعت دیگر تکان می‌خورد. نیم ساعت گذشته. وقتش است. آن‌ها باید ارزش وقتشناسی و صبر کردن را یاد بگیرند. آن‌ها هرگز این نیم ساعت صبر کردن بعد از سه دقیقه بازی را فراموش نخواهند کرد. دومین باری که نیم ساعت صبر می کنند اما اصلا یادشان نخواهد ماند. همینطور دفعه سوم ولی اینبار باید بیست و چهار ساعت صبر کنند که خاطره‌اش همیشه باقی می ماند و بعد بیست و چهار ساعت دیگر. حالا دیگر شروع خواهند کرد به پول دادن برای گرفتن چیزها زودتر از زمان مقرر.

«پس بعد از نیم ساعت یک نوتیفیکیشن خواهند گرفت. تلفن می لرزد یا زنگ می‌زند و می‌گوید که فلان ثمر داده و بهمان آماده برداشت است؟»

کسی حرفی نمی زند. هیچ صدایی نیست. دست همه روی بطری‌های آب روی میز شیشه ای سرگرم مشغول است. صورت جمعی کمی پریشان و کمی هراسناک است. مانند صورتی کسی که فقط قسمت اول جکی را شنیده باشد که در آن یک روحانی، یک نوزاد و یک سوسمار حضور دارند.

«آن ها اپلیکیشن بازی را اجرا می‌کنند و فلان و بهمان را جمع می‌کنند.

«حالا به آن ها خبر داده می‌شود که به مرحله بعدی رفته‌اند. فلان قدر هم سکه جایزه نصیبشان شده. ممکن هم هست که قفل چیزی را باز کرده باشند – یک چیز جذاب تر.

«بخش مهم همینجاست. وقتی فلان و بهمان را برداشتند، ۱۲۰ سکه جمع شده. جایزه ای که برای بالا رفتن لول گرفته اند اما ۲۵۰۰ سکه است – بسیار بیشتر از جایزه صبر کردنشان برای جمع آوری چیزها. حالا به مغازه می‌روند. چیزهای جدیدی هست برای خریدن. ارزش آن ها تقریبا ۲۲۰۰ سکه است. بعد از خرید سکه‌های کمی برایشان باقی می ماند شاید چند صد تا. این عمدی است.

«حالا می توانند چیز جدیدی بسازند. چون قول داده شده که این چیز هزار سکه در ساعت نصیبشان کند. بعد از یکساعت باید برگردند. بعد هم بعد از دو ساعت و بعد سه ساعت: سه. حالا کلی پول دارند و سرمایه گذاری کرده اند.

«وقت آپگرید است. احتمالا ۲۲۰۰ سکه و حالا چیزشان می تواند به جای ۱۰۰۰ سکه قبلی، ۲۰۰۰ سکه در ساعت تولید کند. بخش ریاضی مغز این را می بیند و با خودش می گوید : این دو برابر چیزی است که قبلا در می آوردی. همه عاشق دوبرابر شدن درآمد ها هستند. ما دنیای بازی ها را کنترل می کنیم و دوبرابر شدن هایش را. ما بازیکن را کنترل می کنیم.

«بازیکن کاملا درگیر شده

«این بسیار مهم است: به آن ها چیزی می دهیم که مجبور شوند دو ساعت و نیم دیگر برگردند و بعد چیزی که فقط نود دقیقه وقت بخواهد. به آن ها می گوییم که می توانند بیست و پنج درصد سود کل بیشتر به دست بیاورند – تا حالا چیزی حدود پنج هزار سکه در ساعت تولید می کنند – اما ساختن این چیز بیست و چهار ساعت طول خواهد کشید.

«اگر بتوانید برای یک روز درگیرشان کنید، برای دو روز هم می توانید

مرد کوتاهتر گفت «اینجای کار قلق دارد. وقتی دو روز درگیر شدند، هیچ کس نمی تواند بگوید که آیا روز سوم هم می شود نگه شان داشت یا نه.

چشمانش را بست، احتمالا روی مرکز مغزش تمرکز کرد و ادامه داد «اما اگر برای سه روز نگهشان دارید» چشمانش را باز کرد و مستقیم به آن ها خیره شد «احتمالا تصمیم خواهند گرفت که برای یک هفته ادامه بدهند.»

مرد بزرگتر که دگمه سردست های طلا داشت گفت «و اگر برای یک هفته ادامه بدهند. تصمیم گیری در این مورد که آیا باید یک ماه کامل ادامه بدهند یا نه برایشان کار سختی نیست. و بعد سه ماه.

مرد کوچکتر ادامه کلام را در دست گرفت «و وقتی این مفهوم اتفاق بیافتد، حاضر هستند پول خرج کنند. فقط کافی است چیز به آن ها نشان بدهید و بگوید که ساختش سه روز طول می کشد.. یا اینکه می توانند یازده سکه ویژه خرج کنند و همین حالا آن را به دست بیاورند.»

«سکه های ویژه، هر بیست تا یک دلار فروخته می شوند.

مرد بزرگتر گفت «همین که بیست سکه ویژه را بخرند، حداقل بیست تای دیگر هم خواهند خرید.

یکی از حاضران سکوت طولانی را شکست. غبغبش به حرکت در امد و گفت «چطور این را می گویید؟»

«همکارم توضیح می دهد»

من سر میز نشسته ام. کمی دورتر. روی گوشی ام زیگورات بازی می کنم. مال شرکت اکشن باتن اینترتینمنت است. طراحش خودم هستم. یک تیم سه نفره داریم. آن دو نفر در همه چیز از من با استعدادتر هستند. به جز ریاضی و عکس العمل‌های غیرطبیعی در محیط های عمومی. در طول این جلسه هیچ کس به بازی من اشاره‌ای نخواهد کرد – هرچند که در جلسه بعد مرد پولدار در این مورد سوال خواهد کرد ، وقتی که آن یکی از جلسه بیرون رفته – او زیاد چای سبز می نوشد – . او خواهد پرسید «آن چیست که بازی می کنید؟ به نظر عالی می آید.» و من جواب خواهم داد «من این بازی را طراحی کرده ام.» و گوشی را به سمتش خواهم گرفت. او شش بار خواهد مرد. در ششمین مرگ، صدای هیجانش از یک تشویق کننده فوتبال هم بیشتر خواهد بود. آیفون من را پس خواهد داد و دستانش را به پیشانی اش خواهد برد و خواهد گفت «من می خواهمش». بعد – پس از کمی مکث – من به بازی برخواهم گشت و او بدون تلاش برای مخفی کردن احساساتش خواهد گفت «استراتژی در آمد زایی تان از آن بازی چیست؟»

من قدیم ها در اینطور جلسه ها دائم بلند می شدم. حالا کمتر. تازه توانسته‌ام به خودم بقبولانم که در مورد چیزهایی حرف می زنم که حرف زدن درباره شان نیازی به بلند شدن ندارد.

اینبار آیفون چهارم را لاک می کنم. صفحه را به پایین می گیرم و روی میز می گذارمش. دست هایم را به هم قلاب می کنم و می گویم «همه اش ریاضی است. ریاضی و روان شناسی. البته شما شاید ترکیبش را بگویید اقتصاد.» باید گلویم را صاف کنم «اقتصاد و فلسفه. این دو تا می شوند طراحی گیم های مدرن.»

حالا مرد بزرگتر مرا ستایش می کند. من قرمز می شوم «او استاد برقراری تعادل در چیزها است. او الگوریتمی درست می کند که کاملا زیرکانه منحنی هزینه کردن بیشتر و بیشتر وقت و پول در بازی را از چشم مردم پنهان می کند.»

«چیزی که ما می گوییم» مرد کوچکتر است که حرف می زند «این است که بقیه بازی هایی طراحی می کنند که اگر کسی برای یک هفته بازی کرد، سه ماه در ان بماند ولی ما چیزی درست می کنیم که مردم شش ماه در آن بمانند اگر فقط سه روز جذبشان کنیم. ما مشغول طراحی یک چرخه درگیر کننده هستیم. قابل اثبات با ریاضیات. آدم ها برای کاراکترهای جذاب سری به ما خواهند زد و …»

من دیگر گوش نمی دهم. تا جایی که به من مربوط است احتمالا خواهد گفت «آدم ها برای کاراکترهای جذاب سری به ما خواهند زد و برای محاسبات ریاضی ای که کرد‌ه‌ایم، باقی خواهند ماند.»

جادی بودم از وبلاگ کیبرد آزاد که این رو براتون خوندم.
برای خواندن کامل کتاب، به http://bit.ly/fangvideogames مراجعه کنید.