خاطرات سفر تونس – فرودگاه تهران

بازهم سفر و این بار تونس! رفتن به آفریقا همیشه جذابه و همیشه باید آدم کمی خوش شانس باشه تا پیش بیاد. این بار شانس من این بود که لیلا یک هفته از طرف شرکت برای آموزش رفته تونس و قرار گذاشتیم که بعد از تموم شدن کلاسش، من هم بهش بپیوندم و کمی با هم تونس رو بچرخیم.

اطلاعات کشور تونس رو می‌تونید از اینجا بخونین. خلاصه‌اش اینه که شمالی ترین کشور آفریقا است با پیشنیه عربی و فرانسوی. یک کشور بیابانی در مرکز و جنوب و جنگلی در شمال. دارای مجموعه ای از بهترین ساحل‌های آفریقا که البته توی این فصل سرد، کاربرد چندانی ندارن. تونس ظاهرا جمهوری است اما کاملا تحت سلطه یک رییس جمهور که از سال ۱۹۸۷ عوض نشده. تونسی‌ها عربی حرف می‌زنن و فرانسوی و احتمالا انگلیسی اونجا کار راه نمی‌ندازه. این اولین باره که من به جایی می‌رم که از نظر زبانی نمی‌تونم به راحتی با مردم ارتباط برقرار کنم (:‌

پایتخت کشور تونسیا، شهر تونس است. ما به هر دوش می گیم تونس. برنامه ما موندن در شهر تونس برای یکی دو روز است و بعد اگر همه چیز جور باشه، می‌خوایم از زمین و دریا به سمت جنوب کشور بریم. البته منظور از جنوب، مرکز است. جنوب کشور اصولا چندان امن نیست و ما هم از خط مرکزی پایین تر نمی‌ریم. نکته جذاب مرکز تونس، صحرایی است که توش فیلم جنگ ستارگان فیلم‌برداری شده. صحنه‌های بچگی لوک اسکای‌واکر در جنوب تونس می‌گذره و جالبه که خونه لوک الان تبدیل به هتل شده که دو گروه می‌رن اونجا می‌مونن:

علاقمندان هاردکور و خیلی جدی فیلم جنگ ستارگان

علاقمندان زندگی به شیوه بدوی

مطمئنا هتل شیکی نیست. یک هتل گلی و خشتی که توش عمدا سعی شده خبری از تکنولوژی‌های مدرن نباشه. ما هیچ کدوم از دو قشر بالا نیستیم ولی علاقمون به جن ستارگان رو اگر با علاقمون به سفر در شهرهای واقعی یک کشور عربی / فرانسوی / آفریقایی جمع بزنید، احتمال داره باعث بشه سفر رو شروع کنیم. امیدارم اینترنت خوبی باشه و بتونم گزارش‌ها رو مسمتر بنویسم.

خاطرات سفر تونس – برخورد زیبای اول با شهر

در یک کلمه: عالی (: تونس کنار دریا است. تقریبا کنار یک خلیج و با مردمی عرب که با فرهنگ فرانسوی مخلوط شدن و حتی عربی رو به لهجه خاص خودشون حرف می‌زنن.

هتل من درست کنار آب است و آب درست کنار شهر. از هتل که در می‌یام درخت‌های نخل هستن، گنجشک‌ها که بپر بپر می‌کنن و باد سردی که باعث می‌شه همه کاپشن‌ها و بادگیرهاشون رو به خودشون بپیچن. احتمالا من جای مدرن و گرونقیمت شهر هستم. پر از کافه به سبک فرانسوی ( با صندلی‌های توی خیابون و کلی وقت برای نشستن) و ساختمون‌های زیبایی که یک مسیر عریض مخصوص پیاده‌روی توش هست. مسیر اینه:

من در طول حدود یکساعت این مسیر رو می‌رم و برمی‌گردم. یک طرف ساختمان‌ها، کافه‌ها و فضای سبز ویژه کشورهای عربی است و در یک طرف خلیج و در تمام طول مسیر سنگفرش خوب و نرده جلوی آب.

قشنگه و دلچسب. آدم‌ها هم عالی هستن. این جزو مشخصه‌های خوبیه که واقعا باید ازش حرف زد. من که با لیلا دوست بودم همیشه دغدغه این بود که کجا بریم. ما یک جایی می‌خواستیم که توش با هم باشیم. هیچ امکانات خاصی هم لازم نداشتیم. گزینه همیشه رستوران بود یا پارک. هر دو مشکلات خودشون رو داشتن. فکر می‌کنم اگر این مسیر رو داشتیم، کارمون خیلی راحت می‌شد.این مسیر طولانی با کافه‌ها،‌ بارها، مراکز تفریحی،‌ صندلی‌ها و آرامش. نه صدای ماشین می‌رسه (کلا توی شهر ماشین کمه)‌ و نه کسی شلوغ می کنه.

آدم‌ها دو تا دو تا، سه تا سه تا و بیشتر با هم نشستن و به عربی غلیط حرف می‌زنن و اکثرا خوشحالن. حرف می زنن و وقت می‌گذرونن. از بچه پولداربازی‌های جاهایی مثل دوبی خبری نیست و از مغازلات خیلی پیشرفته لهستان هم اثری نمی‌بنین ولی بدون شک قشنگ‌ترین چیز اینه که اصولا این مسیر مخصوص جوون‌ها نیست. پیرمردها با همسرانشون و زن‌ها میانسال با همسرهاشون قدم می‌زنن و همون حالت جوون‌ها رو دارن. به نظرم چون هر هفته یا هر روز می‌یان اینجا، فرصت ندارن فراموشش کنن. شاید الان من خیلی مثبتم ولی به نظرم حداقل این خیابون یکی از اون جاهایی است که من دوست دارم توش کنار کسانی که دوستشون دارم زندگی کنم و پیر بشم.

و این نزدیکترین کافه به هتل ما است. امروز اونقدر چیزهای متنوع خوردم و نوشیدم که حس می‌کنم ضربان قلبم تند شده و دیگه نمی‌خوام قهوه بخورم (مثل اینکه واقعا پیر شدنم از همین خیابون شروع شده). فردا ظهر یکی از این رستوران‌ها غذا می‌خورم. از آدم‌های اینجا نسبتا خوشم می‌یاد. رک و ساده. با خیلی‌ها گپ‌های کوتاه زدم. از تلاش برای عربی حرف زدن خوشم می‌یاد. ما ۹ سال عربی می‌خونیم ولی همیشه به عنوان بخشی از دینی و قرآن بهش نگاه می‌کنیم نه به عنوان یک زبان (: اینجا فرصتیه که من به عربی‌ای که توی کنکور با کلی تقلب به زور ۵۰٪ زدمش، به عنوان یک زبان قابل استفاده نگاه کنم.

پیشاپیش بگم که تونس مشکلات خیلی جدی هم داره. این کشور بعد از چین و ایران جزو کشورهای بزرگ سانسور کننده اینترنت است. وضعیتش توی رعایت حقوق بشر و دموکراسی هم اصلا جذاب نیست. خیلی حرف‌ها هست… ولی من امروز واقعا لذت بردم و دوست داشتم تمام کسانی که دوستشون دارم، همراهیم می‌کردن.

خاطرات سفر دوبی – پرتاب با پاور شات

درست بقل هتل ما، یک پارک تفریحی درست کرده بودن. توش انواع چیزهایی که می‌چرخن و تند می‌رن و می‌پیچن و باعث می‌شن حالت تهوع به آدم دست بده بود. من اصلا اهل اینجور چیزها نیستم چون از چیزهای مختلفی مثل سانسور و دیکتاتوری به اندازه کافی حالت تهوع دارم! (به قول اون تی شرت، I do’nt need sex, government fucks me everyday).

اما یک چیز این وسط استئنا بود. یک پرتابه به اسم پاور شات. یک گلوله متصل به دو تا کش که دو نفر رو به میله‌هاش می‌بستن و بعد کش‌ها رو می‌کشیدن و مثل یک تیرکمون، عمودی آدم رو پرتاب رو می‌کردن هوا! در نقطه اوج کش‌ها دوباره کشیده می‌شد و با شتابی بیشتر از g، به زمین برمی‌گشتیم. اونهم توی یک توپ فلزی ولی درست قبل از رسیدن به زمین …. این بازی اونقدر جذاب و غیرطبیعی بود که تقریبا کسی سوار نمی‌شد. گاهی هم که دو نفر سوار می‌شدن، کلی آدم وای می‌ستادن(!) و عکس و فیلم می‌گرفتن. ما هر شب از جلوش رد می‌شدیم. شب اول گفتیم کدوم دیوونه‌ای سوارش می‌شه! شب دوم یکی رو دیدیم. شب سوم به خنده گفتیم بریم سوار شیم و روز چهارم در طول روز در مورد سوار شدنش شوخی می‌کردیم و بالاخره… شب پنجم پرتاب شدیم!

ایریکس عزیز توی وبلاگش ماجرای سفر رو نوشته و فیلم پرتاب خودمون رو هم گذاشته! این شما و این فیلم پرتاب:

توصیه: اگر جایی دیدینش، سوار بشین! خیلی بانمک بود و وقتی هم بلیت رو خریدین، دیگه مجبورین تا آخرش برین و راه برگشتی نیست!

بازهم دوبی

یکبار دیگه توی دوبی هستیم. برای یک هفته دوره آموزشی در مورد سیستم‌های VMS یا Voice Mail. همونی که بهش زنگ می‌زنیم و اگر طرف نباشه، می‌تونیم براش پیغام بذاریم. تا جایی که من دیدم در ایران خیلی استفاده نمی شه چون در مورد تبلیغ نمی‌کنن ولی در بعضی از کشورهای دیگه خیلی استفاده می‌شه. مثلا این سیستم امکان ارسال و دریافت فکس هم داره که در کشوری مثل سوییس (اگر درست یادم مونده باشه) ۷۰٪ مشترک‌ها ازش استفاده می‌کنن!

نکته بامزه کشوری مثل عراق است با هزینه‌های بالای مخابراتی. در این کشور آدم‌ها مشتری دائم سیستم‌های پیغامگیر صوتی هستن. انگار اونجا هزینه پیغام گذاشتن و گوش کردن خیلی پایینتر از مکالمه است و در نتیجه آدم‌ها گوشی رو بر نمی‌دارن و صبر می کنن طرف پیغام بذاره. بعد پیغام رو گوش می‌دن و زنگ می‌زنن و روی پیغامگیر طرف جواب می‌دن (:

به هرحال… یکبار دیگه توی دوبی هستم تا جمعه. برنامه فشرده درسی و هتل بدون اینترنت. فعلا که در هتل اینترنت نگرفتیم. هم به خاطر قیمت بالاش و هم به خاطر تجربه چند روز زندگی بدون اینترنت. البته سر کلاس که تا ۵ طول می‌کشه، اینترنت داریم ولی به هرحال سعی می‌کنیم سر کلاس زیاد شیطنت نکنیم (:

خلاصه این هم داستان ما (: احتمالا چند روزی کمتر خواهم نوشت. باید سعی کنم به کارهای معقول برستم که حداقل وقتی برگشتم، دستم کمی پر باشه (:

ایمنی ارتباطات در فرودگاه‌ها



روش متداول امن کردن شبکه‌های بی‌سیم یعنی WEP در
سال ۲۰۰۱ شکسته شده است و این

روزها شبکه‌ها باید WPA استفاده کند.

اولین بار این نکته رو در فرودگاه ترکیه متوجه شدم: بعضی آدم‌ها روی لپ تاپ هاشون شبکه‌های آزاد راه می‌ندازن و منتظر می‌مومن تا دیگران بهشون وصل بشن. وقتی کسی به آن‌ها وصل شد،‌ فایل‌های به اشتراک گذاشته شده یا ارتباط‌های اینترنتی قربانی در اختیار کسی خواهد بود که این شبکه تقلبی را راه انداخته. این همان چیزی که خارجی‌ها به آن Phishing می‌گویند و ما می‌توانیم به آن ماحی گیری بگوییم. یک قلاب برای شکار کسانی که حواسشان نیست. طعمه چیست؟ گذاشتن اسم‌های جذابی مثل Free Internet Access یا Airport Internet.

من به سادگی لپ‌تاپم را باز می‌کنم و می‌خواهم به رایگان با اینترنت کار کنم. دنبال شبکه‌های بی‌سیم می‌گردم و به اسم مثل «اینترنت مجانی» وصل می‌شوم و چند دقیقه‌ای برای دسترسی به اینترنت تلاش می‌کنم و بعد قطع می‌کنم و به یک شبکه دیگر وصل می‌شوم. در طول این چند دقیقه، کلی از اطلاعات شخصی من روی لپ تاپ مسافری که شبکه قلابی را راه انداخته، کپی شده است. این یک سناریوی تخیلی نیست. من در فرودگاه ترکیه حداقل سه شبکه تقلبی را پیدا کردم که مشغول اینکار بودند.

امروز این مطلب را هم دیدم که یک تحقیق تجاری در این باره است. یک شرکت فروشنده سرویس‌های امنیتی، بیش از صد هکر کلاه سفید را به فرودگاه‌های مختلف فرستاد تا این موضوع را بررسی کنند. آن‌ها فرودگاه‌ها را پر از این ماحی گیرها یافتند و از آن بدتر، بسیاری از ارتباطات اینترنتی را بدون حفاظت‌های لازم. به این معنی که یک هکر کلاه سیاه برای شنود مکالمات شما با شبکه واقعی فرودگاه هم مشکل خاصی ندارد.

بازار شرکت‌های فروشنده تجهیزات و مشاوره‌ ایمنی شبکه‌هیا بی‌سیم بازاری کوچک اما شدیدا در حال گسترش است. سال گذشته درآمد این شرکت‌های در کل جهان تقریبا ۱۶۸ میلیون دلار بوده اما باید توجه کرد که این رقم ۴۰٪ از رقم سال گذشته بیشتر است.

خاطرات لهستان – سکس شاپ و خرید و تلاش اول برای رفتن به یک گی بار

در واقع خبر خاصی نبود ولی گفتم بنویسم چون خیلی وقته برنامه شلوغه و ننوشتم. با خودم گفتم که می‌تونم کوتاه بنویسم و بعدا مفصل تعریف کنم.

دیروز بعد از کلاس آزاد بودیم. منظورم از «آزاد» اینه که برگزار کنندگان کارگاه برامون برنامه‌هایی مثل بازدید از آبجو سازی، بولینگ، گردش در شهر و اینها در نظر گرفته بودند. این شد که تصمیم گرفتم برم و چرخی توی شهر بزنم، خرید کنم و در نهایت برم به یک بار گی‌ها و ببینم چه خبره!

قبلش هم می‌خواستم در این کشور کاملا کاتولیک ولی پیشرو در حقوق جنسی، سری بزنم به سکس شاپ‌ها. برای اینکار باید از هتل بیایم بیرون و بپیچیم دست چپ. از شوخی‌های بامزه روزگار است که سکس شاپ‌های ورشو در خیابان ژان پل دوم، پاپ سابق هستند. سکس شاپ‌ها مثل بقیه کشورها هستند و بدتر اینکه مغازه اصلی شعبه یک مجموعه مغزاه زنجیره‌ای است. از شانس خوب فروشنده هم انگلیسی صحبت نمی کند و در نتیجه بعد از جمله به این نتیجه می‌رسیم که کاری با هم نداشته باشیم (:

بعد بیرون می‌آیم و پیاده به یکی از بزرگترین مراکز خریدشان می‌روم: SKADIA یا همچین چیزی. در اینجا یک کتاب فروشی بزرگ انگلیسی هست و یکسری مغازه متفرقه. اگر اهل لباس و لباس و لباس خریدن نیستید، این یکی از مراکز خرید خوب برای دیدن است که فروشگاه‌های نسبتا متنوع دارد. کتاب کوییک سیلور نوشته نیل استفنسن را می‌خرم که قبلا از همین نویسنده یک کتاب واقعا فوق العاده خوانده بودم اسنو کرش. کتاب سه گانه است ولی من فقط جلد اول را می‌خرم تا اگر خوشم آمد، سراغ جلدهای بعدی هم بروم. در کل کتاب‌هایی که در زمان نامشخص (یا آینده) اتفاق می‌افتند را به کتاب‌هایی که در گذشته اتفاق می‌افتند ترجیح می‌دهم.

بعد هم یک چیز دیگر می‌خرم. بانمک‌ترین لپ تاپ دنیا به اسم Eee. خیلی وقت با لیلا به خریدن این فکر می‌کردیم. در واقع کمی با عدم اطمینان خرید می‌کنم. دقیقا آخرین در بازار را. ایسوس به دلیل نامشخص مشغول جمع کردن این مدل است و مدل‌های جدید را با امکانات بیشتر و قیمت بیشتر و وزن بیشتر می‌فروشد. بامزگی این کامپیوتر به جمع و جور بودن و کمبود امکانات سخت افزاری است و در عین حال جذابیت‌های جانبی مثل لینوکس و وب کم و ….

و در نهایت هم گی بار! انتخاب من قدیمی ترین گی بار ورشو به اسم فانتوم. در طرف دگر شهر است. پیاده می‌روم تا شهر را هم دیده باشم. در واقع جستجو ناموفق است. در یک کشور کاتولیک که گی پراید‌ها به دعوای خیابانی تبدیل می‌شوند، گی بارها اگر چه آزاد هستند اما پیدا کردنشان آسان نیست. منطقه و حتی کوچه را پیدا می‌کنم ولی زنگ مورد نظر را پیدا نمی‌کنم. مهم هم نیست. به هرحال بخش جالبی از شهر را دیده‌ام و پنج ساعت‌ هم در مرکز ورشو راه رفته‌ام. جرات و مسیریابی‌ام قوی و زیاد شده و به همین دلیل از کوچه پس کوچه‌ها به سمت هتل برمی‌گردم و خیابان‌های غیراصلی شهر را هم می‌بینم (: نقشه گی بار اینبار شکست خورده ولی خب جنبه‌های مثبتی مثل دیدن شهر هم داشته. شاید یک بار دیگه سعی کنم. شاید هم با یک بار دیگر.

فعلا باید برم کلاس که یک کم دیگه شروع می شه (:‌ سعی می‌کنم دوباره بنویسم.

خاطرات سفر لهستان – آشنایی مقدماتی با لهستان از فرودگاه ترکیه

در واقع هنوز هیچ خاطره‌ای نیست. در اصل فقط اعلام آغاز سفر است (: نمی‌دونم توی هتل اینترنت خواهیم داشت یا نه. داریم با دو تا از همکارها می‌ریم لهستان برای دیدن یک دوره در مورد سیستمی که توی نوکیا ساپورتش می‌کنیم. یک هفته ورشو. اطلاعات خاصی در ورد ورشو و لهستان ندارم. بگذارید نگاهی بیندازیم:

 ۳۸ میلیون جمعیت و ۶ میلیون کشته در جنگ جهانی دوم

 عمدتا مسیحی. سابقا کمونیست و عضو بلوک شرق و این روزها جمهوری و بخشی از بازار آزاد و اتحادیه اروپا و ناتو

 یکی از سالمترین اقتصادها در بین کشورها سابقا بلوک شرقی

لهستانی‌های مشهور:

 کوپرنیک ستاره شناس

 پاپ ژان پل دوم، پاپ معقول قبلی

 شوپن موسیقی دان

 لخ والسا که باعث انتقال جامعه از حکومت کمونیستی به حکومتی بازتر شد

یکی از نکات جالب لهستان مثل هر کشوری بعد از دوره کمونیسم، کم بودن قانون در اون است. اونقدر حکومت طی سال‌ها در زندگی مردم دخالت کرده که حالا دیگه اگر دولت با مردم کاری نداشته، همه راضی تر هستن. این شده که در این کشور کاتولیک که منطقا خیلی چیزها باید نسبتا محدود باشه، خیلی چیزها نسبتا بازه. سعی می‌کنم دوره‌ای که اونجا هستم بیشتر در این مورد تحقیق کنم (:

یک ساعتی به پرواز مونده و من می‌گذرونمش به گشتن توی مغازه‌ها و بازی کردن یک بازی‌ آنلاین که کمی خشنه ولی چون فارسی است و آنلاین، برام جذاب شده: BiteFight

پ.ن. آپدیت کردن سایت بدون نیاز به دور زدن سانسور هم لذتی داره‌ها
پ.ن.۲. با کلیک کردن روی لینک بالا، هم بازی رو می‌بینید و هم به من در بازی کمک می‌کنید!

خاطرات لهستان – برخورد اول با ورشو

به شکل خلاصه: جذاب نبود ولی بعدا خوب شد. گیت ورودی وحشتناک بود. یک بیمار روانی در بازرسی ویزا، ویزای تمام صف ما رو به معنی فیزیکی کلمه با یک ذره بین چشمی بررسی می‌کرد و برای نفر قبلی من هم رفت و یک ذره‌بین قوی‌تر آورد! صف من از همه بیشتر طول کشید و من دقیقا آخرین نفری بودم که وارد کشور شدم!

هتل ظاهرا شیک و باکلاس است (وستین ولی چه فایده وقتی اینترنت پولی است و ساعتی ۱۶ یورو، یا روزی ۲۲ یورو! علاوه بر اینها هوا ساعت ۴ و ربع تاریک شده! تاریک مثل نصفه شب و باران شدیدی هم می‌آید. فردا کلاس داریم ولی نه می‌دانیم جایش کجاست و نه ساعتش چند است! تلفن ایرانی هم اینجا کار نمی‌کند و تنها راهنمای ورشو هم به لهستانی است. نتیجه؟ در اتاق نشسته‌ام، بدون هیچ ارتباطی با هیچ جا و فردا هم نمی‌دانم کجا باید بروم! اینهم منظره اتاق:


ولی نگران نشوید! مشکلات در حال حل شدن هستند: مدیرم (که شبا باشه!) گفت که پول اینترنت را شرکت می‌دهد و در نتیجه اینترنت گرفتیم با سرعت شش مگ:


اینترنت یکی یکی مشکلات را حل کرد. با ایمیل و چت جای کلاس فردا را فهمیدیم و زنگ‌هایم را هم زدم و ایمیل بازی و این حرفها و حالا هم دارم دنبال جاهای دیدنی ورشو می‌گردم. مشکل حل نشده هوای تاریک در ساعت چهار و نیم و باران است (: از پسش بر خواهیم آمد (اسمایلی خنده شیطنت آمیز).