گوگلگای / قسمت دوم

این داستان ترجمه فارسی داستان Scroogled است که در چهار قسمت در نشریه رادار چاپ شده. نویسنده اصلی کوری دکترو است و ترجمه با مجوز از جادی. احتمالا برای چاپ می‌دهمش به یک نشریه (:

گوگلگای / قسمت اول
گوگلگای / قسمت دوم
گوگلگای / قسمت سوم
گوگلگای / قسمت آخر


گوگلگای / قسمت دوم



لبخند بزنید! شما دربرابر دوربین گوگل هستید

مایا دو سال بعد از اینکه گیرگ در گوگل مشغول به کار شده بود،‌ به آنجا آمده بود. همین دختر بود که او را متقاعد کرده بود تا بعد از بیرون آمدن از گوگل برای یک ماه به مکزیک برود. می‌گفت با اینکار گیرگ می‌تواند خودش را ریبوت کند.

همین که مایا ظاهر شد، گیرگ به طرفش رفت و انگار بعد از سال‌ها او را دیده باشد، گیرگ را بغل کرد. گیرگ جواب درآغوش کشیدن او را داد و از او پرسید «مایا! در مورد برنامه مشترک گوگل و پلیس مرزی چیزی می‌دانی؟»

این سوال، مایا را در جا خشک کرد. قلاده سگ همراهش را کشید و نیم چرخی زد و با چشم به سمت زمین تنیس کنار پارک اشاره کرد. صورتش را که برگرداند گفت «نگاه نکن. بالای آن تیرچراغ برق یکی از نقاط دسترسی WiFi ما است. یک وب کم با زاویه باز هم دارد. وقتی حرف می زنی دقت کن که رویت به آن سمت نباشد».

در مقیاسی که گوگل داشت، کابل کشی شهر و اتصال یک وب‌کم به هر نقطه دسترسی، هزینه چندانی نداشت. بخصوص که نشان دادن تبلیغات به افراد بر اساس نقاطی از شهر که در آن تردد داشتند، بازدهی اقتصادی فوق‌العاده خوبی داشت. گیرگ هم مثل بقیه به این وب‌کم‌ها توجه چندانی نکرده بود. چند روزی این دوربین‌ها موضوع داغ وبلاگ‌ها شده بودند و مردم هم از اینکه حق داشتند به تصاویر آن‌ها نگاه کنند لذت می‌بردند اما در طول یکی دو ماه، کل هیجان مربوط به این جریان، فروکش کرده بود.

گیرگ زیرلب گفت:‌ «شوخی می‌کنی!‌ احمقانه است».

مایا در حال دور شدن از تیرچراغ برق گفت: «با من بیا».

سگ از اینکه گردش‌اش کوتاه شده بود خوشحال نبود و این نارضایتی را حینی که مایا داشت در آشپزخانه قهوه درست می‌کرد ابراز می‌کرد.

«ما با پلیس مرزی یک قرار داد داریم» و شیر را برداشت. «آن‌ها قول داده‌اند که به جستجوهای کاربران کاری نداشته باشند و در مقابل ما به آن‌ها نشان می‌دهیم که به هر کاربری چه تبلیغاتی نشان می‌دهیم».

گیرگ احساس مریضی می‌کرد: «چرا؟ البته نگو که یاهو هم همین کار را می‌کند…»

«نه. نه. خب بعله یاهو هم همین‌ کار را می‌کند ولی این بهانه ما نیست. می‌دانی که جمهوری خواه‌ها از گوگل متنفرند و ما بیشتر و بیشتر داریم به حزب دموکرات نزدیک می‌شویم. به همین خاطر سعی کردیم با اینکار حسن نیت خود را به جمهوری‌خواه‌ها نشان بدهیم. این PII نیست». منظور مایا اطلاعات منجر به شناسایی افراد یا Personally Identifying Information بود. «این فقط متاداده است. ما چندان هم کار وحشتناکی نمی‌کنیم».

«خب پس چرا اینقدر نگران دوربین‌ها هستی؟»

مایا آهی کشید و سر بزرگ سگ را بقل کرد. «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد. آن‌ها همه جا هستند. در اتاق‌های جلسه و هر جای دیگر. درست مثل اینکه در سفارت شوروی باشی. مساله این است که همه به دو گروه تقسیم شده‌اند: تمیزها و مشکوک‌ها. همه ما می‌دانیم که چه کسانی مورد شک هستند ولی هیچ کس نمی‌داند چرا. من تمیزم. خوشبختانه این روزها دیگر همجنسگرایی باعث نمی‌شود جزو مشکوک‌ها باشم. این روزها هیچ آدم تمیزی با یک آدم مشکوک حتی ناهار هم نمی‌خورد.



دیدبانی مردم یک چشم همیشه دنبال «آدم‌های مورد نظر» می‌گردد

گیرگ شدیدا احساس خستگی می‌کرد «پس فکر کنم من خوش شانس بودم که زنده از فرودگاه خارج شدم. شاید اگر یک قدم اشتباه برمی‌داشتم «ناپدید می‌شدم». نه؟»

مایا زل زده بود به گیرگ. گیرگ منتظر جواب بود.

«بعله؟»

«می‌خواهم چیزی بگویم ولی حتی نباید تکرارش کنی. باشه؟»

«اووم‌م‌م‌م… در یک هسته تروریستی که نیستی؟ هستی؟»

«نه بحث این نیست. جریان این است که چک‌های داخل فرودگاه فقط یک دروازه امنیتی است. این مدخل اجازه می‌دهد تا مسوولان موارد مورد جستجو را محدود کنند. همین که از فرودگاه خارج شدی، یک «آدم مورد نظر»‌ هستی و دیگر هیچ وقت از این فهرست خارج نمی‌شوی. آن‌ها تمام وب‌کم‌ها را به دنبال تو بررسی می‌کنند،‌ ایمیل‌هایت را می‌خوانند و جستجوهای اینترنتی‌ات را زیرنظر می‌گیرند.»

«انگار گفته بودی که دادگاه این اجازه را نخواهد داد…»

«دادگاه مطمئنا اجازه نخواهد داد که بدون دلیل تو را گوگل کنند ولی وقتی وارد سیستم شدی، می‌توانند تو را گوگل کنند و بعد نتایج را به یک سیستم آماری می‌دهند که انحراف از معیارها را پیدا می‌کند و سپس این الگوهای مشکوک را دلیلی می‌کنند برای ادامه کار.»

گیرگ احساس تهوع داشت. «چطور شد که اینطور شد؟ گوگل جای بدی نبود. شعار موسسه این بود که «شر نباشید». اینطور نبود؟» در حقیقت همین مسایل باعث شده بود گیرگ بعد از گرفتن دکترای علوم کامپیوترش مستقیما از استانفورد به ماونتین ویو برود.

خنده تلخ مایا باعث شد هر دو چند دقیقه‌ای ساکت بمانند.

«ماجرا از چین شروع شد». مایا بود که سکوت را شکست. «وقتی سرورها را به داخل چین بردیم، مجبور شدیم از قوانین چین تبعیت کنیم».

گیرگ آهی کشید. جریان را به خوبی می‌دانست: هربار که صفحه‌ای را می‌دیدید که تبلیغ گوگلی در آن بود یا هربار که نقشه گوگل را سرچ می‌کردید یا هربار که ایمیل‌های گوگل را چک می‌کردید (حتی اگر ایمیلی به جیمیل می‌فرستادید)، تمام اطلاعات شما در جایی ذخیره می‌شد. اخیرا یک نرم‌افزار بهینه ساز جستجو تمام این اطلاعات را طبقه بندی کرده بود و از این طریق انقلابی در صنعت موتورهای جستجو و تبلیغات اتفاق افتاده بود. شکی نیست که یک دولت اقتدارگرا، با این اطلاعات کارهای دیگری می‌کرد.

مایا ادامه داد «آن‌ها ما را مجبور کردند پروفایل‌هایی برای مردم درست کنیم. وقتی می‌خواستند کسی را دستگیر کنند، پیش ما می‌آمدند و بدون شک ما دلیلی برای دستگیری او پیدا می‌کردیم. تقریبا هیچ کاری نیست که در اینترنت بکنید و در چین جرم نباشد».

گیرگ سری تکان و داد و پرسید «ولی چرا سرورها را در خود چین گذاشته بودند تا مجبور شوند کل قونین چین را بپذیرند؟»

«دولت چین گفته بود که در غیراینصورت گوگل را در چین فیلتر می‌کند. و یاهو در چین فعال بود». هر دو سرشان را



هربار که صفحه‌ای را می‌دیدید که تبلیغ گوگلی در آن بود یا هربار که نقشه گوگل
را سرچ می‌کردید یا هربار که ایمیل‌های گوگل را چک می‌کردید (حتی اگر ایمیلی

به جیمیل می‌فرستادید)، تمام اطلاعات شما در جایی ذخیره می‌شد.

به زیر انداختند. مدت‌ها بود که یاهو به عنوان دشمن درجه یک شرکت شناخته می‌شد و کارمندان بیشتر از اینکه به فعالیت‌های شرکت دقیق شوند، به رقابت با یاهو چشم دوخته بودند. «این بود که قبول کردیم. هرچند که از آن خوشمان نمی‌آمد».

مایا قهوه درون فنجانش را مزه مزه کرد و صدایش را آرام کرد. یکی از سگ‌ها داشت زیر صندلی گیرگ خر خر می‌کرد.

«دقیقا در همان دوره، چین از ما خواست تا سانسور نتایج جستجو را شروع کنیم.» مایا ادامه داد که «و گوگل قبول کرد. استدلال گوگل مسخره بود: ما کاری بدی نمی‌کنیم بلکه به دنبال فراهم کردن دسترسی بهتر مردم به نتایج جستجو هستیم. اگر نتایجی را به آن‌ها نشان می‌دادیم که قابل دسترسی نبودند، باعث ناراحتی آن‌ها می‌شدیم و این یک تجربه بد برای کاربر بود.

گیرگ با پا به سگ زد و خرخر قطع شد و پرسید «حالا چی؟». ظاهر مایا نشان می‌داد که ناراحت شده است.

«حالا تو یک آدم مورد نظر هستی گیرگ. گوگل می‌شوی. در تمام زندگی تو، یک نفر از جایی مشغول نگاه کردن‌ات
است. هدف گوگل را که می‌دانی: «مرتب کردن اطلاعات جهان». همه چیز. پنج سال صبر کن و ما حتی خواهیم دانست که قبل از کشیدن سیفون چند قطعه مدفوع در توالت است. این را با برنامه‌های تشخیص الگوهای مشکوک ترکیب کن و …»

«و گوگل من را خواهید گـا‌‌‌‌‌یید؟»

سر مایا به علامت تایید بالا و پایین رفت: «دقیقا!»

مایا سگ را به سمت اتاق خواب برد. گیرگ صدای جر و بحث دوست دختر مایا را شنید و چند لحظه بعد مایا به تنهایی برگشت.

«من می‌توانم این مشکل را حل کنم.» زمزمه بسیار خفیف بود. مایا توضیح داد که «بعد از ماجرای چین، من و چند نفر از همکاران تصمیم گرفتیم تا ۲۰٪ زمان روزمره آی که گوگل در اختیار پروژه‌های شخصی‌مان گذاشته بود را صرف پروژه‌ای علیه دولت چین کنیم. اسمش را گذاشته‌ایم گوگل‌پاک‌کن. این برنامه به عمق بانک‌های اطلاعاتی می‌رود و داده‌های مربوط به فرد را نرمال می‌کند. جستجوهای شما، هیستوگرام‌های جیمیل، الگوهای وب‌گردی، همه چیز را. من می‌توانم تو را هم گوگل‌پاک کنم. این تنها راه است».

«نمی‌خواهم به دردسر بیافتی.»

زن سرش را عقب کشید: «همین حالا هم ترتیبم داده است. روزی نیست که این برنامه را کار نیاندازیم. کافی است فقط یک روز یک نفر به پلیس اطلاع بدهد و دیگر نمی‌دانم چه خواهد شد. فکر کنم همان چیزی پیش بیاید که در اخبار جنگ درباره افراد سوم شخص می‌شنویم.»

گیرگ به یاد فرودگاه افتاد. جستجو. پیراهنش و جای پوتین روی آن.

فقط گفت: «همین کار را بکن.»

گوگلگای / قسمت اول

این داستان ترجمه فارسی داستان Scroogled است که در چهار قسمت در نشریه رادار چاپ شده. نویسنده اصلی کوری دکترو است و ترجمه با مجوز از جادی. احتمالا برای چاپ می‌دهمش به یک نشریه (:

گوگلگای / قسمت اول
گوگلگای / قسمت دوم
گوگلگای / قسمت سوم
گوگلگای / قسمت آخر


گوگلگای/قسمت اول

گوگل ایمیل‌ها، فیلم‌ها، وبلاگ، جستجو و بقیه چیزهای شما را کنترل می‌کند… چه خواهد اگر تصمیم بگیرد زندگی شما را هم کنترل کند؟
نوشته کوری دکترو


چه خواهد اگر گول، بد شود؟ کوری دکترو بدترین حالت را تصویر می‌کند

«شش خط از نوشته‌های محترم‌ترین فرد با من بدهید و من در آن‌ها بهانه‌ای برای دار زدن او پیدا خواهم کرد» — کاردینال ریشیلیو

«ما به اندازه کافی درباره شما نمی‌دانیم» — مدیرعامل گول، اریک اشمیت

گیرگ ساعت ۸ عصر در فرودگاه بین‌المللی سان‌فرانسیسکو فرود آمد ولی تا به جلوی پنجره باجه کنترل پاسپورت برسد، ساعت از نیمه شب گذشته بود. مردی با شتاب از هواپیما پیاده شده بود با بدنی برنزه، صورتی نتراشیده و شادابی‌ای حاصل یک ماه استراحت در جزایر کابو (به همراه سه روز در هفته غواصی و بقیه هفته مخ زنی از دخترهای فرانسوی) هیچ شباهتی به کسی که یک ماه قبل با شانه‌های افتاده و بدنی خمیده شهر را ترک کرده بود نداشت. گیرگ حالا یک خدای ساخته شده از برنز بود و حین پیاده شدن از هواپیما، نگاه تحسین آمیز خدمه کابین درجه یک، به او دوخته شده بود.

چهارساعت بعد و در صف بررسی پاسپورت، او دوباره از خدا به انسان تبدیل شده بود. هیجان‌اش فرونشسته بود، عرق از سراسر بدن‌اش جاری بود و شانه و گردن‌اش آنقدر درد داشت که احساس می‌کند مثل یک راکت تنیس شده است. باتری‌های آی.پادش مدت‌ها قبل تمام شده بود و او دیگر هیچ کاری نداشت به جز گوش کردن به حرف‌های زوجی که درصف جلویش بودند.



دولت ایالات متحده ۱۵ میلیارد دلار حرام کرده بود تا تک تک افرادی که به آمریکا وارد
می‌شوند را انگشت‌نگاری و تصویرنگاری کند اما حتی یک تروریست را هم نگرفته بود. به

نظر می‌رسید بخش دولتی نمی‌تواند وظیفه جستجو را به خوبی انجام دهد.

زن داشت می‌گفت: «از عجایب تکنولوژی مدرن» و به تابلویی اشاره می‌کرد که رویش نوشته بود «مهاجرت – تقویت شده با گوگل».

شوهر که کلاه لبه پهن اسپانیایی به سر داشت جواب داد: «فکر می‌کرد قرار است این سیستم از ماه آینده بکار بیافتد».

گوگل کردن در مرز. خدای من. گیرگ شش ماه قبل از گوگل بیرون آمده بود تا «کمی وقت برای خودش بگذارد» ولی آنقدر هم که انتظار داشت، موفق نبود. او پنج ماه اول را به تعمیر کامپیوتر دوستان، نگاه کردن تلویزیون در طول روز و پنج کیلو سنگین‌تر شدن گذرانده بود. این آخری را به گردن خانه‌نشینی می‌انداخت چون اگر در مجتمع گوگل بود،‌ با داشتن امکان ورزش بیست و چهار ساعته، این اتفاق نمی‌افتاد.

مطمئنا باید زودتر متوجه این جریان می‌شد. دولت ایالات متحده ۱۵ میلیارد دلار حرام کرده بود تا تک تک افرادی که به آمریکا وارد می‌شوند را انگشت‌نگاری و تصویرنگاری کند اما حتی یک تروریست را هم نگرفته بود. به نظر می‌رسید بخش دولتی نمی‌تواند وظیفه جستجو را به خوبی انجام دهد.

مسوول مربوطه بسته‌ها را زیر دستگاه اشعه ایکس نگاه کرد و بعد به صفحه کامپیوترش خیره شد. با انگشت‌های کلفت‌اش چیزهایی روی صفحه کلید وارد کرد و دوباره به صفحه نمایش نگاه کرد. دیگر برایم عجیب نبود که چرا این صف لعنتی چندین ساعت بود که ادامه داشت.

گیرگ گفت «سلام، شب شما به خیر» و پاسپورت عرق کرده‌اش را به مسوول مربوطه داد. با اکراه آن را باز کرد و زیر اسکنر قرار داد و دوباره چیزهایی تایپ کرد. تایپ کردن بیش از حد طول کشید. کمی غذای خشک گوشه دهنش بود مشخص بود که دارد با زبان‌اش آن را لمس می‌کند.

«دربار جون ۱۹۹۸ چه چیزی داری که بگویی؟»

گیرگ سرش را بالا گرفت و با تعجب پرسید «ببخشید؟»

«در ۱۷ جون ۱۹۹۸ در گروه alt.burningman پیامی فرستاده‌ای مبتنی بر اینکه می‌خواهی به یک فستیوال حمله کنی و بعد گفته‌ای که ’واقعا قارچ‌های جادویی [1] ایده بدی هستند’ ؟



رد شدن از مرز مهاجرت – گوگل برای شما به ارمغان می‌آورد

بازجویی که در اتاق دوم بود مردی بود نسبتا مسن و آنقدر لاغر که به نظر می‌رسید از چوب ساخته شده است. سوالاتی که او می‌پرسید بسیار عمیق‌تر از جریان مربوط به قارچ‌های جادویی بودند.

«درباره علایقتان صحبت کنید. آیا اهل موشک‌های مدل هستید؟»

«چی؟»

«ساخت مدل‌ از موشک‌های قابل پرتاب»

گرگ متعجب بود ولی می‌توانست حدس بزند که بحث به کجا می‌رود. جواب داد «نه. به هیچ وجه»

مرد یادداشتی برداشت و چند کلیک کرد. «می‌دانید؟ این را می‌پرسم چون می‌بنیم که بسیاری از تبلیغات هدفمندی که گوگل در کنار جستجوهای شما و همچنین درون صندوق پستی تان نشان می‌دهد مربوط به راکت و موشک‌های مدل است».

گیرگ احساس دلپیچه می‌کرد: «شما دارید ایمیل‌ها و جستجوهای من را نگاه می‌کنید؟!» دقیقا یک ماه بود که به هیچ صفحه کلیدی حتی دست نزده بود اما می‌دانست چیزهایی که در نوار جستجوی گوگل وارد کرده است چیزهایی بیشتری را افشا می‌کند تا اعترافاتی که ممکن است برای یک دوست کرده باشد.

مرد با صدایی حق به جانب و حاکی از اعتماد به نفس جواب داد «لطفا آرام باشید قربان. من به جستجوها یا ایمیل‌های شما نگاه نمی‌کنم. این کار مخالف قانون اساسی است. ما فقط به تبلیغاتی که در کنار جستجوها یا ایمیل‌های شما نمایش داده می‌شوند دسترسی داریم. کتابچه‌ای دارم که این موضوع را کاملا توضیح می‌دهد. وقتی کارمان تمام شد آن را به شما خواهم داد تا مطالعه بفرمایید.»

گیرگ عصبی بود و با همان حالت فریاد زد «ولی تبلیغات هیچ معنایی ندارند! من هربار که دوستم در کولتر آیوا ایمیل می‌گیرم، تبلیغ همراه‌اش پیشنهاد می‌کند که آهنگ‌های آن کولتر را بخرم!»

مرد سر تکان داد «متوجه هستم آقا و به همین دلیل است که من در اینجا نشسته‌ام تا با شما صحبت کنم. مثلا می‌توانید توضیح دهید که چرا تبلغیات مربوط به موشک‌های مدل اینقدر زیاد برای شما نمایش داده می‌شود؟»

گیرگ به مغزش فشار آورد و بالاخره موضوع را فهمید «به دنبال خوره‌های قهوه بگردید. به گروهی می‌رسید که من در آن فعال هستم و پروژه اخیرمان هواکردن یک سایت برای فروش قهوه بود که اسم محصول‌اش سوخت موشک است. لابد همین هوا کردن و سوخت موشک باعث شده گوگل برایم موشک مدل تبلیغ کند.»

اوضاع بهتر شده بود. این را می‌شد از رفتار بازجو که مشغول بررسی صفحات گوگل بود فهمید. اما ناگهان رفتار دوباره سرد و جدی شد. بازجو به عکس‌های هالووین [2]‌ رسیده بود. اگر در گوگل به دنبال «گیرگ لوپینسکی» می‌گشید، این عکس‌ها در صفحه سوم ظاهر می‌شدند.

گیرگ پیش‌دستی کرد و گفت «این یک مهمانی دوستانه با محوریت جنگ خلیج فارسی بود. در کاسترو.»

«و شما با لباس…»

«یک تروریست با کمربند انفجاری شرکت کرده بودم.» گفتن این کلمات در این وضعیت، پشت‌اش را می‌لرزاند.

جواب قاطع بود و غیرقابل سرپیچی: «آقای لوپینسکی» با من بیایید».

آزاد شدنش تا ساعت ۳ صبح طول کشید. چمدانش تنها چمدانی بود که روی نوار نقاله باقی مانده بود و مشخص بود که باز و بررسی شده و بی هیچ دقتی بسته شده‌اند. گوشه لباس‌ها از چمدان بیرون زده بودند.

وقتی به خانه رسید و چمدان را باز کرد،‌ دید که تمام مجسمه‌های بدلی کلمبیایی‌اش شکسته شده‌اند و جای یک چکمه کثیف روی پیراهن نخی مکزیکی‌اش باقی مانده است. لباس‌هایش دیگر بوی مکزیک را نمی‌دادند بلکه همه چیز بوی فرودگاه گرفته بود.

خوابش نمی‌برد. به هیچ وجه. باید در این باره با کسی صحبت می‌کرد. فقط یک نفر بود. معمولا هم در این ساعت بیدار بود.

ادامه دارد…

اسکروگل / گوگلگای

اسکروگل احتمالا باید ترکیبی باشه از «اسکرو» و «گوگل» و من ترجمه اش کردم «گوگلگای». ایده دیگری داشتید، استقبال می کنم (: ترجمه خوب هر چیزی که باشد، گوگلگای در اصل داستانی است از یکی نویسنده های محبوب من به نام کوری دکترو که در مجله RadarOnline منتشر شده. این داستان درباره روزی است که گوگل بد می‌شود. در این داستان گوگل دست همکاری به اداره مهاجرت و پلیس‌های مرزی آمریکا می ده تا بدون شکستن قانون با هم شهروندان رو زیر نظر بگیرند.

نکته خوب اینه که من دارم ترجمه اش می کنم (: در چهار قسمت فکر می کنم براتون بفرستم. پست بعدی قسمت اول این داستان خواهد بود.

«شش خط از نوشته‌های محترم‌ترین فرد با من بدهید و من در آن‌ها بهانه‌ای برای دار زدن او پیدا خواهم کرد» — کاردینال ریشیلیو

«ما به اندازه کافی درباره شما نمی‌دانیم» — مدیرعامل گول، اریک اشمیت

نکته دوست داشتنی دیگر این داستان این است که نویسنده اون رو به صورت آزاد و تحت لیسانس CC منتشر کرده.

معرفی‌ رمان علمی تخیلی آنارشیستی Dispossessed

یکی از خوبی های زندگی در ایران اینه که می تونید وقتی به خارج می رید، از کتابفروشی هاش لذت ببرید. حتی در کتابفروشی های تفریحی شهری مثل دوبی،‌ کتاب هایی پیدا می شه که دوست دارید بخونید ولی در ایران بهشون دسترسی ندارید. یکی از این کتاب ها رمان علمی تخیلی Dispossessed (چی باید ترجمه بشه ؟ بی خانمان؟ نامتملک؟ خوشحال می شم پیشنهادها را بشنوم) است.

نویسنده کتاب خانم اورسلا ک. ل. گویین است و کتاب رو در سال ۱۹۷۴ نوشته. این کتاب یکی از معدود کتاب های علمی / تخیلی است که نویسنده اش به خاطر آن هم جایزه نبولا را دریافت کرده هم جایزه هوگو را.

کتاب های این نویسنده تم های تائويیستی، آنارشیستی، فمنیستی و روان شناختی و جامعه شناسی دارند [1] و برای یک رمان دیگر (رمان علمی تخیلی فمنیستی دست چپ تاریکی) هم،‌ هر دو جایزه هوگو و نبولا را برنده شده است. اگر در ایران کتابفروشی خوب یا آمازون بود، این رمان صد در صد کتاب بعدی من بود.

اما برگردیم به رمانی که تازه تمام شده: Disspossessed.

این رمان که در ۱۹۷۴ نوشته شده، یک رمان تخیلی ایده آلیستی است و برنده جوایز هوگو و نبولا. اتفاقات کتاب در اوراس و قمر بزرگ آن، آنارس حادث می شوند. در طول کتاب می فهمیم که حدود ۱۷۰ سال قبل، سندیکاهای آنارشیستی در آراس اعتصاب کرده اند و در نهایت مشکل به اینگونه حل شده که مخالفین سرمایه داری خشن حاکم بر اوراس، به آنارس (ماه) بروند و با اطمینان از عدم مداخله سیاره مادر،‌ دنیای جدید خود را در آنجا بنا کنند. آن ها به دنبال اندیشه های «اودو» دنبال جامعه هستند که بدون حضور دولت، مردم در آنجا آزاد باشند.

کودکی آزاد از گناه مالکیت و بدون بار رقابت اقتصادی بر دوش، آنگونه رشد خواهد کرد که هر کار لازم را به خاطر لذت انجام آن، انجام دهد. کاری که قلب را تیره کند، بی ارزش است. لذت پایدار مادری که فرزندی را مراقبت می کند، یک دانشمند، یک شکارچی موفق، یک آشپز خوب، یک سازنده و هر کسی که کاری که ارزش انجام دادن دارد را می کند، احتمالا اصلی ترین منبع پشتکار انسان ها و پیشرفت جامعه است.
اودو، صفحه ۲۰۷

در آنارس، دولت حضور ندارد. حکومت نیست. مردم بر اساس اتحادیه ها و سندیکاهایی که آزادانه تشکیل می دهند فقط به کارهایی می پردازند که از آن لذت می برند و هیچ کاری هم زمین نمی ماند. بچه ها آزادانه به مدرسه می روند و تمام چیزهای مورد نیاز زندگی را یاد می گیرند و هر وقت با محیط درسی ای مشکل داشته باشند، یا آن را تغییر می دهند یا به یک محیط درسی دیگر می روند. بزرگ تر ها هم به همچنین. آن ها نوشته های اودو را می خوانند و یاد می گیرند که در سیاره مادر (کاپیتالیست ها)‌ مردمی وجود دارند که از گرسنگی در حال مرگ هستند در حالی که دیگران غذاهای لوکس را تمام نشده، دور می ریزند. اما این همه ماجرا نیست. دانشمند قصه ما (Shevek/شوک) کتابی درباره «تئوری عام زمان» می نویسد که ممکن است ساخت تله پورت را ممکن کند اما سندیکاهای آنارس و دانشمندان سندیکایی علاقمند به این جریانات نیستند.

در ۳۳۶ صفحه می خوانید که چطور شوک و دوستانش به نواقص جامعه ایده آل مبتنی بر اندیشه های اودو آگاه می شوند و در نهایت شوک راهی اوراس و دنیای سرمایه داری می شود ولی به آن دنیا هم تعلق ندارد.

«بی خانمان»‌ رمانی عصبانی است. رمانی عصبانی از سرمایه داری، از خشونت، از عدم عقلانیت، از نابودی طبیعت و از ساختارهایی که دائما خود را به ما تحمیل می کنند. زبان نسبتا ساده ای دارد و با یک انگلیسی متوسط می توان به راحتی آن را خواند. من شدیدا پیشنهادش می کنم. نشریه تایمز درباره آن می گوید « رمانی که باید دوباره و دوباره خوانده شود».

شوک در صفحه ۲۹۶ می گوید:

متوجه هستید؟ چیزی که ما برای آن به آنارس آمدیم، امنیت نبود بلکه آزادی بود. اگر باید بپذیریم که همه باید به همراه یکدیگر کار کنیم، چیزی بهتر از یک ماشین نخواهیم بود. اگر یک فرد نتواند به شکل مستقل با دوستانش کار کند، وظیفه اش این است که به تنهایی کار کند. هم وظیفه اش و هم حق اش. ما این حق را از مردم دریغ کرده ایم. ما بیشتر و بیشتر می شنویم که باید با جمع کار کنیم و به قانون اکثریت احترام بگذاریم. اما هر قانونی، استبداد است. وظیفه افراد این است که هیچ قانونی را نپذیرند و بنا به درک خود عمل کنند و نسبت به آن پاسخگو باشند. تنها در این صورت است که جامعه زنده می ماند و تغییر می کند و خود را با شرایط جدید تطبیق می کند و بقایش حفظ می شود. ما جامعه ای مبتنی بر دولت قانونگذار نیستیم. ما جامعه ای مبتنی بر انقلاب هستیم. ما ملزم به انقلاب هستیم: این تنها امید ما برای تکامل است. انقلاب یا در روح مردم است یا وجود ندارد. انقلاب یا متعلق به همه است یا وجود ندارد. اگر فکر کنیم انقلاب در جایی تمام می شود به این معنا است که هرگز شروع نشده. ما نمی توانیم متوقف شویم. باید ادامه دهیم و باید مخاطرات را بپذیریم.

زیبا است نه ؟ البته بارها و بارها از چنین اندیشه ای سوء استفاده شده و حاکمان گفته اند که «انقلاب باید ادامه پیدا کند پس ما شما را اعدام می کنیم!». همانطور که شوک می گوید، اگر انقلاب متعلق به همه نباشد، اصولا انقلابی وجود ندارد.

 صفحه ویکیپدیای رمان Disspossessed

 صفحه ویکیپدیای اورسلا ل گوین

 صفحه اورسلا ل گویین در سایت رمان های علمی تخیلی فمنیستی

رمان طنز علمی تخیلی: راهنمای مسافران به کهکشان

در ادامه خواندن کتاب های ژانر سایبرپانک، رفتم سراغ کتاب قدیمی، کلاسیک و مشهور The Hitchhiker’s Guide to the Galaxy که شاید بشه راهنمای هیچایکرها به کهکشان ترجمه اش کرد.
 [1]. این کتاب بر اساس یک مجموعه نمایش رادیویی که توسط خود Douglas Adams نوشته شده بود نوشته و در سال ۱۹۷۸ پخش شده. اخیرا (۲۰۰۵) فیلمی هم بر اساس این داستان ساخته شده.

من متاسفانه کتاب رو به شکل غیرقانونی و از طریق aMule دریافت کردم. یک پی دی اف که شامل سه جلد کتاب و دو بخش اضافی است. جلد اول تمام شده و الان اواسط جلد دوم هستم. طنز کتاب طنز موقعیت است و داستان مخلوطی از فلسفه و فضا و سایبراسپیس و تکنولوژی. طنز عموما بر اساس وضعیت امروز ما تنظیم شده. مثلا به تمدنی بر می خوریم که کفش فروشی در آن شغل مهمی بوده و به همین دلیل خیلی ها کفش فروشی باز می کنند. چون باید فروش داشته باشند، کیفیت کفش ها بد می شوند و این موقعیت جدیدی می شود برای باز شدن کفاشی های بیشتر و در نهایت کل تمدن به خاطر این جریان منهدم می شود.

شخصیت های اصلی تا اینجا چهار نفر بوده اند: آرتور که یک زمینی است که اتفاقا با مسافران همراه شده. فورد که محققی است برای نوشتن کتاب راهنمای سفر به کهکشان که در زمین بوده و با آرتور از زمین خارج شده، تریلیان و زافود که اولی زنی زمینی است که زافود با خودش از زمین خارج کرده و این روزها عملا یک فضایی است و زافود که موجودی دو سر، رییس جمهوری کهکشان و دزدی قهار است که می خواهد کشف کند چه کسی بر کل کهکشان حکمرانی می کند.

رباتی به اسم ماروین و کامپیوتری با شخصیت های مختلف هم هست. ماروین یک روبات دیپرس است که به خاطر هوش بیش از حد افسرده شده و معمولا فرمان ها را با تم های افسردگی پاسخ می دهد.

داستان عملا غیرقابل تعریف است: به خاطر ماجراهای بسیار زیاد و پیچیده. ولی به شکل خلاصه سفینه قلب طلایی که با نیروی احتمالات نامحتمل کار می کند با شش مسافرش به دنبال جواب/سوال زیر هستند :

جواب به زندگی، جهان و همه چیز

و جالب است بدانید که گوگل هم جواب را می داند

جواب زندگی، عالم و همه چیز

فکر می کنید جواب زندگی، عالم و همه چیزهای دیگر (the answer to life, the universe, and everything) چیست ؟ این یک جمله و سوال کلیدی است که در رمان The hichikers guide to galaxy به طنز توضیح داده شده است. برای گرفتن این جواب لازم نیست زحمت زیادی بکشید و یک سوال ساده در گوگل کافی است ! به شکل جالبی دیروز در این مورد صحبتی با بهترین دوستم / البته بعد از همسرم بود و همزمان شد با کاریکاتور اینبار BLaugh اول کاریکاتور را ببینید :

و بعد در گوگل به دنبال the answer to life, the universe, and everything جستجو کنید و جواب زندگی، عالم و همه چیز را پیدا کنید !

کتاب «مهندسی ایمنی» – راس اندرسن

اگر حتی به انجام کاری در زمینه مهندسی امنیت فکر کرده اید، لازم است این کتاب را بخوانید (بروس اشنایدر).

حتی بعد از دو سال که «مهندسی ایمنی» روی قفسه ها است، این کتاب مهمترین کتاب مرجع ایمنی است که در چند سال اخیر منتشر شده. (مجله ایمنی اطلاعات).

مقدمه این کتاب که توسط Ross Anderson نوشته شده و عنوان فرعی آن «راهنمایی برای ساخت سیستم های توزیع شده قابل اتکا» است را یکی از آدم هایی نوشته که من دوستشان دارم: بروس اشنایدر. بروس اشنایدر یک متخصص ایمنی کامپیوتر و اطلاعات است که البته وبلاگش بنا به دستور مقامات قضایی سانسور است.

او امروز در وبلاگش درباره این کتاب نوشته بود و خبر خوشی داده بود: به شکل قانونی و رسمی و رایگان روی اینترنت قرار گرفته است. به لطف نویسنده و انتشارات Wiley.

پ.ن. من داونلود کرده ام ولی هنوز شروع نکرده ام خواندن. فعلا دارم Snow Crash نوشته استنفنسن را می خوانم. فوق العاده است و اولین کتابی که کلمه Avatar را جا انداخت. داستانی از هکرها،‌ جامعه فاسد سرمایه داری آمریکای آینده، شمشیربازی و فضاهای مجازی.

کتاب – گروه زیرزمینی

دیشب خواندن کتاب Underground را تمام کردم. خواندن این کتاب دو لذت بزرگ همراه داشت: هکرها و ژورنالیسم تحقیقی (investigative journalism). کتاب «فعالیت هایگروه زیرزمینی» (ترجمه دیگری برای Underground دارید ؟) داستان نسل اول هکرهای استرالیایی است که بر اساس تحقیق طولانی جولیان آسانگ بر روی اسناد به جا مانده از دادگاه ها و روزنامه ها و حتی مصاحبه با هکرهای آن دوره و توسط سیلویت دریفوس نوشته شده.

خانم دریفوس با تعقیب حلقه هکرها در سه کشور با مرکزیت استرالیا و پوشش تقریبا یک دهه از واقعیت اولین هکرهای جهان، شما را با دنیایی غیر هالیوودی از زندگی هکرها آشنا می کند. قبل از این کتاب، اطلاعات چندانی درباره حقیقت پشت پرده گروه هایی همچون 8LGM و Realm در دست نبود و عملا کسی نمی دانست نشریه International Subversive در کجا و به دست چه کسانی منتشر می شد. در طول کتاب شما با نسل اول هکرها آشنا می شوید و پا به پای آن ها به ده ها هزار کامپیوتر از جمله بانک Citibank، پنتاگون، ناتو، FT 100، ناسا، لاکهید مارتین، مخابرات آلمان و استرالیا نفوذ می کنید. یکی از هکرها به NIC شبکه اینترنت نفوذ می کند و با این کار قدرت کاملی دارد برای کنترل هر آنچه در اینترنت می گذرد.

بسیاری از این هکرها به هک کردن معتادند و چند تن از آنان در طول داستان به مواد مخدر نیز اعتیاد پیدا می کنند. بیشتر آن ها محاکمه و محکوم می شوند و چند تن نیز به زندان می روند. روزنامه نگاری تحقیقی شما را از ابتدای شروع به کار این هکرها با آن ها همراه می کند و بنا به مورد تا دستگیری و محکومیت نیز پیش می رود.

من از خواندن این کتاب لذت بردم چون به دو علاقه ام پاسخ می داد:‌ هک و روزنامه نگاری تحقیقی. ولی مهمتر از اینها برایم این بود که نویسنده و ناشر به من اجازه داده بودند به شکل قانونی کتاب را از اینترنت دریافت کنم. آن ها می خواستند دو سال تحقیق و سی هزار صفحه مطالعه اسناد دادگاه شان بیشترین بازدهی را داشته باشد پس به منی که نمی توانم در ایران کتاب را بخرم این اجازه را می دهند که کتاب را به رایگان از اینترنت دریافت کنم. این مساله به شما هم اجازه می دهد با این کتاب ۳۰۰ صفحه ای چند روز مشغول باشید. شکی ندارم که اگر روزی فرصت ترجمه داشته باشم، این کتاب یکی از پنج کتاب اول است.

سایت کتاب «فعالیت هایگروه زیرزمینی / بررسی نسل اول هکرهای استرالیایی اینجاست. از بخش Download می توانید کتاب را دریافت کنید. خوب است اگر این کار را کردید یک email به ناشر بزنید و از فراهم کردن امکان دریافت کتاب از سایت تشکر کنید.