خاطرات عربستان – قسمت سوم سفر حج: مدینه

ما می‌خواستیم حتما مدینه رو هم ببینیم و به همین خاطر تصمیم گرفتیم بعد از اینکه همه شب رو خونه رییس کاروان در جده موندیم، فردا صبحش بعد از یک چرخ در شهر و دیدن گوشه و جده، راهی مدینه بشیم.

جده یکی از شهرهای قابل قبول عربستان است. حداقل در سه چهار شهر بزرگی که من دیدم، جذاب شهر برای موندن است. طبق معمول یک بخش بسیار پولدار نشین داره و یک بخش متوسط. ساحل‌های اختصاصی خارجی‌ها هست که برای ورود بهشون باید ورودیه‌های گزاف داد و رستوران‌ها و مناطق قشنگ. پلیس کماکان توی خیابون زیاده و یک جاهایی هم ایست و بازرسی هست.

یک خونه توی جده (: می‌گن خونه‌ها برای این اینقدر بزرگن که همه زن‌ها و بچه‌ها توش جا بشن

یکی دیگه از نماهای مشهور جده، مسجد شناور است. یک مسجد که تمام پایه‌هاش روی دریای احمر ساخته شدن. حین حرکت ماشین یک عکس می‌گیرم چون قرار نیست خیلی وقت بگذرونیم توی جده.

البته در نهایت امر همونطور که حدس می‌زنین تا بعد از ظهر توی جده می‌مونیم چون تا دوستان خوش خواب از خواب بیدار بشن و ناهار و این حرف‌ها و … اما بالاخره از شهر خارج می‌شیم و به سمت مدینه راه می‌افتیم. چون دیر شده برنامه رو عوض می‌کنیم به اینکه شب در مدینه بمونیم و یک روز مرخصی بگیریم. رییس کاروان که تجربه داره می‌گه همه مدیرهامون خوشحال خواهند شد اگر بدونن اومدیم مکه و برای رفتن به مدینه مرخصی می‌خوایم. واقعا هم اینطور می شه و همه مدیران با علاقه و اشتیاق مرخصی‌ها رو می‌دن.

طبق معمول من اکثر مسیر رو می‌خوابم و بچه‌ها رانندگی می‌کنن. البته قبل از حرکت چون نمی‌دونیم «آپاراتی» به انگلیسی یا عربی چی می‌شه، توی یک پمپ بنزین ماشین رو به تعمیرکار نشون می‌دن.

پمپ بنزین‌های اینجا، شبیه پمپ بنزین‌های خارج است. اگر بیشتر از ۵ هزار تومن بنزین بزنین، بهتون مندیل (دستمال کاغذی) یا مویه (آب) هدیه می‌دن. دور و برش هم پر است از بقالی (تموینات) و مکانیکی.

طرف تشخیص می‌ده که ماشین لنت چسبونده. من سر در نمی یارم ولی انگار می شه با یک پیچ گوشتی حلش کرد اما طرف معتقده باید بریم نمایندگی هوندا که ابزار صحیح داره (: خلاصه یکی ا زدوستان با یک پیچ گوشتی لنت رو جدا می‌کنه و به طرف می‌گیم که دقیقا در حال رفتن به سمت نمایندگی هوندا هستیم و راه می‌افتیم مدینه و بعد ریاض.

مدینه شهر خیلی عجیبی است. حداقل شبیه هیچ کدوم از شهرهایی که من تصورش رو داشتم نیست. کاملا وسط کوه‌ها و حتی داخل شهر پر از تونل و خونه‌هایی که روی کوه و تونل ساخته شدن.

همونطور که می‌بینین کل شهر در اطراف مسجد النبی یا مسجد پیامبر یا مسجد النبی الحرام (درست گفتم؟) ساخته شده و در تضاد با طراحی مدرن ریاض، اینجا همه خیابون‌ها کوچه پس کوچه‌های پیچ در پیچی هستن که به مسجد رسول ختم شدن. تقریبا تمام هتل‌های مشهور اینجا شعبه‌هایی با اسامی جذابی مثل «دار الایمان» دارند و مسابقه سر نزدیکی به مسجد است.

ما در نقطه ۲ یک هتل متوسط می‌گیریم. یک هتل سه ستاره که اتاق شش تخته داشته باشه (که برای ما درمی یاد نفری حدود ۱۵ تا ۲۰ تومن). اتاق با نمای فوق العاده‌اش سورپریزمون می‌کنه! پنجره‌ها کاملا رو به مسجد باز می‌شن و بر خلاف هتل‌های بزرگ، می‌شه در طبقه ششم هم کل پنجره که یک دیوار رو تشکیل می ده رو باز کرد. قبرستان بقیع درست پایین پا است و مسجد با همه چراغ‌هاش روبرو.

جدا می شیم و بعد از طی کردن مسیر هتل تا مسجد که پر از مغازه‌های تسبیح و جانماز و عطر و تمثال‌های مذهبی و این چیزها است و فروشنده‌هاش به تمام زبان‌های کشورهای مسلمان نشین حرف می زنن و چونه می‌زنن، به مسجد می‌ریم.

مسجد کاملا آدم رو یاد ضرب المثل کار رو به کاردان سپردن می‌ندازه. تمیز و مرتب با طراحی عالی و مهندسی بی نظیر. یک گروه با دستگاه‌های عالی مشغول عوض کردن روکش سایه‌بون‌های مشهوری هست که وقتی باز می‌شن حیاط رو به یک محوطه سرپوشیده تبدیل می‌کنن (در سمت چپ و جلوی تصویر دو تاشون دیده می‌شه). زمین از تمیزی برق می‌زنه آدم از همه چیز خوشش می‌یاد. با حوصله می‌چرخم و نگاه می‌کنم. خیلی خلوته و تمام تعمیرات مربوط به حج به سرعت در جریانه. کل صحن اصلی بسته است تا تعمیر و مرمت بشه و اگر کسی می‌خواد بره تو فقط می‌تونه وارد قسمت پشتی بشه.

عکس بالایی از زاویه ۱ گرفته شده. ایجا درهای اصلی مسجد هستن و مناره‌های جلو. شاید هم چون من از اینجا وارد شدم فکر می‌کنم این بخش اصلی است ولی به هرحال زمین و درهای ورودی‌اش با بقیه جاها متفاوت است. شماره ۲، درست کنار یکی از اون سایه‌بون‌ها گذاشته شده تا ببینین که چقدر از اونها زیاده و وقتی مثل یک چتر باز می‌شن، چجوری کل محوطه رو سایه می‌کنن. یک بخش جذاب برای اکثریت، مسیر دست چپ است که ظاهرا حتی کاربرد زیارتی هم داره. از اول مسیر تا آخر مسیر یک در هست که مستقل از بقیه مسجد کار می‌کنه. در ابتدا که وارد می‌شین یکسری آدم نشستن روی زمین و قرآن می‌خونن. خیلی مرتب‌تر از مسجدهای ما که همیشه با بوی جوراب توی ذهن اکثر ما ترسیم می‌شن. تقریبا از نیمه مسیر به بعد داستان شروع می‌شه. از تقریبا دو سوم مسیر به بعد، می‌رسیم به یک منبر که ظاهرا منبری است که پیامبر روش می‌نشسته و خطبه می‌خونده و آخر مسیر هم ظاهرا خونه قدیم پیامبر است. به این تیکه «روضه رضوان» می‌گن که با فرش سبز جدا شده و یک حدیث از پیامبر هست که این روضه رضوان، بخشی از بهشت است (این که شد این‌همانی!)‌ حدیث اینه که «ما بين بيتي ومنبري روضة من رياض الجنة» و این رو هم بزرگ اون بالا نوشتن اما زیاد هم دیدم که بخصوص توی وبلاگ‌های ایرانی می‌نویسن «مابین قبری» که یک کم عجیبه چون اگر حدیث پیامبره که خب هنوز زنده بوده که گفته (:

به هرحال. این روضه رضوان ظاهرا چون بخشی از بهشته، جذابه. توش می‌ایستن و نماز می‌خونن. البته مثل جاهای دیگه عربستان توش سرباز ایستاده تا کسی فیگورهای بت پرستانه نگیره و مثلا خاک بهشت رو با خودش ببره یا مثلا بهشت رو ببوسه و از این داستان‌ها. خلوته و نسبتا خالی و در نتیجه من جاهای مختلف بهشت رو امتحان می‌کنم. بیشتر برای بقیه دعا می‌کنم از جمله جمیع فالورهای توییتر و وبلاگ چون یادمه یکی سفارش کرده بود. نمازها که تموم می‌شه از روضه بیرون می‌یام و دست چپ، یک سوم آخر مسیر قرمزی که بالا نشون دادم رو می‌رم. یک سری خونه گلی هست با چند تا سوراخ توش و یکسری ضریح طوری که احتمالا نشه توش رو درست دید و بازهم نگهبان و یک نفر پلیس مذهبی خیلی جدی. سری سری نگاه می‌کنم و تا جایی که جرات دارم سعی می‌کنم خم شم و دقیق تو رو نگاه کنم. منطقا باید خونه پیامبر باشه که الان شده گوشه مسجد. با کمی عربی بازی، برداشت می‌کنم که الان پیامبر اینجا دفنه (درسته؟) و سر همینه که هم می‌شه گفت «مابین قبری» و هم می‌شه گفت «مابین بیتی».

بیرون تازه بچه‌ها رو می‌بینم که از هتل اومدن (: پسرها می‌رن تو که روضه رضوان رو ببینن و من و خانم یکیشون که باهامونه، میریم جلوی مسجد که اون بره بخش زنانه (که بدون شک توش خبر خاصی نیست). پرسیده و از خانم پلیس مذهبی بخش زنانه، به فارسی جواب شنیده که روضه رضوان فقط یک ساعت بعد از نماز، برای خانم‌ها بازه.

بعد من جلوی مسجد می‌شینم تا بچه‌ها بیان. دیگه دیر وقته و آدم‌ها دارن کم کم می‌رن. بچه‌ها می‌یان و همون جلو روی زمین می‌شینیم و گپ می‌زنیم. پنج دقیقه نمی‌گذره که ماشین پلیس مذهبی می پیچه کنارمون و به من می گه برم جواب پس بدم! سوالش اینه که آیا اینها همه برادرام هستن یا نه! نمی‌دونم چرا می‌گم آره و توضیح می‌دم که ان المسلمین اخوه! یک نگاه عاقل اندر سفیه می‌کنه که این داستان‌های خودشون رو به خودشون پس ندم. هنوز نفهمیدم داستان چیه. می‌پرسه کجایی‌ام و از ایرانی بودن می‌پرسه شیعه‌ام؟ می‌گم آره که این وسط داستان درست نکنیم. بالاخره یکیشون با نیمه انگلیسی نیمه عربی بهم می‌فهمونه که با اینکه شیعه هستم ولی محرم و نامحرم می‌فهمم و نباید به زنم اجازه بدم با غریبه‌ها بشینه و حرف بزنه! اوه اوه داستان شد!

بهش می‌گم این زن من نیست و زن اون یکی دوستمونه که کار جدی می‌شه چون طرف می‌گه که نیم ساعت پیش همین خانم رو دیده که با من راه می‌رفته. دوستمون هم غیرتی می‌شه و طرف رو دعوا می‌کنه و بالاخره مجبور می‌شیم چهل دقیقه بایستیم تا طرف بره از هتل پاسپورت‌ها رو بیاره. طرف پاسپورت‌ها رو که بررسی می‌کنه بالاخره از در دوستی که با هم داریم و از انگلیسی‌اش که تعریف کرده‌ایم و اینکه به ما توضیح داده که چقدر روشنفکره، بیخیال می‌شه که بریم ولی تذکر می‌ده به دوستمون که نذاره زنش با غریبه حرف بزنه و تنها بمونه.

برمی‌گردیم هتل. اکثرا حالت عصب دارن ولی به هرحال خوبه که پلیس مذهبی رو هم دیدیم (: احتمالا اگر پنج سال پیش بود الان همه زندان بودیم و در بهترین حالت در انتظار دیپورت شدن از کشور.

صبح فردا زود بیدار می‌شم. شنیدم فقط صبح زود است که آدم‌ها رو توی بقیع راه می‌دن. بقیع از پنجره ما که کلا یک قطعه زمین بزرگه و خیلی دور از مفهومی که ما از قبرستان داریم. سنی‌ها کارهای شیعه‌ها رو مرده پرستی می‌دونن و می‌گن وقتی طرف مرد، مرد. جنازه از نظر اونها ارزش خاصی نداره حتی اگر جنازه یک آدم مقدس باشه (آدم مقدس دارن اصلا؟). شانس با منه و توی بقیع یک تشییع جنازه معمولی هست. می‌شه رفت تو ولی تا وقتی دقیقا ندونید می‌خواید چیکار کنید مثل قدم زدن توی یک زمین خاکی است که توش یکسری راه و چند تا دیوار کشی درست کردن.

مغازه‌دارها همه فارسی و ترکی که ما بلدیم رو به خوبی حرف می زنن و به راحتی می‌شه باهاشون به فارسی یا ترکی صحبت کرد و وسط بحث زبون رو عوض کرد و طرف حتی متوجه هم نمی‌شه (: بساط چونه زنی به راهه و تیپیک بازارهای خودمون. نماز ظهر رو تنظیم می‌کنم که توی بازار کنار مسجد باشم. می‌خوام ببینم چطوری اینهمه آدم یکهو جمع می‌شن یکجا و بعد متفرق می‌شن. بعدا کشف می‌کنم که اصلا بحث «یکهو» نیست و از یک ساعت قبل آدم‌ها کم کم می‌یان و جا می‌گیرن.

ترک خیلی خیلی زیاده. یک طرفم عرب محلی است و یک طرفم ترک زائر. اول فکر می‌کنم فقط یک دونه قراره بخونیم ولی نمی‌دونم چرا در نهایت امر دو سه سری می‌خونن. وسط کار هم هی آدم‌های جدید اضافه می‌شن که به زور خودشون رو لای صف‌ها جا می‌کنن یا از روی دست و پای بقیه راه می‌رن. راستش دیگه داره از جمع مسلمین توی مسجد بدم می‌یاد و خوشحالم که تموم شده. با خودم فکر می‌کنم که واقعا چرا فقیرترین کشورهای دنیا مسلمون هستن/شدن و چرا اینقدر نسبت به همدیگه بد رفتار می‌کنن. انتظار من توی جمع‌های مبتنی بر عقیده مشابه اینه که آدم‌ها باید با هم رفتار جذابی داشته باشن و در چیزهای خوب نسبت به هم اولویت قايل بشن اما اینجا اصلا اینطوری نیست و ظاهرا هر کس معتقده باید جای بهتری رو نسبت به خدا اشغال کنه و به فکر بقیه نیست. نمی‌دونم توی ادیان دیگه هم اینطوریه یا نه و اگر یک روزی فرصت کشف بشه، حتما امتحان می‌کنم (:

برمی‌گردیم هتل و آماده یک سفر نهصد کیلومتری دیگه می‌شیم. هوا در طول راه شدیدا بارونی است با رعد و برق‌های مهیب که باورش توی عربستان سخت بوده. از کنار گله‌های شتر وحشی رد می‌شیم و عباس رکورد سریعترین ماشینی که من توش بوده‌ام رو می‌شکنه: ۲۰۰ کیلومتر در ساعت! توی ریاض، با خوشحالی از خواب بیدار می‌شم.

خاطرات عربستان – حج، قسمت دوم

مقدمه: یکبار توی دانشکده یک کنفرانس برگزار کرده بودیم و از سه چهار نفر برای میزگرد دعوت کرده بودیم. یک نفر که الان اسمش یادم نیست رو به عنوان نماینده دیدگاه راست معرفی کردیم و وقتی نوبت بهش رسید گفت که یک عمر خودش رو چپ دونسته و الان براش خیلی جذابه که جامعه دانشگاهی به جایی رسیده که اون رو راست می دونه (: داستان من است و کسانی که من رو اسلامی / مذهبی می دونن (: فکر کنم هیچ کس مثل جمهوری اسلامی نمی تونه جامعه رو به جایی برسونه که من توش مذهبی رده بندی بشم ((:

به هرحال… به هر حال از ایست و بازرسی می‌گذریم و همه یک جورهایی خوشحالیم چون نمی‌دونیم اگر «دستگیر» می‌شدیم چی می‌شد. رانندگی در مکه حال و هوای متفاوتی داره. کلی ماشین هست که توش آدم‌ها لباس احرام پوشیدن و فضای شهری توش احساس می‌شه. ریاض اصلا اینقدر فضای شهری نداره و توش – حداقل در مسیرهایی که من طی می‌کنم – همه چیز اتوبان است و خونه و اداره. اینجا آدم‌ها رو کنار خیابون می‌بینین و خونه‌های فشرده رو. شهر بر خلاف صحرایی که ریاض است، صخره داره و حتی تونلهایی که از وسط صخره‌هایی رد می‌شن که روشون خونه ساخته شده.

حداقل حس ما اینه که هر چقدر به کعبه نزدیکتر می‌شیم، ساخت و ساز عمودی بیشتر شده و دیگه در کنار مسجد الحرام(؟) هتل‌ها مثل سیخ‌هایی شدن که از تو صخره‌ها بالا رفتن. نزدیک کعبه پیاده می‌شیم و تقریبا پنج دقیقه پیاده به سمت مسجد الحرام می ریم. لحظات اول با اون لباس عجیب کمی سخته ولی بعد می بینیم کاملا عادی است و کم کم برای ما هم تا حدی عادی می‌شه. سنی‌ها و شیعه‌ها رو می‌شه از بیرون بودن یا نبودن شونه چپ تشخیص داد. شیعه‌ها مثل شنل می‌پوشن و سنی‌ها مثل یونانی‌های باستان.

مغازه های اطراف مسجد الحرام تسبیح و لباس احرام (مگه اینجا می‌شه محرم شد؟)‌ و اینجور چیزها می‌فروشن و تقریبا به تمام زبان‌های کشورهای مسلمان نشین دعوت می‌کنن بیاین تو. ایرانی ها روی بورسن چون احتمالا از همه بیشتر خرید می‌کنن. بعد هم ترک‌ها و در نهایت عربی. راهنما از یک جا می‌گه که دیگه پایین رو نگاه کنیم و اصلا روبرو رو نبینیم. دلیلش واضحه و جذاب. می‌خواد کعبه رو از دور و نصفه و نیمه نبینیم. با سر کاملا پایین می‌ریم توی یک راهرو که بعدا می‌فهمیم سعی صفا و مروه است و همونجوری سر پایین پشتش می‌ریم و از یکسری پله پایین می ریم و به یک محوطه باز می‌رسیم. بهمون می‌گه سرمون رو بالا بگیریم و ..

کاملا قشنگه (: خیلی بزرگ نیست ولی از اون چیزی که من فکر می‌کردم بزرگتره. کاملا سیاه و منظم با خطوط طلایی. من رو شدیدا یاد مکعب سیاه اودیسه فضایی ۲۰۰۱ آرتور سی کلارک می‌ندازه. برام بامزه است که قبلا این شباهت رو ندیده بودم. نکته بعدی که به ذهنم می‌یاد اینه که این سعودی‌ها خیلی خوب کار رو به کاردان می‌سپارن که این پارچه به این بزرگی اینقدر قشنگه و اینقدر یک دست سیاه و اینقدر خوش خط (و بعدا می‌بینم که اینقدر خوشبو).

خلوته و اکثرا با لباس احرام. قبلا چندین و چند نفر بهم گفتن که در لحظه اول دیدن هر دعایی کنم برآورده می‌شه یا همچین چیزی. با خودم فکر می‌کنم که چی بیشتر از همه دوست دارم و نتیجه می‌گیرم شادی منتج از سربلندی برای کسانی که دوستشون دارم (: برام جالبه که چنین نتیجه خوبی از فکر کردن به چیزی که می‌خوام می‌گیرم. یکبار خونده بودم که می‌شه در بیست دقیقه به هدف زندگی رسید… یک کاغذ بردارید یا پشت کامپیوتر بنشینید و یک صفحه سفید باز کنید و توش هدف زندگی رو بنویسید. بعد اصلاحش کنید. بیست دقیقه به این کار ادامه بدین و درست وقتی اشک توی چشماتون جمع شد، فایل رو ذخیره کنید یا کاغذ رو در کشو بگذارید (: خب نسبتا سریع به «شادی منتج از سربلندی» رسیدم و در کل ازش خوشم اومده.

ترتیب کارها درست یادم نیست. نماز بود اول یا نه رو یادم نیست. ولی هفت دور چرخش پادساعتگرد که شیعه‌ها حتما باید از بین کعبه و مقام ابراهیم رد بشن (مقام ابراهمین تو تصویر بالا کاملا مشخصه: گنبد طلایی جلوی در ورودی). پیچیدگی اش اینه که هم باید راه بری هم فکر کنی هم عقب عقب نری و عقب رو نگاه نکنی و هم بمشری که چند بار رفتی. آدم‌ها هم کارهای عجیبی می‌کنن که دوست داری نگاه کنی. مثلا از جلوی حجرالاسود که رد می‌شن دستشون رو شبیه انرژی درمانگرها می‌گیرن بالا یا از پشت کعبه که رد می‌شن می‌ایستن و سرشون رو می‌چسبونن به دیوارش یا از یک گوشه دیگه که رد می‌شن جلو می‌رن و دست می‌زنن و یکطرف کعبه هم یک جور «صحن» داره که می‌گن نباید به سنگش بخورین!

خوشبختانه راهنما باهامون می‌چرخه و می‌گه کی ۷ دفعه شده و قول می‌ده برگردیم اینجا تا ببینیم این جریانها چیه.

بعدش سعی صفا و مروه است. صفا و مروه رو که می‌بینیم خنده‌مون می‌گیره (: کلا یک تیکه سنگ صخره به اندازه یک باغچه گذاشتن می‌گن کوه است و مسیر تقریبا سه چهار دقیقه‌ای تا یک باغچه سنگی دیگه جایی است که باید سعی کرد. بین دو تا چراغ سبز رو هم باید هروله کرد که همه از ادبیات یادمونه: حالتی بین راه رفتن و دویدن. هفت دفعه که برید و برگردید واقعا خسته می‌شین (: ظاهرا در مواقع شلوغ یک طبقه دوم هم هست ولی شیعه‌ها معتقدن که باید از طبقه پایین برن. تو راه با هم حرف می زنید و آب زمزم می‌خورین.

در سمت کوه مروه، در دور آخر باید …. یک تیکه از مو و یک تیکه از ناخن رو ببرین و بچینین. یکسری بچه اونجا هستن که آمادن موتون رو قیچی کنن و یکی دو ریال پول بگیرن! یکسری هم آدم بزرگ قیچی و ناخن‌گیر به دست ایستادن که برای ثوابش در اینکار کمک می‌کنن. به هرحال رییس کاروان ما، قیچی و ناخن‌گیر داره و اینکار که اسمش یادم نیست رو می‌کنیم و بعد هفت دور دیگه دور خانه خدا می‌چرخیم (بدون نگاه کردن و دست زدن و عقب عقب رفتن و … ). شلوغتر شده و دیگه به اندازه دفعه قبل راحت و جذاب نیست. یکی بلند بلند دعا می کنه و این وسط موبایل یکی زنگ می‌زنه و طرف جواب می ده و یکی دیگه تنه می‌زنه و رد می‌شه.

بعدش هم نماز است و تمام (: تموم که می‌شه تازه می‌تونیم برگردیم و کعبه رو از نزدیک نگاه کنیم. این شکلی است:

مسیر آبی، سعی صفا و مروه است.

۱) دیواری است که می‌شه بهش تکیه داد. کلا سنی‌ها معتقدن شیعه‌ها خرافه زیادی دارن و چیزهای مثل مهر گذاشتن و دخیل بستن و اینها رو شرکت می‌دونن. اما این یک دیوار خاص کعبه ظاهرا فرق داره. ظاهرا حدیثی از پیامبر هست که می‌گه پیامبر سرش رو به این دیوار تکیه می‌داده و به همین دلیل الان هم اینکار مجازه. اول دست دست کردم ولی بعدا امتحانش کردم. بهترین برداشتم این بود که گلاب چیز جوادی نیست و نیازی نیست حتما با پوی جوراب قاطی شده باشه (: پارچه دیوار کعبه واقعا بوی فوق العاده خوبی داشت…. یکی از بهترین بوهایی که در زندگی دیدم. و این بوی گلاب اصل کاشان بود. البته طبق گفته دوستان.

۲) یک صحن طوری است در یک طرف کعبه. فکر کنم بهش می‌گن حجر اسماعیل یا همچین چیزی. نادون طلایی بالای کعبه هم بالای این صحن قرار داره و ظاهرا نماز خوندن توش فضای رقابتی داره (: مثل بقیه جاهای مهم یک پلیس ایستاده و به شما اجازه نمی ده بیشتر از یکی دو بار اینجا نماز بخونین. دومی رو برای دوستان توییتری و وبلاگخونی خوندم که پیام داده بودن دعاشون کنم (:

۳) مقام ابراهیم است. بعد از طواف و اینکارها، «پشت مقام ابراهیم» نماز می‌خونن که می‌شه شماره ۴. از شیشه اون طلایی رنگ که تو رو نگاه کنید، دو تا جای پای بزرگ دیده می‌شه. ظاهرا می‌گن ابراهیم پاش رو گذاشته اینجا و سنگ‌ها رو گذاشته بالا (:

۵) سنگ یمانی؟ یا همچین چیزی. در گوشه کنج دیوار یک سنگ مستقل نصب شده که ظاهرا به سمت یمن است. می‌تونین برین بهش دست بزنین ولی کاربردش رو نمی‌دونم

۶) این گوشه شلوغ‌ترین جای کل کعبه است. بغل در ورودی (که یکسری بهش آویزون می‌شن) و در کنج هم حجر الاسود که یک پلیس ویژه مواظبش است. حجر الاسود به اعتقاد یکسری از بهشت اومده و به اعتقاد یکسری دیگه یک شهابسنگ است که اهمیتش بر می گرده به دوران پیش از اسلام و پرستش شهابسنگ‌ها میان اعراب. به هرحال این سنگ الان شکسته و با یک بست نقره‌ای، فیکس و به دیوار وصل شده. در یک روز معمولی برای رسیدن به حجر الاسود حداقل باید دو سه نفر رو کتک بزنید و از بیست سی نفر کتک بخورید. یکسری موقع رسیدن به نزدیکی حجرالاسود، دستشون رو به سمتش می‌گیرن و بعد به سر و صورتشون می‌کشن.

نکته مهم اینه که به کاری که ما کردیم عرب‌ها حج نمی‌گن. برای اونها حج اون مراسم کامل است و اسم این فقط عمره است. راستی توی بخش پایینی عکس بالا، به هتل‌هایی هم نگاه کنین که از صخره دراومدن و چسبیدن به مسجد الحرام. حالا که حرف خارج از دستور می‌زنم اضافه کنم که جاهای مذهبی واقعا تمیزن و به وفور دستشویی و وضوخونه بهداشتی هست (: تنها مشکل آدم‌هایی هستند که در جاهای شلوغ خیلی راحت ممکنه شما رو لمس کنن یا تنه بزنن.. منم حساس! بگذریم.

بیرون می‌یام و از منابع آب فراوونی که روشون نوشته «زمزم» می‌خوریم. روی بعضی‌ها نوشتن «بارد» (خنک) و روی بعضی‌ها نه. کنار همه لوله‌های مخصوص برداشتن لیوان یکبار مصرف هست و لوله‌های مخصوص دور انداختن لیوان یکبار مصرف. بعضی‌ها بطری‌های کوچیک و بزرگ دارن و از مخزن‌ها پرشون می‌کنن. بیرون می‌تونید با قیمت خیلی کمی چهار لیتری‌اش رو هم بخرید. هنگام خروج یک خانم متکدی می‌یاد جلو و پول می‌خواد.

به ماشی برمی‌گردیم، مرغ بریون می‌خریم و بعد از لباس عوض کردن توی ماشین (در واقع لباس پوشیدن توی ماشین) می‌خوریم و تعجب می‌کنیم که چه ساده چیزی رو دیدیم که آرزوی ده‌ها میلیون نفره.

در مدینه ادامه دارد…

خاطرات عربستان – سفر حج، قسمت اول

ماجرا از اونجا شروع شد که برای کار، اومدم عربستان. از همون لحظه اول در ویزا با یک مهر عربی بزرگ زده بودن که ویزای کار ما در عربستان برای حج عمره نیست و حق نداریم بریم حج. ما هفته اول و دوم رو کار کردیم و هفته سوم تصمیم گرفتیم برای دیدن شهرهای دیگه، به یک سفر بریم. جاده های عربستان عالی هستن و خودروهاشون عالی تر. ما یک هوندای آکورد داشتیم و سیویک و شش نفر مسافر (: در واقع در اول کار من علاقمند نبودم به سفر برم ولی بعد از کمی سبک و سنگین کردن، در آخرین لحظه حرکت‌ بچه‌ها، یک کوله پشتی برداشتم و پریدم توی ماشین.

مشکل اصلی من با این سفر، مشکل عمومیم با حرکت روی زمین بود. فاصله مکه تا ریاض حدود ۹۰۰ کیلومتر است و تا جده تقریبا ۹۵۰ کیلومتر. تخمین ما از این مسافت، تقریبا ۹ ساعت بود در حالی که کاشف به عمل اومد این مسیر در عربستان، ۶ ساعت بیشتر نیست (: سرعت متوسط اینجا، ۱۵۰ کیلومتر است. قرار بود نفری ۳ ساعت رانندگی کنیم که من یهو یادم افتاد تصدیق رو جا گذاشتم و دوستان مجبور شدن کماکان نفری ۳ ساعت رانندگی کنن.

مثل بقیه جاهای عربیستان، دائما ایست بازرسی داریم و همینکه با طرف انگلیسی حرف می زنی، بیخیال می‌شه و می گه بری. صبح که پا می‌شم در حوالی جده هستیم و داریم در یکسری کوهستان می‌چرخیم. کوهستان‌های اینجا هم دقیقا مثل جاده شمال هستن با این اختلاف که کوتاهتر هستن و همه جاشون کماکان یک اتوبان دو بانده در جریان.

بچه‌ها می‌گن که قرار شده به جای مکه بریم شهر نزدیکش جده. اونجا یک نفر دوست داریم که می‌تونیم بریم خونه‌اش. پیشنهاد خوبیه و دفعه بعد که من بیدار می‌شم، پشت یک ماشین دیگه در حال حرکت هستیم به سمت یک کامپوند بزرگ.

کامپوندها، جای زندگی خارجی‌ها توی عربستان هستند. چون در این کشور همه چیز (حتی عکاسی) ممنوعه، برای اینکه خارجی‌ها دوام بیارن براشون یک سری مجتمع درست می‌کنن که توش اکثر چیزهای ممنوع، مجازه، استخر هست، زمین ورزشی هست، مغازه مستقل هست و … و شما می‌تونین توش عربستان رو تحمل کنین.

بعد از یک روز خوشگذرونی، برنامه این می‌شه که بریم مکه برای حج عمره! دوستی که در جده داریم بهمون اعتماد به نفس می‌ده که تا اینجا که اومدیم حتما خدا ما رو طلبیده و باید حج رو بریم. ما تک و توک نگران این هستیم که از نظر قانونی اجازه نداریم ولی با اعتماد به نفسی که حسین بهمون می‌ده، تصمیم می‌گیریم بریم.

ما دو جور حج داریم: عمره و تمتع. حج عمره کوچیک است و جمع و جور. فقط نمازها رو داره و طواف کعبه و سعی صفا و مروه و نماز پشت مقام ابراهیم و طواف نساء. این مراسم توی دو ساعت تموم می‌شه در حالی که حج تمتع، سنگ زدن به شیطون داره و کشتن یک گوسفند و این چیزها و خیلی هم بیشتر طول می‌کشه. در واقع خود عرب‌ها اصولا به اینکاری که ما براش اینجا هستیم حج نمی‌گن و فقط بهش می‌گن عمره.

در حج، لباس آقایون دو قطعه حوله مانند ندوخته شده مربع است که با یک کمربند یا طناب ندوخته شده یکی رو به کمر وصل می‌کنن و یکی رو می‌ندازن روی دوش. دمپایی هم نباید دوخت داشته باشه. در دو جا می‌شه محرم شد.. یعنی نیت کرد و این لباس رو پوشید و یک نماز خوند و اون «الهم لبیک…» رو گفت. ما توی مسجد جحفه محرم شدیم. یعنی خونه غسل کردیم و با ماشین تقریبا یکساعت رانندگی کردیم. رسیدیم اونجا رفتیم تو. تعمیرات بود. از همون بغل یکسری لباس و دمپایی خریدیم (اگر براتون جالبه، نفری شد ۷ هزار تومن) و رفتیم توی مسجد. لباس‌ها رو پوشیدیم… نکته مهم اینه که وقتی دامن یا چیزی شبیه به دامن دارین، نمی‌تونین درست قدم بردارین و پاهاتون به اندازه کافی از هم باز نمی‌شه. توی مسجد نماز خوندیم (قبلش حسین برای عموم آموزش نماز و وضو رو داده بود) و هفت بار «لبیک ..» رو بعد ازحسین تکرار کردیم و محرم شدیم.

وقتی شما محرم هستین یکسری کارها رو نمی‌تونین بکنین. کندن مو(!؟)، آرایش، روغن،‌ بوی خوش،‌ خون آوردن از بدن (و در نتیجه محکم خاروندن بدن!)، پوشوندن خود از آفتاب و عوامل آزار دهنده طبیعی و لذت بردن از جنس مخالف… احساس خوبی نیست. خطر اصلی دو تا چیزه:

۱- در راه که دارین می‌رین نباید خودتون رو از عوامل طبیعی سخت بپوشونین. مثلا نباید از آفتاب مخفی بشین. خب قلقش اینه که عصر راه بیافتین تا آفتاب نباشه و بتونین سوار ماشین بشین اما مشکل وقتی است که بارون بیاد… اگر بارون بیاد، باید از ماشین پیاده بشین و زیربارون صبر کنین تا بارون تموم بشه. اما این خطر جلوی خطر بعدی در حد صفره.

۲- خطر بزرگ اینه که جلوی دروازه مکه، ایست بازرسی نذاره شما برین تو. شما محرم شدین و کلی چیز (از جمله جنس مخالف) براتون حرامه و تنها راه اینه که برسین به مکه و طواف نساء بکنین تا اوضاع بهتر بشه، حالا فرض کنین نگهبان سعودی نذاره شما برین تو مکه! تکلیف چیه؟ حسین گفت باید زنگ بزنیم از مرجع تقلید بپرسیم و ما هم گفتیم نپرسیم که بد شگون نشه.

تصویر: کاروان حج نوکیا زیمنس به همراه رییس کاروان، حسین

ما که حالا محرم شدیم، راه می‌افتیم به سمت مکه. بعد از یک ساعت و نیم رانندگی بدون موسیقی، جلوی دروازه همونطور که انتظار می‌ره ایست بازرسی است و ما به عنوان یک پلتیک، چند کیلومتر قبل تر، جاهامون رو عوض کردیم تا در هر ماشین یک خانم باشه. وقتی خانم با شما هست، گیر خیلی کمتره.

هنگام ورود بهمون ایست می‌دن و پلیس کلی پرس و جو می‌کنه. ما ساکتیم و حسین جوابش رو می‌ده. از داشبور کلی کاغذ با ربط و بی ربط در می یاره نشون طرف می ده و طرف و راضی می‌کنه که هیچ مشکلی نیست. بدشانسی موقعی است که پلیس از ما پاسپورت می‌خواد. من که خودم رو می‌زنم به نشنیدن. دوستم پاسپورت رو نشون می‌ده و پلیس نگاه می‌کنه. توش به عربی نوشته ما حق نداریم بریم عمره. به نظرم به همین خاطر است که مسجد محرم شدن رو گذاشتن بیرون دروازه تا معلوم باشه کی می ره عمره و کی نه. به هرحال طرف نگاهی به پاسپورت دوستم می‌کنه و به ما می‌گه مشکلی نیست و می‌تونیم بریم! کیف می‌کنیم و ذوق (: از حالا مطمئن هستیم که حاجی می‌شیم. حسین می گه که خدا خودتش ما رو طلبیده و خودش چشم طرف رو بسته تا مهر رو نبینه… ما که به هرحال خوشحالیم و می‌ریم که حاجی بشیم.

خاطرات سفر عربستان – صحنه‌هایی در ریاض

  • صف خیلی طولانیه، سه تا دختر می‌یان می‌ایستن جلوی ما! با عربی شکسته بسته بهشون می‌گیم که ته صف اونجاست و به چند متر اونطرف‌تر اشاره می‌کنیم.. با تعجب می‌پرسن «جدا؟» و وقتی می‌گیم «نعم» می‌رن. چند دقیقه بعد دوباره می‌بینیمشون و بهمون سلام می‌دن! جواب سلام می‌دیم و می‌ریم سوار ماشین می‌شیم. درک نمی‌کنیم «که چی؟» ما دنبال دوستی نیستیم و حدس من هم اینه که اینجا اصولا دوستی به معنای ایران، وجود نداره.
  • از مسوول شیفت شب مجتمع می‌پرسیم که که «هیچ وقت استراحت نمی‌کنی؟» می گه نه. هفت شب هفته و سی روز ماه، کارش اینه که شب بیاد اینجا و بیدار بمونه و اگر مشکلی پیش اومد رسیدگی کنه یا مشغول کارهای اداری باشه. دوستمون بهش می‌گه «اینکه کار سختیه. یک کار با حقوق کمتر ولی راحت‌تر پیدا کنی بهتر نیست؟» می‌گه که هیچ کاری حقوقی از این پایینتر نداره: ۵۰۰ ریال در ماه می‌گیره. یعنی ۱۵۰ دلار که ۵۰ دلارش رو می‌فرسته خونه‌اش توی بنگلادش. خوشحاله که اونجا خانواده‌اش کشاورزن و هر چی می‌کارن رو می‌خورن و در نتیجه این پول ذخیره می‌شه.
  • یک کیف پول روی میز کناری من جا مونده. مستخدم از من می‌پرسه که آیا مال منه و می‌گم نه. زنگ می زنه به مسوول ایمنی ساختمون.
  • تنها ماشین واقعا داغون در اینجا اتوبوس‌ها هستند. اتوبوس‌های پوزه دار سبک جنگ جهانی. اگر ماشین نداشته باشین، رفت و آمد تقریبا غیر ممکنه و این اتوبوس‌ها، تنها وسیله رفت و آمد کارگرها هستن.
  • پلیس ماشین رو به خاطر سرعت زیاد (سرعت ۱۲۴ در جایی که حداکثر ۱۲۰ است) نگه می‌داره. ازمون کارت شناسایی می‌خواد که نگه داره تا بعدا بریم تحویل بگیریم… من ساکتم و راننده هم فقط انگلیسی حرف می زنه و پلیس هم فقط عربی.. در نهایت امر بیخیال می‌شه و می‌گه برین ولی دیگه تند نرین.
  • ظاهرا توی عربستان سکه وجود نداره. کوچکترین اسکناس یک ریالی است (۲۷۰ تومن) و درشت ترین (که ما دیدم؟)‌ ۵۰۰ ریالی (که می‌شه تقریبا ۱۵۰ هزار تومن) تا به حال حتی یک سکه هم ندیدیم.
  • ظاهرا سعودی‌هاشون ایرانی‌ها – یا حداقل حکومتی‌های ایران – رو دوست ندارن ولی طبق معمول برای مسلمین چشم و گوش بسته و فقرا باید توضیح بدی که احمدی نژاد دقیقا کسیه که داره با آمریکا دوست می‌شه و کشور رو هم مفت می‌فروشه و فقرای ایران رو فقیرتر می‌کنه و مسلمین رو از اسلام زده.
  • یکی دو سالی هست که دست پلیس مذهبی خیلی بسته شده. قبلا چوب داشتن و راحت مردم رو کتک می‌زدن اما الان چوب‌هاشون رو ازشون گرفتن و سطح کنترلشون کاملا اومده پایین. این رو به راحتی از ظاهر و رفتار آدم‌ها هم می‌شه گفت.
  • و خب داستان بلوتوث‌های روشن در مراکز شلوغ هم که داستانیه… برای هم چیز نمی‌فرستن ولی اسم بلوتوث‌ها یا سکسی است یا ایمیل طرف یا شماره تلفن (: برگردین به نکته اول همین لیست… نمی دونم بعدش چیکار می‌کنن… احتمال کمی می‌دم که در این کشور بشه «دوست» شد.
  • موی بلند و آستین کوتاه و شلوار کوتاه تا حدی غیرطبیعی است ولی حداقل در «شمال شهر» که مشکل خاصی ایجاد نمی‌کنه. البته شلوار کوتاه رو فقط تک و توک در مراکز خرید اصلی و اطرافش دیده‌ام.
  • بیشترین مغازه، لباسشویی و سلمونی است (: احتمالا چون اکثرشون همیشه این لباس سفید رو اتوشده و مرتب می‌پوشن و موهاشون هم همیشه کوتاهه.

خاطرات عربستان – شام در مملکت خانوادگی

امروز با دوستان قرار گذاشتیم شام رو بیرون بخوریم. اینکار در آخر هفته سعودی چندان راحت نیست چون اکثر فروشگاه‌های بزرگ در آخر هفته ویژه خانواده هستن و برای سه نفر آدم مجرد که ما باشیم به همراه دو تا دوست ایرانی دیگه چندان شانسی نخواهد بود. تنها برگ برنده ما محمد است که با خانم‌اش اومده عربستان و در نتیجه در تیم ۷ نفره ما، یک خانم هم وجود داره و البته امتیاز مثبت «خارجی» بودن رو هم داریم. «ان شاء الله» می‌گیم و به سمت اصلی ترین مرکز خرید ریاض حرکت می‌کنیم: مملکت، در باز کن بزرگ یا به شکل رسمی Kingdom Tower.

جلوی در، «ماشین بازار»ه. یکسری ماشین‌های بزرگ مثل جی.ام.های عظیم الجثه دارن (که توش سه تا زن و هفت تا بچه جا می‌شه) و یکسری هم ماشین‌های کف  زمین. ماشین بخشی از شخصیته و رانندگی در حد ایران. این ساختمون نماد ریاض است و اطرافش پر از آدم‌های فقیر ریاض که در جاهای پارک ایستادن و در صورت پارک ماشین، بهتون اصرار می‌کنن که ماشین رو بشورن.

جلوی در شبیه جلوی در پاساژ گلستان در جوانی‌های ما است. با این اختلاف که نگهبان مربوطه، خیلی شیک است و قوی هیکل و رسمی. ما با فیگور خارجی به راحتی از در رد می‌شیم اما کلی جوون مختلف سعودی هستن که پشت در موندن و چون امروز، آخر هفته و روز خرید خانواده است، به داخل راه داده نشدن.

سن دختر و پسربازی، احتمالا از سیزده چهارده سال است تا هجده و حداکثر بیست سال. حداقل این برداشت منه. بالاتر از این دیگه اکثرا ازدواج کرده‌ان یا در شرف ازدواج هستن. عکاس شدیدا سخت گیرانه است و کلی توصیه شده که راحت‌ترین روش است برای بازداشت شدن یک خارجی پس عکس نمی‌گیرم ولی سعی می‌کنم تشریح کنم.

در مورد دخترها، اکثرا روبنده دارن و فقط یک نوار خیلی باریک از چشم بیرونه. گاهی هم پوشیه کامل دارن و حتی چشم‌ها هم دیده نمی‌شه. اما موارد زیادی هست که بخش سفید زیر چادر عربی سیاه رو بیرون می‌ذارن و انگار این یک نشونه است. بعضی‌ها هم صورتشون کامل بازه ولی مطلقا مویی دیده نمی‌شه. البته مثلا در کل بازار، حدود ده پونزده تا دختر جوون هم هستن که با موهای کاملا باز، چادر رو انداختن روی شونه و اینطرف و اونطرف می‌رن. احتمالا مد این روزها – برای دخترها – موهای بلند فر دار و رنگ خرمایی است. پسرها هم از تیپ رپ‌خون توشون هست تا یک مد بامزه که در غرب فکر کنم بهش می‌گن Hobo : موهای وزوز کاملا دایره‌ای دور سر. فریبرز بهشون می‌گه «کله لامپی».

دخترها آرایش خیلی غلیظ دارن. پسرها که بهشون متلک می‌گن، اگر پایه باشن یا خوششون بیاد، حتی ممکنه روبنده رو کنار بزنن و صورتشون رو نشون طرف بدن. در موارد زیادی هم اگر بخوان جلب توجه کنن، شلوار نمی‌پوشن و در موقع مناسب – حین راه رفتن – تا ساق پا رو نشون می‌دن (:

کلیت بازار، به نسبت اصلی‌ترین مال یک کشور عربی، کوچیکه. دو سه طرقه بیشتر نیست و از این سرش اون سرش معلومه. این یعنی یک مال کوچیک. با برمک می‌ریم طبقه دوم که اصولا به کار ما نمی‌خوره: فقط جواهر و مارک های خیلی گرون. یک دور می‌چرخیم و دنبال راه رفتن به طبقه سوم هستیم. پله برقی‌ها فقط رو به پایین هستن و روی آسانسورها هم نوشته «نساء» و یک نگهبان جدی هم دارن که مواظب در ورودی آسانسور است. به سمت آخرین پله برقی می‌ریم و می‌بینیم که اونهم فقط رو به …. نکته رو می‌گیرم: طبقه سوم ویژه خانم‌ها است. این رو حفاظ‌های بلند اطرافش که با شیشه رنگ شده پوشونده شدن هم تایید می‌کنه. یادمون می‌افته که دوستی می‌گفت خبردار شدن از اینکه در طبقه سوم چی می‌گذره جزو آرزوهای اصلی پسرها است و یکی از سوال‌های اولیه‌شون بعد از آشنا شدن با یک دختر (که گاهی یعنی صبح فردای ازدواج).

بچه‌ها کماکان در حال دیدن مغازهایی مثل مانغو، جب (گپ)، اج اند ام، کریستین دیور و … هستند و لباس‌های تخفیف خورده رو نگاه می‌کنن… یک شلوار عالی رو می‌شه به بیست سی تومن خرید ولی یکهو یک پیراهن خوب ممکنه هشتاد تومن باشه. من و برمک می‌شینیم روی یک صندلی و سر صحبت رو با سعود که دانشجوی داروسازی است باز می‌کنیم. این یک قصه مستقله برای یک پست دیگه…

برای شام می‌ریم به فوت کورت که استاندارد کل جهانه. طبق معمول همه جا از مک‌دونالد تا سامورایی تا غذای ایرانی و چند غرفه عربی دور تا دور سالن غرفه دارند و وسط هم یک مجموعه میز و صندلی عمومی گذاشته شده. دیگه بخش خانواده و غیرخانواده رو یاد گرفته‌ایم. من و عباس و برمک با هم می‌شینیم در بخش مجرد و سه تا از دوستامون با خانم یکیشون، می‌رن به بخش خانواده. فکر کنم عرب‌هایی که عادت دارن یک آقا رو با چند تا خانم در بخش خانواده ببینن، کلی تعجب می‌کنن از یک خانم با سه تا آقا (:

من عباس جلوی سامورایی برای خرید شام ژاپنی منتظریم که دو تا دختر رد می‌شن و به وضوح اظهار علاقه می‌کنن (هرچی باشه ما خارجی حساب می‌شیم. بخصوص با موهای بلند و بسته شده من که نمونه‌اش بین سعودی‌ها نیست). راستش رو بگم اینجا آدم از خانم‌ها می‌ترسه. جنبه دوستانه زیادی دارن ولی هر لحظه منتظرین یک نفر بیاد دستگیرتون کنه (: اشاره دوستانه ولی خیلی محترمانه به معنی «نه» می‌کنیم و اون دو نفر می‌رن .. چند لحظه بعد با یک دوست دیگه برمی‌گردن تا احتمالا دوستشون هم ما رو ببینه… بعد با هم می‌خندن و می‌رن (: اون دوستمون که با خانمش اینجاست می‌گفت که گاهی از نگاه خانم‌ها شرمش می‌یاد و بلند می‌شه می‌ره. فکر کنم هیچ جای دیگه دنیا، خانم‌ها اینطور «خورنده» به آقاها نگاه نکنن (:

غذا که تموم می‌شه منتظر می‌مونیم تا دوستانمون از بخش خانوادگی بیرون بیان. طبق حدس قبلی، توش هیچ خبر خاصی نیست و کسی در این بخش لخت نمی‌شه (: فقط تعداد خانم‌ها بیشتره. کسانی که روبنده دارن اونجا هم حفظش می‌کنن و کسانی که ندارن هم که خب ندارن. تنها نکته خیلی هیجان انگیز اینه که یک خانمی اومده با برمک حرف زده! این فکر کنم اتفاق نادری در اینجا باشه. برمک می‌گفت خانمه جلو اومده و کلی چیز به عربی گفته و برمک هم متوجه نشده و حدس زده طرف صندلی اضافی می‌خواد و صندلی رو بهش داده و خانمه هم رفته (: به هرحال برمک یک رکورد جالب داره که ممکنه توریست‌های کمی در عربستان داشته باشن: حرف زدن با یک خانم عرب.

برمی‌گردیم به سمت خونه. توی راه موبایلم رو نگاه می‌کنم. شایعه ای هست که در مکان‌های عمومی عربستان بلوتوث‌های همه روشنه و با هم از این طریق ارتباط برقرار می‌کنن. برای من که چیزی نیومده جز دو تا اسپم تبلیغاتی. احتمالا شایعه دوم بیشتر به واقعیت نزدیکه: آدم‌ها شماره تلفنشون رو به عنوان اسم بلوتوثشون می‌ذارن و طرف فقط با سرچ بلوتوث‌ها، اسم رو پیدا می‌کنه و احتمالا برای یک گپ زنگ می‌زنه… باشه دفعه بعد امتحان می‌کنم.

سفر سوریه – قسمت دوم و احتمالا آخر

سوریه چیز عجیبی نداره. دمشق قدیمی‌ترین شهر مسکونی دنیا است. یعنی قدیمی ترین شهری که تا به الان از سکنه خالی نشده و در تمام دوره‌های تاریخ فعال بوده. مثل هر دولت تمامیت‌خواه دیگری، همه شهر پر شده از عکس های عظیم الجثه حاکم و شعارهایی مثل اینکه «ما همه از تو حمایت می‌کنیم بشار اسد» که به قول دوستی که تقریبا ده سال قبل اومده بود سوریه، «سایز عکس‌ها نسبت مستقیم داره با میزان کنترل دولت بر زندگی مردم».

دمشق برای دیدن شهر جالبیه. بذارین یک لیست بدم از چیزهایی که توی این پایتخت سوسیالیسم اسلامی دیدم:

  • سرباز و پلیس خیلی زیاد. پلیس‌ها دقیقا کپی پلیس‌های موتورسوار آمریکایی
  • پراید و رنو ۵ زرد به عنوان تاکسی
  • عکس های چگوارا که در شهر کنار عکس‌های اسد به فروش می‌رفتن
  • یک کبابی که سردرش عکس احمدی‌نژاد، اسد و اون رهبر شیعه‌های لبنان رو زده بود.
  • دیسکوی هتل که توی ماه رمضان تعطیل بود ولی بار کماکان کار می‌کرد و قیمت ورود به یک استریپ کلاب، ده هزار تومن بود
  • تابلوهای فارسی مقام زینب و مقام رقیه
  • یک مسجد / قلعه عالی در مرکز شهر که اطرافش بازار شده و واقعا ترکیب زیبایی است از معماری مسیحی، اسلامی و رومی
  • مسجدهایی که قدم به قدم ساخته شدن و دم اذان پر از جمعیت می‌شن و صف نمازگزاران حتی تا توی خیابون ادامه پیدا می‌کنه
  • فروشنده تسبیحی که فقط با چهار عبارت «به کم» (چند؟)، «لا» (نه)، «جمیل» (زیبا)، «قالی» (گران) می‌تونین باهاش ده دقیقه چونه بزنین و بدون اینکه بدونین از چند لیره به چند لیره رسیده‌اید، یک دویست لیره‌ای (چهار هزار تومنی) بدهید و ببینید چقدر پول برمی‌گردونه
  • شرکتی که توی خیابون سفارت‌ها است. خیابونی که نه فقط دم در سفارت‌ها که حتی سر و ته خیابون هم نگهبان مسلح داره
  • حرمی که پر است از پول و ده تایی عروسک. حداقل هفتاد درصد پول‌ها ایرانی است. عروسک‌های مقام رقیه مال چیه؟ معنی خاصی داره؟
  • بازاری که انگار اصلی‌ترین کالاش، لباس زیر زنونه است
  • آنتن ماهواره، آنتن ماهوراه، آنتن هایی ماهواره‌ای که روی سقف و پشت پنجره‌های ساختمون‌هایی نصب شدن که مشخصه هیچ چیزی تحت عنوان «نمای ساختمان» براشون مهم نیست. تبه جز یکی دو خیابون خاص، تقریبا هیچ خونه‌ای ندیدیم که پول خاصی خرج نمایش شده باشه.
  • ترافیکی مشابه خودمون
  • آدم‌هایی که اصلا مزاحم ما نشدن و در هر برخورد، دوستانه و کمک کننده بودن (: بخصوص اگر سعی کنین باهاشون عربی حرف بزنین خوشحال می‌شن و در بسیاری از موارد هم چند جمله فارسی می‌گن که شما خوشحال بشین (:
  • و …
  • هتل‌های چرندی (شرایتون) که فکر می‌کنن باید برای یک روز اینترنت، ۲۲ دلار پول بگیرن.. این رو امشب نوشتم ولی فردا از شرکت می‌فرستم تا هتل‌ها بدونن که اینترنت برای مسافر مهمتر از چهار نوع بالشت و سه نوع صابون بدن است!
  • خوشحال می‌شم اگر کسی می‌دونه عروسک‌های توی حرم معنیش چیه، بهمون بگه

و چیزی که نتونستیم پیداش کنیم قبر شریعتی بود…. حیف شد ولی همیشه خوبی چیزی باقی بمونه به عنوان انگیزه سفر بعدی (:

یک سفر دیگه (: کوتاه به سوریه و دمشق

اینبار هم در فرودگاه امام هستم. یک سفر خیلی کوتاه (یکی دو روزه) به دمشق و سوریه از طرف شرکت. مساله اینه که احتمال زیادی داره که شرکت لپ‌تاپ‌هاش رو به لینوکس تغییر بده و فعلا چون توی سوریه این کار انجام شده، ما داریم می‌ریم سوریه تا از نزدیک بررسی کنیم اونها چیکار کردن و وضعشون چیه (:

سفر بیش از حد فشرده است و احتمال داره عملا به کاری نرسیم ولی خب به هرحال جذابه…

خاطرات سفر – تیم‌سازی در کیش / قسمت اول

شرکت ما یک چیزی داره به اسم Team Building که احتمالا باید ترجمه‌اش کرد تیم‌سازی. یک پولی برای کل تیم می‌یاد (مثلا برای ما که حدود سی نفریم، چیزی در حدود ده هزار دلار) که می‌تونیم خرج پیشرفت روحیه تیمی و بالابردن رضایت شغلی و اینها بکنیم.

اینبار قرار شده با این پول یک شب بیایم کیش و توی یک هتل بمونیم و از یک شرکت متخصص در امورد نیروی انسانی هم بخوایم که برامون یکسری برنامه ترتیب بده. حالا هم در کیش هستیم. هتل ارم (در بخش سه ستاره‌اش) و بدون اینترنت. کل برنامه قرار بوده ساعت ۶ صبح چهارشنبه شروع بشه و ما ۸ شب پنجشنبه برگردیم تهران. هواپیما در حدود ۴ ساعت تاخیر داشت و ما هوای یازده پرواز کردیم به سمت کیش. الان ساعت ده دقیقه به دو است و ما تازه رسیدیم به اتاق‌هامون!

اونهم چه اتاقی!‌ قرار بوده برای هر دو نفر یک اتاق بگیرن. هتل ارم. بعد از کلی دنگ و فنگ برای ورود به هتل، کشف شد که ما واقع در خود ساختمون هتل ارم اتاق نداریم بلکه در بیرون محوطه و توی یکسری ساختمون جدا که یک هتل سه ستاره به حساب می‌یان اتاق گرفتیم. من و رییس شبا توی یک اتاق هستیم. وسایل اتاق عبارت هستن از یک سطل آشغال، یک جفت دمپایی، دو تا مبل، یک میز گرد، یک میز کار که روش تلویزیون هم گذاشتن، یک صندلی، یک یخچال با دو تا آب توش و دو تا پاتختی که بینشون یک تخت کویین ساز دو نفره هست!!! بعله! بنده شخصا ترجیح می‌دم توی اتاق با دوست دخترم باشم و در حالت بدتر تنها باشم و در بدترین حالت ممکن با یک دختر غریبه هم حتی حاضرم کنار بیام و با رعایت عرف جامعه، کنار هم بخوابیم اما با یک پسر؟! اصلا و ابدا (:

آهان… یک نفر هم هست که کارش ساختن تیم است. خانم نمازی. توی فرودگاه برامون دو تا بازی اجرا کرد. اول یک دفترچه داد که توش پیدا کنیم کی چیکاره است. مثلا کی تا حالا رفته استرالیا یا کی تا حالا با ببر توی یک قفس بوده یا کی به شش زبون بلده بگه «تشکر». هاها.. برای این بود که همدیگه رو بشناسیم. بازی دوم هم عالی بود. چهار تا تیم شدیم با چهار تا سوال. چیزهایی مثل اینکه «اگر اینی که هستین نبودین دوست داشتین چی بودین؟» یا «چه چیزی لبخند به لب‌های شما می‌یاره؟» و … هر گروه در سه دقیقه برنامه می ریزه، در سه دقیقه این سوال رو از بقیه گروه‌ها می‌پرسه و در سه دقیقه آخر، تحلیل می کنه و بعد یکی یکی ارائه می‌دن که نتایج چی بوده.

گروه ما رو گروه شماره ۴ بررسی کرد. اونهم با سوال فوق العاده «اگر اینی که هستین نبودین، دوست داشتین چی بودین؟». در نتایج اومده بود که در گروه شماره ۴، ۵۰٪ افراد مشکلات شخصیتی حاد دارن! این نتیجه اول باعث اعتراض برگزار کننده تیم بیلدینگ شد ولی با این توضیح همه در موردش متفق القول شدن: «در گروه شماره ۳، یک نفر هست که می خواد تغییر جنسیت بده، یکی هست که اگر مهندس نمی‌شد دوست داشت پورن استار بشه و یک نفر هم هست که دوست داشت به جای انسان، یک فرشته می‌بود.» ((:

ادامه اش رو بعدا می‌نویسم….