جواب به چند سوال و فرمول محاسبه فاصله از خوشبختی

اشاره: دوستی یک ایمیل زده و کلی سوال پرسیده. چون سوال‌ها جالب بودند جواب‌ها رو گذاشتم روی سایت

۱- شما از چه زبون برنامه نویسی استفاده می کنی؟

خب در اصل من برنامه نویس نیستم (: با برنامه نویسی شروع کردم ولی بعدا بیشتر اومدم به سمت سیستم عامل و به همین دلیل زبان‌های مورد استفاده‌ام رفت به سمت زبان‌های اسکریپت نویسی مثل پرل یا پایتون یا رابی. این زبون ها بامزه‌تر هستن و نوشتن باهاشون سریعتر از چیزهای بزرگی مثل جاوا است. در عوض معمولا برای نوشتن اپلیکیشن استفاده نمی‌شن. در عین حال لازمه این ضرب المثل قدیمی رو تکرار کنم که می‌گه یک مشکل تازه‌کارها اینه که برنامه‌نویسی رو با برنامه‌نویسی به زبان فلان اشتباه می‌گیرن. کسی که سی یاد می‌گیره برنامه‌نویسی یاد نگرفته بلکه زبان سی رو یاد گرفته. کسی هم که برنامه‌نویسی بلده با داشتن مرجع یک زبان یا دسترسی به اینترنت می‌تونه به هر زبانی برنامه بنویسه.

۲- چجور برنامه‌ای می‌نویسی (منظورم تجاری، وب،… است)؟

همونطور که گفتم، من بیشتر مدیر سیستم هستم تا برنامه نویس. حتی مدیر سیستم هم نیستم، بیشتر اسکریپت نویس هستم تا هر چیز دیگه. معمولا برنامه‌های کوچیکی می‌نویسم که کارهای جالب بکنن. مثلا یک تقویم درست کنن که بشه پرینتش کرد و بعد تا کردش و یک ۱۲ وجهی داشت که روی هر ضلعش یک ماه از سال چاپ شده. این برنامه به زبان ps برای تقویم انگلیسی هست و من برای فارسی بهینه‌اش می‌کنم. یا مثلا برنامه‌ای که یک عالمه ایمیل رو بگیره و ببینه کی به کی ایمیل زده و بعد یک نمودار بکشه که توش افراد دایره باشن و ایمیل‌ها فلش و معلوم بشه کیا با هم رابطه دارن. آخرین برنامه‌ای هم که نوشتم این بود که یک فایل از شماره تلفن‌ها باشه و یک برنامه بیاد اونو بخونه و از یکی به اون یکی اس ام اس بزنه (:‌

گاهی هم برای وب می‌نویسم. مثلا الان یک چیزی درست می‌کنم که ببینه من در چه ماه‌هایی مطلب نوشتم و بعد یک فهرست درست کنه از ماه‌ها که بتونم بذارم کنار وبلاگم و آرشیو ماهانه درست بشه.

۳- از چه سیستم عاملی استفاده می‌کنی؟

از سیستم‌عامل‌های خوب: لینوکس، مک و یونیکس. مک رو روی لپ تاپ شخصی‌ام. لینوکس رو برای تفریح و لذت توی خونه یا در حل کار برای سرورهای مخابراتی و یونیکس رو هم روی سرورهای قدیمی‌تر مخابراتی.

۴- بک آپ گیری از اطلاعاتتون رو چجوری انجام می‌دین و اونها رو روی چی ذخیره می‌کنین؟

خب من دو جور اطلاعات دارم. اطلاعات وب سایتم + سایت‌هایی که هاستشون با من یکیه و اطلاعات لپ تاپم. اولی رو به شکل هفتگی از طریق یک اسکریپت BASH انجام می‌دم. اول اطلاعات بانک اطلاعاتی MySQL به شکل یک فایل ذخیره می‌شن و بعد به همراه همه اطلاعات سایت‌ها فشرده می‌شن و یک فایل تقریبا 850 مگابایتی تشکیل می‌دن. این فایل رو از طریق ftp منتقل می‌کنم به یک سرور پشتیبان گیری. اینجوری در هر وضعیتی می‌تونم همه سایت‌ها رو در بدترین حالت به یک هفته قبل برگردونم. جالبه که سه روز قبل اشتباها همه کامنت‌های سایتم رو پاک کردم ولی با داشتن همین بک آپ‌ها برشون گردوندم که به زودی درباره‌اش می‌نویسم.

در مورد لپ‌تاپم به خاطر وجود سیستم‌عامل فوق‌العاده‌ای به اسم مک، هیچ مشکلی نیست. برنامه‌ای هست به اسم ماشین زمان یا تایم‌ماشین که هر وقت هارد دیسک خارجی ۳۲۰ گیگی رو به کامپیوترم وصل می‌کنم به شکل اتوماتیک از فایل‌هایی که از آخرین بک آپ تا حالا تغییر کردن، پشتیبان می‌گیره. هر وقت مشکلی پیش بیاد، سی دی نصب مک رو می‌ذارم تو کامپیوترم و هارد بک آپ رو نصب می‌کنم و انتخاب می‌کنم که دوست دارم کامپیوترم مثل چه تاریخی بشه.

حالا که خودت بحث رو پیش کشیدی خوبه این رو تکرار کنم: همین الان بک آپ بگرید! بعدا در روز حادثه خواهید گفت: دقیقا فردا می‌خواستم بک آپ بگیرم ها!

۵- چرا صفحه وبلاگ شما توی مرورگر IE 7 ذخیره نمی‌شود؟

این رو دوستان دیگه‌ای هم تذکر دادن. ولی جوابش رو نمی‌دونم (: متاسفم که اینجوریه ولی حداقل فعلا فرصت نمی‌کنم حلش کنم چون به اسکپلورر ورژن ۷ هم دسترسی ندارم. دوست دارم حل بشه ولی خودم دست بکار نخواهم شد فعلا (:

۶- به نظرت خوشبختی چیه؟

رسیدن به چیزی که می‌خوای. البته اینو الان همینطوری گفتم و تعریف فکر شده یا ساختارمندم نیست. خوشبختی برای آدم‌های مختلف فرق می‌کنه ولی رسانه‌ها سعی می‌کنن جوری جلوه بدن که همه به یک روش می‌تونن خوشبخت بشن یا حتی آدم‌های خوش‌شانس رو خوش بخت جا می‌زنن تا نشون بدن که بقیه هم شانس خوشبخت شدن رو دارن چون اگه بگن همه شانس خوش شانس شدن رو دارن حرفشون مسخره می‌شه یا مسخرگی حرفشون معلوم می‌شه (: خوشبختی راحت، آروم و شاد بودنه. چون سوال بعدی رو جلو جلو خوندم، می‌رم سوال بعدی (:

۷- هدفت در زندگی چیه؟

خوشبختی (: اینکه اگر به گذشته نگاه کنم احساس نکنم که موقع انجام کارها اشتباه کردم. ممکنه به گذشته که نگاه کنم با خودم بگم که اگر فلان کار رو نمی‌کردم بهتر بود ولی این مهم نیست. مهم اینه که در نگاه به گذشته درک کنم که در اون موقع چرا اون کار رو کردم و بدونم که اون موقع به نظرم اون کار درست بود. یک هدف دیگه هم دارم: کاری نکنم که اگر همه بدونن، ناراحت بشم. لازم نیست هر کاری رو جار بزنم ولی کلا دوست ندارم کاری بکنم که حس کنم بقیه نباید بدونن.

این چند جمله رو اینجوری هم می‌شه تفسیر کرد: هدفی ندارم. در لحظه سعی می‌کنم درست حرکت کنم ولی برای آینده دور هدفی ندارم. بخصوص اگر هدف چیزهایی مثل خارج رفتن، استاد دانشگاه درست و حسابی شدن، اختراع کردن، پول زیاد و … باشه. در لحظه راحت و شاد زندگی می‌کنم و معتقدم آینده خودش خوب پیش می‌یاد. نیومد هم مهم نیست چون من فعلا که خوشحالم (:

اوه.. این تئوری درباره خوشحالی رو هم بگم: برای سنجش میزان خوشحالی یک مرد، باید رفت سراغ گنجه لباسهاش و همه کراوات رو بیرون آورد. بعد کراوات‌ها رو دراز به دراز در طول هم چید و طول کل کراوات‌ها رو اندازه گرفت. این طول برابر فاصل این مرد از خوشبختی است (:

دریافت رایگان سی دی آفلاین ویکیپدیا

من یکبار شروع کردم به ارسال رایگان سی دی لینوکس پارسیکس که تجربه‌ای عالی بود و در آینده هم تکرارش خواهم کرد. این بار هم به عنوان یک تجربه احتمالا خوب می‌خواهم تعدادی سی دی ویکیپدیای آفلاین فارسی رو برای کسانی که احساس می کنند لازمش دارند بفرستم.


این پروژه ترکیبی از چندین پروژه جذاب دیگر است. هزاران نفر فارسی زبان،‌ ویکیپدیای فارسی را به عنوان یکی از بزرگترین دانشنامه‌های فارسی ساخته‌اند. یک گروه هم پروژه مولین را ایجاد کرده‌اند که نرم‌افزاری است برای ایجاد یک سی دی زیبای آفلاین از این دانشنامه با قابلیت جستجو و دیدن مقالات و … و داوطلبان مختلفی در دنیا سی دی ها را رایت می کنن و در اختیار کسانی قرار می‌دن که احساس می‌کنن لازمش دارن: روزنامه نگارها، مدارس، محققین، علاقمندان داشتن یک دانشنامه آفلاین و …

من هم تصمیم گرفتم در دنیای فارسی زبان همین کار رو بکنم. سری به صفحه پروژه بزنید، بهش لینک بدین، به کسانی که سی دی به دردشون می خوره خبر بدین و نظرتون رو هم حتما بگین

یک مساله برای گیک های مکانیک و علاقمندان معادلات لاگرانز!

امروز یکی از دوستان یک مساله برام فرستاده. فکر کنم مکانیک باشه (: به هرحال من هیچ مهارتی در حلش ندارم. اصولا هم از چیزهایی که نیازمند نوشتن از چپ به راست باشن، خوشم نمی یاد (دقت کنید که برنامه نویسی تایپ کردن است!) به هرحال به ذهنم رسید بذارمش اینجا شاید یکی دوست داشته باشه حلش کنه. اگر کسی حل کرد می تونه راه حل رو برام بفرسته به jadijadi@gmail.com تا بذارم همین زیر. در پایین شکل حاوی سوال، یک فایل زیپ هم هست که راه حل همین مساله برای وضعیت دو بعدی است. من که سر در نمی یارم. شاید اصولا حل این کار خیلی پچیده یا مفصلی باشه و یک تفریح گیکی به حساب نیاد ولی به هرحال اگر کسی دوست داشت و حل کرد، راه حل رو بده که بذارم زیرش (: حقیقت اینه که حس کردم ممکنه یکی از حل کردنش یا فکر کردن به حلش لذت ببره.


راه حل نمونه دو بعدی مساله

پ.ن. سوال انحرافی: اصولا کسی هست به لاگرانژ و اینجور چیزها علاقمند باشه؟ و حل همچین چیزی براش نوعی تفریح به حساب بیاد؟ اینجا اگنان داریم؟ (:

جادی در برنامه فیس آف

جریان فیس آف جریان بانمکی است. یکسری سوال برای دو وبلاگنویس که از هویت همدیگه خبر ندارند فرستاده می شه و بعد جواب‌ها به شکل مشترک چاپ می‌شه. ایده خوبیه و من همیشه خواننده بودم و این بار شرکت کننده

غضنفر آنلاین؛ دو ساعت و نیم تفریح کم دغدغه

هفته قبل با لیلا رفتیم به دیدن تئاتر کمدی «غضنفر آنلاین». از وقتی پسوند آنلاین رو دیده بودم، به نظرم رسیده بود که خوبه یک شب بریم این تئاتر رو ببینیم و در نهایت هم در یک تصمیم سریع، بعد از پیتزای گودو، رفتیم سراغ تئاتر. صف شلوغ مال سالن سینمای مجموعه فرهنگی هنری ایران بود و تئاتر که در سالن همایش‌های طبقه سوم سینما ایران برگزار می‌شد، صف نداشت. بلیت برای هر نفر پنج هزار تومان.

ساعت ۹ در سالن بودیم و به جمعیت نگاه می‌کردیم. اکثرا همون‌هایی بودند که انتظار داشتیم؛ خانواده‌های نسبتا جوان با یکی دو بچه. قبل از شروع تئاتر گفته شد که ممکنه هنرپیشگان حرکات موزون کنند و ما هرچقدر بخواهیم می توانیم با دست و صدا همراهی کنیم ولی لطفا به هیچ وجه کسی در صندلی‌ها حرکات موزون نکند. باید «تئاتر» جالبی باشد (:

تئاتر حدودا سه ساعت طول می‌کشد.بر خلاف انتظاری که داشتیم مطلقا هیچ ربطی به اینترنت و آنلاین بودن و این حرفها ندارد. داستان یک گروه تئاتر است که یکی از هنرپیشه‌هایش را از دست داده و دنبال یک هنرپیشه جدید است. طنزها خوب هستند. گاهی خیلی تکراری و قدیمی و گاهی جدید و جذاب (: بازیگران اصلی هم خوبند بخصوص اقای «کرگدن (کارگردان)»، هنرپیشه اول مرد که قرار است هنرپیشه دوم مرد بشود و هنرپیشه جدید (غضنفر آنلاین) و بقیه.

چیزی که کلیت جریان را بسیار جذاب کرده، بزن و برقص‌های هنرپیشگان است و یک شب شاد و راحت از دغدغه؛ شاید هم کم دغدغه چون بازهم به شوخی‌های جنسی فکر می کنیم و تاثیرشان روی اقلیت ها ولی به هرحال امشب خوش گذشته (:

پیشنهاد می کنم اگر شما هم حوصله یک شب آهنگ لس آنجلسی و شوخی‌های بالای ۱۳ سال و دوستی هم دارید که کنارش ساده بهتان خوش می گذرد، سری به تقاطع بهار شیراز و شریعیتی (سینما ایران / مجتمع فرهنگی هنری تهران) بزنید و ساعت ۹ در سالن نمایش باشید و تا ساعت ۱۲ خوش بگذرانید.

تجربه «زینک» و حفظ شرافتمندانه صندل

جادی هستم و صدای من را از فرودگاه بین‌المللی دوبی می‌شنوید!

دیشب با خودم گفتم باید برم ته و توی این Zinc توی هتل کراون پلازا رو در بیارم. بالاخره هم ساعت یک و نیم نصفه شب با دو تا بطری خالی توی اتاق راه افتادم طرف زینک (: اوه راستی قبلش توی کانال یک تلویزیون که مربوط به امکانات خود هتل است چک کردم که درباره زینک چی می شه:

زینک محلی است برای تفریح. با DJ پر هیجان ما و همبازی‌های خوبی که پیدا می‌کنید، پشیمان نخواهید شد.

لوگوی زینک یک خرگوش پشمالوی پاپبون دار است و در ورودی‌اش حفاظت شده با کلی گردن کلفت و به خاطر پله‌ها و پیچ راهرو، داخلش غیرقابل دیدن از بیرون.

اما برگردیم سر ماجرای ماوقع! اونجا بودیم که دیشب تصمیم گرفتم برم زینک و ببینم واقعا اونجا چه خبره. حداکثر این بود که یک ماءالشعیر می‌خوردم و می‌آمدم بیرون دیگر. دم در دو نگهبان چک می‌کنند که فقط ساکنان هتل حق وارد شدن داشته باشند (البته احتمالا همبازی‌ها ساکن هتل نیستند) و بازرسی بدنی هم می‌شوید تا بدون بوق زدن از گیت عبور کنید! من که طبق معمول بدون بوق از گیت رد شدم ولی آن طرف گیت، با احترام برای دومین بار در زندگی این جمله را شنیدم:

 اکسیوز می سر. بات من کن نات انتر ویت صندلز!

دفعه پیش بعد از شنیدن این جمله در ورودی بزرگترین دیسکوی خاور میانه، برای اعلام انزجار از تبعیض بر اا نوع کفش، مستقیم تاکسی گرفتیم و رفتیم کاباره تهران! اما اینبار که لیلا نبود، من هم خوابم می‌امد ضمن شوخی با نگهبان مربوطه و لبخند نزدن به خانم‌هایی که فکر کنم در بیرون در زینک برای آقایانی که به هر دلیلی داخل نمی‌شدند تور پهن کرده بودند، برگشتم به اتاق و خوابیدم تا زینک و هر کسی که من را با صندل راه نمی‌دهد، revenue از دست بدهد (: در فرم نظرخواهی هم برایشان نوشتم که با اینکه قانون قانون است و نظم و ترتیب مقبول ولی انتظار نداشته باشند بدون اینکه دلیلش را بدانم در دمای ۴۱ درجه صندل را کنار بگذارم!

زنده ام و عالی

سلام دوستان. همه چیز عالی است و من هم عالی. نوکیا سرم شلوغ است ولی دلیل ننوشتن و خبر نداشتن کسی از من، این لپتاپ جدیدم است. رفتن به یک کامپیوتر جدید، مثل اسباب کشی به یک خانه جدید است و من شدیدا احساس می کنم که به یک قصر زیبا اسباب کشی کرده ام. بعدا برایتان در موردش خواهم نوشت ولی فعلا همینقدر بگویم که این کامپیوتر / سیستم عامل جدید، یک تجربه زیبا است و پر از آرامش و اطمینان.

«تراژدی «تراژدی رودکی»» یا چگونه علی پویان و فرزانه کابلی حسابی ما را خنداندند

تکرار می‌کنم که کارشناس تئاتر نیستم ولی رسم خوبی خواهد بود در وبلاگستان اگر نظراتمون رو بنویسیم. من حق دارم به عنوان یک بیننده درباره تئاتری که می‌رم نظر بدم. عالیه توی وبلاگ دیگه بخونم که چه فیلمی دیدن و نظرشون چی بوده و …

دیشب به اتفاق دوست خوب، فرصتی شد بریم به دیدن تئاتر تراژدی رودکی به کارگردانی علی پویان و طراحی رقص فرزانه کابلی: یک مزخرف کامل که البته تا آخر شب موضوعی جذاب بود برای خنده.

من کارشناس تئاتر نیستم ولی قدرت درک زیبایی و اصالت هنری رو دارم. ایده‌‌ناب رو هم از بی‌سخنی تشخیص می‌دم و شعر کلاسیک رو هم در سطح عالی درک می‌کنم و ازش لذت می‌برم. به همین دلیل اعتقاد داشتم که «تراژدی رودکی» به عنوان یک تئاتر موزیکال همراه با رقص می‌تونه برام تئاتر جذابی باشه اما این «تئاتر» با داشتن چندین بازیگر بد، داستان بسیار ضعیف و طراحی رقص مسخره و لباس‌های بی‌معنی، به یکی از مزخرفترین تئاترهایی تبدیل شد که دیده‌ام.

داستان این تئاتر قرار بود، روایت زندگی رودکی باشد: شاعر قرن چهارم و مداح دربار سامانی که دلیل شهرتش، توانایی در موسیقی و سرودن اولین اشعار فارسی است. شک هست که رودکی از ابتدا کور بوده یا در پیری کور شده. رودکی با شعر و موسیقی خوب، به دربار راه پیدا کرد، مدیح شاه را گفت و بعد هم با افول شاه در پیری به روستایش برگشت و همانجا درگذشت. اما داستان اصرار دارد که رودکی یک فیلسوف و عارف بوده که با حاکمان زور درگیر شده و آن‌ها او را به جرم حمایت از عدالت در دادگاهی به شیوه دادگاه‌های امروز (با حضور قاضی و شاهد و وکیل مدافع و شاهد و شرکت کنندگان و منشی و …) محاکمه و دستور به کوری‌اش داده‌اند.

تنها جایی که می‌تواند ادعایی نزدیک به این پیدا کنید، ادعایی دربار هیک نوشته‌ از شخصی به نام گراسیموف است که در دوران استالین کارش همین بود که از روی جمجمه افراد، نظریه صادر کند. حالا اینکه کور کردن در اثر تشعشع آهن گداخته بعد از ۱۱۰۰ سال چه اثری روی استخوان جمجمه باقی می‌گذارد که در هیچ تذکره یا تحقیق ادبی / زندگی‌نامه‌ای نیامده با خدا.



تئاتر «تراژدی رودکی» هیچ ربطی به زندگی رودکی و تراژدی
ندارد. لباس‌هایش رابین‌هودی است و رقصش مسخره‌ای از باله

که هیچ ربطی به شعر رودکی ندارد.

ولی دلیل مسخره بودن این تئاتر، عدم صحت تاریخی نیست. بحث بسیار مفصل‌تر است. اجراها درمورد بعضی از شخصیت‌ها بسیار ضعیف است و حتی در یک جاهایی صدای هنرپیشه توان رسیدن از صحنه به ردیف سوم صندلی‌ها را هم ندارد. لباس شدیدا مسخره است. لباس‌ها اکثرا شبیه به دزدان قرون وسطای اروپا طراحی شده‌اند و رگه فیلم رابین‌هود در طراحی لباس شدیدا قابل مشاهده است. دیالوگ‌ها یک جاهایی تقلید شاملو است و یک جاهایی تقلید یک بند از «خسته‌ام، خسته ریرا، می‌ایی همسفرم شوی؟» (:

بانوی اول دربار سامانی، کفش‌های پاشنه بلند و سفید عروسی پوشیده است تا نکند قدش کوتاه باشد. رودکی در هنگام محاکمه، علاوه بر اسماعیلی بودن، همجنس‌گرا است: با غلام‌ها دیده شده. به وزیر سابق عشق می‌ورزیده و حرف او را رد نمی‌کرده اما به ملکه توجهی نداشته. دیر ازدواج کرده. رفته و عاشقانه شاه را از شکار با شعر و غزل و عشق برگردانده و … اما در عین حال هیچکدام از اینها را نباید در تئاتر گفت.

و مسخره‌ترین نکته ممکن در تمام اجرا، طراحی رقصی است که خانم فرزانه کابلی کرده. رقص‌ها بی‌ربط به تئاتر و شعر هستند. هیچ ریشه‌ای در ایران ندارند و از همه بدتر، مسخره هستند. ترکیبی بی‌معنی از باله و یک هزار نفر هندی که همه یک کار می‌کنند اما بدون هماهنگی. به نظر من دو موضوع باعث چرند شدن این تئاتر شده بود:

 داستان بسیار ضعیف

 رقص بسیار ضعیف

تراژدی فقط یک داستان با آخر بد نیست. جناب کارگردان (علی پویان) و جناب نویسنده (ایوب آقاخانی) (که در وسط کار به خاطر عدم توافق با کارگردان بر سر شیوه اجرا عوض شده!) باید قبل از من فن شعر ارسطو را خوانده باشند:

ساختار تراژدی خوب نباید ساده باشد که باید پیچیده باشد. در تراژدی خوب، حوادث باید یکی بعد از دیگری وحشت و اندوه بیافزایند چرا که بدین طریق است که این شکل از هنر، زاده می‌شود.

و حالا داستان ما چیست؟‌ یک جنازه که از دریا گرفته‌اند و یک آدمی شبیه موسی جلوی اقیانوس ایستاده و روایت می‌کند که این مرد معشوق رودکی بوده و رودکی را در دادگاه محاکمه کردند و چشمانش را کور کردند و تمام یک ساعت بقیه تئاتر به این می‌گذرد که:

 در یک صحنه دادگاه قاضی بگوید : «و اکنون دانستیم و بر این دادگاه روشن شد که شاعر محبوب ما رودکی، آنگونه که شاهدان گفتند،‌ بر دین اسماعیلی است و بر این دادگاه که محضر عدالت است وظیفه است که در این مورد تصمیمی عاجل اتخاذ کند. اکنون در این نقطه پرگار عدالت و در حضور وزیر جدید و محبوب اعلام می‌کنم که جرم شاعر محرز بوده، مجازاتش محرومیت از بینایی است».

 وقتی رودکی نتوانسته خواهش وزیر را رد کنه رفته با شعر و غزل، شاه را که نسبت به همسرش سرد شده است را به خانه برگرداند، یازده نفر به شکل ستاره و مثلث دور هم جمع بشوند و به عکس پشت صحنه که نمایشگر یک تپه پر گل و درخت است ذل بزنند و یکی یکی بگویند «آه او کیست که در پشت درختان پنهان است؟». «آه! او شاه است». «اوه! رودکی هم با او است». «قلم بیاورید تا اشعارش را بنویسیم!(مگه از اینجا شنیده می‌شه؟!)». «لازم نیست. ماج(!) با او است و او همه را حفظ خواهد کرد». «دارند به این طرف می‌آیند». «بله می‌ایند». «کاش هنگام گذر نگاهی به من بکند! (توی فکر یکی از دخترها می‌گذرد ولی نمی‌گوید)». «بله می‌آیند». حالا که همه حرفهایشان را زده‌اند با لباس‌های آبی، شلوارهای چین چین و روسری‌های سیاه می‌چرخند. آن‌ها که وسط ستاره بودند به گوشه‌ها می‌روند و بر عکس و حرف زدن شروع می‌شود. «هنوز دارند می‌آیند». «رودکی هم با شاه است». «کاش شعرش را می‌نوشتیم». «لازم نیست چون ماج هم آنجاست. او روای اشعار رودکی است». ….

 صحنه سیاه می‌شود و دوباره دادگاه و میز بلندتر در وسط و علامت ترازو و منشی که دارد می‌نویسد و صندلی شاهدان و حضار دور نشسته اند و ماج دارد در نقش وکیل مدافع از رودکی که متهم به ازدواج در سن بالا است دفاع می‌کند و قاضی می‌گوید: «حالا بر این دادگاه که نقطه عدل است و مرکز انصاف، مشخص شد که شاعر شهیر ما آنگونه که شاهدان موثق گزارش کرده‌اند، بر آیین اسماعیلی است و وظیفه این مرکز عدل آنگونه است که … »

و حال من از این تئاتر به هم می‌خورد. اتفاقا این رییس دادگاه جزو بازیگران خوب است ولی چه فایده وقتی مثل سخنرانی‌های این دور و بر، از کلمه اول تا آخر دیالوگش قابل پیش‌بینی است.

در یک کلمه: تئاتر «تراژدی رودکی» هیچ ربطی به زندگی رودکی و تراژدی ندارد. لباس‌هایش رابین‌هودی است و رقصش مسخره‌ای از باله که هیچ ربطی به شعر رودکی ندارد. این تئاتر را نبینید و اگر دیدید، نظرتان را بنویسید (:‌ حیف که از کمربند کنگره‌ای شاه و شلوار چین چین چرمی ماج و هیبت حضرت موسایی پیر ده عکس ندارم که تقدیمتان کنم. متاسفانه زبانم بیش از این قاصر است.

نکات انتهایی

 رودکی در ویکیپدیای فارسی

 هیچ ریفرنس معتبر که مدعی شود رودکی را کور کرده‌اند پیدا نکردم

 برای هنرپیشگان تئاتر احترام قایلم. بعضی حرفه‌ای‌ها هنرپیشگی‌شان خوب بود و بعضی آماتورها، تمرینشان قابل احترام. مطمئن نیستم که یک هنرپیشه خوب بتواند پیشنهاد نقش بازی در یک تئاتر را رد کند؛ هرچقدر هم تئاتر چرند باشد.

 تنها نکته جذاب، صدای خوب موسیقی و بعضا امکانات خوب سالن بود که از زمان شاه سابق، به ارث رسیده. کاش در زمان فعلی، حداقل کف سالن را تعمیر کنند.