
- محل فعالیت مشهد
- فضای پویا، فن آور و دوستانه
- حقوق و مزایای رقابتی
ارسال رزومه در jobs.rajman.org یا تماس با ایمیل human_capital@rajman.org و اطلاعات بیشتر در neshan.org
در دفاع از آزادی کیبرد

ارسال رزومه در jobs.rajman.org یا تماس با ایمیل human_capital@rajman.org و اطلاعات بیشتر در neshan.org
نکته: می دونم این تکراری است.. ولی چون در قبلی لینک پادکست رو اشتباه گذاشته بودم و برنامههای پادکست خون اشتباه میکردن، دوباره پستش کردم! با هشتگ #ازاونکارها
توی این شماره ویژه، به مقررات عمومی حفاظت از داده اتحادیه اروپا میپردازیم. قانونی که باعث شده این روزها حتی اگر در یخچال رو هم باز کنیم، یه ایمیل بیاد و بگه «پرایوسی پالیسی» ما رو قبول کنین تا بتونیم ادامه بدیم. اما قبلش، بررسی مفهوم پرایوسی و حریم شخصی!
- دانلود نسخه ام پی تری
- دانلود نسخه او جی جی
- آر اس اس فید برنر
- کانال تلگرام
- گوگل موزیک
- پادکست در آیتونز
- ساوند کلاود
- فولدر دراپ باکس
– آرشیو تحت وب رادیو گیک


ویرایش: برخی اضافات (مثلا بحث طناب) ظاهرا در همه ترجمه های مختلف فارسی هست. احتمالا در سوئدی هم بوده. امیدوارم یکی از مترجم ها بگه از سوئدی ترجمه کرده یا نه انگلیسی و یک نفر در سوئدی چک کنه (: البته من شناسه کتاب رو نگاه کردم و در بخش کتاب اصلی، اسم کتاب انگلیسی بود نه سوئدی.
مدتها بود که نقد ترجمه نمینوشتم. در واقع مدتها بود که ترجمه نمیخوندم اما اخیرا احساس کردم خوبه کتاب مردی به نام اوه (Ove) (نشر نون) رو فارسی بخونم. کتابی که در اصل به سوئدی نوشته شده و بعد به انگلیسی و بعد به فارسی ترجمه شده. انگیزه اصلی بررسی ترجمه این بود که در جایی از داستان مترجم نوشته که قهرمان اصلی داستان به خونه همسایهاش میره و ازشون میخواد به انباریشون بره و یک صفحه بزرگ فلزی برداره (مترجم اینو ایرانیت فلزی ترجمه کرده). اون به انباری میره و بعد طبق ترجمه
یک دقیقه بعد، اوه در حال یکه یک تکه ایرانیت فلزی خیلی بزرگ را که به بزرگی فرش اتاق نشیمن است با طناب دنبال خودش میکشد، پیروزمندانه جلوی در خانه ظاهر میشود.
بارها در طول خوندن ترجمه این کتاب پیش اومده که مکث کنم و بگم «آخه واقعا نویسنده اینو نوشته و کتاب مشهور شده؟». اینجا اما دیگه تحمل نمیکنم و میرم متن انگلیسی رو چک میکنم. منطقا وقتی یک نفر به انبار میره تا یک صفحه فلزی بزرگ بیاره، اونو با طناب دنبال خودش نمیکشه! علاوه بر این از نظر فیزیکی خیلی تصور سختی است که چطوری میشه طناب بست به یک صفحه فلزی و اونو دنبال خود کشید! و بله.. دقیقا در متن انگلیسی عبارت طناب نیست و فقط گفته drag. طناب از اختراعات مترجم است! لازمه چک بیشتری بکنیم.
به نظرم عظیمترین اشکال که حتی میشه گفت کتاب رو خراب کرده، بی توجهی مترجم به سبک و شکل نوشتن و زمان در متن اصلی است. مثلا اسم فصل ۲۰ و ۲۱ این است:
20- A man called ove and an intruder
21- A man who was ove and countries where they play foreign music in restaurants
اولی میشه چیزی شبیه به «مردی به نام اوه و یک نفر که بی اجازه وارد شده» و دومی می شه «مردمی که اوه نام داشت و کشورهایی که …»
در حالی که مترجم در کمال تعجب نوشته:
۲۰ – مردی به نام اوه و یک آدم مزاحم
۲۱ – مردی به نام اوه و کشورهایی که توی رستورانهایشان آهنگ خارجی مینوازند
در متن انگلیسی، بعضی فصلها عنوانی در گذشته دارن (مردی که اوه بود و …) و بعضی فصلها زمان حال (مردی به نام اوه و …) در حالی که فرناز تیمورازف همه رو به زمان حال (مردی به نام اوه و …) برگردونده!
این دستکاری در متن ظاهرا از زمان ذبیح الله منصوری رواج داشته و اینجا هم خودش رو نشون میده. مثلا این پاراگراف رو از فصل ۲۱ نگاه کنین:
Ove obviously doesn’t trust medicine, has always been convinced its only real effects are psychological and, as a result, it only works on people with feeble brains.
But it’s only just struck him that chemicals are not at all an unusual way of taking one’s life.
He hears something outside the front door—the cat is back surprisingly quickly, scraping its paws by the threshold and sounding like it’s been caught in a steel trap. As if it knows what’s going through Ove’s mind. Ove can understand that it’s disappointed in him. He can’t possibly expect it to understand his actions.
در حال یکه مترجم نوشته:
اوه شکایتی از داروها ندارد، فقط بهشان اعتماد هم ندارد. همیشه احساس میکند داروها یک تاثیرروانی دارند که روی افرادی با مغز کوچک اثر میکند. ولی به این نتیجه رسیده که خوردن مواد شیمیایی راه بدی برای خودکشی نیست از اینجا رو مترجم خودش اضافه کرده: و همانطور که گفتیم، مواد شیمیایی کافی توی خانه دارند. اوضاع خانههای مبتلایان به سرطان همیشه همین است.
از پشت در صدایی می شنود، گربه امروز زود برگشته. انگار چیزی حس کرده باشد. پشت در ایستاده و میومیو میکند. اگر گربه را به خانه راه ندهد، شروع میکند به پنجول کشیدن روی لبه پایین درگاه. صدای پنجولهایش جوری است که انگار توی یک تله خرس گیر افتاده باشد. اوه خودب میداند که گربه از دستش دلخور است، ولی توقع زیادی است که حیوان بتواند علت این کار اوه را درک کند.
که خب بحث سرطان و داروهای شیمیایی و اینها کاملا اضافه است و در متن انگلیسی نبوده. مستقل از اینکه موقع خوندن فارسی تقریبا مطمئن هستید عبارت مغز کوچک اشتباهه و در مقایسه معلوم میشه باید به چیزی مثل مغز ضعیف اشاره میشد یا اگر کوچک اصطلاح است، مثلا به مغز نخودی. یا اصولا حرف نویسنده که گفته گربه زود برگشته و داره پنجههاش رو به درگاه میکشه انگار توی یک تله فلزی گیر کرده باشه رو نوشته که گربه اومده و اگر راهش ندیم قراره پنجه بکشه ولی همین حالا هم صدای پنجه هاش شبیه تله خرس است (:
این اضافه کردنهای بیخودی به متن، مدام اتفاق میافته. مثلا اوه با گربه حرف میزنه بدون اینکه در متن اصلی چیزی در این مورد باشه. گاهی هم اصولا سبک نویسنده عوض میشه. داستان سرراست نویسنده می گه که اوه به خونه رونه میره:
He goes to Rune’s house, where it takes several minutes before the door opens. There’s a slow, dragging sound inside before anything happens with the lock, as if a ghost is approaching with heavy chains rattling behind it. Then, finally, it opens and Rune stands there looking at Ove and the cat with an empty stare.
ولی مترجم پاراگراف رو بر خلاف نویسنده با تعلیق شروع می کنه و باید تا ته بخونین تا بفهمین به خونه رونه رفته. چیزی که از سبک ساده و سر راست تعریف داستان نویسنده کاملا به دوره:
چند دقیقه طول می کشد تا در باز شود. قبل از اینکه بالاخره کلید توی قفل بچرخد، صدای طولانی کشیده شدن پاها روی زمین به گوش میرسد، انگار یک روح دارد با غل و زنجیر توی خانه حرکت میکند. سپس در باز می شود، رونه با نگاهی بی روح به اوه و گربه زل میزند.
یا در بخش خداحافظی، بازم نویسنده خیلی سر راست میگه که اوه به پنجره نگاه میکنه و به نظر میرسه رونه برای یک لحظه همه چیز یادش میاد و تمام:
Ove turns to the window. Rune looks back. And just as Anita turns around to go back into the house, Rune grins again, and lifts his hand in a brief wave. As if right there, just for a second, he knew exactly who Ove was and what he was doing there.
اما مترجم اولا بد ترجمه کرده چون عبارت انگار در عرض یک ثانیه فهمیده مفهوم اصلی رو نمیرسونه. بحث در عرض نیست بلکه بحث یکهو/ناگهان است. و خب آخرش واقعا رو اعصابه:
اوه پنجره را نگاه میکند. رونه از پشت پنجره نگاهش می کند و درست وقتی که آنیتا برمی گردد تا به خانه برود، رونه دوباره میخندد و دستش را آرام بالا میاورد تا برای اوه دست تکان دهد. انگار در عرض یک ثانیه دقیقا فهمیده اوه کیست و آن جا چه کار دارد. اوه صدای بلندی از خودش در میآورد که شبیه صدای یک پیانوی بزرگ است وقتی آدم آن را روی زمین چوبی میکشد.
آیا نویسنده به عقلش نرسیده بود که اوه به جای ادامه راه، بهتره صدایی شبیه پیانو در بیاره؟ (:
راستش این اختلافها اینقدر جدی هستن که آدم تعجب میکنه. ترجمه خانم فرناز تیمورازف تا حد معقولی روان است و اگر یکبار ویرایش میشد، اشتباهات کمتری هم پیدا میکرد و یکدستتر میشد ولی اینکه مترجم شخصا به داستان چیزهایی مثل گفتگو و تفسیر و اضافه کنه یا سبک نویسنده رو تغییر بده، اتفاق ناخوشایندی است برای کسانی که فکر می کنن با خوندن این رمان با نویسنده آشنا شدن. من شدیدا امیدوارم که مترجم مدعی بشه از سوئدی ترجمه کرده که این چیزها توش هست یا نسخه دیگه از انگلیسی رو داشته و نسخه من متفاوت است.
اون اینم اضافه کنم که نسخه انگلیسی در اول هر فصل طرحهای خیلی قشنگی از چیزی مرتبط با اون فصل داره که در نسخه دیجیتال نشر نون که من از فیدیبو خریدم وجود نداشت، مستقل از همه اشکالات ترجمهای، فقط به خاطر دیدن همون طرحهای بانمک هم که شده، میارزه آدم انگلیسی رو بخونه.
آپدیت:
«از نظر امانتداری باید روی این موضوع تأکید کنم که متن انگلیسی این رمان کامل نیست. خودم شخصاً از دو زبان این رمان را ترجمه کردم آلمانی و انگلیسی، زبان اصلی کتاب هم سوئدی است. من هنگام ترجمه متن آلمانی و انگلیسی را جمله به جمله با هم مقابله کردم و دیدم ترجمه انگلیسی این رمان خیلی حذفی دارد، جملات نارسا و ناقص زیاد دارد، یعنی مترجم انگلیسی این اثر خیلی از جملات سوئدی (زبان اصلی رمان) را یا نفهمیده یا به سادگی از کنارش گذشته است.
طبیعتاً کسی که از انگلیسی این رمان را ترجمه کند، منبع معتبری نیست، اما ترجمه آلمانی در مقایسه با ترجمه انگلیسی کاملتر بود و گویاتر. مطالبی که در آلمانی آمده بود در ترجمه انگلیسی نیامده بود، پس میتوانم بگویم متن آلمانی کاملتر و مطمئنتر است. من متن سوئدی این رمان را هم دیدم و یکی از دوستان سوئدی من، هنگام ترجمه در برگردان برخی جملات و اصطلاحات به من کمک کرد. صفحاتی از ترجمهام را خواند؛ در جاهایی که تردید داشتم و مطمئن نبودم که درست ترجمه کرده باشم آن بخشها را مرور کرد و اگر مشکلی بود رفع کرد.»
توی این شماره ویژه، به مقررات عمومی حفاظت از داده اتحادیه اروپا میپردازیم. قانونی که باعث شده این روزها حتی اگر در یخچال رو هم باز کنیم، یه ایمیل بیاد و بگه «پرایوسی پالیسی» ما رو قبول کنین تا بتونیم ادامه بدیم. اما قبلش، بررسی مفهوم پرایوسی و حریم شخصی!
- دانلود نسخه ام پی تری
- دانلود نسخه او جی جی
- آر اس اس فید برنر
- کانال تلگرام
- گوگل موزیک
- پادکست در آیتونز
- ساوند کلاود
- فولدر دراپ باکس
– آرشیو تحت وب رادیو گیک

چند وقت بود که توی گروههای مرتبط با دوچرخه سواری و حتی توییتر، پوستری تحت عنوان «یک نمایشگاه و یک خرید استثنایی برای دوستداران دوچرخه» برگزار میشد که نوید «دومین نمایشگاه ارائه و فروش دوچرخههای برقی در تهران» رو میداد؛ اونم در معاونت سازمان فلان و بهمان شهرداری تهران؛ با لوگوی واحد توسعه سیستمهای حمل و نقل پاک.

خوشبختانه من نرفتم ولی کورش (لینک توییتر) که رفته، عکسهای زیر رو برام فرستاده:



دیگه واقعا نیازی به توضیح نیست. هست؟ خب جعفر (توییتر) هم که رفته بود گفت فقط همین دوچرخهها بوده، فقط یک دوچرخه برقی بوده که امکان سوار شدن و تست هم نداشت و هیچ تخفیفی هم برای غیرکارمندان شهرداری نداره (: کلا یک جور رفع کوتی و گفتن اینکه نمایشگاه هم گذاشتیم. به قول قدیمیها با اون پوستر و اونهمه اسم و سازمان و معاونت و … آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچچی.
من همیشه برام مهمه که قدمهای کاری که دارم میکنم رو بلد باشم. خیلی وقتها تو مغازه نمیرم چون مطمئن نیستم چه چیزی باید بپرسم یا اگر قراره کاری بکنم، حتما قبلا کلی در موردش اطلاعات کسب میکنم. در مورد سفر خارج هم همین بود، اولین بار برام استرس داشت چون نمیدونستم قدم بعدی چیه. اینجا میخوام به شکلی بامزه، بگم که قدم های خارج شدن از مرز هوایی ایران چیه و وقتی قراره پنجشنبه پرواز کنین به خارج، چه اتفاقی براتون میافته.
تصور این متن اینه که شما در تهران هستین و دارین میرین ترکیه ولی ممکنه هر مسیر دیگهای باشه.
اگر اولین بار است، بهتره زودتر بریم تا دیرتر. توصیه عمومی میگه ۳ ساعت قبل از پرواز خارجی باید توی فرودگاه باشین. من پنج ساعت قبل از پرواز روی نقشه «فرودگاه امام خمینی» رو سرچ میکنم و براش یک تپسی یا اسنپ میگیرم. به شیوه یه دوست روسیام، چند لحظه چشمام رو میبندم و آروم در ذهنم وسایل رو مرور میکنم. این روزها تنها چیز مهم پول است و پاسپورت و در مرحله بعد وسایل بهداشت شخصی، لباس زیر، لباس مناسب و شارژرها و …
تاکسی میرسه و در حدود یک ساعت دیگه توی فرودگاه هستم. در ورودی فرودگاه خود به خود منو که میبینه باز میشه و میرم تو. اول باید از یک ایکس ری بگذرم که منو وارد سالن اصلی فرودگاه میکنه. توی امام، معمولا دو تا ایکس ری هست که یکیش دور تره و خلوتتر. تو صف میایستم و چمدونم رو می ذارم رو ایکس ری و از بازرسی رد میشم و حالا تو سالن اصلی فرودگاه هستم. اینجادیگه همه دارن میرن سفر!
مرحله بعدی گرفتن کارت پرواز است. شما الان در سالنی شبیه این هستین:

و کافیه اینجا توی مانیتورهای کوچیک دنبال پرواز خودتون بگردین و تو صف بایستین. اگر خیلی زود رسیده باشین ممکنه هنوز به مرحله check-in نرسیده باشین و مجبور بشین منتظر بمونین. ولی زود رسیدن بهتر از دیر رسیدن است! یک تابلوی بزرگ اسم همه پروازهای آینده و وضعیت اونها رو نوشته. وقتی مال شما هم به چک-این رسید، به صف مربوطه برین و وقتی نوبتتون شد، فقط پاسپورت رو به مسوول چک-این بدین. اون خودش فهرست مسافرها رو داره و بعد از اینکه باری که قراره تحویل بدین رو روی نقاله مورد نظر گذاشتین، اونو وزن میکنه، برچسب میزنه و به شما یک کارت پرواز میده. شما بار خودتون رو در مقصد نهایی تحویل خواهید گرفت و فقط میتونین یک چمدون کوچیک یا ساک یا کوله رو توی هواپیما ببرین.
حالا که کارت پرواز دارین، باید برین و از بخش «پاسپورت چک» رد بشین. اگر عوارض خروج گرون زوری خبیث نون دونی رو پرداخت نکردین، به باجه یا دستگاههای پرداخت برین و عوارض خروج رو بدین و برگه رو بگیرین. بعد باید توی صف پاسپورت چک بایستین. یکسری باجه که توشون یه پلیس پاسپورت شما رو چک میکنه و برگه عوارض رو میگیره و به سالن نهایی میرین که دیگه کسانی هستن که واقعا دارن میرن خارج! معمولا غرفههای پاسپورت چک به «ایرانیها» و «غیر ایرانیها» تقسیم شدن. ممکنه پلیس از شما بپرسه مقصد نهایی شما کجاست یا هر سوال بامزه دیگه (: بعدش یک مهر روی پاسپورت میزنه و شما وارد مرحله بعدی میشین
توی این سالن کسانی هستن که کارت پرواز دارن، پاسپورتشون مهر خروج خورده و منتظر هواپپیماشون هستن. البته هنوز باید یک بازرسی دیگه رو رد کنین اما بهتره اکثر وقت اضافی خودتون رو اینجا بگذرونین. توی کافی شاپ بشینین و تابلوی پروازها رو زیر نظر داشته باشین. دستشویی طبقه پایین است و با اینکه فروشگاه ها چیز خاصی ندارن اما میشه توشون قدم زد. تابلو تقریبا یک ساعت به پرواز اعلام خواهد کرد که گیت شما چنده. بر اساس اینکه گیت چند است از یکی از دو سر سالن خارج میشین – البته بعد از یک بازرسی بدنی دیگه! حالا در سالنی خلوتتر هستین که چندین گیت خروج داره. هر کدوم از این درها یا مستقیم به داخل یک هواپیما راه دارن یا به اتوبوسی میرسن که می ره دم در یک هواپیما. از یکساعت قبل از ساعت پرواز جلوی گیت خودتون بشینین و بالاخره یکی خواهد امد و با دیدن کارت پرواز، شما رو به راهروی پشت گیت راه خواهد داد. راهرو رکه پیش برین در نهایت به هواپیما خواهید رسید! توی این گیت ممکنه علاوه بر کارت پرواز، بازم پاسپورت شما رو چک کنن.
هواپیما بالاخره فرود مییاد! کمی صبر میکنین و درها باز میشه و یک ماشین یا راهرو شما رو به داخل فرودگاه می بره. اگر مقصد شما ترکیه است، باید دنبال Luggage Claim (تحویل چمدان) یا تابلوهایی با مضمون «ورود به ترکیه» بگردین. اگر از اینجا باید سوار هواپیمای دیگهای بشین احتمالا تابلوی مورد نظر شما Transfer است. در واقع باید ببینین شما دنبال چمدون گرفتن و ورود به ترکیه میگردین یا منتقل شدن به یک هواپیمای دیگه. مسیر Luggage Claim به زودی شما رو به صفی میرسونه تقریبا شبیه صف «پاسپورت چک» خود ایران. یکسری غرفه که پاسپورت رو نگاه میکنن و مهر میزنن و شما وارد ترکیه میشین! این پلیس ممکنه چند سوال مثل اینکه کجا اقامت دارین، هدف از اومدن چیه، بلیت برگشت دارین یا نه و این چیزها رو هم بپرسه. عالیه اگر رزرو هتل، آدرس جای موندن، بلیت برگشت و اینجور چیزها رو پرینت شده همراه داشته باشین.
بعد از این پلیس، به سمت محلی میرین که چمدونها رو تحویل میدن. از تابلوهای اطراف نوار نقاله کشف کنین که چمدون شما قراره رو کدوم بچرخه و منتظر بمونین و بردارین و بیاین بیرون. معمولا برگهای که روی چمدون چسبونده شده، یک نصفه هم داره که به پاسپورت شما میچسبونن و ممکنه لازم بشه برای اثبات مالکیت چمدون، اون رو هم به پلیس نشون بدین. و آخرین نکته اینه که معمولا دو مسیر «سبز» و «قرمز» در گمرک ورودی به هر کشور هست. اگر چیز خاصی همراه ندارین میتونین از خط سبز برین که چک و بازرسی کمتری داره.
خنده دار بود؟ (: اولین بار برای من کمی سردرگمی داشت. امیدوارم این مطلب سردرگمی بقیه رو کمتر کنه.

دنیای بازیهای کامپیوتری یکی از تاریخسازهاش رو از دست داد. تد دابنی که در کنار نولان باشنل آتاری رو بنیان گذاشته بود، بعد از اینکه از تلاش برای درمان سرطان، سرباز زد، فوت کرد. تد و نولان در سال ۱۹۷۱ شرکت Syzygy رو بنیان گذاشتن که اولین بازی آرکید تجاری رو تولید کرد و سال بعد سراغ شرکت تاسیس شرکتی به اسم آتاری رفتن که بازی مشهور پونگ (از اسلاف توپ و دیوار) رو داشت.
تد دابنی از زمان ورود به ارتش آمریکا شروع به یادگیری الکترونیک کرد و بعدش توی بانک آمریکا و اچ پی تجربه کسب کرد. البته کار اصلی از ۱۹۶۱ و شرکت Ampex شروع شد که شروع کردن به کار با نمایشگرها و ملاقات باشنل که ۱۹۶۹ به این شرکت اومده بود. ایده اصلی اونها این بود که یک پیتزا فروشی بزنن که دستگاههایی توش باشه که بشه با انداختن سکه، بازیهای کامپیوتری کرد و داستان شروع شد و تا آتاری پیش رفت.
البته تد خیلی زود با باشنل به مشکلات متنوع خورد و شرکت رو ترک کرد و در جاهایی مثل فوجیتسو کار کرد اما بدون شک، از آدمهایی بود که توی همون دوران کوتاه، به دنیای بازیهای کامپیوتری شکل دادن. با اینکه من هیچ وقت آتاری نداشتم، ولی اصولا در دوران بچگی من، خیلیها «بازی کامپیوتری» رو با «آتاری» یکی می دونستنن.
دوستم وحید رجبلو ازم خواسته که سرور اوبونتویی جدیدش رو برای پروژه جدیدش که قراره یه استارتاپ برای کمک به معلولین و رد و بدل نیروی کار باشه، آماده کنم. مدتی بود یک فکر جدید داشتم که به دلایل مختلف ازش خجالت می کشیدم ولی خب به نظرم کار خوبی بود. حالا تصمیم گرفتم عملی کنم: اجرای انگلیسی ویدئو!
اما چرا انگلیسی؟ دلیلش دو تا است:
اولی که معلومه ولی دومی به نظرم حتی مهمتر از بحثی است که توی ویدئو مطرح میشه. در واقع بارها میبینیم که مهندس هایی با سواد کمتر از بچههای ما، برای کارها انتخاب میشن فقط برای اینکه زبانشون… حتی بهتر هم نیست ولی نسبت بهش نگرانی کمتری دارن.
ما در دنیا به شوخی یه زبان داریم به اسم انگلیسی بین المللی که عملا یک نسخه ساده شده، دارای اشتباه های دستوری و غیره است که مهندس های غیرانگلیسی زبان با اون با هم رابطه برقرار میکنن. منطقا منم انگلیسی فصیح حرف نمیزنم. بخصوص که اعتقادی به کپی کردن لهجه خارجی ها هم ندارم و با لهجه ایرانی حرف می زنم ولی سعی می کنم مفهوم باشه.
معلومه که اگر زبانمون رو بهتر کنیم بهتره ولی من مطمئن هستم اگر شروع کنیم به دیدن این تیپ ویدئوها، واقعا ترسمون از زبان میریزه و می تونیم حرف بزنیم و گوش بدیم و بنویسیم. اون موقع موقعیتهای کاری خیلی بهتری منتظرمونه. این انگیزه دوم شروع کردنم به ساختن ویدئوهای انگلیسی زبان بود.
توی این ویدئو، شروع میکنم تنظیم کردن سرور اوبونتو برای وحید رجبلو. برنامههای اصلی رو نصب می کنیم تا توی بعدی، برنامه های دیگه رو نصب کنیم و کمی هاردنینگ.