گوشه‌هایی از اندونزی

اندونزی یک کشور خیلی خاصه. از نقشه‌اش گرفته تا پرچمش. این کشور تقریبا از ۳۰۰۰ تا جزیره تشکیل شده و چهارمین کشور پرجمعیت دنیا است. همیشه هم به ما گفتن که این کشور پر جمعیت‌ترین کشور مسلمانه.
امروز سر کار، فرصت خیلی طولانی‌ای بود برای یک گپ خیلی مفصل درباره اندونزی با یک نفر اندونزیایی. برامون از کشورش گفت و دیدم چند تا نکته کوچیکش ارزش نقل کردن داره.
  • گادفرید که اسم این دوستمون است، بهمون از اسلام خیلی عجیب اندونزی گفت. گفتنش که اندونزیایی‌ها اکثرا مسلمان هستن ولی در عین حال باورهای بسیار عجیبی دارن. مثلا یک استان مهم هست در کنار کی آتشفشان که پادشاه اونجا زندگی می‌کنه. پادشاه واقعا پادشاه است و در باور مردم اندونزی این آتشفشان مرکز جهان. حتی وزیر باید جلوی پادشاه سجده کنه چون پادشاه مقدس است (و البته خودش و مردمش مسلمان). پادشاه همسری داره که ملکه آب‌ها است (واقعا) و نگهبانی که مسوول دروازه آتشفشانه. در همین فوران آتشفشان جدید که اینهمه کشته داده، مسوول دروازه اعلام کرده بود که با آتشفشان صحبت کرده و خطری نیست ولی ظاهرا درست متوجه منظور آتشفشان نشده بود. این گروه یک آلت موسیقی دارن که سالانه در جشنی تمیز می‌شه.این آلت موسیقی، یک شاهزاده است و در جشن شاهزاده دیگه‌ای که یک گاوه است شرکت می‌کنه. مدفوع این گاو مقدسه.
  • چهار پنج ماه قبل – همین چهار پنج ماه قبل! – شورای عالی مسلمین اندونزی رسما اعلام می کنه تا به امروز مردم به جای کعبه به سمت سومالی یا کنیا نماز می‌خوندن ولی اشکالی نداره چون خداوند همه جا هست و نماز رو شنیده اما از این به بعد جهت نماز خوندن باید به جهت صحیح که کعبه باشه اصلاح بشه!
  • زبان اندونزی هم عجیبه. این زبان «زمان» نداره! یعنی چیزی به اسم فعل گذشته و حال و آینده و این حرفه‌ها نداریم. شما به سادگی می‌گین «جادی رفتن دیروز» یا مثلا «جادی شاید رفتن فردا». به همین خاطر یادگیری این زبان بسیار ساده است چون در واقع جمله فقط ترکیبی است از کلماتی که بدون تغییر پشت همدیگه چیده می شن.
  • اگر بخواهید به عنوان یک اندونزی، دوستان حرف بزنید، از لفظ «من» استفاده نمی‌کنید و به جاش اسم خودتون رو می‌گید. مثلا «من دارم می‌نویسم» می‌شه «جادی نوشتن الان»
  • و از همه جذاب‌تر، ضمیر «ما» در زبان اندونزیایی، دو حالت داره. اولیش که ساده است و همون «ما»ی خودمون است (ما می ریم رستوران). این ما به اندونزی می‌شه «کیتا». یعنی می‌گیم «کیتا رفتن رستوران الان». اما فرض کنید دارید با علی حرف می‌زنید. اگر به جای «کیتا رفتن رستوران الان» بگید «کامی رفتن رستوران الان» معنی‌اش این است که «ما داریم می‌ریم رستوران ولی تو رو نمی‌بریم!» در واقع «کامی» معنی «ما» می‌ده بدون اینکه مخاطب جمله توش باشه! (:
داستان‌های زیاد دیگه‌ای هم تعریف کرد.. گادفرید خیلی پرحرفه… ولی فعلا همین‌ها یادم بود (:

خاطرات سفر – کابل، افغانستان

دفعه دومی است که به کابل می یام. یک شهر جالب با شکلی متفاوت نسبت به اون چیزی که ما توی تهران بهش عادت داریم؛ در کابل کوه‌ها وسط شهر هستند و شهر دور تا دور کوه، ازش بالا رفته.

کابل از شهرهای قدیمی دنیا است. خودشون می‌گن که ۳۵۰۰ سال قدمت داره و در طول زندگی اش کلی چیز دیده (: از دوران قبل از اسلام تا کشورگشایی مسلمین و بعد حمله مغول و حمله نادرشاه افشار و بعدش دوران کشورگشایی خودشون و نفوذ اروپا و انگلیس.

در نهایت حوالی سال ۱۹۷۳، ظاهر شاه در کشور یک کودتای بدون خونریزی می‌کنه و در نقش رییس جمهور به حکومت می‌رسه و مقدمه‌ای می‌شه برای کشمکش‌های اخیر. این دوران، زمان جنگ سرد است و افغانستان یکی از میدان‌های اصلی جنگ. حزب دموکراتیک خلق شورش می‌کنه و با کمک «خلق» به قدرت می رسه و کشمکش همینطور بالا می‌گیره. بخصوص که آمریکا طرف مخالفین شوروی بوده و چپ‌های داخلی هم دارای حمایت شوروی تا اینکه در ۱۹۷۹، نیرویهای شوروی رسما وارد کشور می‌شن و حکومت رو در اختیار چپگراها می‌ذارن. حرکت آمریکا هم طبیعی است: طرفدار اسلام‌گراها می‌شه و از انواع گروه‌های ضد چپ دفاع می‌کنه.

روسیه در ۱۹۸۹ از کشور خارج می‌شه و جنگ شدید و شدیدتر می‌شه. گفته می‌شه که در نبرد سال ۱۹۹۳، حداقل ۱۰۰۰۰۰ نفر فقط در کابل کشته شدن که نتیجه‌اش پیروزی طالبان بوده و حکومت هفت ساله این گروه بر کشور که در نهایت با دخالت نیروهای بین المللی به سرکردگی آمریکا، اون‌ها هم کنار می‌کشن و در افغانستان فعلا جمهوری اسلامی برپا می‌شه (:

خلاصه اینکه کابل و افغانستان کشور پیچیده، با تاریخ خیلی پیچیده و کشمکش‌های پیچیده است. مثلا شاید خیلی از ماها این عکس به نظرمون غیرعادی بیاد:

که عکسی است از کابل در دهه ۱۹۵۰. دارای ساختمان‌های بلند، اتوبوس، مردهای کت و شلواری و خانم‌هایی با دامن کوتاه. به این فکر کنید که وقتی «خلق» به قدرت می‌رسه، دین در این کشور ممنوع می‌شه و وقتی طالبان به قدرت می‌رسه سر کردن عمامه برای مردها و چادری (پوشش تمام بدن که معمولا آبی است) برای زن‌ها اجباری می‌شه.

این روزها کابل تقریبا شبیه به اینه:

با دستفروش‌ها، دوچرخه‌ها و آدم‌هایی با لباس‌های محلی یا مدرن. اما چیزی که برای من خیلی جالب شده، تغییر عمده از دفعه پیش تا الان است: زن‌ها. تقریبا سه سال پیش بود که من کابل بودم، کمتر زنی رو می‌دیدم که چادر نپوشیده باشه. تقریبا هر کس بیرون از خونه بود چادری داشت:

یک لباس سرتاسری معمولا آبی رنگ که نه فقط تمام بدن که تمام سر و صورت رو هم می‌پوشونه و فقط یک دریچه مانند به عنوان جای چشم داره. اما اینبار وضعیت کاملا فرق کرده. اینبار دخترهای جوون خیلی زیادی رو می‌بینم که با روسری و مانتو بیرون می‌یان. خب مشخصه که به جز ایران هیج کشوری حجاب اجباری نداره اما در افغانستان فرهنگ از حجاب پشتیبانی می‌کنه و دیدن چنین تصاویری در خیابون واقعا نشان دهنده یک تغییر بزرگ فرهنگی است که احتمالا به خاطر رشد این بچه‌ها در محیطی غیر از محیط طالبان به وجود اومده.

مدرسه‌ها که تعطیل می‌شه، صدها دختر رو می‌بینیم که توی خیابون دارن می‌خونه. ظاهرا همه لباس فرم دارند ولی کمتر پیش می‌یاد کسی رو ببینیم که روسری بلندش رو دور صورتش پیچیده باشه تا «حجاب کامل» رو حفظ کنه. در مقابل اکثر دخترهای دبیرستانی احساس آزادی بیشتری دارن و با روسری‌هایی باز به سبک ایران راه می‌رن و حتی در مواردی بهم سلام هم می‌دن اگر پیاده باشیم (:

پیش از تموم کردن بحث، این رو هم بنویسم که کابل هم اون بار و هم این بار جای اتفاقات جذاب است. من رو یک جورایی یاد دوره مشروطه می‌ندازه (اسمایلی سن بالای صد سال!) چون توش شاعر جوون می بینم، گروه‌های مطالعه می‌بینم، مسابقات شهری می‌بینم و غیره و غیره. این جالبه. مثلا این عکس مال مسابقات شطرنجی است که سفارت گرجستان برگزار کرده و از پیرمرد سنتی تا سرباز خارجی تا دختربچه‌های محلی توش شرکت کردن. دیدن عکس‌هاش واقعا برای من عجیب بود.

یادم باشه در مورد کتاب و فرهنگ هم بنویسم یکبار.

پ.ن. متاسفانه همه عکس ها از اینترنت بودند (: عکس خوبی نگرفتم هرچند که برای دو سه تا فیلم از شهر کابل و عکس‌هایی از غذاهاش می‌تونین فلیکرم رو نگاه کنید.

امنیت در نیجریه

نیجریه کشور خطرناکی است. بدون شک. هم از نظر اجتماعی فقیر است (در آمد سرانه در حد ۲۰۰ دلار) و هم از نظر سلامت (۳.۱٪ جمعیت بالغ، مبتلا به ایدز هستند)، هم از نظر سیاسی قابل اتکا نیست و هم دولت فاسدی دارد. اینها را جمع کنید با جنگ داخلی و سازمان‌هایی مثل سازمان رهایی بخش دلتای نیجر یا باندهای مسلح دزدی و آدم ربایی تا موضوع ترسناک تر شود (:

راهنماهای مسافرت خیلی ترسناک در مورد نیجریه (بخصوص شمالش) حرف می زنن. اونجا واقعا خطرناکه و موارد زیادی از آدم ربایی و دزدی مسلحانه و اینجور چیزها هست. اما من در جنوبم، در شهر دوم کشور و خب این امنیت رو خیلی می‌بره بالاتر. در عین حال بخشی از شهر هست به اسم «جزیره ویکتوریا» که به طور خاص امنیت بیشتری داره و درست شده تا «خارجی‌ها / سفیدها» توش «راحت» باشن. البته نسبتا راحت.

محل زندگی من نزدیک محل کارم است: سایت شرکت ام.تی.ان و در لاگوس واقعی. من هیچ وقت از آدم‌های یک کشور نترسیده بودم ولی اینجا واقعا احساس امنیت نمی‌کنم که با مردم قاطی بشوم. شرکت ما جنوب نیجریه رو منطقه با «ریسک بالا» ارزیابی می‌کنه. از نظر پولی یعنی یک ضریب به حقوق من اضافه می‌شه. از نظر اداری یعنی قبل از اومدن به اینجا باید به مدیر امنیت و اینجور چیزها خبر بدم و از نظر زندگی یعنی از جامعه ایزوله زندگی می کنم. هر وقت بخوام حق دارم برم هر جایی که می‌خوام (در مناطق «بسیار پر ریسک» این امکان نیست) ولی همیشه راننده و ماشین باهام هست و توی خیابون از ماشین پیاده نمی‌شم. خونه‌ام در یک مجتمع ویلایی بزرگ است که دروازه و رستوران خودش رو داره و دروازه فقط وقتی باز می‌شه که من توی ماشین نشسته باشم، با راننده محلی‌ام.

اما مشکل چیه؟ احساس من چیزی است که توی یک کتاب ازش به «زیست توده» تعبیر کرده بودن. BioMass. خیابان‌هایی پر از ازدحام. آدم‌های بیکار. جمعیت بزرگی که کنار خیابون نشستن و من رو توی ماشین نگاه می‌کنم. این آدم‌ها کار دیگه‌ای ندارن. فقط نشستن ببینن امروز چی می‌شه و این کار رو ترسناک می‌کنه. احساس می‌کنم اگر پیاده بشم و مثلا بخوام برم «کارت شارژ موبایل» بخرم، این آدم‌ها بیکار همه دورم جمع خواهند شد. شاید هم اینطور نباشه ولی خب من احساس امنیت نمی‌کنم. در عین حال مشکلات بهداشتی هم واقعا بالا است. در این کشور میلیون‌ها نفر در سال مالاریا می‌گیرن و مالاریا به سادگی نیش زدن یک پشه منقل می‌شه و احتمال اینکه در این مناطق پشه به مالاریا آلوده باشه مطمئنا بسیار بیشتر از منطقه من است.

بذارین چند تا عکس بذارم… شاید براتون عجیب باشه ولی واقعا شهر اینطوریه:

اکثر شهر بسیار مسطحه و در یک نمای عادی چیزی به جز چند تا مغازه در کنار خیابون نمی‌بینین اما اگر از نمای بالاتر نگاه کنین:


(این پلی است که جزیره ویکتوریا رو به لاگوس وصل می‌کنه)

و البته جاهای شیک و امن شهر چیزی است شبیه اینجا (جزیره ویکتوریا):

در این شهر عجیب، برای خریدن چیزی مثل شارژ موبایل باید از چنین دکه‌ای خرید کرد:

و مغازه‌ها یا بانک‌ها در این حد هستند:

و البته بدون شک دو سه تا مال هم هست. دو یا سه طبقه و دو سه سوپر مارکت بزرگ.

برگردم به بحث امنیت. مشکل دیگه امنیت، فساد پلیس است. به راحتی ایست و بازرسی می‌گذارد با مسلسل و ما راحت رد می‌شویم. از راننده که می‌پرسیم جریان چیه می‌گه این پلیس‌ها با مسلسل اینطرف و آنطرف می‌ایستند و از هر تاکسی که بگذرد ۵۰ نایرا (یک سوم دلار) می‌گیرند. با بودن چنین پلیسی شما اصلا احساس امنیت نمی‌کنید (: برای ما که از ایرانیم، ضد امنیت بودن حضور نظامی‌ها در خیابان ترسناک نیست ولی دوست برزیلی‌ام واقعا به خودش می‌لرزه وقتی طرف با ژ-۳ به ما ایست می‌ده و می‌گه حتی برزیل دوران کودتا هم اینطور نبوده.

نترسید نترسید!

امنیت ما از چند طریق تضمین می‌شه: به هیج وجه بیرون نبودن از خونه و متجمع بعد از ساعت ده. جالبه که حتی راننده ما هم ساعت که به نه و ده می‌رسه تصمیم می‌گیره نره خونه و توی ماشین بخوابه چون می‌گه راه خونه‌اش امن نیست. به همین دلیل ما ما درخواست کردیم و یک اتاق بهش همینجا دادن.

راه حل دوم، خصوصی شدن امنیت است: اگر پول دارید می توانید امنیت بخرید. ساختمان‌های «مهم» پول خودشان را می‌دهند و نگهبان خودشان را دارند یا اگر بخواهند بیشتر خرج کنند با یک شرکت امنیت خصوصی قرار داد می‌بندند و مثلا مجتمع ما را می‌دهند دست شرکت «هالوژن». هالوژن یک تابلو می‌زنه جلوی دروازه مجتمع که روش نوشته «امنیت این مجتمع توسط موسسه هالوژن تامین می‌شود» و این یعنی دزدها و قاتل‌ها و آدم دزدها و … حساب کار دستشون باشه که شوخی نداریم. به نظر من خصوصی شدن امنیت مایه خجالت‌ترین چیزی است که یک دولت می‌تونه ببینه.

و در نهایت هم بحث امنیت برمی‌گرده به ایزوله کردن آدم‌ها از همدیگه. تمام عکس‌های من، مثل تمام عکس‌های بقیه، از پشت شیشه ماشین هستند. پل‌های منتهی به جزیره ویکتوریا شدیدتر از بقیه جاها زیر نظر پلیس است. ساعت کار من قبل از شروع کار قاتل‌ها و آدم دزدها و مسلح‌های غیررسمی تموم می‌شه و یک خط مرز بزرگ هم هست بین مناطق شمال و جنوب نیجریه و من در جنوب هستم که امن تره.

اوه راستی! یک مساله جزیی از ترس رو هم بگم. یک چیزی هست که گاهی خوبه، گاهی متوسطه و گاهی بد: لخت بودن آدم‌ها. اینجا شدیدا گرمه و آدم‌هایی که زیر آفتاب کار یا زندگی می‌کنن، برای خنک شدن یا بلوزشون رو در می‌یارن یا اونو بالا می‌دن و این همه چیز رو غیرطبیعی می‌کنه. بدن‌های نیجریه‌ها بسیار ورزشکاری است و همه عضلانی مادرزاد و در این وضعیت جنبه بد لخت بودن استفاده می‌شه: من اگر بخوام برم کارت شارژ موبایل بخرم، اصلا نمی‌دونم چجوری باید با یک فروشنده لخت طرف بشم یا حتی از کنار یک نفر دیگه که لخت است بگذرم. به نظر شخصی من این به احساس تهدید شدن اضافه می‌کنه.

برای اطلاعات دقیق و ترسناک، به این سایت مراجعه کنید. وزارت‌های امور خارجه کشورهای معقول، در این جور سایت‌ها به شهروندانشون هشدار می‌دن که توی هر کشور باید مواظب چه چیزهایی بود و خب ترسناک بودنش از اینجا می‌یاد که تمام تلاششون رو می کنن تا خطرات رو تک تگ گوشزد کنن. واقعیت جریان برای یک نفر مسافر، همه اینها با هم نیست. در عین حال توجه کنید که این سایت مربوط به انگلیسه و بخش بزرگی از اینکه نیجریه این روزها برای کارگرهای خارجی اینقدر ترسناک تلقی می‌شه، اینه که در سال ۲۰۱۰ چهار انگلیسی توش دزدیده شدن که البته بعدا سالم و معقول آزاد شدن.

یک روز خوب در لاگوس

امروز دوباره شنبه آخر ماه است و روز تمیزکاری ملی. من امروز حالم خیلی خیلی بهتره. شاید تاثیر شوک دیروز باشه: چهارده ساعت در سایت بدون هیچ جور خوراکی و بدون پیشرفت در پروژه و شاهد بودن دعوای کلی آدم با همدیگه و تلاش برای کنار نگه داشتن خودم. شاید هم به خاطر فیلم‌هایی باشه که می‌بینم. یک گوشه هاردم مجموعه دزدی فیلم‌های وودی آلن رو پیدا کردم. این مرد دید بسیار خوبی به انسان، دین، سکس و خانواده داره. خوب یعنی دقیق. خوب یعنی آگاه.

به هرحال امروز شروع به ترجمه کردم. ترجمه خوب پیش رفت. بازی کردم (fps. من خیلی کم بازی جدی می‌کنم. توپ و دیوار و این چیزها بازی می‌کنم ولی FSP خیلی کم. به هرحال از Nexuis لذت بردم) و بعد به سنت نیجریه، شروع کردم به تمیز کردن خونه‌. همون روز دوم از خدمتکاری که خونه رو تمیز می‌کنه خوشم نیومد و بهش گفتم. واقعا هم خونه‌ای که یک نفر توش زندگی می‌کنه نیازی به نظافت روزمره نداره. تنها چیزی که از دست داده‌ام و براش متاسفم، لباس‌های کثیف هستن که دیگه شسته نمی‌شن. مهم نیست. به هرحال امروز روز نظافت ماهانه در نیجریه است و من هم در نیجریه. تمیز کردن یعنی کپه کردن لباس‌های کثیف یک گوشه، گذاشتن همه وسایل بهداشتی یک گوشه، شستن ظرف‌ها، دستمال کشیدن میز و تمیز کردن ال.سی.دی. کامپیوتر و کیبردش و بعد عینک و بعد آی پاد و بعد موبایل. اوه! سیم رابط کامپیوتر رو هم تمیز کردم و این روزم رو عالی کرد. سیم رابط (: خیلی جذابه. یک دستمال برمی‌داریم و بهش تمیز کننده می‌زنیم و سیم رو محکم می‌ذاریم لاش و می‌کشیم! هاها… به شکل غیرقابل باوری از سیمی که به نظر نمی‌رسه کثیف باشه کلی ماده سیاه روی دستمال می‌مونه. راحت است و بانمک و مفید. هر وقت سیم داشتین بدین من تمیز کنم (:

برخلاف رفتارهای طبیعی‌ام، بسته دستمال کاغذی رو باز کردم و گذاشتم روی میز، ناخن‌هام رو گرفتم ولی اصلاح نکردم. آهنگ‌ها به طور خودکار رسیده‌اند به داریوش. کمی دپرس ولی به جاش عمیق.

به این فکر کردم که پروژه قدیمی‌ام رو در شرکت اجرا کنم: گروه هنر انقلابی (: هاها… یکی دو بار صحبتش شده بود. کارهایی مثل کشیدن یک قلب بزرگ روی درهای آسانسور که وقتی در باز و بسته می‌شه قلب باز و بسته بشه. یا مثل چیزی که امروز به فکرم رسید: WCS: Wire Cleaning Squad. با دو سه تا دوستمون قرار بذاریم یک روز در اداره همه طبقات رو بچرخیم و سیم‌های کامپیوترها رو تمیز کنیم. همه می‌تونن دو دقیقه در مورد یک چیز غیرمعمول گپ بزنن. بروشوری در مورد بهداشت سیم و اهمیت اون در جامعه رو بخونن، دوست‌تر بشن و بخندن (اما ما عاشق رودیم مگه نه؟ نمی‌تونیم پشت دیوار بمونیم. ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟ نباید آیه حسرت بخونیم (: ).

آووممم… خب گفتم که. از اون روزهایی است که آدم پر از انرژی و چیزهای مثبته. دوستی و عشق. یک حدسم بهداشته. یک حدسم عمق عشق. یک حدس دیگم که خیلی هم محتمله، آزادی است، پیچیدگی ساده و وودی آلن و فیلم‌هایی مثل «زنان و شوهران»، «کمدی سکسی در نیمه شب». به هر حال امروز روز خوبیه (:

خدمات جنسی در نیجریه

می‌گن ارائه خدمات جنسی از قدیمترین مشاغل دنیا است. همینطور می‌گن شایع‌ترین شغل دنیا هم هست و در هر کشور و ملتی پیدا می‌شه. خیلی چیزهای دیگه هم می‌گن. مثلا آدم‌هایی رو دیدم که فکر می‌کنن روسپی‌ها افراد مستقلی هستن که تصمیم می‌گیرن به خاطر لذت یا راحتی‌اش اینطوری زندگی کنن. این موضوع در مورد کشورهای فقیر به هیچ وجه صادق نیست.

روسپي‌گری کار سختی است. فقط به این تصور کنید که هر روز بیرون برین و منتظر باشین ببینین کارفرمای امروزتون چیه. به شکل مرموزی سر کار برین و ندونین کار امروزتون با این فرد جدید، دقیقا قراره چی باشه. نه بتونین از پلیس کمک بگیرن و نه بتونین دنبال حقوقی باشین که هر کارگر دیگه‌ای داره. بحث نمی‌کنم که آیا روسپیگری نوعی کارگری است یا نه بلکه حرفم اینه که وقتی کسی از این راه کسب درآمد می‌کنه، هیچ تضمینی نسبت به روزهاش، شغلش و مشتری‌هاش نداره.

مگر اینکه وارد یک باند بشین. روسپیگری هم مثل مواد مخدر باندهای خودش رو داره. باندهای کوچیک و بزرگی که سیستم رو کنترل می‌کنند، حمایتی که پلیس دریغ می‌کنه رو در اختیار شما می‌ذارن و «امنیت» شما رو فراهم می‌کنن. اما اتفاقا در کشورهای پیشرفته‌تری که روسپیگری رو آزاد کردن، این باندهای سازمان یافته هستن که ممنوع هستن. یعنی یک نفر حق داره از این راه کسب درآمد کنه اما کسی حق نداره از آوردن بقیه توی این راه و نگه‌داشتن و کنترل اونها کسب درآمد کنه.

حالا که بحث انحرافی است این رو هم اضافه کنم که در یک کشور درست و حسابی قرار نیست هر چیزی که بد است، ممنوع باشه. آدم‌ها در یک کشور آزاد حق انتخاب دارن و می‌تونن تا وقتی که به دیگران ضرر مستقیم نمی‌رسونن، راه خودشون رو انتخاب کنن، حتی اگر از نظر من و شما بد باشه.

اما نیجریه. نیجریه کشور فقیری است. درآمد متوسط هر فرد تقریبا ۲۰۰ دلار در ماه است و این یعنی اگر کسی حاضر بشه قیمت متوسط جهانی روسپگیری (بگیریم ۵۰ دلار) رو در دو سه ساعت کار به یک نفر بده، یعنی طرف درآمد متوسط یک هفته یک هموطنش رو دو سه ساعته کسب کرده. این قدم بزرگی است و سریع منجر می‌شه به رواج فحشا که نه نیازی به سواد درست و حسابی داره و نه نیازی به هیچ مهارت عمومی دیگه. در عین حال فحشا با اندازه شهرها هم مرتبط است. در یک روستای کوچیک روسپی‌گری نمی‌تونه رواج داشته باشه اما در یک لاگوس ۱۷ میلیونی بدون شک شدیدا رواج داره.

این رو اضافه کنید به فرهنگ عمومی کشورهای آفریقایی. البته این تیکه نظر خودمه و منبع درست و حسابی براش ندارم و وقت پیدا کردن هم ندارم الان. در کل به نظر می‌رسه آفریقایی ها حساسیتی که «دنیای نو / غرب» یا «دنیای قدیم / شرق» به مساله جنسی دارند رو ندارند. از اول هم در عکس‌ها آفریقایی‌ها را با لباس‌های کمتر می‌بینیم و مشخصا هم رفتاری گرم‌تر و راحت‌تر از ما دارند. حتی یادمه یک جایی خونده‌ام که پستان در آفریقا مفهوم جنسی کمتری داره تا در غرب. آخرین فاکتور: نیجریه‌‌ای‌ها بعضی از مشخه های فیزیکی تبلیغی هالیوود را هم دارند: بلند و کشیده. لاغر و در عین حال بدن فرم دار و خب رنگ پوست کاملا سیاه و موهای بافته شده آفریقایی هم می‌تواند آدم را از خیل زنان دیگه که دنبال یک کار با درآمد قابل قبول و بدون نیاز به هیچ مهارت در جهان، جدا کند.

همه موارد بالا می‌تواند منجر بشود به آمادگی شرایط فحشا در یک کشور. پلیس فاسد جلوی این کار غیرقانونی را نمی‌گیرد و هر دربان هتل و راننده تاکسی با گرفتن یک پانصد نایرایی (تقریبا سه دلار) حاضر است همکاری کند. خیلی از آدم‌ها نان خالی می‌خورند و خیلی‌ها فقط منتظر یک اتفاق کنار خیابان می‌نشینند و می‌ایستند. برای اکثر این آدم‌ها دو هزار نایرا (پانزده دلار) بیشتر از درآمد یک روز راننده ما است که در یک شرکت خارجی کار می‌کند و حاضرند برایش هر کاری بکنند. این تقریبا پایین‌ترین قیمتی است که یک خارجی ممکن است بدهد.

اما سیستم‌های نیمه نظام‌یافته هم هست. کافی است به هر کدام از «رستوران‌های سفیدپوست‌ها» بروید تا این را ببینید. اصلاح اول برای ما هم عجیب بود ولی ظاهرا در زبان‌های محلی لغت‌هایی برای «سفید پوست» وجود دارد که حتی خطاب به خودتان هم استفاده می‌شود. در این رستوران‌ها سیاه پوست هم می‌بینید، اتفاقا کم هم نه ولی سیاه‌پوست‌ها / نیجریه‌ای‌های پولدار. غذا کمی گران است (مثلا پرسی پانزده یا بیست دلار) ولی محیط تمیزتر است و «غربی» تر. آخر هفته قبل، راننده‌مان «لطف کرد» و برای شام ما را به یکی از این رستوران‌های Decent برد. مثل اکثر دیگر رستوران‌های «مرتب» توسط لبنانی‌ها اداره می‌شود و این روزها پر است از نمایشگرهای بزرگی که توی هر گوشه توشون می‌شه فوتبال رو دید. فصل بارون است و من وقتی در ماشین رو باز می‌کنم به شکل ناخودآگاه از شدت بارون دوباره می‌بندمش! دربون با چتر می‌یاد جلو و زیرچتر پیاده می‌شیم و زیر چتر می‌ریم تو. قبل از ورود به راهرو یک راهروی کوتاه است با صندلی انتظار و سه چهار دختر آنجا نشسته‌اند. ما می‌ریم پشت میز می‌شینیم و غذا سفارش می‌دیم و مردم رو نگاه می‌کنیم که فوتبال نگاه می‌کنن. کشفم اینه که دخترهای جلو در «کار» می‌کنند. در واقع کافیه آدم‌های پشت میزها نگاهشون کنن و با چشم یا دست اشاره کنن. طرف بلند می‌شه و می‌یاد کنار شما می‌ایسته و مثلا سیگار می‌گیره ازتون یا فندک یا در باره فوتبال بحث می‌کنه. دستتون رو می‌گیره تو دستش یا می‌ذاره رو پاش و اینجور کارها و اگر به توافق برسین احتمالا می‌شینه با شما مشروب سبک یا شام می‌خوره. این دخترها حداقل ۳۰ تا ۵۰ دلار درخواست می‌کنن و بدون شک سیستم سازمان‌یافته‌تر است و از نظر من نادرست چون احتمالا حجم زیادی از پول به مسوول جریان و صاحب رستوران می‌رسد و کل کار هم غیرقانونی است.

نمونه دیگر بار خودمان است. مجتمع ما یک بار اختصاصی دارد. در این مجتمع تقریبا ۱۰۰ خانه ویلایی و آپارتمانی هست و یک بار دارد به اسم «Boat Club». ورودی نگهبان دارد و «ورود زنان تنها ممنوع است.»!!!! چرا؟ چند روز قبل شام را رفتیم آنجا و کشف کردیم. اگر اجازه بدهند که دخترهای تنها تو بیایند، مردهای سفید پوست (که به شکل پیش فرض پولدار هستند) دیگر نمی‌توانند راحت و آرام باشند و هی باید بگویند «No thank you». در عوض شما می‌توانید قبل از ورود به یکی از دخترهایی که اطراف ورودی قدم می زند نزدیک شوید و از او بپرسد که می‌خواهد با شما شام بخورد یا نه.

به نظر من فحشا در اینجا نمی‌تواند برای گروه بزرگی از مردم یک شغل دائمی باشه. بازار کوچیکه و احتمالا رقابتی.به خاطر مردهای زیادی که اینجا هستن (شرکت های مخابراتی و نفتی) و زبان انگلیسی که زبان اصلی نیجریه است، مذاکرات راحته ولی عرضه و تقاضا کماکان به نفع مردان است. زن‌هایی مثل زن‌های پاراگراف بالا احتمالا در رقابت سختی هستن چون خارجی‌هایی که طولانی‌تر در نیجریه می‌مونن (و زیاد هم هستن) می‌دونن که احتمالا راه ارزان‌تری هم هست. اولین جای ارزان‌تر اطراف هتل‌های بزرگ است. خیابان. و دومین قدم برای کسی که طولانی می‌ماند، دوست دختر گرفتن یا دوست ثابت داشتن است. خیلی از مردهای سفید را در خرید هم با دوست دخترهایشان می‌بینید. در نیجریه هم مثل ایران، «خارج رفتن» یک آرزوی کم‌شناخته ولی همه‌گیر است. آدم‌ها دوست دارند بروند خارج، از جهنم خارج شوند، آزاد باشند، فقیر نباشند و … و در نتیجه پاسپورت «خارجی» به شکل خودکار برای شما «بهترین» دوست دخترها را پیدا می‌کند.

و بازهم جنایتکاری سازمان یافته یا «خارج رفتن‌های» ناآگاهانه. زن‌هایی که برای «کار» به خارج برده می‌شوند. اطلاعات دقیق ندارم ولی یکی از محلی‌ها می‌گوید که اروپا و کشورهای عربی هدف مهاجرت خواسته یا ناخواسته جنسی هستند. بعضی‌ها می‌روند با علم از اینکه فقط اولش دنبال فحشا خواهند رفت تا پول اولیه را فراهم کنند و بعد کاری دیگر را شروع می‌کنند. بعضی‌ها هم با قول کار و ازدواج به خارج برده می‌شوند و هر دو گروه تحت کنترل باندهای جنایتکار یا فقر، فقیرتر، پیرتر و خسته‌تر می‌شوند. شما وقتی فقیر باشید، بدترید و کمتر پول می‌گیرید و فقیرتر می‌شوید و این چرخه تا ابد ادامه پیدا می‌کند. چه در آفریقا باشید و چه در اورپا و چه در کشورهای عربی.

و فقر و ناآگاهی بیماری می‌آورد. ایدز شدیدا رایج است. می‌توانید کاندوم بخرید ولی هر بسته سه تایی کاندوم – مزین به لوگوی آگاهی از ایدز و توضیح اینکه پوشیدن این کاندوم فرقی با حالت طبیعی ندارد (نه دندانه، نه شوک) – تقریبا ده هزار تومان قیمت دارد (در آمد یک روز یک خانواده متوسط به بالا) و برای خریدن آن هم باید به یکی از سوپر مارکت‌ها یا داروخانه‌های معدود شهر بروید.

فحشا برای کسانی که آن را ندیده‌اند، برای جوان‌هایی که دنبال اولین سکسشان هستند و برای پیرمردها و تجاری که نمی‌دانند پولشان را چطور برای افسرده‌تر شدن در یک شهر غریب با یک آدم غریب صرف کنند وسوسه کننده است. شاید هم برای کسانی که دوست دارند با پولشان بر دیگران کنترل داشته باشند. اما به نظر من چیزی حوصله‌ سر بر تر، کثیف‌تر و بی‌معنی‌تر از فحشا وجود ندارد. سکس یک چیز عالی است اما فحشا سکس نیست، یک رابطه فیزیکی مبتنی بر پول و قدرت است بدون احساس آرامش که از مهمترین مشخصه‌های رابطه جنسی است. روسپیگری در بهترین حالت، تجربه‌ای است برای کسی که نمی‌تواند یک رابطه واقعی و درست داشته باشد. دقت کنید که منظورم از «رابطه واقعی و درست» الزاما ازدواج نیست. حتی می‌شود پنج ساعت با یک نفر واقعی و درست دوست بود و رابطه هم داشت. اما فحشا وارد کردن پول و قدرت و سلطه است و حذف کردن دوستی و احساس صمیمیت. یکی از لغت‌های قشنگ انگلیسی intimacy است: نزدیکی ژرف، رابطه خیلی نزدیک، دوستی گرم، رابطه جنسی، خلوت.

خاطرات سفر نیجریه: مهمانی

امروز چند تا چیز جدید یاد گرفتم. اولیش که ربطی به ماجرا نداره اینه که کی دی ای ۴.۴.۴ رو با ناتیلوس قاطی نکنم اما بعدی‌هاش اکثرا به ماجرایی که شب پیش اومد مرتبط می‌شن. اولین چیز این بود که اگر واقعا چند روز غذای درست نخورم سردرد می‌گیرم و اذیت می‌شم. دومی‌اش این بود که از مردهای سفید پوستی نیمه مستی که دست گارسون زن سیاه پوست رو می‌گیرن و ول نمی‌کنن حالم به هم می‌خوره و آخریش این بود که اگر توی یک مهمونی «ویسکی پارتی» فیلیپینی دعوت شدم، ممکنه همین مرد و دوستاش رو ببینم و البته درس بزرگی هم که نباید فراموش نشه اینه که اگر با شرقی‌ها به مهمونی‌ای دعوت شدین که توش «کارائوکه» جریان داشت، قبل از رفتن خوب به رفتن و نرفتن فکر کنین.

ماجرا این بود که امروز رفتیم سر کار و به خاطر بارون استوایی لاگوس ناهار نتونستیم بریم بیرون. ماجرا تا ساعت پنج و نیم ادامه پیدا کرد که رییس زنگ زد که می‌خواد بیاد پیشمون ولی ما گفتیم کار رو تطعیل می‌کنیم و برمی‌گردیم خونه که توی «بار» محل اقامت، شام بخوریم. من و سیلویو بعد از ترافیک یک ساعته لاگوس رسیدیم خونه و رفتیم بار برای شام. من واقعا به تنهایی جرات نمی‌کنم از بازار محلی اینجا خرید کنم و به همین دلیل به نگهبان یک پولی دادم تا بره برام اسپری ضد پشه بخره تا با پشه‌هایی که حموم و دستشویی رو به طور کامل اشغال کرده‌اند مبارزه کنم و بعد رفتیم بار. توی بار من یک ساندویچ گوشت و پنیر گرفتم با آب (تقریبا یازده هزار تومن) و سیلویو هم نودل سفارش داد. وسط غذا بودیم که سه چهار تا آدم شرقی اومدن نشستن میز کناری و آبجو سفارش دادن و وری هم با دختری که سفارش ها رو می‌گیره رفتن. منزجر کننده بود.

تلفن سیلویو زنگ زد. یک خانم فیلیپینی که توی کامپوند ما زندگی می‌کنه «دو تا برزیلی و یک ایرانی» رو دعوت کرد به ویکسی پارتی! گفتیم می‌ریم چون من واقعا نمی‌خواستم امشب هم ساعت ۹ بخوابم و صبح تعطیل فردا رو ساعت ۶ بیدار شم. از شام یکضرب اونجا رفتیم. وحشتناک. من و دو تا برزیلی. خانم میزبان در شرکت خودمون کار می‌کنه (مسوول خرید بلیت‌های سفر) و یک آقای فیلیپینی (دقیقا مثل این جکی چان‌های کوچولوی فیلم‌ها) و یک نفر بلژیکی و کلی فیلیپینی دیگه از شرکت ولوو و یکصد و بیست مدل مشروب روی میز بعلاوه خوراک مرغ معقول با سوسیس معقول و چیپس معقول با سس و فلفل تند.

هنوز ننشستیم که در باز می‌شه و همون لات‌طور‌های توی بار سر می‌رسن. اونها هم فیلیپینی هستن و مال شرکت ولوو. تا ساعت یازده می‌شینم و آب پرتقال و مرغ می‌خورم. خانم همکار از داستان افرادی که بلیت خریدن می‌گه و بقیه از من سوال‌های مربوط به ایران و اسلام می‌کنن و شوک می‌شن که توی ایران ما چهار تا زن و روبنده نداریم و وااای‌ی‌ی‌ی.. کارائوکه! کارائوکه رو می‌دونم چیه: موسیقی بدون کلامی که روی نماهنگش، کلمات شعر نوشته می‌شن و یک نفر می‌تونه از روشون با آهنگ بخونه. در واقع فقط آهنگ یک موسیقی مشهور به علاوه متنش برای خونده شدن توسط بیننده. شنیده بودم که بارهایی هستن که تخصصشون کارائوکه است. شنیده بودم که شرقی‌ها دوستش دارن و حتی یکبار توی فنلاند با لیلا می‌خواستیم بریم کارائوکه و آرش بخونیم اما اینجا واقعا دیوانه شدم. تا آخر شب خانمه از همکارهای اونجا گفت و همه مردهای فیلیپینی یکی یکی از روی سی‌دی‌های کارائوکه آواز خوندن. وحشتناک بود (: دائما فکر می‌کردم بهتره خونه تنها باشم یا اینجا… و البته ترجیحم اینجا بود چون تنوعی بود به هرحال (: ولی به خودم گفتم که بیام حتما قبل از خواب اینها رو می‌نویسم و حالا نوشته‌ام.

فردا می‌خوابم.. تا هر وقت که بخوام (: هرچند که می‌دونم که در طول روز حوصله‌ام توی خونه سر خواهد رفت. ولی به هرحال… شاید هم با کامپیوتر کار خوبی کردم.

خاطرات سفر نیجریه: شنبه آخر اول ماه

لاگوس شهر کثیفی است با جمعیت تقریبا ۱۷ میلیون نفرو مساحتی عظیم. این شهر دومین شهر بزرگ آفریقا است (بعد از قاهره) و هفتمین شهر جهان است از نظر سرعت رشد. اتوبان‌ها و محلات پولدار نشین این شهر توسط کارگران زن جارو می‌شود اما هیچ سیستم مشخصی برای جمع‌آوری زباله‌ از مابقی سطح شهر وجود ندارد به جز: شنبه آخر اول ماه.

چندین سال قبل، حکومت نظامی مستقر بر کشور اعلام کرد که «شنبه آخر اول هر ماه میلادی، از ساعت ۶ تا ۱۰ صبح زمان نظافت است». یا به قول خودشان Sanitation day. دولت آن زمان مدعی بود که این ساعت لازم است تا شهر تمیز شود. در طول این چهار ساعت در ماه، هیچ کس حق ندارد از خانه بیرون برود. جریمه سنگین است. دستگیری و پرداخت تقریبا ۷۰ دلار (در کشوری که درآمد سرانه به زحمت به ۱۰۰ دلار در ماه می‌رسد) یا رفتن به زندان برای سه ماه (به نقل از یک محلی).

اما چیزی که در آن هیچ شکی نیست این است که هیچ کس ساعت ۶ تا ۱۰ بیدار نمی‌شود تا خانه‌اش را تمیز کند. سربازها و پلیس در خیابان هستند و از کارگران که شهر را جارو می‌کشند و آشغال‌ها را جابجا می‌کنند «محافظت؟» می‌کنند و مردم هم در خانه خواب. جنبه مثبتش برای فقرا این است که یک روز در ماه را می‌توانند تا ساعت ۱۰ بخوابند بدون اینکه احساس کنند به خاطر چند ساعت ندویدن در پشت چهارها رو نفروختن عکس رییس جمهور و آنتن تلویزیون و کارت شارژ و عروسک و آبجو و … به ماشین‌های در حال حرکت در راه بندان‌ها، از مخارج عقب مانده‌اند. اما جنبه منفی هم زیاد است: تکرار تفوق (سلطه) دولت بر زندگی مردم و مفهوم تجملاتی «نظافت» برای کسانی که سال‌ها است سه وعده غذا در روز نخورده‌اند.

با خود لاگوسی‌ها که حرف می‌زنیم، از این برنامه نه ناراضی هستند و نه راضی. تحصیل کرده‌ها با احتیاط موافقت می‌کنند که دولت نباید حق داشته باشد در مورد زندگی خصوصی مردم تا این حد دخالت کند که یک روز به آن‌ها اجازه ندهد حتی از خانه بیرون بیایند و وقتی می‌پرسم که آیا احساس نمی‌کنید دولت می‌خواهد با این قانون و مجازات‌های سنگین تخلف از آن، حضور خود را به رخ مردمی بکشد که خیر چندانی از آن نمی‌بینند، سری تکان می‌دهند و البته بدون جواب. سطح پایینتر خوشحالند. راننده ما می‌گوید که هر روز ۵ صبح از خانه خارج می‌شود تا ساعت ۷.۵ صبح جلوی ساختمان ما باشد که ماشین آنجا پارک شده. به این فکر می‌کنم که شب‌ها که ما تا ساعت هشت و نه کار می‌کنیم، احتمالا او زودتر از ۱۱ به خانه نمی‌رسد. برای چنین کسی (که نسبت به بقیه لاگوسی‌ها خیلی هم خوشبخت است و کار بسیار راحتی دارد) احتمالا یک روز استراحت اجباری تا ساعت ۱۰ بسیار هم جذاب است ولی تاکید می‌کند که در این زمان «هیچ کس» حق ندارد «به هیچ دلیلی» بیرون بیاد. می‌گوید حتی اگر کسی بیماری جدی یا درد زایمان هم داشته باشد باید تا ساعت ده صبر کند و بعد به سراغ همسایه‌ها برود…. برای کمک.

این روزها دیگر حکومت نظامی حاکم نیست اما خیلی از قوانینش هنوز پابرجا هستند. باید ببینیم بالاخره در چه تاریخی جمهوری فدرال نیجریه به این نتیجه می‌رسد که ۱۲ روز حکومت نظامی اعلام کردن در یک کشور، هیچ ربطی به پاکیزگی خیابان‌ها ندارد.

خاطرات سفر نیجریه : ورود به لاگوس

سفر طولانی است. بعد از تقریبا بیست ساعت سفر، (ده ساعت پرواز و ده ساعت انتظار در فرودگاه) به لاگوس می‌رسم. لاگوس پایتخت نیجریه نیست اما بزرگترین شهر آن و بزرگترین شهر آفریقا است. نتیجریه در جمعیت ترین کشور آفریقا است: ۱۶۰ میلیون نفر. از هر چهار نفر آفریقایی، یک نفر نیجریه‌ای است و از هر پنج نفر سیاه پوست جهان، یکی مال این کشور!

نیجریه کشور پولداری است: نفت. اما دولت غیردموکراتیک باعث شده این ثروت در دست عده‌ای متمرکز شود و اکثریت کشور بسیار فقیر است. تلفن ثابت در این کشور بسیار کم است اما در عوض موبایل رشد سریعی داشته. من هم اینجا هستم برای راه اندازی یک سیستم VOIP (مکالمه صوتی از طریق خطوط اینترنت).

در همان لحظه اول ورود، با یک بهانه بی‌ربط پلیس مرزی متوقف می‌شوم. کارت واکسیناسیون می‌خواهند در حالی که هیچ جا گفته نشده که همراه داشتن این کارت الزامی است. به پلیس مرزی لبخند می‌زنم و می‌گویم «من که کارت ندارم… باید برگردم؟» و جواب مورد انتظار را می‌دهد «You can solve da problem». بعله (: در اینجور کشورها هر «مشکلی» را می‌شود حل کرد یا حتی دقیق تر است بگوییم که مشکل ها درست می‌شوند که شما «حل»شان کنید. زیرگوشش می‌گویم که پول عوض نکرده ام و پول کشور خودم را دارم. می‌گوید که هیچ پولی نشان ندهم و فقط «مشکل را حل کنم.». یک هزار تومنی می‌گذارم لای پاسپورت و پاسپورت را می‌دهم دستش که «check again». هاها… هزار تومنی (از نظر خودش ده هزار ریالی) را که می‌بیند شدیدا خوشحال می‌شود. احتمالا از صفرهای زیاد خوشش آمده غافل از اینکه از یک دلار هم کمتر است.

حالا تازه در صف دوم هستم که کسانی که توانسته اند مشکلشان را حل کنند یا کسانی که اتفاقا کارت همراهشان بوده با یک نیجریه‌ای رقابت دارند تا به محل مهر زدن پاسپورت برسند و وارد کشور شوند. گرم است و خفه. پنج دقیقه‌ای طول می‌کشد تا به پایین پله برسم و جایی که صف «خارجی»ها از نیجریه‌ای ها جدا می‌شود. صف طولانی است و خیلی خیلی آرام چون ظاهرا هرکسی که وارد کشور می‌شود بالاخره یک «مشکلی» دارد و حل شدن کارش کمی طول می‌کشد.

خوشبختانه یک نفر را می‌بینم که یک کاغذ دستش است و نام من رویش نوشته شده (: صدایش می‌کنم و خودم را معرفی می‌کنم. از بخش «مهاجرت» شرکت خودمان است و حلال «مشکلات». پاسپورتم را می‌گیرد و می‌برد جایی مهر می‌کند و از صف خلاص می‌شویم. کمی خجالت آور است و شبیه یک تقلب اما به هرحال تمام شده و راحت شده ایم. تقریبا بیست دقیقه هم برای رسیدن چمدانم می‌ایستم و بعد از تبدیل پول، از فرودگاه بیرون می‌آییم. پول اینجا هم مثل ایران ضعیف کم ارزش است (مطمئنا نه به ضعیفی کم ارزشی ایران) و دو اسکناس صد دلاری می‌شود حجمی از پول که غیرقابل حمل و نقل در کیف پول است (هر ۱ دلار می‌شود ۱۵۰ نایرا یعنی پولشان فقط ۷۰ برابر قوی‌ تر پر ارزشتر از ریال ایران است).

بیرون شرجی است و شدیدا گرم. یک ماشین چهاردیفرانسیل بزرگ وانت هایلوکس(؟) منتظرمان است. من سوار می‌شوم و به طرف شرکت راه می‌افتیم. انگلیسی زبان رسمی کشور است ولی لهجه‌شان را به سختی می‌فهمیم و با خودشان به دو زبان محلی حرف می زنند. کمی گپ می‌زنم. دائما می‌پرسم که الان در حومه لاگوس هستیم و کی به مرکز شهر می رسیم. راننده منظورم را نمی‌فهمد. بعد از مدتی کشف می‌کنم که واقعا در لاگوس هستیم و اصولا شهر همین شکلی است تقریبا.

رانندگی حتی برای ما که از ایرانیم وحشتناک است. حدس می زنم صد در صد جمعیت خود نیجریه سیاه پوست باشد و فقط خارجی‌ها سفید هستند که در سطح شهر دیده نمی‌شوند. همه جا پر از آدم است و همانطور که خوانده بودم پشت چهارراه هر چیزی می‌فروشند. آنهم به ماشین‌های در حال حرکت. فروشنده با دیدن اشاره سرنشینان ماشین می‌دود و جنس را تو می‌اندازد و بعد عرق‌ریزان می‌دود تا پول را بگیرد. اگر راننده اسکناس درشت‌تر از قیمت جنس داشته باشد، آن را نشان می‌دهد و بعد از گرفتن بقیه پول، اسکناس را به فروشنده که هنوز در حال دویدن کنار ماشین است، می‌دهد. پشت چهار راه از شارژر موبایل تا سی‌دی موسیقی تا در توالت فرنگی تا آب بطری تا آب درون کیسه فریزر («نوشیدنی» ولی ارزان) تا آنتن تلویزیون و حتی فیلم پورنو … می‌فروشند.

دفتر ما در «جزیره ویکتوریا» است. لاگوس شهر بزرگی است با چند جزیره در وسط آن که به خاطر پل‌های آن‌ها، رفت و آمد کنترل شده تری دارند و منطقه شیک‌تر و امن‌تر شهر هستند. لاگوس مشهور است به ناامنی اما این جزیره‌ها (بخصوص جزیره ویکتوریا) مناطق پولدار و امن شهر به حساب می‌آیند.

تقریبا همه ساختمان‌ها یک طبقه هستند و ساختمان هفت طبقه شرکت ما مشهور است به «برج» و احتمالا یکی از بلندترین و مدرنترین ساختمان‌های لاگوس. طبقه پایین شرکت ما، طبقه مایکروسافت است و برای ما که عادت به دیدن لوگوهای مشهور جهان در دنیای واقعی نداریم، جذاب (:

شهر فوق العاده سبز است؛ یک شهر استوایی با نخل و گیاهان بسیار سبز، بزرگ و سر حال. در شرکت بالاخره آب می‌خورم و دست و صورتم را می‌شورم و مدیرم را می‌بینم و کمی گپ می‌زنیم. جولیوس که مدیر من در این پروژه است نیجریه‌ای است ولی اکثر آدم‌های دیگر شرکت از کشورهای دیگر به اینجا آمده‌اند. با ماشین جولیوس به محل سکونتمان می‌رویم و در راه کمی در مورد پروژه و کمی در مورد شهر گپ می‌زنیم.

خانه – مثل عربستان – در یک کمپوند است. کمپوندها مجتمع‌های کاملا محافظت شده هستند که دروازه مشخص خودشان را دارند و داخلشان مثل یک شهر مستقل است. البته اینجا فقط خانه‌های مسکونی هستند و در داخل کمپوند از مغازه خبری نیست. فقط یک بار داریم که می‌گویند برای شام به آنجا بروم. خانه جمع و جور است ولی قابل استفاده. یخچال هیچ چیزی ندارد و کاملا خالی است. فردا باید بروم خرید. آشپزخانه و بوفه‌ها از نظر وسایل کامل هستند… البته در حد آفریقا و نیجریه (: خبری از تکنولوژی مدرن نیست اما به هرحال جای بانمکی است.

کمی استراحت می‌کنم و ساعت هفت برای شام به بار می‌روم. فکر کنم اولین باری است که در چنین باری هستم (: می‌پرسم غذا دارند و یک چیزبرگر سفارش می‌دهم. مردهای خارجی در گوشه و کنار نشسته‌اند و با دخترهای نیجریه ای یا خانمی که پشت بار ایستاده، گپ می‌زنند. موزیک بلند انگلیسی و فضای تاریک. نوشیدنی و غذا به قیمت خون پدر (: البته در کل نیجریه کشور گرانی حساب می‌شود. آدم‌های فقیر و قیمت‌های بالا به راحتی می‌تواند چنین بارهایی بسازد. چیزبرگر و یک‌ آبجوی من می‌شود تقریبا ۲۰ دلار (۳۰۰۰ نایرا) که احتمالا برای مردم اینجا کلی پول است.

به شکل بامزه‌ و بی‌معنی‌ای در ورودی بار نوشته شده که ورود خانم‌های مجرد به بار ممنوع است! البته درست حدس می‌زنید که فقط «نوشته شده». تا من شامم را می‌خورم یک مرد اروپایی وارد می‌شود و می‌نشیند و آبجو سفارش می دهد و یک گروه پیرمردی سه نفره هم از پشت بار به پشت یکی از میزها می رود. در هر دو مورد در بار باز می‌شود و سریعا خانمی (مجرد!) وارد می‌شود و سر میز می‌رود و صحبت را باز می‌کند. آن یک نفر آقا که تا من شامم را تمام کنم وارد ماچ و بوسه هم شده (:

شام را تمام می‌کنم و بعد از حساب کردن. کمی بیرون بار دریا را نگاه می‌کنم و قدم زنان برمی‌گردم. تا وقتی داخل کامپوند هستیم، همه چیز امن و امان است (:

بدون اینترنت، بدون تلفن و بدون هیچ ارتباطی می‌خوابم. تنها چیزی که می‌دانم این است که فردا روز «نظافت ماهانه» است و کسی حق ندارد قبل از ده و نیم از خانه خارج شود. قرار ما با راننده شرکت، ده و نیم صبح جلوی ماشین است (یک وانت هایلوکس یا چنین چیزی داریم). یادم نگه می‌دارم از نگهبان‌های کامپوند در مورد این جریان «نظافت ماهانه» و ممنوعیت خروج قبل از ده و نیم در روز نظافت ماهانه بپرسم.