فاینمن در جوانی هیچ گاه در دختر بازی موفق نبود. از خودش روایت هست که هر بار دختری را در جایی میدیده و سر صحبت با اون رو باز میکرد سریع به این سرانجام میرسیده:
دختره- تو دانشجویی؟
ریچارد- نه دانشجو بودم حالا دکترایم رو مدتی است گرفتهام.
دختره- چاخان بسه، بگو استاد کامل هم هستی؟
ریچارد- آره استاد کامل هم هستم.
دختره- نکنه رییس پروژهی مانهاتان هم بودی؟
ریچارد- آره، ریاست یه بخش از این پروژه با من بوده است.
دختره در این جا میز و صحبت رو رها میکرده و میرفته. چه بس بیچاره هستن اونایی که به انتهای آن چه بلوفش مینامند رسیدهاند.
کتاب Surely You are Joking Mr. Feynman یک کتاب عالی است (: من دنبال کتابی در توضیح فیزیک بودم که توش فرمول نداشته باشه و به این کتاب رسیدم. در مورد فیزیک توش کم حرف زده شده ولی حال و هوای یک فیزیکدان قرن بیستم رو به جذابی ترسیم میکنه.
برای خوندن کتاب رو به فرمت ای.پاب تبدیل کردم. نسخه انگلیسی و شروع کردم به خوندن. چند فصل اول واقعا غیرجذاب بود. فاینمن دائما از خودش تعریف میکنه و اینکه وقتی بچه کوچیک بوده چقدر خفن بوده اما از دبیرستان و دانشگاه کم کم ماجرا جذاب می شه و وقتی فاینمن جایزه نوبل فیزیک رو می گیره، جذابیت به اوج میرسه.
فاینمن یک فیزیکدان آمریکایی است که روی بمب اتم (پروژه منهتن) کار کرده و بعدها هم جایزه نوبل فیزیک رو برده. در این کتاب گوشههایی از خاطرات خودش رو میگه. اولین بار است که من «درک میکنم» چرا ممکنه یک آدم با شعور روی بمب اتم کار کرده باشه. استدلالش «دفع شر بزرگتر (هیتلر)» است.
کتاب جذابه چون فاینمن جذابه. یک استاد فیزیک که به شکل افتخاری به برزیل میره تا اونجا درس بده و عضو گروه موزیکی می شه که توی کارناوال سالانه توی خیابونها میزنن. یک مدت به دنبال نقاشی میره و تابلوهاش رو به اسم ناشناس میفروشه. مدتی میره توی کمیته تدوین کتب درسی بخشی از آمریکا و تجربیات جذابش رو میگه. برای فیزیک خوندن و برگه دانشجوها رو صحیح کردن به باری میره که توش زنها استریپ تیز میکنن (لخت میشن) و بعدها که صاحب بار مشکل قانونی پیدا میکنه و همه مشتریها به بهانهای حاضر نمیشن برن توی دادگاه شهادت بدن که به این بار استریپ تیز میرفتن و چیز بدی توش اتفاق نمیافتاده، فاینمن به عنوان استاد دانشگاه میره توی دادگاه شهادت میره که هفتهای چندین شب رو در این بار میگذرونده و تیتر اول روزنامهها میشه. یک جای دیگه از داستانش با زنها تعریف میکنه و اینکه چطوری یاد میگیره با فاحشههای کافهها کنار بیاد بدون اینکه پول زیادی خرج کنه.
در مجموع فاینمن برای من خیلی جذاب بود. ممنون (: در واقع چیزی بود که احساس میکنم در زندگی ما ایرانیها کم است: الگو یا به قول خارجیها Role Model. ما الگوهای نچسب که زیاد داریم. الگوهای ورزشی هم داریم و مثلا همه بچهها یکهو دوست دارند بزرگ شدند فوتبالیست بشن اما الگوهای علمی یا نداریم یا واقعا کم داریم. این کتاب ظاهرا قدیمها ترجمه شده (با عنوان «ماجراجوییهای فیزیکدان قرن بیستم» یا چنین چیزی) ولی من نمیدونم وضع ترجمهاش چیه (توی بازار کتاب رو پیدا نکردم). اما چیزی است که هست اینه که احساس میکنم اگر این کتاب رو در دوران دبیرستان میخوندم کاملا احتمال داشت الان فیزیکدان باشم چون احتمالا از شخصیت فاینمن خوشم مییومد و در نتیجه از فیزیک (: اینه که میگم الگو کم داریم.
راستی… ما در دورانی که در دبیرستان علامه حلی درست میدادیم (اجتماعی)، یکبار متنی رو به بچهها دادیم که توش یک فیزیکدان در مورد کتابهای برزیل دو سه صفحه مطلب نوشته بود – شاید هم این متن در دوران دبیرستان در یکی از کتابها بود. اونجا میگفت که بچههای برزیل فقط چیز حفظ میکنن و کتابهاشون از تجربه خالیه. این بخش ترجمه از همین کتاب بود و من اینجا که خوندمش برام جذاب بود. از این میگه که در کتاب درسی نوشته شده اگر یک جسم رو از هواپیما به پایین پرت کنیم، در زمانهای مختلف در فلان ارتفاعها دیده خواهند شد. بعد میگه اصلا اینطور نیست و به خاطر فشار هوا و کلی خطای محاسبه این اعداد درست نیستند و همین که درست نیستند یعنی هیچ کس در برزیل برای نوشتن کتاب این آزمایش رو نکرده و در نهایت دانشآموزی که این رو میخونه فقط فرمول و اعداد رو حفظ میکنه و روش علمی رو نمیفهمه و هیچ وقت هم نمیتونه خودش آزمایشی انجام بده.
خلاصه پیشنهاد میکنم اگر تونستین به کتاب دسترسی پیدا کنین، بخونینش… هم از نظر علمی جذابه، هم سرگرم کننده است و هم نشون میده که حتی برنده جایزه فیزیک نوبل هم «انسان» است… یک انسان با همه جوانبش.
بوکوفسکی جزو شاعرها و نویسندههای مورد علاقه منه (: چند وقت دیدم که سودارو، یک کتاب دیگهاش رو به فارسی ترجمه کرده و با افتخار به شکل آزاد در اینترنت منتشر: کتاب «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوانها کشتی را در اختیار گرفتهاند». کتاب رو دانلود کردم و سعی کردم روی آ.پاد.تاچ بخونمش. نتیجه به خاطر فرمت پی.دی.اف. کتاب جذاب نبود.
پی دی اف فرمتی است که مخصوص پرینت گرفتن ساخته شده. ایده پی.دی.اف. اینه که روی کامپیوتر بتونید چیزی شبیه به صفحه کاغذ داشته باشید: با ابعاد ثابت و صفحه بندی یکسان. این فرمت برای خوندن کتاب روی دستگاههای کتابخون چندان عالی نیست. فرمت بهتر ePub است. ای پاب، فرمت مخصوص کتابهای دیجیتاله. چیزی نزدیک به اچ.تی.ام.ال. در واقع یک جور اچ تی ام ال با اطلاعات بیشتر و زیپ شده. من از سودارو درخواست کردم کتاب رو به شکل سورس به من بده و براش بعد از یک روز کار ای.پاب. درست کردم. کار پیچیدهای نیست. کتاب رو به html تبدیل میکنید و بعد کمی صفحه بندی و تیتر بندی و اینجور چیزها و در نهایت با برنامهای مثل calibre همه رو به epub قابل خونده شدن روی کتابخوانهای دیجیتال (مثلا با برنامههایی مثل stanza / استانزا ) تبدیل میکنید و خلاص (:
همکارم داشت میرفت کتابفروشی و ازش خواستم ترجمه کتاب Cell (نوشته استفان کینگ) رو برام بخره. کتاب رو به انگلیسی خونده بودم و علاقمند بودم ببینم مترجم چیکار کرده. کتاب هنوز به بازار نیومده و به جاش، کتاب «ناهار در کافه گوتم» از همون نویسنده رو خریده بود.
کتابی به این اسم در اینترنت وجود نداشت و کاشف به عمل اومد که این یک داستان کوتاه از کتاب «شش داستان کوتاه» است که در ایران به عنوان یک کتاب مستقل چاپ شده (برای سود بیشتر و سریعتر؟).
کتاب با متن انگلیسیای که من دارم تفاوتهای جدی داره. خیلی جاها کلمات، جملات و حتی پاراگرافها غیب شدن. تا جایی که من کاملا شک دارم که متن انگلیسیای غیر از متنی که من در اختیار دارم وجود داشته باشه که مترجم از اون استفاده کرده. در نتیجه سراغ این بخش نمیریم و فقط در دو سطح بحث میکنم: خیلی کلنگر و خیلی جزء نگر.
اگر خیلی کلنگر نگاه کنیم، ترجمه بده. کاملا از روح یک داستان ترسناک به دوره و اصلا تعلیق و فشار ذهنیای که توی داستان اصلی هست رو منتقل نمیکنه. در داستان اصلی، دوری از نیکوتین و عشق به موازات هم به سمت تخریب یک آدم پیش میرن و این به ناگهان با اتفاقات عجیبی که توی یک کافه میافته تکمیل میشه. ترجمه این حس رو منتقل نمیکنه. در واقع بخشی از تلاش خواننده باید صرف تمرکز روی جملات و درک معنی اونها بشه و این جلوی غرق شدن در متن رو میگیره. با دوست دیگهای که این رمان رو خونده بود و میگفت «که چی؟» صحبت میکردم. توافق داشتیم که نوشتههای کینگ معمولا «محتوای» عظیمی ندارن بلکه زیباییشون در توانایی قلم کینگ است. استفن کینگ مثل یک ماشین نویسندگی می مونه که کافیه توش یک موضوع متوسط بذارین تا بهتون یک داستان ترسناک تحویل بده. ترجمه بد، این خصوصیت رو از این داستان کوتاه گرفته و وقتی در یک داستان ژانر وحشت غرق نشین، لذتی از اون نخواهید برد.
برای نشون دادن منظورم بذارین یک مثال بزنم. مثلا در ترجمه میخونید:
هامبولت گفت «مرتیکه احمق خرفت! این طرف را نگاه کن!» و سپس رو به روی او قرار گرفت. سرپیشخدمت دست چپیش را از پشت بدن خود بیرون آورد. بزرگترین چاقوی قصابیای را که در طول تمام عمرم دیدهام در دست داشت. چاقویی بود حدودا به درازای دو فوت، البته با احتساب قسمت بالای چاقو، یعنی دسته آن. چاقویی بود با تیغهای بران که کم کم پهن میشد،درست ماننده قمههایی (شمشیرهایی کوچک) که دزدان دریایی در فیلمهای قدیمی از آن استفاده میکردند.
اولا که ضرباهنگ متن انگلیسی گرفته شده و کمی تفسیر و فحش هم به متن اضافه شده! (: چرا؟ متن انگلیسی هست
‘See here, you idiot,’ Humboldt said, turning to face him, and the maitre d’ brought his left hand out from behind his back. In it was the largest butcher knife I have ever seen. It had to have been two feet long, with the top part of its cutting edge slightly belled, .like a cutlass in an old pirate movie.
که ترجمهاش منطقا نزدیک است به
هامبولت به سمت او چرید و گفت «اینجا را نگاه کن احمق.». پیشخدمت دست چپش را از پشتش بیرون آورد. بزرگترین چاقوی قصابی که در زندگیام دیدهام در آن بود. یک چاقوی شصت سانتی که قسمت انتهاییاش خمیده بود، مثل قمه یک دزد دریایی در فیلمی قدیمی.
در سطح خرد هم ترجمه بده. در مورد امانتداری که کاملا شک دارم ولی سراغش نمیرم چون حدس میزنم مترجم از متنی به جز متن مورد رجوع من استفاده کرده باشه چون تفاوت خیلی زیاده. بذارین به چند جمله نگاه کنیم:
در ترجمه آیدا قهرمانلو میخونیم:
سرپیشخدمت همانطور که حرف میزد نعره میکشید؛ سعی کردم او را نشان بدهم، اما دستهای از پیشخدمتهای به هم فشرده مانع از این شده بودند که صدا با کیفیت خوبی به گوش من برسد.
بدون نیاز به مراجعه به متن اصلی، کنار متن یک تیک می زنم تا بعدا اینجا رو مقایسه کنم. بدون شک نویسنده ننوشته که کسی نعره میکشیده و شخصیت اول سعی نکرده نعره کشنده رو «نشون بده» و در نهایت چیزی که از همه محالتره، اینه که «دسته ای از پیشخدمتهای به هم فشرده» مانع رسیدن صدا با کیفیت خوب به گوش شده باشند (: متن اصلی اینه:
He was screaming as well as talking, and I’ve tried to indicate that. but a bunch of e’s strung together can’t really convey the quality of that sound.
ترجمه باید چیزی نزدیک به این باشد:
نعره کشیدن و حرف زدنش یکی شده بود و من تلاش کردم این را نشان بدهم اما کلی صدای «ای» به هم چسبیده نمیتوانند کیفیت نعره او را بیان کنند. (توجه کنید که در بقیه کتاب دائما حرف ای ی ی ی ی ی ی از پیشخدمت به گوش میرسد).
یا مثلا مترجم عبارت It made a sound like someone whacking a pile of towels with a cane رو «شبیه به صدایی بود که در اثر محکم کوبیدن با چوب به تعداد زیادی حوله ایجاد میشود.» ترجمه کرده. ترجمهای خیلی لفظ به لفظ و مبتنی بر لغتنامه که کل روح اثر رو از بین میبره. شاید بشه به جای اون عبارت گفت «صدایی مانند برخورد چوب با یک کپه حوله».
این هم نیازمند گفتن است که در یک مورد اسم خاص «ایزاک سینگر» به «ایزاک خواننده» ترجمه شده.
در چندین جای اثر هم مترجم ساختار جملات یا توصیفها رو تغییر داده. این همون چیزیه که بهش میگم «کشتن روح اثر». مثلا عبارت سادهای مثل «پیشخدمت فریاد کشید ٬ای ای ی ی ی ی ی ی ی.. ٬ و با چاقویی که در هوا میگرداند، حمله کرد» به این صورت ترجمه شده که «سر پیشخدمت فریاد زد: «ای ی ی ی ی ی ی!» و همانطور که با خشونت چاقو را در هوا میچرخاند، به طرفم حملهور شد. این بار گویی نیرویی تازه یافته و تجدید قوا کرده بود. » ! احتمالا متن استفن کینگ، «جو» لازم رو نداشته (:
در اواخر داستان، ترجمه انگار سریعتر شده. به راحتی با خوندن کتاب میشه حدس زد که کجاها ترجمه اشتباهه: دقیقا جاهایی که جملات بیمعنی و بی ربط هستند. مثلا در ترجمه میخونید:
از عرض خیابان گذاشتم و پشت سر دایان قرار گرفتم. فکر بهتری هم داشتم: تصمیم گرفتم نام او را صدا بزنم. او مسیر حرکتش را عوض کرد. چشمانش از فرط ترس و حیرت، بیسو، و مات شده بودند.
متن انگلیسی هست:
I went across the street, reached for her shoulder, thought better of it. I settled for calling her name instead. She turned around, her eyes dulled with horror and shock.
و ترجمه باید نزدیک باشه به:
از عرض خیابان گذشتم و دستم را به سمت شانه او دراز کردم، اما فکر بهتری به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم نامش را صدا بزنم. برگشت؛ چشمانش از شوک و ترس، خیره بود.
به نظر خودم که همین یک جمله تا حدی حس ترس رو القا میکنه (:
اگر به شکل خلاصه نظر من رو در مورد این ترجمه بخواین، میگم که این کتاب رو با این ترجمه نخونین. پیشنهادم به ناشر و مترجم هم اینه که
حتما متن رو با متن اصلی مقابله کنه
از یک ویراستار حرفهای استفاده کنه
با این دو تا توصیه، این کتاب میتونه یک کتاب جذاب بشه (:
فصل نمایشگاه کتابه و پیشنهاد خوبی هست مبنی بر نوشتن کتابهایی که اگر دست کسی ببینم، خوشحال می شم (: چون نمایشگاه کتابه، منطقی است که از کتابهای قابل خریدن بگیم (: این روزها کارهام شلوغه و بهتره سریع بنویسم :
* دنیای سوفی. که بدون شک یکی از بهترین کتاب ها است (: اگر نخوندینش، شدیدا پیشنهاد می شه (: بدون اینکه فلسفه بازی فیگوراتیو در بیاره، از فلسفه گپ می زنه و داستانش هم جذابه (: نوشته یوستین گاردنر / نشر نیلوفر
* راهنمای مسافران کهکشان. واقعا خوشحالم که کسی به فارسی ترجمه اش کرده و خیلی دوست دارم خریده بشه تا جلدهای بعدی هم چاپ بشن (: از نشر پنجره است با ترجمه فرزاد فربد و من قبلا هم درباره اش نوشته ام.
* زندگی در پیش رو. اوه اوه اوه… از نشر بازتاب نگار با ترجمه مطمئنا خوب لیلی گلستان. البته با داستانهای معمول کمی فرق داره و به قول خودش باید خوندن کلمات رکیک به جاییتون نباشه که از این کتاب حال کنین چون هیچ چیزی به اندازه کتابهای لجن درمالی که سعی می کنن گه کاری های دنیا رو با ادب بهت توضیح بدن بدم نمییاد. الان خودم دارم
* کافه پیانو رو میخونم. بهترین کتابی که توصیه کنم نیست (هنوز!) ولی مهمه که توی این لیست از کتابهای ایرانی هم باشه و این کتاب خوبیه با نویسنده ایرانی (: البته بدون شک نویسندههای بزرگی مثل احمد محمود هم جاشون خالیه (حدسم اینه که کتابهای عالی ایرانی، مجوز چاپ ندارن) ولی اگر همسایهها رو ببینم، خوشحال خواهم بود (:
معلومه که این پنج تا کتاب، شدیدا وابسته به حال و هوای فعلی من بودن و بهترین کتابهای تاریخ نیستن (:
جدید:
با نادر فتوره چی یکسری نامه رد و بدل کردیم. آدم بسیار معقولی بود و گفت که به همین دلایل از این ترجمه راضی نیست و ایرادها رو قبول داره و مدت ها است که کار می کنه تا بهتر و بهتر بشه (: دیدن آدم های فهیم واقعا مایه خوشحالیه. من متن رو کمی تلطیف کردم (: و منتظر کتاب بعدی این مترجم هستم که انگار فعلا در ارشاد گیره… به خاطر دخیل بودن یک نفر دیگه، کامنتهای تند رو هم حذف کردم.
خلاصه کنم: یک ترجمه ضعیف از نادر فتوره چی برای یک کتاب خوب از انتشارات فرهنگ صبا ! کتاب ایده فوقالعادهای دارد: گزیدههایی از رویدادها و متون دهه ۶۰ آمریکا. یک کتاب کوچک با ۸ مطلب از متون اصلی جنبشهای دانشجویی آرمانگرا و الهامبخش.
چیزی که از اول کار توی ذوق من زد مقدمه پیچیده کتاب بود. جنبش هیپیها مخالف این عبارتهای پیچیده و اخته کننده بحث بود در حالی که مقدمه پر است از نوشتههای در حد «این مجموعه در پی آن است که به این پرسش عمومی دامن زند که آیا انتخاب مشی رادیکال در سپهر کنش سیاسی / اجتماعی، فرجامی مستدام و درونماندگار دارد؟»
محتوای کتاب واقعا فوقالعاده است. مجموعهای واقعا خواندنی و تفکربرانگیز و کوتاه و ساده. اما ترجمه در عین روان بودن از متن اصلی دور است. این را هم لحظه اول میتوانید بفهمید. لغتهای قلمبه سلمبه زیاد هستند و خیلی جاها حس میکنید که مترجم معنی متن اصلی را نفهمیده و فقط کلماتی را با هم ردیف کرده که گاهی حتی از محتوای مورد انتظار یک متن هیپی دورند.
متاسفانه مثل خیلی از مترجمها، وقتی مترجم معنی متنی را دقیق متوجه نشده، سعی کرده یک چیزی نزدیک به معنی رو ترجمه کنه. البته در موارد بدتر اصولا آن قسمت را از متن حذف کرده و بعد تلاش کرده با یکی دو جمله، جملات یتیم مونده رو به هم پیوند بده.
من مقاله مانیفست هیپیزم از جری روبین را که میخواندم کاملا حدس میزدم که ترجمه بد است. فارسی روان و قابل قبول بود ولی متن پیچیدهتر از صحبتهای یک هیپی و گاهی اصولا مغایر با منطق آنها. پاراگراف اول را با هم مرور کنیم:
متن انگلیسی:
This is a Viet Cong flag on my back. During the recent hearings of the House Un-American Activities Committee in Washington, a friend and I are walking down the street en route to Congress – he’s wearing an American flag and I’m wearing this VC flag.
The cops mass, and boom! I am going to be arrested for treason, for supporting the enemy.
And who do the cops grab and throw in the paddy wagon?
My friend with the American flag.
And I’m left all alone in the VC flag.
“What kind of a country is this?” I shout at the cops. “YOU COMMUNISTS!”
ترجمه نادر فتوره چی:
به من گفتهاند در اینجا درباره اصول و مبانی فکری هیپیها صحبت کنم. این کار را خواهم کرد، اما به شکل خود هیپیها! پس بگذارید سخنانم را با خاطرهای از حماقت پلیس مرزی آمریکا-کانادا آغاز کنم. در روز چهارم جولای که سالگرد استقلال آمریکاست پیراهنی که پرچم ویتکنگها بر روی آن منقش بود به تن داشتم و در حوالی مرز با دوستی در حال قدم زدن بودم. آن دوست هم پیراهنی به شکل پرچم آمریکا به تن داشت. ناگهان یک هنگ پلیس مرزی به ما حمله کرد و مرا بازداشت کردند. آنها میگفتند که «لعنتی! لباس دشمن را میپوشی؟». پلیسها به دوستم که لباساش پرچم آمریکا بود کاری نداشتند. فاشیستهای لعنتی!
عجب! ترجمه منطقا باید چیزی به این شکل باشه:
ترجمه نسبتا صحیح:
این که در پشت من است یک پرچم ویتکنگ است ( شاخه نظامی حزب کمونیست ویتنام جنوبی ). حین بررسی دادگاه در مورد فعالیتهای ضد آمریکایی در واشنگتن، من و یک دوستم در خیابان منتهی به کنگره در حال قدم زدن بود. او لباسی با پرچم آمریکا پوشیده بود و من لباسی با پرچم ویتکنگ.
پلیسها حمله کردند و بوم! فکر کردم که من را به جزم خیانت و حمایت از دشمن دستگیر خواهند کرد.
و پلیسها چه کسی را به داخل ماشین خود کشیدند؟
دوستم که پرچم آمریکا روی لباسش بود.
و من با پرچم ویتکنگ تنها ماندم.
رو به پلیسها فریاد کشیدم «کمونیستها! این چه جور کشوری است؟!»
ظاهرا مترجم متوجه متن نشده ولی فهمیده اطلاق «کمونیست» به پلیس آمریکا در متنی که اون نوشته بی معنیه و به همین خاطر با «فاشیست» عوضش کرده.
اگر فکر میکنید این اتفاقی است مثال دیگهای میزنم:
متن انگلیسی:
Dig the movie Wild in the Streets! A teenage rock-and-roll singer campaigns for a Bobby Kennedy-type politician.
Suddenly he realizes: “We’re all young! Let’s run the country ourselves!”
“Lower the voting age to 14!”
“14 or FIGHT!”
They put LSD in the water fountains of Congress and the Congressmen have a beautiful trip. Congress votes to lower the voting age to 14.
The rock-and-roll singer is elected President, but the CIA and military refuse to recognize the vote. Thousands of long-hairs storm the White House, and six die in the siege. Finally the kids take power, and they put all people over 30 into camps and given them LSD every day. (Some movies are even stranger than OUR fantasies.)
“Don’t trust anyone over 30!” say the yippies – a much-quoted warning.
I am four years old.
We are born twice. My first birth was in 1938, but I was reborn in Berkeley in 1964 in the Free Speech movement.
ترجمه نادر فتوره چی:
فیلمهای خبری را نگاه کنید. توحش در خیابانها موج میزند. یک خواننده جوان راک برای کسانی امثال «بابی کندی»ها مبارزه انتخاباتی میکند. اما او ناگهان میفهمد که «جوان» است و باید به جنبش اعتراضآمیز همسالانش بپیوندد.
ما خواهان کاهش سن رای تا ۱۴ سال هستیم. اگر مخالفید، با شما میجنگیم.
باید کمی ال.ای.دی. در منبع آب کنگره بریزیم تا اعضای کنگره یک «سفر زیبا» داشته باشند و با کاهش سن رای تا ۱۴ سالگی موافقت کنند.
آیا به یاد میآورید که در تجمع افسانهای لینکلن پارک، همان خواننده راک به عنوان رییس جمهور انتخاب شد؟ اما چه فایده؟ نیروهای سی.آی.ای. و ارتش و اف.بی.آی. هرگز این رای را تایید نکردند.
اما هزاران «موبلند» کاخ سفید را به هم ریختند و شش کشته دادند. در همان تجمع سرانجام موبلندها پیروز شدند. و همه سی سال به بالاها را به جشن خود دعوت کردن و هر روز به آنها ال.اس.دی دادند.
هیپیها معتقند که نباید به افراد بالای ۳۰ سال اعتماد کرد، و این را هشدار میدهیم.
من، جری روبین، ۴۰ ساله هستم.
اما نسل ما دوباره به دنیا آمده است. خود من، اولین بار در ۱۹۳۸ و بار دیگر در برکلی در سال ۱۹۶۴ و در کوران مبارزات جنبش آزادی بیان متولد شدم.
اوه ! شانس من این بوده که به اینترنت دسترسی داشتم و تونستم اسم فیلم رو سرچ کنم. نادر که به این منبع دسترسی نداشته یا چک اش نکرده، مجبور شده حدس بزنه که ماجرا به یک فیلم خبری مربوط است و واقعا هیپیها در حمله به کاخ سفید کشته دادهاند. داستان در واقع باید چیزی نزدیک به این باشد:
ترجمه نسبتا صحیح:
سراغ فیلم «شیفته در خیابانها» بروید! یک خواننده نوجوان راک-اند-رول به نفع یک سیاستمدار شبیه به «بابی کندی» کمپین برگزار میکند.
او ناگهان کشف میکند که «ما همه جوان هستیم! بگذار کشور را خودمان اداره کنیم!»
«سن رای را به ۱۴ کاهش دهید!»
«یا ۱۴ یا جنگ!»
آنها در منبع آب کنگره ال.اس.دی. میریزند و اعضای کنگره را به یک «سفر زیبا» میبرند. کنگره به تقلیل سن رای به ۱۴ سال رای مثبت میدهد.
خواننده راک-اند-رول به عنوان رییس جمهوری انتخاب میشود اما سی.آی.ای. و ارتش آرا را قبول نمیکنند. هزاران موبلند به کاخ سفید حمله میبرند و ۶ نفر آنها در زد و خورد کشته میشوند. در نهایت بچهها قدرت را به دست میگیرند و همه ۳۰ سال به بالاها را به کمپ میفرستند و به شکل روزانه به آنها ال.اس.دی. میدهند (بعضی فیلمها حتی از فانتزیهای ما هم خفنترند).
هیپیها میگویند «به سی سال به بالاها اعتماد نکنید» و این را به عنوان یک اندرز تکرار میکنند.
من چهار سال دارم.
ما دوبار به دنیا آمدهایم. تولید اول من در ۱۹۳۸ بود ولی یکبار دیگر هم در جنبش آزادی بیان ۱۹۶۴ برکلی زاده شدم.
این جریان دائما در این متن تکرار میشه. ترجمهها دقیق نیستند، کلمات برای تزیین انتخاب شدهاند و … تزیین؟ به این نگاه کنید:
Classrooms are totalitarian environments. The main purpose of school and education in America is to force you to accept and love authority, and to distrust your own spontaneity and emotions.
spontanei
و این ترجمه انجام شده:
چرا مدارس و دانشگاهها باید به شیوهای دیکتاتوری اداره شوند؟ اصلیترین هدف آموزش و پرورش در آمریکا وادار کردن جوانان به پذیرش احساس مسوولیت و فراموش کردن توان خلاقیت و عشقورزی است.
نه دیکتاتوری در متن هست و نه اداره شدن. عبارت اول میشه «کلاسها محیطهایی توتالیتر/تمامیتخواه هستند» و عبارت دوم اصولا بیارتباط با متن اصلی که منطقا هست «هدف اصلی مدرسه و تحصیل در آمریکا، اجبار شما است به پذیرش قدرت و عشق ورزیدن به آن و عدم اعتماد به خواستهها و احساساتتان.»
و البته گاهی هم متن اصولا اشتباه ترجمه شده که متن را به چیزی دقیقا برعکس نظر نویسنده تبدیل میکند. مثلا
You can’t learn anything in school. Spend one hour in a jail or a courtroom and you will learn more than in five years spent in a university.
ترجمه شده
بنابراین چیزی درباره «زندگی واقعی» در دانشگاه آموزش داده نمیشود. دانشگاه درست مثل دادگاه یا زندان است که صرفا وقت را تلف میکند و فرصت زندگی آزاد را از شما میگیرد.
زندان وقت هیپی را تلف نمیکند و درست مثل دانشگاه نیست بلکه «یک ساعت را در زندان یا دادگاه بگذران و بیشتر از پنج سال دانشگاه، چیز یاد خواهی گرفت.»
این نمونهها زیادند. بگذارید یکی دیگر مثال بزنم. سخنران میگوید
The yippies asked that the presidential elections be cancelled until the rules of the game were changed.
و مترجم بدون درک محتوا ترجمه میکند:
هیپیها اعلام کردند که زمان انتخابات باید به تعویق بیافتد تا فرصت برای دیگر تفکرات سیاسی خواهان شرکت در انتخابات فراهم شود.
که مشکل ترجمهاش بدون رجوع به متن انگلیسی قابل مشاهده است. هیچ هیپیای نمیگوید باید برای انتخابات صبر کرد تا تفکرات سیاسی خواهان شرکت در انتخابات دیگر هم آماده شوند. «هیپیها درخواست کردند انتخابات ریاست جمهوری تا زمانی که قواعد بازی عوض نشده، ملغی اعلام شود.»
بدون شک متوجه شدهاید که مشکلات محدود به همینها نیست. حتی جاهایی که جمله یک فعل «سخت» داشته، مترجم ظاهرا جمله را اصولا حذف کرده! شاید بحث سرعت ترجمه مطرح بوده و کسی نمیخواسته برای سر زدن به لغتنامه وقت صرف کند. مثلا «Wallace stirs the masses. Revolutions should do that too.» از متن حذف شده شاید چون مترجم از حفظ نمیدانسته که Stir یعنی «به جنبش/حرکت درآوردن». این حذف جملات تا اونجا پیش رفته که اصولا بعضی پاراگرافها حذف شدن و
تکرار میکنم که این کتاب کتاب خوبی است و ارزش خریدن و خواندن دارد. در مورد مترجم هم به هرحال بسیار عالی است که مترجمی سراغ این ترجمهها میرود و احتمالا کل مجموعه «کتابهای کوچک» هم خریدنی و خواندنی هستند. چند تا از دلایل نوشتن این متن این بود که
اگر حرفهای من درست است، مترجمها و ناشرها دقت بیشتری بکنند تا اندیشههایی که خودشان دقت زیادی دارند، با دقت زیاد هم منتقل شوند.
اگر حرفهای من درست نیست، نقد متناسبی از ناشر یا مترجم دریافت کنم و بدون هیچ شکی خوشحال تر میشوم اگر بفهمم که اشتباه کردهام و ترجمه خوب است.
کلا بحث نقد مرسوم بشه. شاید من منتقد حرفهای نباشم ولی باید افرادی باشن که به شکل حرفهای نقد کنن تا ترجمه در ایران بتونه پیشرفت کنه.
و اما دلیل اصلی:
میخواستم این سخنرانی رو بخونم و به شکل یک فایل صوتی برای گوش کردن شما بذارم. به ذهنم رسید به خاطر شکهایی که به ترجمهام کردهام نگاهی به متن اصلی بندازم تا اگر ترجمه واقعا مطابق متن نیست، سراغ خوندن و پخش بیشترش نرم. متاسفانه همینطور هم شد پس پیشنهادم اینه که خودتون «مانیفست یک هیپی» رو به انگلیسی بخونید
پ.ن. به نظر من عنوان مقاله هم باید «مانیفست هیپی» یا «مانیفست یک هیپی» ترجمه بشه و احتمالا خود سخنرانی از عبارت «هیپیزم» خوشحال نخواهد بود و عنوان انگلیسی مقاله هم چنین چیزی نیست.
شاید خیلی کتابها باشند که بارها و بارها به آنها مراجعه کرده باشیم ولی فقط و فقط یک کتاب در دنیا است که من از لحظه داشتنش، سالی یکی دوبار آن را خواندهام. این کتاب چیزی نیست به جز بازیهای جنگی. این کتاب برداشتی است از فیلم بازیهی جنگی نوشته لارنس لاسکر و کارگردانی جان بدهام. نکته جذاب این است که کل فیلم با هزینه ۱۲ میلیون دلار ساخته شده و در پنج ماه اول ۷۲ میلیون دلار فروخته است. صحنه نوراد، با یک میلیون دلار هزینه تا آن زمان گرانترین تک صحنه سینما بوده. کسی که فیلم را به کتاب تبدیل کرده، دیوید بیشاف است و مترجم فارسی بهیار توسلی از انتشارات نشر نو. سال چاپ کتاب در ایران ۱۳۶۶ است.
کتاب در مورد پسری است به نام دیوید لایتمن. یک هکر نوجوان که به شکل اتفاقی به مهمترین کامپیوتر وزارت دفاع آمریکا دسترسی پیدا میکند و به خیال اینکه وارد یک بازی کامپیوتری شده است، اخطارهای مربوط به حمله اتمی شوروی به آمریکا را آتش میکند. به گفته سایت The Knights Shift این فیلم با وجود نمایش دقیق از جنگ سرد، فیلمی سیاسی نیست و در آن آدمهای خوب و آدمهای بد در جلوی هم صف نکشیدهاند؛ بلکه WarGames نمایش این موضوع است که گاهی برای برنده شدن در بازی، بهتر است که بازی کنیم.
فیلم هم به اندازه کتاب جذاب است و دیدنی و امروز بیست و پنجمین سالگرد ساخته شدن فیلم است. فقط تصور کنید که یک فیلم کامپیوتر در سال ۱۹۸۳ ساخته شده باشد. زمانی که بیل گیتس برای پیشبینی آینده گفت بود «فکر میکنم ۶۴۰ کیلوبایت حافظه برای هر کامپیوتر خانگی کافی باشد» و زمانی که برای کار با مودم باید گوشی تلفن را در دهنی مود میگذاشتید. دیدن این فیلم تکرار خاطرات کامپیوتری قدیمی است اما موضوع آن هنوز تازه است: خطری که کامپیوترها خواهند داشت اگر کنترل زندگی ما در دست بگیرند.
فیلم باژیهای جنگی و در نتیجه کتاب آن، یکی از آن داستانهای مشهور ژانر هکرهای جوان است. من مترجم ایرانی یعنی بهیار توسلی را نمیشناسم ولی واقعا برایم جذاب است که سال ۶۶ این کتاب را ترجمه و منتشر کرده و خوشحالم که آن موقع این کتاب را دیدم و خریدم. البته ترجمه چندان قوی نیست ولی به هرحال ترجمه این کتاب در آن سالهای جنگ واقعا جذاب است. البته بدون شک آن سالها لازم بوده که نشر نو در مقدمه کتاب بنویسد:
نشر نو امیدوار است با انتشار این کتاب، ضمن آنکه خوانندگان و بخصوص جوانان کشور را چند ساعتی سرگرم میسازد، بتواند آنها را به آسیب پذیری قدرتهای استکباری آگاهتر سازد و به تفکر بیشتر درباره نیروی ایمان در میان ملتهای محروم و توان معجزه آسای این نیرو در آزادسازی ملتها برانگیزد.
خوندن این کتاب رو تازه تموم کردم. یک کتاب فوق العاده که اگر دیکتاتور بودم، خوندنش رو برای هر کسی که با نرم افزار کار می کنه (می نویسه یا استفاده می کنه) اجباری می کردم.
عنوان فرعی کتاب «دو دوجین برنامه نویس، سه سال، ۴۷۳۲ باگ و تلاشی برای ارتقای نرم افزار است» است. رویای کدنویسی یا Dreaming in Code رو اسکات روزنبرگ نوشته ولی نه به شکلی که دیگر کتاب ها نوشته می شن. اسکات سه سال با یک گروه رویایی زندگی کرده و خاطراتش رو به شکل یک کتاب منتشر کرده. این کتاب داستان نیست. کتاب مهندسی نرم افزار هم نیست. تاریخ نگاری هم نیست. اما همه اینها هم هست. در این کتاب برنامه نویسان پروژه چندلر در طول سه سال تعقیب شده اند و قدم به قدم نوشته شدن این نرم افزار به شکل یک کتاب سرگرم کننده منتشر شده.
درسته. من هم قبل از خوندن کتاب اسم چندلر رو نشنیده بودم. چندلر از چندین سال قبل شروع شده و قرار است بهترین گزینه برای مدیریت کارهای شخصی و شرکتی افراد باشه. چندلر قرار بوده تاریخ برنامه نویسی رو تغییر بده. چندلر قرار بوده با Exchange Server مایکروسافت رقابت کنه و چندلر قرار بوده تحولی باشه برای همه کاربران جهان. اما حداقل تا این لحظه که اینطور نشده. فکر می کنید چرا؟ برنامه نویسان بد بودند؟ اصلا اینطور نیست. بهترین برنامه نویسان جهان در این پروژه مشارکت داشتند از جمله افراد فایرفاکس و لوتوس ۱-۲-۳. پول نبود؟ چرا بود. ثروت شخصی نویسنده لوتوس و کمک سازمان های دیگه. مدیریت قدیمی بود؟ اصلا! پیشرفته ترین سیستم های مدیریت در این شرکت استفاده شده اند.
پس مشکل کجا بود که من و شما هنوز چندلر رو ندیدیم؟ این کتاب می خواد به این سوال پاسخ بده و برای رساندن ما به جواب، ما رو با عمق مهندسی نرم افزار، تاریخچه نوشته شدن نرم افزار، مشکلات پیش روی شرکت های نرم افزاری، تحولات مدیریت نرم افزار و … آشنا می کنه. هر فصل کتاب نشون دهنده یک فصل از نوشته شدن نرم افزار است و شامل بررسی مشکلات و ایده ها.
کتاب بسیار جذاب است و موفق شد که شدیدا دیدگاه من رو نسبت به نرم افزار تغییر بده. به عنوان آدمی که ۲۲ سال با کامپیوترها بوده و برنامه نوشته، تغییر دادن دیدگاهم کار هر کتابی نبود. مطمئن باشید که خوندن این کتاب برای هر کسی که در صنعت نرم افزار است لذت بخش و جذاب است و برای هر کسی که می خواهد یک پروژه نرم افزاری رو مدیریت کند، یک امر لازم (:
نکته اضافی: من کتاب رو نخریدم بلکه دزدیدم! یک نسخه دیجیتال وارز رو از شبکه های Peer2Peer مثل amule و عیره دانلود کردم. به دلایل اخلاقی با این کار مخالفم ولی گاهی برای خوندن کتاب انجامش می دم چون در ایران اسلامی روش دیگه ای نیست. معمولا هم یک ایمیل به نویسنده می زنم و این موضوع رو می گم و معذرت خواهی می کنم. لینک یا خود کتاب رو روی سایت خودم نمی ذارم چون به نظرم دزدی کار صحیحی نیست. هرکس خواست، خودش توی شبکه های وارز سرچ کنه و به راحتی پیدا می شه (:
گوگل ایمیلها، فیلمها، وبلاگ، جستجو و بقیه چیزهای شما را کنترل میکند… چه خواهد شد اگر تصمیم بگیرد زندگی شما را هم کنترل کند؟ نوشته کوری دکترو
چه خواهد اگر گوگل، بد شود؟ کوری دکترو بدترین حالت را تصویر میکند
«شش خط از نوشتههای محترمترین فرد با من بدهید و من در آنها بهانهای برای دار زدن او پیدا خواهم کرد» — کاردینال ریشیلیو
«ما به اندازه کافی درباره شما نمیدانیم» — مدیرعامل گول، اریک اشمیت
گیرگ ساعت ۸ عصر در فرودگاه بینالمللی سانفرانسیسکو فرود آمد ولی تا به جلوی پنجره باجه کنترل پاسپورت برسد، ساعت از نیمه شب گذشته بود. مردی با شتاب از هواپیما پیاده شده بود با بدنی برنزه، صورتی نتراشیده و شادابیای حاصل یک ماه استراحت در جزایر کابو (به همراه سه روز در هفته غواصی و بقیه هفته مخ زنی از دخترهای فرانسوی) هیچ شباهتی به کسی که یک ماه قبل با شانههای افتاده و بدنی خمیده شهر را ترک کرده بود نداشت. گیرگ حالا یک خدای ساخته شده از برنز بود و حین پیاده شدن از هواپیما، نگاه تحسین آمیز خدمه کابین درجه یک، به او دوخته شده بود.
چهارساعت بعد و در صف بررسی پاسپورت، او دوباره از خدا به انسان تبدیل شده بود. هیجاناش فرونشسته بود، عرق از سراسر بدناش جاری بود و شانه و گردناش آنقدر درد داشت که احساس میکند مثل یک راکت تنیس شده است. باتریهای آی.پادش مدتها قبل تمام شده بود و او دیگر هیچ کاری نداشت به جز گوش کردن به حرفهای زوجی که درصف جلویش بودند.
دولت ایالات متحده ۱۵ میلیارد دلار حرام کرده بود تا تک تک افرادی که به آمریکا وارد
میشوند را انگشتنگاری و تصویرنگاری کند اما حتی یک تروریست را هم نگرفته بود. به
نظر میرسید بخش دولتی نمیتواند وظیفه جستجو را به خوبی انجام دهد.
زن داشت میگفت: «از عجایب تکنولوژی مدرن» و به تابلویی اشاره میکرد که رویش نوشته بود «مهاجرت – تقویت شده با گوگل».
شوهر که کلاه لبه پهن اسپانیایی به سر داشت جواب داد: «فکر میکرد قرار است این سیستم از ماه آینده بکار بیافتد».
گوگل کردن در مرز. خدای من. گیرگ شش ماه قبل از گوگل بیرون آمده بود تا «کمی وقت برای خودش بگذارد» ولی آنقدر هم که انتظار داشت، موفق نبود. او پنج ماه اول را به تعمیر کامپیوتر دوستان، نگاه کردن تلویزیون در طول روز و پنج کیلو سنگینتر شدن گذرانده بود. این آخری را به گردن خانهنشینی میانداخت چون اگر در مجتمع گوگل بود، با داشتن امکان ورزش بیست و چهار ساعته، این اتفاق نمیافتاد.
مطمئنا باید زودتر متوجه این جریان میشد. دولت ایالات متحده ۱۵ میلیارد دلار حرام کرده بود تا تک تک افرادی که به آمریکا وارد میشوند را انگشتنگاری و تصویرنگاری کند اما حتی یک تروریست را هم نگرفته بود. به نظر میرسید بخش دولتی نمیتواند وظیفه جستجو را به خوبی انجام دهد.
مسوول مربوطه بستهها را زیر دستگاه اشعه ایکس نگاه کرد و بعد به صفحه کامپیوترش خیره شد. با انگشتهای کلفتاش چیزهایی روی صفحه کلید وارد کرد و دوباره به صفحه نمایش نگاه کرد. دیگر برایم عجیب نبود که چرا این صف لعنتی چندین ساعت بود که ادامه داشت.
گیرگ گفت «سلام، شب شما به خیر» و پاسپورت عرق کردهاش را به مسوول مربوطه داد. با اکراه آن را باز کرد و زیر اسکنر قرار داد و دوباره چیزهایی تایپ کرد. تایپ کردن بیش از حد طول کشید. کمی غذای خشک گوشه دهنش بود مشخص بود که دارد با زباناش آن را لمس میکند.
«دربار جون ۱۹۹۸ چه چیزی داری که بگویی؟»
گیرگ سرش را بالا گرفت و با تعجب پرسید «ببخشید؟»
«در ۱۷ جون ۱۹۹۸ در گروه alt.burningman پیامی فرستادهای مبتنی بر اینکه میخواهی به یک فستیوال حمله کنی و بعد گفتهای که ’واقعا قارچهای جادویی [1] ایده بدی هستند’ ؟
رد شدن از مرز مهاجرت – گوگل برای شما به ارمغان میآورد
بازجویی که در اتاق دوم بود مردی بود نسبتا مسن و آنقدر لاغر که به نظر میرسید از چوب ساخته شده است. سوالاتی که او میپرسید بسیار عمیقتر از جریان مربوط به قارچهای جادویی بودند.
«درباره علایقتان صحبت کنید. آیا اهل موشکهای مدل هستید؟»
«چی؟»
«ساخت مدل از موشکهای قابل پرتاب»
گرگ متعجب بود ولی میتوانست حدس بزند که بحث به کجا میرود. جواب داد «نه. به هیچ وجه»
مرد یادداشتی برداشت و چند کلیک کرد. «میدانید؟ این را میپرسم چون میبنیم که بسیاری از تبلیغات هدفمندی که گوگل در کنار جستجوهای شما و همچنین درون صندوق پستی تان نشان میدهد مربوط به راکت و موشکهای مدل است».
گیرگ احساس دلپیچه میکرد: «شما دارید ایمیلها و جستجوهای من را نگاه میکنید؟!» دقیقا یک ماه بود که به هیچ صفحه کلیدی حتی دست نزده بود اما میدانست چیزهایی که در نوار جستجوی گوگل وارد کرده است چیزهایی بیشتری را افشا میکند تا اعترافاتی که ممکن است برای یک دوست کرده باشد.
مرد با صدایی حق به جانب و حاکی از اعتماد به نفس جواب داد «لطفا آرام باشید قربان. من به جستجوها یا ایمیلهای شما نگاه نمیکنم. این کار مخالف قانون اساسی است. ما فقط به تبلیغاتی که در کنار جستجوها یا ایمیلهای شما نمایش داده میشوند دسترسی داریم. کتابچهای دارم که این موضوع را کاملا توضیح میدهد. وقتی کارمان تمام شد آن را به شما خواهم داد تا مطالعه بفرمایید.»
گیرگ عصبی بود و با همان حالت فریاد زد «ولی تبلیغات هیچ معنایی ندارند! من هربار که دوستم در کولتر آیوا ایمیل میگیرم، تبلیغ همراهاش پیشنهاد میکند که آهنگهای آن کولتر را بخرم!»
مرد سر تکان داد «متوجه هستم آقا و به همین دلیل است که من در اینجا نشستهام تا با شما صحبت کنم. مثلا میتوانید توضیح دهید که چرا تبلغیات مربوط به موشکهای مدل اینقدر زیاد برای شما نمایش داده میشود؟»
گیرگ به مغزش فشار آورد و بالاخره موضوع را فهمید «به دنبال خورههای قهوه بگردید. به گروهی میرسید که من در آن فعال هستم و پروژه اخیرمان هواکردن یک سایت برای فروش قهوه بود که اسم محصولاش سوخت موشک است. لابد همین هوا کردن و سوخت موشک باعث شده گوگل برایم موشک مدل تبلیغ کند.»
اوضاع بهتر شده بود. این را میشد از رفتار بازجو که مشغول بررسی صفحات گوگل بود فهمید. اما ناگهان رفتار دوباره سرد و جدی شد. بازجو به عکسهای هالووین [2] رسیده بود. اگر در گوگل به دنبال «گیرگ لوپینسکی» میگشید، این عکسها در صفحه سوم ظاهر میشدند.
گیرگ پیشدستی کرد و گفت «این یک مهمانی دوستانه با محوریت جنگ خلیج فارسی بود. در کاسترو.»
«و شما با لباس…»
«یک تروریست با کمربند انفجاری شرکت کرده بودم.» گفتن این کلمات در این وضعیت، پشتاش را میلرزاند.
جواب قاطع بود و غیرقابل سرپیچی: «آقای لوپینسکی» با من بیایید».
آزاد شدنش تا ساعت ۳ صبح طول کشید. چمدانش تنها چمدانی بود که روی نوار نقاله باقی مانده بود و مشخص بود که باز و بررسی شده و بی هیچ دقتی بسته شدهاند. گوشه لباسها از چمدان بیرون زده بودند.
وقتی به خانه رسید و چمدان را باز کرد، دید که تمام مجسمههای بدلی کلمبیاییاش شکسته شدهاند و جای یک چکمه کثیف روی پیراهن نخی مکزیکیاش باقی مانده است. لباسهایش دیگر بوی مکزیک را نمیدادند بلکه همه چیز بوی فرودگاه گرفته بود.
خوابش نمیبرد. به هیچ وجه. باید در این باره با کسی صحبت میکرد. فقط یک نفر بود. معمولا هم در این ساعت بیدار بود.
لبخند بزنید! شما دربرابر دوربین گوگل هستید
مایا دو سال بعد از اینکه گیرگ در گوگل مشغول به کار شده بود، به آنجا آمده بود. همین دختر بود که او را متقاعد کرده بود تا بعد از بیرون آمدن از گوگل برای یک ماه به مکزیک برود. میگفت با اینکار گیرگ میتواند خودش را ریبوت کند.
همین که مایا ظاهر شد، گیرگ به طرفش رفت و انگار بعد از سالها او را دیده باشد، گیرگ را بغل کرد. گیرگ جواب درآغوش کشیدن او را داد و از او پرسید «مایا! در مورد برنامه مشترک گوگل و پلیس مرزی چیزی میدانی؟»
این سوال، مایا را در جا خشک کرد. قلاده سگ همراهش را کشید و نیم چرخی زد و با چشم به سمت زمین تنیس کنار پارک اشاره کرد. صورتش را که برگرداند گفت «نگاه نکن. بالای آن تیرچراغ برق یکی از نقاط دسترسی WiFi ما است. یک وب کم با زاویه باز هم دارد. وقتی حرف می زنی دقت کن که رویت به آن سمت نباشد».
در مقیاسی که گوگل داشت، کابل کشی شهر و اتصال یک وبکم به هر نقطه دسترسی، هزینه چندانی نداشت. بخصوص که نشان دادن تبلیغات به افراد بر اساس نقاطی از شهر که در آن تردد داشتند، بازدهی اقتصادی فوقالعاده خوبی داشت. گیرگ هم مثل بقیه به این وبکمها توجه چندانی نکرده بود. چند روزی این دوربینها موضوع داغ وبلاگها شده بودند و مردم هم از اینکه حق داشتند به تصاویر آنها نگاه کنند لذت میبردند اما در طول یکی دو ماه، کل هیجان مربوط به این جریان، فروکش کرده بود.
گیرگ زیرلب گفت: «شوخی میکنی! احمقانه است».
مایا در حال دور شدن از تیرچراغ برق گفت: «با من بیا».
سگ از اینکه گردشاش کوتاه شده بود خوشحال نبود و این نارضایتی را حینی که مایا داشت در آشپزخانه قهوه درست میکرد ابراز میکرد.
«ما با پلیس مرزی یک قرار داد داریم» و شیر را برداشت. «آنها قول دادهاند که به جستجوهای کاربران کاری نداشته باشند و در مقابل ما به آنها نشان میدهیم که به هر کاربری چه تبلیغاتی نشان میدهیم».
گیرگ احساس مریضی میکرد: «چرا؟ البته نگو که یاهو هم همین کار را میکند…»
«نه. نه. خب بعله یاهو هم همین کار را میکند ولی این بهانه ما نیست. میدانی که جمهوری خواهها از گوگل متنفرند و ما بیشتر و بیشتر داریم به حزب دموکرات نزدیک میشویم. به همین خاطر سعی کردیم با اینکار حسن نیت خود را به جمهوریخواهها نشان بدهیم. این PII نیست». منظور مایا اطلاعات منجر به شناسایی افراد یا Personally Identifying Information بود. «این فقط متاداده است. ما چندان هم کار وحشتناکی نمیکنیم».
«خب پس چرا اینقدر نگران دوربینها هستی؟»
مایا آهی کشید و سر بزرگ سگ را بقل کرد. «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد. آنها همه جا هستند. در اتاقهای جلسه و هر جای دیگر. درست مثل اینکه در سفارت شوروی باشی. مساله این است که همه به دو گروه تقسیم شدهاند: تمیزها و مشکوکها. همه ما میدانیم که چه کسانی مورد شک هستند ولی هیچ کس نمیداند چرا. من تمیزم. خوشبختانه این روزها دیگر همجنسگرایی باعث نمیشود جزو مشکوکها باشم. این روزها هیچ آدم تمیزی با یک آدم مشکوک حتی ناهار هم نمیخورد.
دیدبانی مردم یک چشم همیشه دنبال «آدمهای مورد نظر» میگردد
گیرگ شدیدا احساس خستگی میکرد «پس فکر کنم من خوش شانس بودم که زنده از فرودگاه خارج شدم. شاید اگر یک قدم اشتباه برمیداشتم «ناپدید میشدم». نه؟»
مایا زل زده بود به گیرگ. گیرگ منتظر جواب بود.
«بعله؟»
«میخواهم چیزی بگویم ولی حتی نباید تکرارش کنی. باشه؟»
«اوومممم… در یک هسته تروریستی که نیستی؟ هستی؟»
«نه بحث این نیست. جریان این است که چکهای داخل فرودگاه فقط یک دروازه امنیتی است. این مدخل اجازه میدهد تا مسوولان موارد مورد جستجو را محدود کنند. همین که از فرودگاه خارج شدی، یک «آدم مورد نظر» هستی و دیگر هیچ وقت از این فهرست خارج نمیشوی. آنها تمام وبکمها را به دنبال تو بررسی میکنند، ایمیلهایت را میخوانند و جستجوهای اینترنتیات را زیرنظر میگیرند.»
«انگار گفته بودی که دادگاه این اجازه را نخواهد داد…»
«دادگاه مطمئنا اجازه نخواهد داد که بدون دلیل تو را گوگل کنند ولی وقتی وارد سیستم شدی، میتوانند تو را گوگل کنند و بعد نتایج را به یک سیستم آماری میدهند که انحراف از معیارها را پیدا میکند و سپس این الگوهای مشکوک را دلیلی میکنند برای ادامه کار.»
گیرگ احساس تهوع داشت. «چطور شد که اینطور شد؟ گوگل جای بدی نبود. شعار موسسه این بود که «شر نباشید». اینطور نبود؟» در حقیقت همین مسایل باعث شده بود گیرگ بعد از گرفتن دکترای علوم کامپیوترش مستقیما از استانفورد به ماونتین ویو برود.
خنده تلخ مایا باعث شد هر دو چند دقیقهای ساکت بمانند.
«ماجرا از چین شروع شد». مایا بود که سکوت را شکست. «وقتی سرورها را به داخل چین بردیم، مجبور شدیم از قوانین چین تبعیت کنیم».
گیرگ آهی کشید. جریان را به خوبی میدانست: هربار که صفحهای را میدیدید که تبلیغ گوگلی در آن بود یا هربار که نقشه گوگل را سرچ میکردید یا هربار که ایمیلهای گوگل را چک میکردید (حتی اگر ایمیلی به جیمیل میفرستادید)، تمام اطلاعات شما در جایی ذخیره میشد. اخیرا یک نرمافزار بهینه ساز جستجو تمام این اطلاعات را طبقه بندی کرده بود و از این طریق انقلابی در صنعت موتورهای جستجو و تبلیغات اتفاق افتاده بود. شکی نیست که یک دولت اقتدارگرا، با این اطلاعات کارهای دیگری میکرد.
مایا ادامه داد «آنها ما را مجبور کردند پروفایلهایی برای مردم درست کنیم. وقتی میخواستند کسی را دستگیر کنند، پیش ما میآمدند و بدون شک ما دلیلی برای دستگیری او پیدا میکردیم. تقریبا هیچ کاری نیست که در اینترنت بکنید و در چین جرم نباشد».
گیرگ سری تکان و داد و پرسید «ولی چرا سرورها را در خود چین گذاشته بودند تا مجبور شوند کل قونین چین را بپذیرند؟»
«دولت چین گفته بود که در غیراینصورت گوگل را در چین فیلتر میکند. و یاهو در چین فعال بود». هر دو سرشان را
هربار که صفحهای را میدیدید که تبلیغ گوگلی در آن بود یا هربار که نقشه گوگل
را سرچ میکردید یا هربار که ایمیلهای گوگل را چک میکردید (حتی اگر ایمیلی
به جیمیل میفرستادید)، تمام اطلاعات شما در جایی ذخیره میشد.
به زیر انداختند. مدتها بود که یاهو به عنوان دشمن درجه یک شرکت شناخته میشد و کارمندان بیشتر از اینکه به فعالیتهای شرکت دقیق شوند، به رقابت با یاهو چشم دوخته بودند. «این بود که قبول کردیم. هرچند که از آن خوشمان نمیآمد».
مایا قهوه درون فنجانش را مزه مزه کرد و صدایش را آرام کرد. یکی از سگها داشت زیر صندلی گیرگ خر خر میکرد.
«دقیقا در همان دوره، چین از ما خواست تا سانسور نتایج جستجو را شروع کنیم.» مایا ادامه داد که «و گوگل قبول کرد. استدلال گوگل مسخره بود: ما کاری بدی نمیکنیم بلکه به دنبال فراهم کردن دسترسی بهتر مردم به نتایج جستجو هستیم. اگر نتایجی را به آنها نشان میدادیم که قابل دسترسی نبودند، باعث ناراحتی آنها میشدیم و این یک تجربه بد برای کاربر بود.
گیرگ با پا به سگ زد و خرخر قطع شد و پرسید «حالا چی؟». ظاهر مایا نشان میداد که ناراحت شده است.
«حالا تو یک آدم مورد نظر هستی گیرگ. گوگل میشوی. در تمام زندگی تو، یک نفر از جایی مشغول نگاه کردنات
است. هدف گوگل را که میدانی: «مرتب کردن اطلاعات جهان». همه چیز. پنج سال صبر کن و ما حتی خواهیم دانست که قبل از کشیدن سیفون چند قطعه مدفوع در توالت است. این را با برنامههای تشخیص الگوهای مشکوک ترکیب کن و …»
«و گوگل من را خواهید گـایید؟»
سر مایا به علامت تایید بالا و پایین رفت: «دقیقا!»
مایا سگ را به سمت اتاق خواب برد. گیرگ صدای جر و بحث دوست دختر مایا را شنید و چند لحظه بعد مایا به تنهایی برگشت.
«من میتوانم این مشکل را حل کنم.» زمزمه بسیار خفیف بود. مایا توضیح داد که «بعد از ماجرای چین، من و چند نفر از همکاران تصمیم گرفتیم تا ۲۰٪ زمان روزمره آی که گوگل در اختیار پروژههای شخصیمان گذاشته بود را صرف پروژهای علیه دولت چین کنیم. اسمش را گذاشتهایم گوگلپاککن. این برنامه به عمق بانکهای اطلاعاتی میرود و دادههای مربوط به فرد را نرمال میکند. جستجوهای شما، هیستوگرامهای جیمیل، الگوهای وبگردی، همه چیز را. من میتوانم تو را هم گوگلپاک کنم. این تنها راه است».
«نمیخواهم به دردسر بیافتی.»
زن سرش را عقب کشید: «همین حالا هم ترتیبم داده است. روزی نیست که این برنامه را کار نیاندازیم. کافی است فقط یک روز یک نفر به پلیس اطلاع بدهد و دیگر نمیدانم چه خواهد شد. فکر کنم همان چیزی پیش بیاید که در اخبار جنگ درباره افراد سوم شخص میشنویم.»
گیرگ به یاد فرودگاه افتاد. جستجو. پیراهنش و جای پوتین روی آن.
فقط گفت: «همین کار را بکن.»
دستان پاک؟ گوگل کثیفتری حقایق زندگی شما را میداند
گوگلپاککن فوقالعاده کار کرد. گیرگ از روی تبلیغاتی که در کنار جستجوها و ایمیلهایش دیده میشد به راحتی میتوانست بگوید که کس دیگری شده است: واقعیتها درباره خلقت، مدرک آنلاین، فردای بدون ترور، نرمافزار فیلتر پورن، پشت پرده تبلیغات همجنسگـرایان و بلیت ارزان کنسرت. این نتیجه برنامه مایا بود. حالا اطلاعات دفن شده در گوگل، نشان میداد که او یک طرفدار جناح راست است که علایقی هم نسبت به شغلهای دولتی نشان میدهد.
این از نظر گیرگ خوب بود.
در قدم بعد، روی فهرست دوستانش کلیک کرد. نیمی از آدمهای سابق دیگر در آن حضور نداشتند. صندوق نامههای ورودیاش هم خالی شده بود. پروفایل اورکات، کاملا نرمالیزه شده بود و تقویم، عکسهای خانوادگی و بوکمارکها همه خالی بودند. قبل از این هیچ درکی نداشت که چه مقدار از زندگیاش را دیجیتال کرده و در سرورهای گوگل ذخیره کرده بود: تمام هویتاش روی گوگل بود. مایا با اجرای برنامه جادوییاش او را نامریی کرده بود.
گیرگ با خوابالودگی، دگمه شیفت لپتاپ را فشار داد و نور صفحه نمایشگر را پر کرد. نگاهی به ساعت روی صفحه کرد: چهار و سیزده دقیقه صبح! خدایا چه کسی بود که این ساعت داشت در خانه را اینقدر محکم میزد؟
با صدایی گرفته که هنوز پر از خواب بود، فریاد کشید «بیا تو!» و یک روبدوشامبر به دور بدناش پیچید. از پلهها که پایین میرفت، چراغ را هم روشن کرد. جلوی در توقف کرد و از چشمی، نگاهی به بیرون انداخت. مایا زل زده بود به سوراخ چشمی.
زنجیر پشت در را باز کرد و با باز کردن لای در، مایا را به داخل راه داد. مایا چشمهای قرمزش را مالید و زمزمه کرد: «ساکات را جمع کن»
چی؟
مایا دستش را روی شانه گیرگ گذاشت و تکرار کرد:
زودباش
کجا باید برویم؟
«مکزیک. احتمالا. هنوز نمیدانم. لعنتی زود باش ساک را ببند.» و گیرگ را به سمت اتاق خواب هل داد و خودش مشغول باز کردن کشوهای لباس شد.
جواب گیرگ این بار هشیارانهتر بود: «مایا. تا وقتی نگویی چه خبر است من هیچ جا نمیآیم».
زن به او زل زد. از سر راه کشو کنارش زد و گفت: «گوگلپاککن دارد کار میکند. بعد از اینکه تو را پاک کردم، آن را غیرفعال کردم و از شرکت بیرون رفتم. اما حالا دیدم که دارد کار میکند. استفاده از آن بسیار خطرناک است و تنظیماش کرده بود که در هربار استفاده به من ایمیل بزند. حالا دیدم که دیشب برای پاک کردن سه نفر بسیار مهم استفاده شده است. آنهم شش بار. هر سه نفر کاندیدای کمیسیون اقتصادی سنا بودهاند.»
یعنی گوگلیها دارند سوابق سناتورها را پاک میکنند؟
بله! آره! بارها و بارها از این برنامه استفاده شده و به دلایلی بسیار بدتر از دلایلی که ما استفادهاش میکنیم. بررسی من نشان میدهد که اجرا با هماهنگی گروه لابیکننده گوگل بوده است. آنها دارند با استفاده از این برنامه وضعیت شرکت را بهبود میدهند.
جایی برای مخفی شدن نیست ساختمان نقشههای گوگل در کابو سن لوکاس
گیرگ احساس میکرد ضربان قلبش بالا رفته: «باید به یکی بگوییم».
فایدهای نخواهد داشت. آنها همه چیز را درباره ما میدانند. هر جستجوی ما زیر نظر آنها است. هر ایمیل و هرباری که در وبکمهای خیابان دیده شویم. آنها میدانند با چه کسانی شبکه اجتماعی داریم. میدانی که طبق آمار اگر پانزده نفر در فهرست دوستان اورکاتت باشند، به احتمال خیلی زیاد با کسی که به گروههای تروریستی پول میدهد فقط سه نفر فاصله داریم؟ ماجرای فرودگاه را که یادت نرفته؟ به سادگی مشکلاتی چندین برابر بیشتر در انتظارت خواهد بود.
گیرگ که سعی میکرد تنفسش را تنظیم کند جواب داد: «مایا. رفتن به مکزیک کمی جو گرفتگی نیست؟ از گوگل بیا بیرون. میتوانیم یک زندگی جدید شروع کنیم. اینطور نیست؟»
نه. امروز آنها به دیدنام آمدند. دو نفر پلیس سیاسی. چندین ساعت طول کشید تا بروند و کلی سوال پیچام کردند.
درباره گوگلپاککن؟
نه کاملا. بیشتر درباره دوستان و خانواده. تاریخچه جستجوهایم و زندگی خصوصیام.
یا خدا!
با اینکار میخواستند برایم پیام بفرستند. هر جستجو هر کلیک من زیر نظر است. وقت رفتن شده. باید از محدوده گوگل بیرون برویم.
ولی گوگل در مکزیک هم دفتر دارد. تو که بهتر میدانی.
به هرحال باید برویم.
جواب آخر آهسته بود و نامطمئن. مایا سگ همراهاش را نوازش کرد و گفت «والدین من در سالهای ۶۵ از آلمان شرقی به اینجا آمدند و همیشه برایم از اشتازی میگفتند. پلیس مخفی آلمان تمام اطلاعات شما را در یک پرونده جمع میکرد. حتی اگر یک جک سیاسی تعریف میکردید این پروندهتان اضافه میشد. جریان گوگل هم هیچ فرقی با آن ندارد. ببینم گیرگ! با من میآیی؟»
گیرگ هم نگاهی به سگ کرد. چند لحظه تامل کرد و گفت: «هنوز کمی پزو برایم باقی مانده. برشان دارد. مواظب خودت هم باش. قبول؟»
ظاهر مایا نشان میداد که میخواهد با یک مشت کار گیرگ را بسازد اما خودش را کنترل کرد و او را برای خداحافظی در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد: «تو باید مواظب خودت باشی».
یک هفته طول کشید تا پلیس به سراغ او هم بیاید. نصفه شب و در خانه. همانطور که انتظارش را داشت.
چند دقیقهای بیشتر از ساعت ۲ صبح نگذشته بود که دو مرد جلوی در خانهاش منتظر جواب زنگ بودند. اولی کوتاهتر بود و ساکت و آرام در انتظار ایستاده بود ولی دومی با هیجان قدم میزد، بالا و پایین میرفت و انتظار لحظه باز شدن در را میکشید. یک کت ورزشی پوشیده بود که پرچم آمریکا روی آن خودنمایی میکرد. «گیرگ لوپینسکی، ما دلایلی داریم که شما را متهم کنیم به نقض عامدانه قوانین ضد سوءاستفاده و دستکاریهای کامپیوتری». لحن جدی بود و آغاز کننده یک صحبت طولانی. «اتهام شما به طور خاص، دسترسی بدون مجوز به منظور کنترل و محو اطلاعات است. برای این جرم ممکن است است به ده سال حبس محکوم شوید و باید اضافه کنم که کل مساله در یک دادگاه علنی پیگری خواهد شد و همه خواهند توانست ببینند که حین این عمل مجرمانه شما و همکارتان تلاش کردهاید چه چیزی را مخفی کنید.»
گیرگ یک هفته بود که جوابش را در ذهناش تمرین کرده بود. سعی کرده بود آنقدر جوابش را مرور کند تا در لحظه مناسب بتواند با شجاعت جواب دهد. خوبی آن تمرینها این بود که انتظار کشیدن برای مواجهه با پلیس یا تلفن مایا را سادهتر کرده بود. مایا هیچ گاه زنگ نزد.
«میخواهم با وکیلم صحبت کنم». این تنها چیزی بود که توانست بگوید.
پلیس کوتاه قد گفت: «میتوانید این کار را بکنید ولی شاید یک گپ کوتاه، هر دوی ما را به نتیجه بهتری برساند.»
زمان بازرسی آماده هستید عکستان را بگیریم؟
گیرگ کنترل صدایش را بازیافته بود: «ممکن است کارت شناساییتان را ببینم؟»
چهره مرد درهم رفت و با اخم گفت: «رفیق! من پلیس نیستم. من یک مشاورم. گوگل من را استخدام کرده. شرکت من منافع گوگل را در واشنگتن دنبال میکند؛ از طریق ایجاد ارتباط. شکی نیست که میتوانستیم بدون اینکه اول با شما صحبت کنیم، یکضرب سراغ پلیس برویم. شما بخشی از خانواده ما هستید و من میخواهم پیشنهادی به شما بدهم.»
گیرگ به سمت قهوهساز رفت و فیلتر قدیمی را از آن درآورد و همانطور که به سمت سطل زباله میرفت گفت: «ولی من به سراغ رسانهها خواهم رفت و ماجرا را افشا خواهم کرد».
مرد سری تکان داد و تظاهر کرد که مشغول فکر کردن به این موضوع است. «بله مطمئنا. میتوانید یک روز صبح به دفتر کرونیکل بروید و همه چیز را تعریف کنید و وقتی که آنها در اینترنت به دنبال شواهد میگردند، ما متوجه مساله خواهیم شد. چرا متوجه حرف من نیستید؟ من دنبال یک بازی برد-برد هستم. این تخصص من است.» مرد یک لحظه مکث کرد و سپس ادامه داد: «اینها قهوههای خوبی هستند اما باید چند لحظه آنها را بشویید تا تلخی آنها گرفته شود. ممکن است یک آبکش به من بدهید؟»
گیرگ نگاه میکرد. مرد کتش را درآورد و به یکی از صندلیهای آشپزخانه آویزان کرد. بعد ساعت ارزان قیمتاش را باز کرد و در جیب کت گذاشت. دانههای قهوه را از آسیاب خارج کرد و در آبکش ریخت و آنها را زیر شیر آب گرفت.
مرد کمی چاق و بسیار سفید بود. از ظاهرش حدس زده میشد که مهندس الکترونیک باشد. ظاهر واقعی یک کارمند گوگل را داشت. با قهوه هم به خوبی آشنا بود.
-ما مشغول عضو گیری برای ساختمان ۴۹ هستیم…
ولی گوگل که ساختمان ۴۹ی ندارد.
مرد گفت : «درست است» و لبخندی پهن تمام صورتش را پوشاند: «ساختمان ۴۹ وجود ندارد ولی همین که تیم ما تشکیل بشود، ساختمان ۴۹ به محل کار گوگلپاککن تبدیل خواهد شد. میدانی؟ کدی که مایا نوشته چندان بهینه نیست و کلی باگ دارد. باید بازنویسی شود و تو فرد مناسبی برای اینکار هستی و اگر به گوگل برگردی، اصلا مهم نیست که قبلا چکار کردهای.»
گیرگ حقیقتا خندهاش گرفت بود. گفت: «غیرقابل باور است. اگر فکر میکنید حاضرم در مقابل لطف شما، حاضرم کسی را بدنام کنم، دیوانهتر از آنی هستید که تصور میکردم.»
مرد جواب داد: «گیرگ عزیز، ما کسی را بدنام نمیکنیم. کار ما فقط این است که بعضی از چیزهای نامناسب را از جلوی چشم کنار ببریم. متوجه هستید که چه میگویم؟ تحت یک بررسی دقیق، هر پروفایلی ترسناک خواهد بود و بررسی دقیق، قاعده سیاست امروز است. کاندیدا شدن برای یک شغل، مانند کالبدشکافی عمومی است». او بعد از این جمله، قهوه را از آسیاب خارج کرد و با چهرهای بسیار دقیق، آن را در قهوهساز ریخت و کلید برق را وصل کرد. گیرگ دو لیوان قهوه آورد – بله! لیوانهایی با نشان گوگل – و آنها را به مرد داد.
ما میخواهیم برای بعضی از دوستانمان همان کاری را بکنیم که مایا برای شما کرد. فقط کمی تمیزکاری. تنها چیزی که به دنبالش هستیم، حفظ خلوت [3] افراد است. همین
گیرگ جرعهای از قهوه نوشید: «و برای کاندیداهایی که شما سوابقشان را پاک نکنید، چه اتفاقی میافتد؟»
مرد لبخند سردی تحویل گیرگ داد و گفت: «بله. بله. حق با
پلیس مخفی آلمان شرقی تمام اطلاعات شما را ، بی ربط
یا با ربط، در یک پرونده قرار میداد. این
دقیقا همان کاری است که گوگل میکند
شما است. وضع آنها بسیار نامناسب خواهد بود.» او دست در جیب جلیقهاش کرد و چند برگه کاغذ تا شده بیرون آورد. کاغذها را روی میز گذاشت و صافشان کرد و گفت: «اینجا یکی از آن آدمهای خوب را دارم که کمک لازم دارد.» کاغذها نتایج جستجوی کاندیدایی را نشان میداد که گیرگ در طول سه انتخابات قبلی، از وی حمایت کرده بود.
مثلا این آدم یک روز که خسته و کوفته از تبلیغات خیابانی به اتاق هتلش برگشته، لپ تاپش را باز کرده و در صفحه جستجو وارد کرده: «دخترهای داغ». جریان خیلی عجیبی است؟ همین جستجوی کوچک ممکن است باعث شود این کاندیدا نتواند در انتخابات بعدی به میهنش خدمت کند.
گیرگ در حمایت سری تکان داد.
مرد پرسید: «پس به ما کمک میکنید؟»
«بله»
«خوب. البته یک چیز دیگر هم هست. میخواهیم به ما کمک کنید تا مایا را پیدا کنیم. او اصلا متوجه اهداف ما نیست اما مطمئن هستیم که اگر آنها را درک کند، به کمک ما خواهد آمد.»
گیرگ نگاهی به تاریخچه جستجوی کاندیدایش انداخت و جواب داد: «من هم فکر میکنم کمک کند».
یازده روز کاری طول کشید تا کنگره جدید، قانون شمول ایمنی ارتباطات ابرمتن را تصویب کند. این قانون به پلیس مرزی و سازمان امنیت ملی اجازه میداد تا ۸۰ درصد فعالیتهای بازرسی و تحلیل اینترنتی خود را به شرکتهای بیرونی واگذار کند [4]. از نظر تئوری، هر شرکتی حق دارد قیمت بدهد و در مناقصه شرکت کند ولی داخل سیستمهای حفاظتی پیشرفته ساختمان شماره ۴۹ گوگل، از قبل معین شده که چه کسی باید برنده مناقصه باشد. اگر قرار بود گوگل ۱۵ میلیارد دلار صرف دستگیری آدمهای بد در مرز بکند، حتما در دستگیری آنها موفق عمل میکرد – دولتها نمیتوانند به خوبی جستجو کنند.
صبح روز بعد، گیرگ با دقت صورتش را اصلاح کرد (سازمانهای اطلاعاتی، هکرها را دوست نداشتند و خجالت هم نمیکشیدند که این را تذکر دهند). این اولین روزی بود که او عملا به سازمان جاسوسی آمریکا پیوسته بود. چه اشکالی داشت؟ به هرحال بهتر بود او مشغول به این کار باشد تا پلیسهای مرزی که شکمشان را از همبرگر انباشته بودند.
در طول زمان پارک ماشین در مجتمع گوگل و همانطور که داشت در کنار ردیف ماشینهای دوگانه سوز و دوچرخهها حرکت میکرد هم داشت به این توجیهات فکر میکرد. خودش را با این فکر مشغول کرد که برای ناهار چه غذای طبیعیای به آشپزخانه سفارش دهد و کلید را وارد کارتخوان ورودی کرد. چراغ قرمزی روشن شد. قفل ساختمان شماره ۴۹ باز نشده بود. دوباره کارت را کشید و دوباره چراغ احمق قرمز، چشمک زد. هر ساختمان دیگری بود، میتوانست از یکی از آدمهایی که دائما در حال ورود و خروج بودند بخواهد تا کارتشان را به او قرض دهند اما در ساختمان ۴۹ همچین چیزی غیرممکن بود. افراد این ساختمان فقط برای غذا از آنجا خارج میشدند. بعضیها غذا را هم در همانجا میخوردند.
تق. تق. تق. به ناگهان صدایی در کنارش شنید.
«گیرگ. میتوانم با شما صحبت کنم؟»
محوطه ایمنی مجتمع گوگل در ماونتین ویو
مرد چهارشانهای بازویش را به دور شانههای گیرگ انداخته بود و گیرگ میتوانست به راحتی و از روی بو، نوع ژل بعد از اصلاح او را تشخیص دهد. این بو دقیقا مانند بوی ژلی بود که استاد غواصیاش در جزایر باجا استفاده میکرد و او را به یاد عصرهایی میانداخت که با هم در بار مینشتند. گیرگ نمیتوانست نام او را به یاد بیاورد. خوان کارلو؟ خوان لوییس؟
بازوی مرد چندان محکم قفل نشده بود ولی داشت به آرامی او را از در دور میکرد و به سمت باغچهای میبرد که سبزیجات آشپزخانه در آن کاشته میشد. «ما میخواهیم چند روزی به تو مرخصی بدهیم».
گیرگ احساس شوک کرد: «چرا؟» آیا کار اشتباهی کرده بود؟ شاید میخواستند او را به زندان بیندازند.
«موضوع درباره مایا است». مرد او را چرخاند و مستقیم به چشمهایش خیره شد: «او خودش را کشته. در گواتمالا. متاسفم گیرگ».
گیرگ حس کرد سرش گیج میرود و به چندین کیلومتر بالاتر در حال پرواز است. فکر میکرد دارد از بالا نمای گوگل ارث [5] مجتمع گوگل را میبیند. در این نما او و مرد، دو نقطه بیشتر نبودند؛ کوچک و بیارزش. زانوانش دیگر توان ایستادن نداشتند. به زمین نشست و گریه کرد.
صدای خودش را میشنید که از کیلومترها دورتر زمزمه میکرد: «نیازی به مرخصی ندارم. خوبم.»
و از کیلومترها دورتر، صدای مردی میآمد که بر مرخصی اصرار داشت.
چانه زدنها دقایقی طول کشید و بعد هر دو نقطه به داخل ساختمان ۴۹ رفتند و در، پشت سر آنها بسته شد.