جادی در آلکاتراز – گزارش از یک بار بالای ۲۶ سال

خب.. مدت‌ها تاخیر افتاد تا ماجرای بازدید از Adult Bar آلکاتراز در هلسینکی رو بنویسم. همونطور که قبلا هم گفته بودم، هیچ جا اتفاق خیلی عجیبی نمی‌افته. هیچ باری نیست که توش آدم‌ها مشغول کارهای خیلی عجیبی باشن. هیچ کلمه‌ای نیست که گفتنش تغییرات عجیبی ایجاد کنه و آلکاتراز هم یکی از همین جا ها است. تنها نکته اینه که ما معمولا یکسری کلمات رو نمی‌گیم، یک سری جاها رو نداریم، یک کارهایی رو نمی‌کنیم و بعد توی ذهنمون این تصور به وجود می‌یاد که واقعا کلمه اون کلمه یا چیز یا جا یا کار خیلی عجیبه! به هرحال…

آلکاتراز خودش رو پر آب و رنگ‌ترین زندان دنیا معرفی می‌کنه. حداقل این متن تبلیغی‌اش بود در دفترچه راهنمای هلسینکی و ما به پیشنهاد یک دوست تصمیم گرفتیم بریم اونجا. در واقع خودمون از حضورش اطلاع نداشتیم وگرنه پیش قدم می‌شدیم (:

یادتونه که هلسینکی رو می‌شه پیاده گشت. ما هم پیاده رفتیم به طرف بار. خیابان اریکینکاتو رو که پیدا می‌کنیم دیگه کار راحته. از هر کس بپرسی آلکاتراز کجاست احتمالا می‌دونه. در عین حال فنلاندی‌ها هم مثل هلندی‌ها اگر یک سری توریست نقشه به دست ببینن، برای پیدا کردن راه پیشنهاد کمک می‌کنن. بار رو پیدا می‌کنیم.


به بار که می‌رسیم یک چیزهایی جلب نظر می‌کند:

 ورودی خانم‌ها ۲ یورو و آقایان ۱۲ یورو

 حداقل سن خانم‌ها ۲۰ سال و حداقل سن آقایان ۲۷ سال!

 هیچ قاعده‌ای برای لباس نیست. من رو معمولا به خاطر صندل به بار راه نمی‌دن ولی اینجا سرده و صندل نپوشیدم. فرقی هم نمی‌کنه چون از سر کلاس اومدیم با کوله پشتی و شلوار جین!

 ساعت کار بار، هفت روز هفته از ۸ شب تا ۴ صبح است. ما تقریبا ساعت ۹ آمده‌ایم که در فنلاند برابر نصف شب است (:


فضای ورودی عادی است. دو تا نگهبان سیاهپوست درشت هیکل و یکسری پله رو به پایین. از پله‌ها که پایین می‌ریم فضا غیرطبیعی می شه! حداقل در معیار طبیعت ما! آدم‌های کمی اومدن ولی فضا عجیبه. شش تا اتاق که با یک راهروی دراز به هم وصل هستن ( و بعضی‌ها هم به هم راه دارند). فضا، تابلوها و حتی آدم‌ها شبیه یک زندان درست شده‌اند. دو تا از اتاق‌ها بار هستند با انتخاب وسیعی از انواع مشروبات. دو اتاق برای نشستن و گپ زدن است. یک اتاق برای رقص دخترهایی که در بار کار می‌کنند و یک اتاق هم برای اعدام!


اتاق اعدام. یک اتاق نمایشی است. با صندلی الکتریکی به شیوه کلاسیک. نسبتا ترسناک است (: به نظر من که اصولا می‌توانسند درستش نکنند. لازم نبود خیلی هم رئالیستیک کار کنند (: همین که بعضی از پذیرایی کنندگان لباس زندان پوشیده باشند و فضا زندان باشد و بعضی مسوولین هم لباس نگهبان پوشیده باشند به نظر من کافی بود و نیازی به صندلی الکتریکی حس نمی‌شد (: البته خیلی‌ها از دخترها لباس زندانی و نگهبان نپوشیده‌اند. در واقع اکثرا لباس‌های خیلی کمی پوشیدن که باعث می شه ما از نگاه کردن چشم پوشی کنیم (: بخصوص وقتی نوبت رقصشون می‌شه! اتفاق اصلی در اتاق رقص می‌افته:


یک اتاق رقص برای دخترهایی که آنجا کار می‌کنند با حدود شش صندلی! DJ تقریبا هر یکربع یکبار یک چیزهایی می‌گوید و بعد یکی از دخترها به اتاق می‌رود و می‌رقصد. شما می‌توانید در اتاق بنشینید و نگاه کنید و تشویق کنید و احتمالا بعد از رقص دختر رقاص به پیش شما خواهد آمد و در یک اتاق دیگر کنارتان خواهد نشست و گپ خواهد زد؛ شاید با این شروع کند که کجایی هستید و بعد برود سراغ اینکه کدام هتل هستید و بعد برود سراغ قیمت! حین گپ زدن هم ترجیح می‌دهد برایش مشروب سفارش بدهید. مشروبی که احتمالا الکل خیلی خیلی کمتری از مشروب شما دارد و در عوض قیمت مساوی یا بالاتر (: چیزی شبیه به یک آب معدنی گران که بخشی از درآمد بار و دخترها است.

البته دخترها فقط رقاص‌ها نیستند. ساعت که کمی می‌گذرد، خانم‌ها دیگری هم به بار می‌آیند و عملا تعدادشان از آقایان خیلی بیشتر است. از سیاه پوست گرفته تا شرقی و از ۲۰ ساله گرفته تا ۶۰ ساله. بعید می‌دانم سلیقه‌ای باشد که اینجا جواب نگیرد. قیمت؟ از ۱۰۰ تا ۲۰۰ و ۲۵۰ یورو! به هرحال اینجا مال توریست‌ها و صاحبان شرکت‌های بزرگ است (:

برنامه احتمالا تا ساعت ۴ همین است (: ما که به هرحال اینجا کاری نداریم و برای دیدن آمده‌ایم. پس نکات را خلاصه می‌کنم:

 فنلاند‌یها آدم‌های بسیار ساکتی هستند. یک پسر جوان آنجا بود که حتی با خانم‌ها حرف هم نمی‌زد و به همه جواب می‌داد که «نمی‌خواهم»! احتمالا آمده بود رقص نور را تماشا کند.

 اکثر مشتری‌ها، مسن هستند و تباه. فرض کنید کسی باشد که با وجود درآمدی که توان پرداخت ۲۵۰ یورو در یکشب را می‌دهد یک دوست دختر یا همسر نداشته باشد و در آبجو فروشی ها و ورزشگاه‌ها هم نتواند دوستی پیدا کند.

 دخترهایی که اینجا کار می‌کنند واقعا حرفه‌ای هستند. ما عملا تنها کاری که می‌کنیم فضولی در کار دیگران است و واقعا لذت بخش است دیدن اینکه دخترها چه سریع تشخیص می‌دهند چه کسی چکاره است و چقدر خرج خواهد کرد.

 دخترها شخصیت هم دارند. کسی که لباس زندانی پوشیده واقعا مثل زندانی رفتار می‌کند و کسی که لباس نگهبان دارد مثل یک نگهبان قرص و محکم راه می‌رود. بامزه است.

 به نظر می‌رسه یکسری دختر ثابت اینجا کار می‌کنند و یکسری چرخشی. مثلا کسانی که خیلی خاص هستند (مثلا یک خانم شرقی مسن با تیپ مدیر مدرسه!) فقط یکربع می‌اید و دوری می‌زد و وقتی می‌بیند اینجا کسی علاقمند نیست، بیرون می‌رود.

 چه دخترهای اینجا و چه گذری‌ها با هم تبادل اطلاعات خیلی خوبی می‌کنند و دائما پشت صحنه با هم حرف می‌زنند. احتمالا در این باره که روی چه کسی می شود سرمایه گذاری کرد و روی چه کسی نه.

 یک آقای ایتالیایی خیلی خیلی باحال هست که با همه می‌خنده و گپ می‌زنه. این توی فنلاند یعنی شورش و انقلاب (: جالبه که با وجود اینهمه اظهار شوق، دخترها باهاش گرم نمی‌گیرن چون می‌دونن که نمی‌خواد خرج کنه (:

 دخترها خودشون می‌یان و گپ رو شروع می‌کنن. به جز پول نیازی به هیچ توانایی‌ای نیست.

 مشتری‌های حرفه‌ای با همه گپ می‌زنن و بعد انتخاب می‌کنن. دقیقا یکی یکی با همه گپ می‌زنن و آمار کامل می‌گیرن.

 آمار دقیق نداریم ولی در کل به نظر می رسه که مشروب از بیرون گران تر نیست. البته دوست ساکن اونجا می‌گفت که اصولا مشروب در فنلاند گرانتر از بقیه اروپا است.

 یک دختری هم اومد عربی رقصید. با بدنی تماما خالکوبی شده. نصف رقص واقعا عربی بود و بقیه‌اش هیچ ربطی به اعراب نداشت. تنها کسی بود که علاقه عمومی رو جذب کرد (:

 حتی رقاص‌های فنلاندی هم خیلی سرد و بی‌روح بودن. حتی به تشویق کنندگان هم نگاه خاصی نمی‌کردن. بدون اغراق من اول فکر کردم داره رقص آدم آهنی اجرا می‌کنه!

 لباس معقول برای اونجا کت و شلوار یا لباس نیمه رسمی است. یکی از نامناسب‌ترین لباس‌ها یقه اسکی با شلوار جین و پوتین مناطق قطبی (: ولی به هرحال خوبی اینجور کشورها اینه که کسی با کسی کاری نداره.

 مثل بقیه جاها، قبل از اجازه گرفتن به کسی دست نزنید!

این‌ها چیزهایی بود که من یادم بود. کسی چیز دیگه‌ای داشت بگه یا بپرسه (:

 رامین در کامنت‌ها یادآوری کرد که احتمالا عکس هم ممنوع بود. کاملا درسته (:‌ احتمالا برای حفظ «آبروی مشتری» ها (: درست مثل رد لایت در هلند که دلیل اصلی نبودن اجازه عکس گرفتن، دخترها نیستند بلکه مردهایی هستند که نمی‌خواهند عکسشان در آنجا گرفته شود. عکسهایی که من در مطلب استفاده کرده‌ام، از سایت این بار برداشته شده. لینک سایت در بالای مطلب اومده.

خاطرات سفر به فنلاند – درباره فنلاند

گفتیم که فنلاند کشور زیباییه. آروم و امن. اما فنلاند مشکلاتی هم داره. یکیش الکل. بنا آماری که خبرگزاری‌ها رو تکون داده، الکل اولین دلیل مرگ جوانان فنلاندی است. بنا به آمار هر فنلاندی به طور متوسط ۱۰.۵ لیتر الکل خالص در سال مصرف می‌کنه و این آمار در طول ۲۰ سال گذشته دائما در حال افزایش بوده.

الکل

پارلمان تلاش‌های زیادی برای کنترل این مشکل کرده. کودکان زیر ۱۸ سال که حق خرید ندارند. از ۱۸ تا ۲۰ سال آدم‌ها فقط حق دارند مشروباتی با زیر ۲۲٪ الکل بخرند و بعد از ۲۰ خرید مشروب آزاد می‌شه. الکل مالیات بالایی هم داره. بنا به گفته یکی از دوستان، قیمت تقریبا دوبرابر آلمان است. فروش الکل بالای ۴ درصد در مغازه‌ها غیر مجاز است و فقط فروشگاه‌های انحصاری Alco، الکل‌های قوی‌تر رو می‌فروشن که در تمام گوشه کنارهای شهر شعبه دارن که از نوار قرمز پنجره‌هاش کاملا قابل تشخص است. مثل این:


نوکیا و تازه به دوران رسیدگی

در عین حال به نظر من فنلاند یک جورهایی تازه به دوران رسیده اروپا است. خب همیشه یک کشور اسکاندیناوی بوده ولی بیشتر از ۳۰ سال نیست که به این وضع مدرن جدیدش دراومده. پش از این نوکیا شرکتی بوده که همه چیز می‌ساخته. در سال ۱۸۶۵ ایجاد شده (اشتباه تایپی نیست) و تقریبا ۱۰۰ سال بعد به سراغ مخابرات اومده و البته هنوز هم دوچرخه و لاستیک ماشین و اینجور چیزها می‌ساخته. در تاریخ، هنوز باید حدود ۳۰ سال صبر کنیم تا نوکیا بشه نوکیا. در ۱۹۸۷، نوکیا اولین گوشی اش رو می‌سازه و در طول ۲۰ سال بعدی تبدیل می‌شه به این شرکت عظیمی که بیشتر از ۱۱۲ هزار نفر در کارمند در ۱۵۰ کشور جهان داره و ۵۱ بیلیون یورو درآمد سالانه.

خلاصه کلام اینکه نوکیا فنلاند رو متحول کرده و این تحویل متعلق به ۲۰ یا ۳۰ سال اخیره. در این وضعیت من آدم‌های فنلاند رو تازه به دوران رسیده می‌بینم. شهر هلسینکی پر است از لباس فروشی و آرایشگاه و حداقل در بین آدم‌هایی که من دیدم، فنلاندی‌ها بیشتر آرایش می کنن و لباس‌های گرون می‌پوشن.

چند نکته متفرقه

 اینجا تکنولوژی زیاده! هر چیزی که یک کلید یا پیچ داره تا به کار بیافته. رضا می‌گفت توی خونه جدیدش نمی‌تونسته لباسشویی عمومی ساختمون رو راه بندازه در نهایت کشف می‌کنه که باید با موبایل به یک شماره اس ام اس بزنه و ماشین لباسشویی روشن می‌شه و پولش می‌یاد روی شارژ موبایل.

 موقع رد شدن از هر خیابون صدای تق تق تق تق می‌شنیدیم. کاشف به عمل اومد برای اینکه که نابینایان بتونن راحت رد بشن.

 دوستمون می‌خواست بره باغ وحش خرس قطبی ببینه. باغ وحش توی یک جزیره است ولی خرس قطبی نداشت. به جاش مغازه‌ها کنسرو گوشت خرس داشتند!

 سگ (: کلی سگ خوب با آدم‌ها راه می‌رن

 غذا باب سلیقه ما است. پنیر خوب و نون خوشمزه. تنها چیز سورپریز کننده ماهی خام / نیمه خام است که ممکنه هر جایی پیداش بشه.

 خونه در مرکز هلسینکی تقریبا متری چهار میلیون تومن است.

 تقریبا همه انگلیسی بلدن ولی کمتر نشانه‌ای در شهر می‌بینین که به انگلیسی چیزی رو توضیح بده. همه چیز به دو زبان فنلاندی و سوئدی نوشته شده در حالی که سوئدی‌ها فقط ۵٪ جمعیت کشور هستند. مقایسه کنید با ترک‌ها، کردها و … در ایران که حق ندارن حتی مدرسه خودشون رو داشته باشن.

 دستشویی‌هاشون عالیه! یک شلنگ گذاشته‌اند احتمالا برای شستن دستشویی ولی ما به شیوه ایرانی ازش استفاده می‌کنیم (: تنها مشکل اینه که باید شیر آب سینک رو باز کنیم تا این شیلنگ کار کنه!

خاطرات سفر فنلاند – یادداشت سریع در فرودگاه استانبول

خب توی فرودگاه هستیم. تقریبا یک ساعت قبل رسیدیم. شدیدا بارانی و هوای بد و آدم‌های بد (: این فرودگاه حداقل امروز که اصلا جذاب نیست. حین گرفتن کارت پرواز یک دعوای حسابی شد (در حدی که مسوول جریان از طرف ترکیش ایر پلیس خبر کرد و دو نفری با هم نسبت به یک اقایی که از پرواز جا مونده بود برخورد خیلی بدی کردند). در این حین بقیه شدیدا منتظر پیشرفت کار بودند در حالی که دو سه نفر کارمند مربوط به صادر کردن کارت های پرواز بودند به کندی کار می کردند (:

بگذریم. خلاصه اینکه فعلا در انتظار هواپیمای بعدی هستیم که بیایم تهران. البته موقعی که شما این رو می خونید احتمالا من در خونه هستم چون همونطور که دوستان حدس می‌زنن اگر قرار باشه در فرودگاه گیت مربوط به یک کشور به اینترنت دسترسی نداشته باشه، گیت مربوط به پرواز ایران است (: آخرین گیت و دور از هر شبکه بی‌سیمی که قابل دریافت باشه. اوه اوه در باز شد! بریم سوار شیم.

موخره: ساعت چهار صبح به وقت تهران است و رسیدیم. هواپیما مزخرف. ایرانی ‌ها بدترین همراهان هستند در هواپیما. از مربا و تخته نرد می‌یارن تو تا سه دست کت و شلوار و درختچه مصنوعی. بعد از اول تا آخر مشروب سفارش می‌دن (از شراب و‌ آبجو تا ویسکی و ودکا) و به مهماندارها متلک می‌گن. همه هم کلی ادعا که عرب‌ها و «عثمانی»ها نفهم هستند و ایرانی‌ها از همه دنیا با هوش‌تر و باشعورتر. من یکی از مواقعی که از ایرانی بودن متاسف می‌شم، در پروازهای به سمت ایران است.

اما خبر خوب! خسته و کوفته کشور خودمون هستیم (: زندگی خودمون، دوستهای خودمون، عشق‌های خودمون و فیلم‌فارسی‌های خودمون. حرف‌های زیادی هم هست که باید از فنلاند بنویسم. فهرست اجمالی:

 دفتر مرکزی نوکیا زیمنس

 الکل در فنلاند

 نگاه دوم به فنلاند

و البته گل سرسبد گزارش‌ها:

 «در یک Adult Bar بیست و هفت سال به بالا چه می‌گذره» با عنوان فرعی «جادی در آلکاتراز»

پی.نوشت: اوه اوه یادم نبود در میهن اسلامی باید با فیلتر شکن وبلاگ بنویسم (:

خاطرات سفر به فنلاند – هلسینکی در یک نگاه


هلسینکی کلا ۵۰۰ هزار نفر جمعیت داره. یک پایتخت کوچیک و جمع و جور که کلش رو می شه راحت پیاده روی کرد. کل فنلاند هم ۵ میلیون نفر بیشتر نیست. آروم، ساکت و بدون هیچ صدای اضافی (: فقط به این فکر کنید که اکثریت جاذبه های توریستی یک شهر، در یک عکس قابل فلش زدن باشن (: اونهم عکسی با این مقیاس که توش خونه ها هم معلومه (:

دیشب (وقتی می‌گم شب یعنی حوالی ۵) رفتیم برای قدم زدن در شهر. برنامه خاصی نداشتیم. آدرس یک مغازه تاروت رو گرفته بودیم و به اون سمت رفتیم: پشت مترو،‌ پارک دایانا.

سوال کردن در این باره که «آیا باید تاکسی / اتوبوس سوار بشیم» چندان عاقلانه نبود چون طرف کلا با دست به سمت میدان اشاره می‌کرد. قدم زنان رفتیم و در کمتر از ده دقیقه رسیدیم. مغازه تاروت بسته است ولی در بخش جالبی از شهر هستیم. ساختمان‌ها قدیمی‌تر، کوچه‌ها بیشتر و ماشین‌ها کمتر (:

به عکس بالا نگاه کنید: راهنمای توریست‌ها برای شهر هلسینکی. شهری که در نصف روز می‌شود همه‌اش را پیاده چرخید و همین پیاده روی کوتاه ما تقریبا نصف شهر را پوشش داده. پر از کافه، بار و آرایشگاه. به قول استاد سینا، شهری که خانه‌هایش فقط خانه است. در تهران خانه‌های ما آشپزخانه است، خانه سالمندان است، موزه است، انباری است، مهدکودک است، سالن مهمانی است و … . اینجا خانه‌ها فقط خانه هستند (اگر قیمت می‌خواهید متری ۴ هزار یورو (: ))‌ و خیابان پر است از بار و غذافروشی و آرایشگاه.

پلیس کم است ولی تنوع آدم‌ها زیاد. از Gothها گرفته که این شکلی هستند


تا پیرزن‌های شیکی که پیاده دارن احتمالا می‌رن مهمونی. اینجا تنوع واقعا پذیرفته است. اوه! امروز یکی از خوانندگان، ایمیل زده که در دانشگاه هلسینکی در اسپو است. الان می خوایم بریم ببینیمش. فعلا تا همینجا رو پست می کنم و می ریم به دیدن این دوست خوب و بعدا بقیه داستان شهر گردی رو پی می گیریم!

وضعیت اینترنت در فنلاند، هتل و شرکت نوکیا زیمنس

خب انگار نوشتن از سرعت اینترنت در جاهای مختلف داره به یک سنت تبدیل می‌شه. دوستان می‌گفتن چرا از سرعت اینترنت در فنلاند نمی‌نویسم. فکر می‌کردم واضح باشه. این سرعت ما در هتل است؛ اینترنت رایگان:


بعله (: تقریبا دو مگابیت دانلود در ثانیه یا به عبارت دیگه یک سی دی در ۴۰ دقیقه دانلود می‌شه (دوبرابر سرعت لازم برای دیدن فیلم). و اینهم سرعت ما در سر کلاسی که الان نشستیم:


واو… ۶۴۰۰۰۰۰ بیت بر ثانیه که می‌شه ۴۸ مگ در دقیقه! یعنی یک سی دی در ۱۲ دقیقه دانلود می‌شه! چیزی برای دانلود ندارید؟

ماجراهای سفر به فنلاند – روز اول


تابلوها اکثرا به فنلاندی و یک زبان دیگه (سوئدی؟) هستن و در واقع ما زیاد چیزی ازشون سر در نمی‌یاریم. نتیجه‌اش اینه که ما نفهمدیم این ساختمون مجلسه یا یک بنای تاریخی یا هر دو. جلوش انگار یکسری تابلوی انتخابات است و حزب کمونیست با داس و چکش طوری اش همیشه معلومه (: بقیه هم همه به فنلاندی تبلیغ کرده اند (: در کل جایی مثل هلند خیلی خارجی فریندلی تر است تا اینجا. در واقع اینجا خیلی آروم ساکت و معمولی است.

خب دیگه چی بگم؟ واقعا حرف خاصی ندارم. اینجا حداقل در یک روز کار معمولی «خبری» نیست. صبح شش و نیم بلند شدیم و تا هفت صبحانه خورده از هتل رفتیم بیرون. هوا تقریبا تا ساعت ۹ که سر کلاس نشسته بودیم روشن نبود (:‌ اصولا در طول روز هم چندان «روشن» نشد. تا چهار و نیم کلاس بودیم و بعدش با اتوبوس برگشتیم هلسینکی و هتل.

مرکز نوکیا زیمنس توی یک شهر علمی به اسم اسپو است. نزدیک هلسینکی. اصولا اینجا مفهوم شهر مثل شمال است؛ شهرهای کوچیکی که با خونه به هم وصل شدن. برای رفتن به هلسینکی یک اتوبوس و یک قطار سوار می‌شیم که کار خیلی سختی نیست. وقتی وارد اسپو شدیم دنبال جمعیت به طرف کلی ساختمون خوشگل رفتیم و اونجا من هی ساختمون‌ها رو نگاه می‌کردم که ببینیم کدوم مال نوکیای ما است. بعد یکهو متوجه شدم که کل این بخش «شهر» مال نوکیا است و همه ساختمون‌ها بخش‌های مختلف نوکیازیمنس (: کلی حال داد.

معلم ایتالیایی است و به قول خودش از لهجه‌اش معلوم. دستگاه‌ها جذابند (f5) و کلاس مرتب و منظم. ناهار رو در رستوران مرکزی می‌خوریم که خیلی باکلاس و باحاله (:‌ به هرحال رستوران یک شرکت بزرگ در یک کشور جهان اولی شیک است (: ولی خیلی جوگیری نیستیم. هرچند که هر در و هر آسانسور رو باید با یک ژانگولر باز کنیم یا راه بندازیم ولی خب در کل جای جالبیه.

دیگه چی؟ خبری نیست. در اتاق هتل هستیم. کمی استراحت تا رفتن به یک قدم زدن کوتاه در هلسینکی. کمی اطلاعات درباره لیکور کسب کردیم و کمی تنبلی. از ساعت ۶ هوا تاریک بود. واقعا چیزی ندارم بنویسم. شاید فردا اتفاق دیگری در جریان باشه (: راستش اصولا نمی‌خواستم بنویسم ولی لازم دونستم برای بهترین دوستانم حرف بزنم (:

اینهم عکس مسیری است که ازش می‌ریم اسپو. هوا بارانی و به نظر ما دوست داشتنی (:


ماجراهای سفر به فنلاند – در راه جهنم !

نصفه شب است. یعنی در اصل حوالی صبح. یکربع مونده به پنج و ما به قول خارجی ها Check In کردیم. اما به کجا؟ روی بلیت ترکیه که البته روی مقوای ایران ایر چاپ شده که نوشته جهنم!


هنوز نمی دونیم وضع اینترنت چطور خواهد بود و چقدر می‌تونم بنویسم. منطقا باید در کشور تکنولوژی‌ها، اینترنت راحت پیدا بشه. حالا اگر بشه گزارش‌ها رو خواهم نوشت. فعلا برنامه‌ها اینه:

 با کشتی تفریحی یک سر بزنیم به سوئد

 شهر رو ببینیم

 بریم بار یخی (پنج درجه زیر صفر!)

 غیره

ماجراهای سفر به فنلاند – اینترنت در فرودگاه استانبول ترکیه

خب رسیدیم فرودگاه ترکیه. از اونی که فکر می‌کردیم گرمتره و پالتوها روی دستمون مونده. مثل همیشه چیزهایی که ندیدیدم رو می بینیم. غرفه مشروب‌ها واقعا قشنگه (: طراحی بطری هم باید یک رشته دانشگاهی باشه به نظرم (: اوه… ویسکی چهارصد یورویی می‌بینیم و یک میز برای تست مشروب. البته ما تست نمی‌کنیم ولی جالبه که مثل لوازم آرایش و عطر و اینها، برای مشروب هم تست گذاشتن. به روال سابق، سرعت اینترنت رو چک می‌کنم. سریعه:


یک ساندویچ خوشگل می‌بینیم که ده لیر است: شش هزار تومن. منصرف می‌شیم (: تقریبا یک ساعت دیگه پرواز به هلسینکی که دیگه انتظار داریم یخبندان باشه (: