چه کسی بازی‌های کامپیوتری را کشت؟

توضیح: این ترجمه ساده (فقط برای روخونی شخص خودم) از بخش اول مقاله / داستان بلند Who Killed Video Games نوشته تیم راجرز است که من برای شماره اول پادکست خوب رادیوفنگ ترجمه کردم و خوندم. داستان در مورد تحولی است که توی بازی های کامپیوتری اتفاق افتاده و الگوریتم های ریاضی ای که ذره ذره ساعت ها و روح ما رو تسخیر می کنن. بازی هایی که با تکیه روی آمار و رفتار شناسی خیلی ساده ما رو به عنوان یک موجود زنده نخستینی آنالیز می کنن و می بینن از کجامون در چه لحظه ای بیشتر پول در می یاد. اگر ترجیح می دین به جای خوندن این رو بشنوین، به قسمت آخر پادکست شماره یک رادیوفنگ مراجعه کنین.

چه کسی بازی های کامپیوتری را کشت

نوشته تیم راجرز

ترجمه جادی

کوچکترین مرد داشت در مورد چرخه‌ های درگیر کننده حرف می‌زند.

او گفت «به این یکی نگاه کنید» و با یک کلیک صفحه اسلاید را عوض کرد. چند نفر پرسیدند «نظر خودت چیست؟»

«خب.. اوم… من این یکی را از همه بیشتر دوست دارم». یکبار دیگر کلیک کرد. بعضی از چرخه‌های قبلی بسیار بیخود بودند اما حالا این یکی به نظر جذاب می‌رسید. اسلاید فعلی توضیحات بیشتری داشت.

مرد بزرگتر حرف می زد. به اسلاید اشاره کرد. گفت «به بازیکن یاد می دهید که چطور یک دقیقه در بازی بماند. در آن یک دقیقه می‌تواند چند سکه از پول داخل بازی به دست بیاورد. در اواخر آن دقیقه با آن سکه‌ها سرمایه‌گذاری می‌کند. سرمایه گذاری ای که برایش سود خواهد داشت. یک چیز می سازند. بهشان گفته می‌شود که این چیز پنج دقیقه دیگر سود می‌دهد. البته می‌توانند یک سکه ویژه هم استفاده کنند و آن را هم همین الان تحویل بگیرند. اتفاقا دقیقا یک سکه واقعی هم دارند و بازی مجبورتان می‌کند که آن را همین حالا استفاده کنید.حالا یک چیز دارید. بهتان می‌گویند سه دقیقه صبر کنید تا سود آن چیز ب حسابتان واریز شود. دلیلی داریم برای سه دقیقه منترظ ماندن. وقتی سه دقیقه تمام شد، به آن‌ها می‌گوییم که نیم ساعت دیگر بیایند. بازی می‌گوید «حالا کاری ندارید، نیم ساعت دیگر برگردید». تلفن نیم ساعت دیگر تکان می‌خورد. نیم ساعت گذشته. وقتش است. آن‌ها باید ارزش وقتشناسی و صبر کردن را یاد بگیرند. آن‌ها هرگز این نیم ساعت صبر کردن بعد از سه دقیقه بازی را فراموش نخواهند کرد. دومین باری که نیم ساعت صبر می کنند اما اصلا یادشان نخواهد ماند. همینطور دفعه سوم ولی اینبار باید بیست و چهار ساعت صبر کنند که خاطره‌اش همیشه باقی می ماند و بعد بیست و چهار ساعت دیگر. حالا دیگر شروع خواهند کرد به پول دادن برای گرفتن چیزها زودتر از زمان مقرر.

«پس بعد از نیم ساعت یک نوتیفیکیشن خواهند گرفت. تلفن می لرزد یا زنگ می‌زند و می‌گوید که فلان ثمر داده و بهمان آماده برداشت است؟»

کسی حرفی نمی زند. هیچ صدایی نیست. دست همه روی بطری‌های آب روی میز شیشه ای سرگرم مشغول است. صورت جمعی کمی پریشان و کمی هراسناک است. مانند صورتی کسی که فقط قسمت اول جکی را شنیده باشد که در آن یک روحانی، یک نوزاد و یک سوسمار حضور دارند.

«آن ها اپلیکیشن بازی را اجرا می‌کنند و فلان و بهمان را جمع می‌کنند.

«حالا به آن ها خبر داده می‌شود که به مرحله بعدی رفته‌اند. فلان قدر هم سکه جایزه نصیبشان شده. ممکن هم هست که قفل چیزی را باز کرده باشند – یک چیز جذاب تر.

«بخش مهم همینجاست. وقتی فلان و بهمان را برداشتند، ۱۲۰ سکه جمع شده. جایزه ای که برای بالا رفتن لول گرفته اند اما ۲۵۰۰ سکه است – بسیار بیشتر از جایزه صبر کردنشان برای جمع آوری چیزها. حالا به مغازه می‌روند. چیزهای جدیدی هست برای خریدن. ارزش آن ها تقریبا ۲۲۰۰ سکه است. بعد از خرید سکه‌های کمی برایشان باقی می ماند شاید چند صد تا. این عمدی است.

«حالا می توانند چیز جدیدی بسازند. چون قول داده شده که این چیز هزار سکه در ساعت نصیبشان کند. بعد از یکساعت باید برگردند. بعد هم بعد از دو ساعت و بعد سه ساعت: سه. حالا کلی پول دارند و سرمایه گذاری کرده اند.

«وقت آپگرید است. احتمالا ۲۲۰۰ سکه و حالا چیزشان می تواند به جای ۱۰۰۰ سکه قبلی، ۲۰۰۰ سکه در ساعت تولید کند. بخش ریاضی مغز این را می بیند و با خودش می گوید : این دو برابر چیزی است که قبلا در می آوردی. همه عاشق دوبرابر شدن درآمد ها هستند. ما دنیای بازی ها را کنترل می کنیم و دوبرابر شدن هایش را. ما بازیکن را کنترل می کنیم.

«بازیکن کاملا درگیر شده

«این بسیار مهم است: به آن ها چیزی می دهیم که مجبور شوند دو ساعت و نیم دیگر برگردند و بعد چیزی که فقط نود دقیقه وقت بخواهد. به آن ها می گوییم که می توانند بیست و پنج درصد سود کل بیشتر به دست بیاورند – تا حالا چیزی حدود پنج هزار سکه در ساعت تولید می کنند – اما ساختن این چیز بیست و چهار ساعت طول خواهد کشید.

«اگر بتوانید برای یک روز درگیرشان کنید، برای دو روز هم می توانید

مرد کوتاهتر گفت «اینجای کار قلق دارد. وقتی دو روز درگیر شدند، هیچ کس نمی تواند بگوید که آیا روز سوم هم می شود نگه شان داشت یا نه.

چشمانش را بست، احتمالا روی مرکز مغزش تمرکز کرد و ادامه داد «اما اگر برای سه روز نگهشان دارید» چشمانش را باز کرد و مستقیم به آن ها خیره شد «احتمالا تصمیم خواهند گرفت که برای یک هفته ادامه بدهند.»

مرد بزرگتر که دگمه سردست های طلا داشت گفت «و اگر برای یک هفته ادامه بدهند. تصمیم گیری در این مورد که آیا باید یک ماه کامل ادامه بدهند یا نه برایشان کار سختی نیست. و بعد سه ماه.

مرد کوچکتر ادامه کلام را در دست گرفت «و وقتی این مفهوم اتفاق بیافتد، حاضر هستند پول خرج کنند. فقط کافی است چیز به آن ها نشان بدهید و بگوید که ساختش سه روز طول می کشد.. یا اینکه می توانند یازده سکه ویژه خرج کنند و همین حالا آن را به دست بیاورند.»

«سکه های ویژه، هر بیست تا یک دلار فروخته می شوند.

مرد بزرگتر گفت «همین که بیست سکه ویژه را بخرند، حداقل بیست تای دیگر هم خواهند خرید.

یکی از حاضران سکوت طولانی را شکست. غبغبش به حرکت در امد و گفت «چطور این را می گویید؟»

«همکارم توضیح می دهد»

من سر میز نشسته ام. کمی دورتر. روی گوشی ام زیگورات بازی می کنم. مال شرکت اکشن باتن اینترتینمنت است. طراحش خودم هستم. یک تیم سه نفره داریم. آن دو نفر در همه چیز از من با استعدادتر هستند. به جز ریاضی و عکس العمل‌های غیرطبیعی در محیط های عمومی. در طول این جلسه هیچ کس به بازی من اشاره‌ای نخواهد کرد – هرچند که در جلسه بعد مرد پولدار در این مورد سوال خواهد کرد ، وقتی که آن یکی از جلسه بیرون رفته – او زیاد چای سبز می نوشد – . او خواهد پرسید «آن چیست که بازی می کنید؟ به نظر عالی می آید.» و من جواب خواهم داد «من این بازی را طراحی کرده ام.» و گوشی را به سمتش خواهم گرفت. او شش بار خواهد مرد. در ششمین مرگ، صدای هیجانش از یک تشویق کننده فوتبال هم بیشتر خواهد بود. آیفون من را پس خواهد داد و دستانش را به پیشانی اش خواهد برد و خواهد گفت «من می خواهمش». بعد – پس از کمی مکث – من به بازی برخواهم گشت و او بدون تلاش برای مخفی کردن احساساتش خواهد گفت «استراتژی در آمد زایی تان از آن بازی چیست؟»

من قدیم ها در اینطور جلسه ها دائم بلند می شدم. حالا کمتر. تازه توانسته‌ام به خودم بقبولانم که در مورد چیزهایی حرف می زنم که حرف زدن درباره شان نیازی به بلند شدن ندارد.

اینبار آیفون چهارم را لاک می کنم. صفحه را به پایین می گیرم و روی میز می گذارمش. دست هایم را به هم قلاب می کنم و می گویم «همه اش ریاضی است. ریاضی و روان شناسی. البته شما شاید ترکیبش را بگویید اقتصاد.» باید گلویم را صاف کنم «اقتصاد و فلسفه. این دو تا می شوند طراحی گیم های مدرن.»

حالا مرد بزرگتر مرا ستایش می کند. من قرمز می شوم «او استاد برقراری تعادل در چیزها است. او الگوریتمی درست می کند که کاملا زیرکانه منحنی هزینه کردن بیشتر و بیشتر وقت و پول در بازی را از چشم مردم پنهان می کند.»

«چیزی که ما می گوییم» مرد کوچکتر است که حرف می زند «این است که بقیه بازی هایی طراحی می کنند که اگر کسی برای یک هفته بازی کرد، سه ماه در ان بماند ولی ما چیزی درست می کنیم که مردم شش ماه در آن بمانند اگر فقط سه روز جذبشان کنیم. ما مشغول طراحی یک چرخه درگیر کننده هستیم. قابل اثبات با ریاضیات. آدم ها برای کاراکترهای جذاب سری به ما خواهند زد و …»

من دیگر گوش نمی دهم. تا جایی که به من مربوط است احتمالا خواهد گفت «آدم ها برای کاراکترهای جذاب سری به ما خواهند زد و برای محاسبات ریاضی ای که کرد‌ه‌ایم، باقی خواهند ماند.»

جادی بودم از وبلاگ کیبرد آزاد که این رو براتون خوندم.
برای خواندن کامل کتاب، به http://bit.ly/fangvideogames مراجعه کنید.

انتشار آزاد ترجمه فارسی کتاب اصول برنامه‌نویسی

آپدیت : کتاب به طور رسمی منتشر شد و از اینجا قابل دریافته

کتاب آزاد، کوتاه ولی مفیدی است برای هر کسی که همین الان برنامه نویسه یا می‌خواد برنامه‌نویس بشه و نیازمند… اصلا بذارین نقل کنم از وبلاگ افشار محبی که ترجمه کتاب رو شروع و حالا با دوستاش تموم کرده:

کتاب «اصول برنامه‌نویسی» که یک کتاب الکترونیکی ۷۹ صفحه‌ای است، توسط یکی از فعالان CodeBetter منتشر شده. کلیت مطالب کتاب راجع به مفاهیم نسبتاً جدید تولید نرم‌افزار مثل Persistence، DI، DDD، Unit Test و غیره است. نویسنده در ابتدای کتاب اظهار داشته که این کتاب برای پشتیبانی از حرکت ALT.NET نوشته شده است. این کتاب همچون خود ALT.NET بیشتر روی مفاهیم و تکنیک‌ها مانور می‌دهد چون معتقد است برنامه‌نویسان به اندازه کافی به API دات‌نت مسلط شده‌اند پس حالا وقت آن است که اصولی‌تر برنامه بنویسند.

با دیدن بخش‌های اول کتاب ممکن است فکر کنید یک کتاب کلاسیک «مهندسی نرم‌افزار» را باز کرده‌اید. اما کتاب کار زیادی به تئوری ندارد و بلافاصله به مثال‌ها، نمونه‌ها و ابزارهای عملی می‌پردازد. البته واقعیت این است که می‌شود این کتاب را یک کتاب «مهندسی نرم‌افزار» عملی نامید. چون با معرفی تکنیک‌ها، روش‌ها و ابزارهایی به شما کمک می‌کند تا همان اصول فراموش شده «مهندسی نرم‌افزار» را عملاً به کار گیرید.

عناوین فصول کتاب:
۱- ALT.NET: معرفی جبهه ALT.NET و تفاوت آن با MSDN Way
‫‫۲-‫ Domain Driven Design: معرفی الگوی DDD‎
‫۳- ‫Persistence: ارتباط با دیتابیس و ذخیره داده‌ها‎
‫‫۴-‫ Dependency Injection: معرفی و ابزارها‏

۵- Unit Testing: تست واحد
۶- Object Relational Mappers: معرفی و استفاده از NHibernate
۷- کار با Memory به طور اصولی
۸- مدیریت Exceptionها
۹- Proxy و استفاده از آن
۱۰- جمع‌بندی

تاریخ این کتاب ۲۰۰۸ بوده و کمی قدیمی می‌باشد. اما با این وجود خواندن و به کارگیری آن به همه برنامه‌نویسان توصیه می‌شود.

جنگنده اف ۳۵ و جاسوسی عصر سایبر

توضیح: ترجمه یک صفحه از کتاب «جنگ سایبری» نوشته «ریچارد کلارک»

اف-۳۵ یک هواپیمای جنگنده نسل پنجم است که شرکت لاکهید مارتین در حال ساخت آن است. قرار است اف-۳۵ نیازهای نیروی دریایی، نیروی دریایی و نیروی زمینی را در قرن بیست و یکم برای حملات هوا به زمین فراهم کند و جایگزین جنگنده‌های اف ۱۶ و اف ۱۸ بشود. مهمترین مزیت اف ۳۵ نسبت به جنگده‌های نسل چهارم، ابزارهای الکترونیک پیشرفته و سلاح‌های هوشمند آن هستند. این هواپیما با باری کمتر از اعقابش بر اساس اصل «یک شلیک، یک کشته» طراحی شده که شدیدا وابسته به سیستم‌های هدفگیری الکترونیک است. ارتش آمریکا تقریبا ۲۵۰۰ فروند از این هواپیما را سفارش داده است که هزینه آن به بیش از ۳۰۰ بیلیون دلار خواهد رسید. کشورهای ناتو هم این جنگنده را سفارش داده‌اند. اف-۳۵ تا سه دهه، تفوق نظامی خریدارانش بر بقیه کشورها را تضمین خواهد کرد. ولی اگر رقبا، راهی برای هک کردن هواپیما کنند، به چالش کشیده خواهد شد.

در آوریل ۲۰۰۹، یک نفر وارد سیستم ذخیره‌سازی اطلاعات شرکت کشد و چندین ترابایت اطلاعات مرتبط با ساخت اف-۳۵ را دانلود کرد. اطلاعات دزدیده شده مربوط به طراحی هواپیما و سیستم‌های الکترونیکش بودند. البته به دلیل رمزگزاری اطلاعات پیش از خارج کردن آن، هیچ کس هیچ وقت به شکل دقیق نفهمید که دقیقا کدام بخش از اطلاعات از مرکز ذخیره اطلاعات خارج شده‌اند. به گفته مقامات پنتاگون، حساس‌ترین بخش اطلاعات دست نخورده باقی مانده‌اند. این مقامات با دقتی بالا مدعی هستند که آی.پی. دزد در چین بوده و ردپاهای به جا مانده از نفوذ، نشان دهنده نقش دولت چین در این جریان است. این اولین باری نبود که اطلاعات مربوط به اف-۳۵ هک شده. سرقت اطلاعات مربوط به اف-۳۵ از سال ۲۰۰۷ شروع شد و تا سال ۲۰۰۹ ادامه پیدا کرده است. گزارش منتشر شده در مورد آخرین هک می‌گوید که چندین ترابایت اطلاعات به سرقت رفته. برای سادگی، فرض کنیم که فقط یک ترابایت اطلاعات به سرقت رفته باشد. این برابر است با ده کپی از دانشنامه بریتانیکا. یعنی ده برابر بیشتر از ۳۲ جلد دانشنامه و ۴۴ میلیون کلمه.

اگر یک جاسوس در زمان جنگ سرد می‌خواست این حجم از اطلاعات را از سازمانی خارج کند بدون شک نیازمند یک ون بود و یک جرثقیل برای جابجا کردن اسناد. این فرد همچنین جانش را هم باید ریسک می‌کرد. ممکن بود دستگیر و کشته شود. رابرت هانسن،‌ کارمند اف.بی.آی. که از دهه ۱۹۸۰ برای شوروی و سپس روسیه جاسوسی می‌کرد، در طول دو دهه جاسوسی نزدیک یک ترابایت اطلاعات هم نشد. او یواشکی اسناد را از اف.بی.آی. خارج می‌کرد و آن‌ها را در کیسه می‌پیچید و در پارک‌های اطراف خانه‌اش در ویرجینیا می‌انداخت. کل اطلاعات خارج شده توسط هانسن، به چند صد صفحه تخمین زده می‌شود.

هانسن حالا بیست و سه ساعت از روز را در یک سلول انفرادی در کلورادو می‌گذارند. او اجازه نامه‌نویسی ندارد، نمی‌تواند بازدید کننده داشته باشد یا از تلفن استفاده کند و نگهبان‌ها تنها با فعل سوم شخص و خطاب قراردادن «زندانی» با او صحبت می‌کنند. هانسن خوش‌شانس است که زنده مانده. جاسوس‌هایی که مورد خیانت هانسن قرار گرفتند، به این خوش شانسی نبودند. حداقل سه فرد روس که در استخدام سیستم جاسوسی آمریکا بودند توسط حسن هانسن لو داده شده و توسط شوروی کشته شدند. یک نفر دیگر هم به زندان انداخته شد. در آن زمان، شغل جاسوسی برای شخص جاسوس کار بسیار خطرناکی بود. اما حالا جاسوسی یک شغل راه دور به حساب می‌آید.

جاسوس‌هایی که اطلاعات اف-۳۵ را دزدیدند، نیازی نداشتند سال‌ها منتظر استخدام شدن و ارتقاء یافتن در شرکت سازنده باشند. همینطور لازم نبود دنبال دلیلی برای خیانت آن‌ها به کشورشان جستجو شود و خطر لو رفتن، دستگیری، فرستاده شدن به زندان‌های سنگین و حتی مجازات‌های بزرگ‌تر هم به کلی در مورد آن‌ها منتفی است. اما در مقابل با اطلاعات سرقت شده توسط آن‌ها حتی ممکن است مشکلات طراحی در سیستم‌های الکترونیک اف-۳۵ کشف کرد. شاید آن‌ها بتوانند اطلاعاتی در اختیار کشورشان قرار دهند که به نیروهای نظامی آن اجازه کشف حفره‌های امنیتی در جنگنده‌های اف-۳۵ را بدهد و در اولین رویارویی، تفوق هوایی آمریکا به کلی از بین برود. کشورها آن‌ها ممکن است با قوی‌تر بودن در زمینه سایبراسپیس، در جنگ هوایی هم بر آمریکا پیروز شود. این بدترین اتفاق قابل تصور نیست. چه می‌شود اگر هکرها وقتی در کامپیوترهای طراحی بوده‌اند، در آنجا چیزی آپلود کرده باشند؟ شاید یک نرم‌افزار آپلود شده باشد که به آن‌ها اجازه بدهد هر وقت خواستند دوباره به راحتی وارد شوند؛ حتی بعد از اینکه حفره امنیتی اصلی اصلاح شد. شاید یک بمب منطقی در آنجا کار گذاشته شده باشد که کل شبکه پنتاگون را درست در لحظه حساس از کار بیاندازد. بین «جاسوسی» و «خرابکاری» تنها چند کلیک فاصله است. «آن‌ها» هر کسی که باشند، الان هم ممکن است برای جمع آوری اطلاعات بیشتر در کامپیوترهای آمریکا در حال چرخ زنی باشند. این دسترسی می‌تواند به آن‌ها امکان تخریب یا تغییر اطلاعات را بدهد. دانستن این واقعیت که روزگاری کسانی به این کامپیوتر نفوذ کرده‌اند، ممکن است در بحران بعدی باعث شود آمریکا لحظه‌ای دست نگهدارد و به خطراتی جدید فکر کند.

مشت رو به کی بزنیم؟

نکته: همونطور که حسام تو کامنت اول یادآوری کرده، متاسفانه منبع اصلی رو ندارم. ایمیلی گرفتم و روش هم امضا نیست. اگر کسی داشت خوشحال می شم (:

آپدیت: بر اساس کامنت ایلیا و فرزانه، به نظر می رسه اصل کار از www.smbc-comics.com باشه.

همه متفاوتیم اما برابر

آمار مقدماتی برای رسانه‌های خبری

منبع

نقد ترجمه: «ناهار در کافه گوتم»


مشخصات کتاب (به نقل از مترجم)

نام کتاب: ناهار در کافه گوتم

نویسنده: استیون کینگ

مترجم: ماندانا قهرمانلو

ویراستار: حمید خادمی

چاپ اول: بهار ۸۳

آی اس بی ان: ۹۶۴۷۳۸۰۲۶۷

نشر مس


همکارم داشت می‌رفت کتابفروشی و ازش خواستم ترجمه کتاب Cell (نوشته استفان کینگ) رو برام بخره. کتاب رو به انگلیسی خونده بودم و علاقمند بودم ببینم مترجم چیکار کرده. کتاب هنوز به بازار نیومده و به جاش، کتاب «ناهار در کافه گوتم» از همون نویسنده رو خریده بود.

کتابی به این اسم در اینترنت وجود نداشت و کاشف به عمل اومد که این یک داستان کوتاه از کتاب «شش داستان کوتاه» است که در ایران به عنوان یک کتاب مستقل چاپ شده (برای سود بیشتر و سریعتر؟).

کتاب با متن انگلیسی‌ای که من دارم تفاوت‌های جدی داره. خیلی‌ جاها کلمات، جملات و حتی پاراگراف‌ها غیب شدن. تا جایی که من کاملا شک دارم که متن انگلیسی‌ای غیر از متنی که من در اختیار دارم وجود داشته باشه که مترجم از اون استفاده کرده. در نتیجه سراغ این بخش نمی‌ریم و فقط در دو سطح بحث می‌کنم: خیلی کل‌نگر و خیلی جزء نگر.

اگر خیلی کل‌نگر نگاه کنیم، ترجمه بده. کاملا از روح یک داستان ترسناک به دوره و اصلا تعلیق و فشار ذهنی‌ای که توی داستان اصلی هست رو منتقل نمی‌کنه. در داستان اصلی، دوری از نیکوتین و عشق به موازات هم به سمت تخریب یک آدم پیش می‌رن و این به ناگهان با اتفاقات عجیبی که توی یک کافه می‌افته تکمیل می‌شه. ترجمه این حس رو منتقل نمی‌کنه. در واقع بخشی از تلاش خواننده باید صرف تمرکز روی جملات و درک معنی اونها بشه و این جلوی غرق شدن در متن رو می‌گیره. با دوست دیگه‌ای که این رمان رو خونده بود و می‌گفت «که چی؟» صحبت می‌کردم. توافق داشتیم که نوشته‌های کینگ معمولا «محتوای» عظیمی ندارن بلکه زیباییشون در توانایی قلم کینگ است. استفن کینگ مثل یک ماشین نویسندگی می مونه که کافیه توش یک موضوع متوسط بذارین تا بهتون یک داستان ترسناک تحویل بده. ترجمه بد، این خصوصیت رو از این داستان کوتاه گرفته و وقتی در یک داستان ژانر وحشت غرق نشین، لذتی از اون نخواهید برد.

برای نشون دادن منظورم بذارین یک مثال بزنم. مثلا در ترجمه می‌خونید:

هامبولت گفت «مرتیکه احمق خرفت! این طرف را نگاه کن!» و سپس رو به روی او قرار گرفت. سرپیشخدمت دست چپیش را از پشت بدن خود بیرون آورد. بزرگ‌ترین چاقوی قصابی‌ای را که در طول تمام عمرم دیده‌ام در دست داشت. چاقویی بود حدودا به درازای دو فوت، البته با احتساب قسمت بالای چاقو، یعنی دسته آن. چاقویی بود با تیغه‌ای بران که کم کم پهن می‌شد،‌درست ماننده قمه‌هایی (شمشیرهایی کوچک) که دزدان دریایی در فیلم‌های قدیمی از آن استفاده می‌کردند.

اولا که ضرباهنگ متن انگلیسی گرفته شده و کمی تفسیر و فحش هم به متن اضافه شده! (: چرا؟ متن انگلیسی هست

‘See here, you idiot,’ Humboldt said, turning to face him, and the maitre d’ brought his left hand out from behind his back. In it was the largest butcher knife I have ever seen. It had to have been two feet long, with the top part of its cutting edge slightly belled, .like a cutlass in an old pirate movie.

که ترجمه‌اش منطقا نزدیک است به

هامبولت به سمت او چرید و گفت «اینجا را نگاه کن احمق.». پیشخدمت دست چپش را از پشتش بیرون آورد. بزرگترین چاقوی قصابی که در زندگی‌ام دیده‌ام در آن بود. یک چاقوی شصت سانتی که قسمت انتهایی‌اش خمیده بود، مثل قمه‌ یک دزد دریایی در فیلمی قدیمی.

در سطح خرد هم ترجمه بده. در مورد امانتداری که کاملا شک دارم ولی سراغش نمی‌رم چون حدس می‌زنم مترجم از متنی به جز متن مورد رجوع من استفاده کرده باشه چون تفاوت خیلی زیاده. بذارین به چند جمله نگاه کنیم:

در ترجمه آیدا قهرمانلو می‌خونیم:

سرپیشخدمت همانطور که حرف می‌زد نعره می‌کشید؛ سعی کردم او را نشان بدهم، اما دسته‌ای از پیشخدمت‌های به هم فشرده مانع از این شده بودند که صدا با کیفیت خوبی به گوش من برسد.

بدون نیاز به مراجعه به متن اصلی، کنار متن یک تیک می زنم تا بعدا اینجا رو مقایسه کنم. بدون شک نویسنده ننوشته که کسی نعره می‌کشیده و شخصیت اول سعی نکرده نعره کشنده رو «نشون بده» و در نهایت چیزی که از همه محالتره، اینه که «دسته ای از پیشخدمت‌های به هم فشرده» مانع رسیدن صدا با کیفیت خوب به گوش شده باشند (: متن اصلی اینه:

He was screaming as well as talking, and I’ve tried to indicate that. but a bunch of e’s strung together can’t really convey the quality of that sound.

ترجمه باید چیزی نزدیک به این باشد:

نعره کشیدن و حرف زدنش یکی شده بود و من تلاش کردم این را نشان بدهم اما کلی صدای «ای» به هم چسبیده نمی‌توانند کیفیت نعره او را بیان کنند. (توجه کنید که در بقیه کتاب دائما حرف ای ی ی ی ی ی ی از پیشخدمت به گوش می‌رسد).

یا مثلا مترجم عبارت It made a sound like someone whacking a pile of towels with a cane رو «شبیه به صدایی بود که در اثر محکم کوبیدن با چوب به تعداد زیادی حوله ایجاد می‌شود.» ترجمه کرده. ترجمه‌ای خیلی لفظ به لفظ و مبتنی بر لغتنامه که کل روح اثر رو از بین می‌بره. شاید بشه به جای اون عبارت گفت «صدایی مانند برخورد چوب با یک کپه حوله».

این هم نیازمند گفتن است که در یک مورد اسم خاص «ایزاک سینگر» به «ایزاک خواننده» ترجمه شده.

در چندین جای اثر هم مترجم ساختار جملات یا توصیف‌ها رو تغییر داده. این همون چیزیه که بهش می‌گم «کشتن روح اثر». مثلا عبارت ساده‌ای مثل «پیشخدمت فریاد کشید ٬ای ای ی ی ی ی ی ی ی.. ٬ و با چاقویی که در هوا می‌گرداند، حمله کرد» به این صورت ترجمه شده که «سر پیشخدمت فریاد زد: «ای ی ی ی ی ی ی!» و همان‌طور که با خشونت چاقو را در هوا می‌چرخاند، به طرفم حمله‌ور شد. این بار گویی نیرویی تازه یافته و تجدید قوا کرده بود. » ! احتمالا متن استفن کینگ، «جو» لازم رو نداشته (:

در اواخر داستان، ترجمه انگار سریعتر شده. به راحتی با خوندن کتاب می‌شه حدس زد که کجاها ترجمه اشتباهه:‌ دقیقا جاهایی که جملات بی‌معنی و بی ربط هستند. مثلا در ترجمه می‌خونید:

از عرض خیابان گذاشتم و پشت سر دایان قرار گرفتم. فکر بهتری هم داشتم: تصمیم گرفتم نام او را صدا بزنم. او مسیر حرکتش را عوض کرد. چشمانش از فرط ترس و حیرت، بی‌سو، و مات شده بودند.

متن انگلیسی هست:

I went across the street, reached for her shoulder, thought better of it. I settled for calling her name instead. She turned around, her eyes dulled with horror and shock.

و ترجمه باید نزدیک باشه به:

از عرض خیابان گذشتم و دستم را به سمت شانه او دراز کردم، اما فکر بهتری به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم نامش را صدا بزنم. برگشت؛ چشمانش از شوک و ترس، خیره بود.

به نظر خودم که همین یک جمله تا حدی حس ترس رو القا می‌کنه (:

اگر به شکل خلاصه نظر من رو در مورد این ترجمه بخواین، می‌گم که این کتاب رو با این ترجمه نخونین. پیشنهادم به ناشر و مترجم هم اینه که

  1. حتما متن رو با متن اصلی مقابله کنه
  2. از یک ویراستار حرفه‌ای استفاده کنه

با این دو تا توصیه، این کتاب می‌تونه یک کتاب جذاب بشه (:

ترجمه جلد سوم ترنسمتروپلیتن، به افتخار امیریعقوبعلی

ترنسمتروپلیتن جزو کتاب‌های جذابیه که من دوستشون دارم. ترنسمتروپلیتن یک کمیک استریپ است با شخصیت محوری اسپایدر اورشلیم. این قهرمان توی این داستان‌های پست سایبرپانک،‌ علیه فساد و سوء استفاده از قدرت توسط حاکمان آمریکا می‌جنگه. اونهم به عنوان یک خبرنگار.

امیریعقوبعلی هم خبرنگاری خونده و من اولین بار که ترنسمتروپولیتن رو خوندم،‌ یاد امیر افتادم. حالا امیر برای بیست و سومین روز زندانه. به جرم بودن در یک تجمع. تجمع روز کارگر. من هم چون کاری نمی‌تونم بکنم، حداقل این رو ترجمه می‌کنم تا وقتی اومد بیرون بخونه… هم یادش می‌افتیم و هم یک شماره از یکی از فوق‌العاده‌ترین کمیک استریپ‌های دنیا (مشخصا به سلیقه من) بیشتر پخش و خونده می‌شه… حرف بسه (:

لینک دانلود شماره سوم کمیک استریپ ترنسمتروپولیتن به فارسی