بایگانی برچسب: s

«(تقریبا) همه چیز را بازمتن کنید» مقاله‌ای خوب از تام پرستون-ورنر

اشاره: متن پیش رو برگردان پستی است که Tom Preston-Werner در وبلاگش با عنوان Open Source (Almost) Everything منتشر کرده و به جهت اهمیت مطلبی که در آن بیان کرده، نظیر ترس کسب‌وکارها از منبع باز کردن محصولات‌شان، مرور آن ضروری می‌نماید. او در این نوشته توضیح می‌دهد که چرا و چگونه بر ترس متن‌باز کردن نرم‌افزارهای‌شان غلبه کرده و به سمت ایجاد کسب‌وکاری بر مبنای نرم‌افزارهای متن‌باز حرکت کردند. این متن را امیرپوریا مهری ترجمه کرده و من در جادی.نت بازنشرش می‌کنم. شاید من در مورد جزییات یا حتی استفاده از عباراتی مثل «بازمتن» در مقابل «آزاد» نظرات متفاوتی داشته باشم ولی در کل خوندن این مطلب بسیار راهگشا است.


tom

در اواخر سال ۲۰۰۷، من و کریس (Chris Wanstrath) شروع به کار بر روی گیت‌هاب کردیم، کار به دو قسمت تقسیم شد: کریس بر روی توسعه‌ی برنامه‌های Rails متمرکز بود و من روی Grit کار می‌کردم که نخستین Git‌ نوشته شده بر پایه‌ی Ruby بود. پس از شش ماه توسعه، Grit به اندازه‌ی کافی آماده بود تا قدرت‌بخش گیت‌هاب شود و سایت را به انتشار عمومی دربیاوریم. در همین حال ما با سوال جالبی مواجه شدیم:

بهتر است Grit را متن‌باز کنیم و یا این که کدهای آن را به صورت اختصاصی نگه داریم؟

اختصاصی نگه داشتن کدهای Grit در رقابت با سایت‌های میزبان Git‌که برپایه‌های Ruby نوشته شده‌اند، پرش بزرگی بود و می‌توانست مزیت رقابتی ما باشد. اما متن‌باز کردن آن به این معنا بود که هزاران نفر در سراسر جهان می‌توانند از آن برای ساختن ابزارهای Git مورد نظرشان استفاده کنند. در واقع با این کار یک اکوسیستم چالاک پیرامون Git تشکیل می‌شد.

پس از کمی بحث و چانه‌زنی تصمیم به متن‌باز کردن Grit گرفتیم. من جزییات مکالمات‌مان را به یاد ندارم اما آن تصمیم قریب به چهار سال پیش، ما را به سمتی هدایت کرد که فکر می‌کنم حالا یکی از مهم‌ترین ارزش‌های اصلی گروه ما است: متن‌باز کردن (تقریبا) همه چیز.

چرا متن‌باز کردن (تقریبا) همه‌چیز این‌قدر هیجان‌انگیز است؟

اگر آن را به شیوه‌ی درست انجام دهید، کدهای متن‌باز تبلیغ بزرگی برای خود و شرکت‌تان خواهد بود. در گیت‌هاب دوست داریم درباره‌ی کتابخانه‌ها و سیستم‌هایی که کدهای آن را زده‌ایم و هنوز متن‌بسته‌اند، ولی تصمیم داریم آنها را متن‌باز کرده، به‌طور عمومی بحث کنیم. این شگرد چندین مزیت در خود دارد. از جمله کمک می‌کند تا تععین کنیم چه چیزی را باید متن‌باز کرده و اهمیت آن برای ما چقدر است تا در اولویت کاری انتشار قرار دهیم. ما اخیرا Hubot، چت‌بات‌مان را منبع باز کردیم؛ تا شمار زیادی را خوشحال کنیم. در عرض دو روز ۵۰۰ نفر در گیت‌هاب به بررسی آن پرداختند و ۴۰۹ رای مثبت در وب‌سایت Hacker News نصیب این برنامه شد. این کار نزد مردم به حسن‌نیت گیت‌هاب ترجمه می‌شود و موجب افزایش شمار طرافداران دو‌آتشته برای ما شد.

اگر کدهای شما به اندازه‌ی کافی محبوب باشند تا موجب جذب همکاری توسعه‌دهندگانی خارج از شرکت‌تان شود؛ شما نیروی مضاعفی به وجود آورده‌اید که کمک‌تان می‌کند کارهای بیشتری را سریع‌تر و ارزان‌تر از پیش به سرانجام برسانید. کاربران بیشتر به معنای آن است که کارهایتان توسط مشتریان بیشتری در حال استفاده و بررسی است که این خود به معنای قوی‌تر شدن کدهای‌تان است. Resque کتابخانه‌ی اختصاصی ما، توسط ۱۱۵ فرد مختلف از خارج از شرکت بهبود یافت و صدها پلاگین برای آن توسعه داده شد که به گسترش قابلیت های این کتابخانه کمک کرد. هر رفع اشکال و ویژگی جدیدی که اضافه می‌شوند، موجب صرفه‌جویی در وقت شما شده و از سرخوردگی احتمالی مشتری‌تان، به خاطر کمبود ویژگی‌ها و یا باگ‌های فراوان، جلوگیری می‌کند.

افراد باهوش دوست دارند تا با افراد باهوش درگیر باشند. توسعه‌دهندگان باهوش نیز دوست دارند تا با کدهای هوشمندانه درگیر شوند. وقتی شما کدهای سودمندی را منبع باز می‌کنید، استعدادها را جذب خواهید کرد. هر بار که توسعه‌دهنده‌ای با استعداد درگیر کدهای متن‌باز شده‌ی شما می‌شود، برنده شما اید. من در کنفرانس‌های فناوری، گفتگوهای ارزشمندی درباره‌ی کدهای متن‌باز خودم داشته‌ام. برخی از این گفتگوها موجب جرقه خوردن ایده‌های جدیدی شد که به طور مستقیم راه‌حل‌های بهتری را در مواجهه با مشکلات پروژه‌هایم پیش پا گذاشتند. در صنعتی با چنین طیف گسترده‌ای از خلاقیت و بهره‌وری در میان توسعه‌دهندگان، در مرکز توجه قرار گرفتن کدهای‌تان می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند.

اگر به دنبال استخدام هستید، بهترین مصاحبه‌ی فنی ممکن، این است که اصلا صورت نگیرد؛ چرا که داوطلب پیش از این در یکی از پرو‌ژه‌های منبع باز شما دست برده است. هنگامی که برتری فنی در چنین مسیری تثبیت شود؛ تمام آنچه باقی می‌ماند، بررسی این است که آیا فرد به فرهنگ شرکت‌تان می‌خورد یا نه و سپس مرحله‌ی متقاعد کردن او تا برای‌تان کار کند. اگر آنها درباره‌ی کدهای متن‌باز-ای که نوشته‌اند مشتاق باشند؛ و شما از شمار شرکت‌هایی باشید که به کدهای تمیز اهمیت می‌دهد (که باید باشید) این فرایند (استخدام) باید ساده باشد. ما Vicent Martí را پس از این‌که کارهای درخشان او را روی کتابخانه ی libgit2 دیدیم، استخدام کردیم. پروژه‌ای که در گیت‌هاب رهبری‌اش می‌کنیم تا قابلیت‌های اصلی Git‌ را بر روی کتابخانه‌ی مستقل C ببریم. مصاحبه ی فنی نیاز نبود. Vicent مهارت‌های اش را از طریق کدهای متن‌باز-اش به اثبات رسانیده بود.

هنگامی که شما این چنین استعدادهایی را از طریق مشارکت‌های‌شان استخدام می‌کنید؛ اختصاص دادن وقت آنها به کار روی کدهای متن‌باز، راه عالی و موثری برای حفظ آن استعدادها است. بیایید با آن روبرو شویم، توسعه‌دهندگان بزرگ در این صورت می‌توانند به درستی آن کاری را برای انجام دادن انتخاب کنند، که در آن عالی هستند. این همان توسعه‌دهندگانی هستند که ارزش کدنویسی به شیوه‌ی متن‌باز را می‌دانند و می‌خواهند برای خودشان به این طریق مجموعه‌ای از پروژه‌ها ایجاد کنند تا بتوانند به دوستان‌شان نمایش‌اش دهند و در موقع لزوم برای ارایه به عنوان نمونه کار به کارفرمایان آتی‌شان ارایه کنند. درست است، یک پارادوکس! به این ترتیب برای خوشحال نگه‌داشتن یک توسعه‌دهنده‌ی حرفه‌ای، مجبورید کمک‌شان کنید تا برای کارفرمایان آینده‌شان جذاب‌تر به نظر برسند. اما مشکلی نیست. چرا که آنها دقیقا همان نوع توسعه‌دهنده‌گانی هستند که شما می‌خواهید برای‌تان کار کنند. بنابراین خونسرد باشید و اجازه دهید روی پروژه‌های متن‌باز کار کنند و در غیر این صورت آنها به جای دیگری خواهند رفت تا بتوانند آن‌گونه کار کنند که دوست دارند.

githubوقتی من پروژه‌ی جدیدی را آغاز می‌کنم، فرض‌م بر این است که در نهایت این پروژه متن‌باز خواهد شد، حتی اگر بعید باشد. این طرز تفکر منجر به ماژولار کردن بی‌دردسر پروژه‌ها می‌شود. اگر به این فکر کنید که چطور افرادی خارج از شرکت شما می‌توانند از کدهای شما استفاده کنند؛ در این صورت بعید به نظر می‌رسد که به سراغ پیکربندی‌های اختصاصی بروید. این کار به نوبه‌ی خود موجب می‌شود تا کدهای تمیزتر و قابل نگه‌داری‌تر بنویسید. حتی کدهای داخلی شرکت باید طوری نوشته شوند که گویی قرارست متن‌باز شده و در اختیار همه قرار گیرند.

آیا تابه‌حال در یکی از شرکت‌هایی که برایش کار می‌کردید، کتابخانه یا ابزاری شگفت‌انگیز نوشته‌اید که بعد از ترک آن شرکت و به استخدام جای دیگری درآمدن، بخواهید همان کد را بنویسید ولی با نداشتن آن کدها احساس تیره بختی کنید؟ من چنین تجربه‌ای داشته‌ام و افتضاح است.

با انتشار عمومی کدها می‌توانیم به شدت از چندباره‌کاری جلوگیری کنیم. چندباره‌کاری نکردن به معنی کار کردن فقط برای چیزهایی است که اهمیت دارند.

در نهایت، [متن‌باز کردن کدها] این بهترین کاری‌ست که انجام می‌دهیم. تقریبا غیرممکن است که این روزها هرگونه کاری انجام دهیم و مستقیم و یا غیرمستقیم به اجرای مقادیر زیادی از کدهای متن‌باز اقدام نکنیم. اگر شما از اینترنت استفاده می کنید، در حال استفاده از کدهای متن‌باز هستید. این کدها بیانگر میلیون‌ها انسان-ساعت زمان صرف شده توسط نیروهای انسانی برای نوشتن آنهاست که در نهایت به جامعه‌ی بشری بازگردانده شده تا هرکسی بتواند از آن بهره‌مند شود. همه‌ی ما از مزایای نرم‌افزارهای متن‌باز بهره می‌بریم و من معتقدم که همه‌ی ما از نظر از نظر اخلاقی موظفیم که به این جامعه (جامعه‌ی نرم‌افزارهای متن‌باز) کمک کنیم. اگر جهان نرم‌افزار را اقیانوسی در نظر بگیریم، آن گاه متن‌باز به مثابه‌ی جریان‌های اقیانوسی‌ست که کشتی‌ها را به پیش می‌برد.

خب، پس چه موقع نباید نرم‌افزارم را متن‌باز کنم؟

ساده است، هر چیزی را که نشان‌دهنده‌ی ارزش اصلی کسب‌وکار شماست، نباید متن‌باز کنید. این‌جا تعدادی نمونه می‌آورم از چیزهایی که متن‌باز نکردیم و دلیل‌اش را هم می‌گویم.

  • هسته‌ی برنامه‌ی اصلی مبتنی بر Rails گیت‌هاب (وقتی متن‌بسته است راحت می‌توانید آن‌را بفروشید)
  • برنامه‌ی Jobs Sinatra (ساخته شد تا در گیت‌هاب دات کام ادغام شود)

این هم تعدادی نمونه از چیزهایی است که متن‌باز کردیم به همراه دلیل آن:

  • Grit (Git bindings همه منظوره، مفید برای ساختن ابزارها)
  • Ernie (BERT-RPC سرور همه‌منظوره)
  • Resque (job processing همه‌منظوره)
  • Jekyll (صفحه استاتیک‌ساز همه‌منظوره)
  • Gollum (ویکی اپ همه‌منظوره)
  • Hubot (چت‌بات همه‌منظوره)
  • Charlock_Holmes (character encoding detection همه منظوره)
  • Albino (syntax highlighting همه‌منظوره)
  • Linguist (filetype detection همه‌منظوره)

توجه کنید که هر چیزی را که متن‌بسته نگه داشتیم، ارزش کسب‌وکار (business value) خاص ما بود که می‌تواند با در دست رقبای‌مان قرار گرفتن، کسب‌وکارمان را به خطر بیاندازد. هر چیزی را که متن‌باز کردیم، ابزاری همه‌منظوره است که می‌تواند توسط عموم مردم و شرکت‌ها برای ساختن همه نوع چیزی استفاده شود.

مجوز درست حسابی کدام است؟

من مجوز MIT را ترجیح می‌دهم و تقریبا تمام چیزهایی که در گیت‌هاب متن‌باز کردیم با این مجوز منتشر شدند. من این مجوز را به چندین دلیل دوست دارم:

  • کوتاه است. هر کسی می‌تواند متن این مجوز را مطالعه کرده و بفهمد دقیقا چه می‌گوید بدون این‌که نیاز باشد با پرداخت حق مشاوره، وکلا را پول‌دارتر کند.
  • به اندازه‌ی کافی از کدنویس حمایت می‌کند تا مطمئن باشم اگر کد به درستی کار نکرد، از من شکایت نمی‌شود.
  • هر کسی پیامدهای قانونی مجوز MIT را می‌فهمد. مجوزهای عجیب-و-غریب مثل WTFPL و Beer تظاهر می‌کنند که در میان مجوزهای آزاد بهترین هستند، اما کاملا در این هدف شکست خورده‌اند. این مجوزهای حاشیه‌ای بیش از حد مبهم و غیرقابل اجرا هستند تا برای استفاده در شرکت‌ها قابل قبول باشند. در سوی دیگر، مجوز GPL‌ بیش از اندازه محدود شده و متعصبانه است تا قابل استفاده برای عموم کارها باشد. من می‌خواهم همه بتوانند از کدهایم بهره‌مند شوند، «همه». این چیزی است که از واژه‌ی «باز» و «آزاد» تداعی می‌شود.

خب، حالا می‌پرسید چگونه آغاز کنم؟

ساده است. به جای مخازن بسته، شروع به استفاده از مخازن متن‌باز عمومی گیت‌هاب کنید و درباره‌ی نرم‌افزارهایی که نوشته‌اید، از طریق وبلاگ، توییتر، سایت Hacker News و سایر رسانه‌های تاثیرگذار محلی‌تان تبلیغ کنید. سپس می‌توانید عقب نشسته، استراحت کرده و از سهیم بودن در جنبشی بزرگ لذت ببرید.

طولانی و فوق العاده: آرونداتی روی و جان کوزاک با ادوارد اسنودن ملاقات می کنند: «مثل یک گربه خانگی کوچک و چابک بود»

7c851e64-db02-4df2-8b4c-8a53e5eaa8bd-1020x714

متن زیر ترجمه خوب مقاله‌ای مهم از گاردین است با عنوان «Edward Snowden meets Arundhati Roy and John Cusack: ‘He was small and lithe, like a house cat’ که دوست خوبم هما مداح ترجمه‌اش کرده.

دلیل تاثیر عجیب این مطلب روی خودم را نمی دانم، موقع خواندن و ترجمه اش چندبار به گریه افتادم و شاید جزو معدود دفعاتی باشد که متنی را بدون ویراستاری و فورا بعد از ترجمه چاپ می کنم، بالطبع فقط روی فیس بوک و هرکس لطف کند و دستی به سر و رویش بکشد و جایی عمومی چاپش کند ممنون میشوم. شاید مناسب سایتی مثل میدان باشد…. به هر حال آرونداتی روی روایتش از دیدار با ادوارد اسنودن را نوشته و در خلال آن مفهوم عشق به کشور پرداخته و دست آخر آن را با عشق به طبیعت و به دنیا و نه کشور گره زده….. متن طولانی است، ولی امیدوارم به اندازه من لذت ببرید و دوستانتان را هم در خواندنش شریک کنید.

دیدار ما در مسکو، یک مصاحبۀ رسمی نبود. یک دیدار مخفی و زیزمینی هم نبود. قسمت خوبش این بود که جان کوزاک، دانیل السبرگ (که اسرار پنتاگون در دوران جنگ ویتنام را فاش کرده) و من از عهدۀ ادارد اسنودن زیرک و سیاستمدار برنیامدیم. بدی اش این بود که جکها، مسخره بازیها و حاضرجوابیهای مان در اتاق 1001 دوبار تکرار نمی شوند. نمی توان آن طور که باید و شاید در مورد دیدارمان در مسکو چیزی نوشت. اما نمی شود هم کلا چیزی ننوشت. چون که به هر حال اتفاق افتاده. و چون دنیا مثل هزارپایی است که به ازای ملیونها گفتگوی واقعی، تنها میلیمتری به جلو می رود. و بدون شک، این یک گفتگوی واقعی بود.

شاید مهمتر از گفتگوها، روح حاکم بر اتاق بود. ادوارد اسنودن آنجا بود که بعد از یاده سپتامبر، به قول خودش «واقعا به جورج بوش اعتقاد داشت» و ثبت نام کرده بود تا برای جنگ به عراق برود. و ما هم آنجا بودیم: ما که بعد از ماجرای یازده سپتامبر دقیقا موضعی برعکس داشتیم. البته که برای گفتگو در این مورد دیگر کمی دیر بود. چیزی جز ویرانه ای از عراق به جا نمانده. و نقشۀ سرزمینی که …خاورمیانه نامیده میشد به شیوه ای بی رحمانه از نو رسم می شود. با این حال، همۀ ما آنجا بودیم و در هتلی عجیب و غریب در روسیه با هم حرف می زدیم. واقعا هم که هتل عجیب و غریبی بود.

لابی مجلل هتل ریتز-کارلتون مسکو مملو از ملیونرهای مست بود، پر از پولهای بادآورده و زنان زیبای جوان و خوشگذران، نیمه روستایی، نیمه مانکن، آویزان از بازوهای مردان متملق-آهوانی در نیمه راه شهرت و ثروت که دین شان را به آنهایی ادا می کردند که به آنجا رسانده بودنشان. در راهروها، کتک کاری و صدای بلند آواز برقرار بود و پیشخدمتهای آرام و یونیفورم پوشی را می دیدید که چرخ دستی های مملو از غذا و ظروف نقره را به داخل و خارج از اتاقها هل می دادند. در اتاق ۱۰۰۱، آنقدر به کرملین نزدیک بودیم که اگر دستت را بیرون می بردی، تقریبا می توانستی آن را لمس کنی. بیرون برف می آمد. ما وسط زمستان از نوع روسی اش بودیم- پدیده ای که به نقشش در جنگ جهانی دوم هیچ وقت به شکلی شایسته و بایسته پرداخته نشده. ادوارد اسنودن کوچکتر از آن بود که فکرش را می کردم. ریز، چابک، مرتب، مثل یک گربۀ خانگی. با شور فراوان از دن و به گرمی از ما استقبال کرد. با خنده به من گفت، “می دانستم می آیی!”، “چرا؟”، “برای اینکه مرا رادیکالیزه کنی!”. خندیدم.

جاهای مختلف اتاق نشستیم: روی صندلی، چارپایه و تخت خواب جان. دن و اد از دیدن هم خیلی خوشحال بودند و حرفهای زیادی برای زدن داشتند و قطع کردن صحبت هایشان چندان مودبانه نبود. گاهی هم با نوعی زبان رمزگونه با هم حرف می زدند: «من از آدم عادی، یه دفعه شدم TSSCI»، «نه چون اصلا DS نیست، این NSA است. در CIA، بهش می گن COMO». «تقریبا همان نقش است، اما آیا از آن حمایت می شود؟» «PRISEC یا PRIVAC؟» «با TALENT KEYHOLE شروع کردند. بعد همه وارد تاییدیه های TS،SI،TK و GAMMA-G شدند… هیچ کس نمی داند چی است»….
کمی طول کشید تا وارد بحث شان بشوم. از اسنودن در مورد عکسش با پرچم آمریکا پرسیدم و جوابش خلع سلاحم کرد: «ای بابا! نمی دانم. یکی به من یک پرچم داد، بعد هم یک عکس گرفتند.» و وقتی از او پرسیدم چرا برای خدمت در عراق ثبت نام کرد در حالیکه میلیونها نفر بر علیه آن در سرتاسر دنیا تظاهرات می کردند، باز هم جوابش خلع سلاحم کرد: «گول پروپاگاندا را خوردم».

دن مدتی طولانی در این مورد صحبت کرد که چطور اغلب آمریکایی هایی که به پنتاگون و سازمان امنیت ملی می پیوندند، چیزی در مورد exceptionalism آمریکا و تاریخچۀ جنگ افروزی آن نخوانده اند ( و بعد از پیوستن به این سازمانها هم احتمالا این موضوعات برایشان اهمیتی ندارد). او و اد این موضوع را به چشم خود دیده بودند و به اندازه ای وحشت کرده بودند که تصمیم گرفته بودند زندگی و آزادی شان را به خاطر آن به خطر بیندازند. وجه مشترک شان نوع حس ملموس اعتقاد به عدالت اخلاقی بود: {تمیز} درست و غلط.

af19e06b-434a-436f-965d-3300b5b09aca-2060x1236

این تعلق خاطر به عدالت، نه تنها در زمانی که تصمیم گرفتند آنچه را فکر می کردند غیرقابل قبول است فاش کنند، که وقتی که کارشان را انتخاب کردند هم با آنها بود: دن می خواست کشورش را از شر کمونیسم خلاص کند، اد از تروریسم و اسلام گرایی. کاری هم که بعد از برطرف شدن توهم شان انجام دادند، به اندازه ای بهت آور و شگرف بود که اسمی جز شهامت اخلاقی نمی شد رویش گذاشت.

از اد اسنودن در مورد توانایی آمریکا در ویران کردن کشورها و ناتوانی اش در بردن جنگ (علیرغم در اختیار داشتن ابزارهای کنترل جمعی) پرسیدم. فکر کنم لحنم خیلی بی ادبانه بود- چیزی مثل: «آمریکا آخرین بار کی برندۀ جنگی بوده؟» در این مورد صحبت کردیم که آیا تحریمها و بعد از آن حمله به عراق را می شود نسل کشی نامید یا خیر. در این مورد حرف زدیم که که چطور سازمان سیا این حقیقت را می دانست- و برای مقابله با آن آماده بود- که دنیا در حال حرکت به سمت نه تنها جنگ بین کشوری که جنگ درون کشوری است، جنگی که در آن نیاز به استفاه از ابزارهای کنترل جمعی برای کنترل همه است. و در این مورد که چطور ارتشها تبدیل به نیروهای پلیسی شده اند که کشورهای اشغالی شان را اداره می کنند، در حالیکه پلیس- حتا در جاهایی مانند هند و پاکستان و در فرگوسن میسوری- یاد میگیرد مثل ارتش باشد و شورشهای داخلی را سرکوب کند.
اد مفصلا در مورد ابزارهای کنترل جمعی حرف زد. و من اینجا از او نقل قول می کنم، چون این حرف را قبلا هم زده:

«اگر کاری نکنیم، مثل این است که در کشوری تحت کنترل کامل، در خواب راه می رویم. جایی که دولت بزرگی داریم که توانایی نامحدودی در زورگویی به همراه توانایی نامحدودی در دانستن (همه چیز در مورد مردم تحت سلطه اش) دارد.- و این ترکیب خطری است. این آیندۀ تاریکی است. اینکه آنها همه چیز را در مورد ما می دانند و ما هیچ چیز در مورد آنها نمی دانیم- چون آنها مخفی اند، دست بالا را دارند و طبقۀ مجزایی هستند… طبقۀ نخبه، طبقۀ سیاسی، طبقه ای که به منابع دسترسی دارد- ما نمی دانیم آنها کجا زندگی می کنند، نمی دانیم آنها چه می کنند، نمی دانیم دوستانشان چه کسانی هستند. آنها می توانند همه چیز را در مورد ما بدانند. آینده به این سمت می رود و من فکر می کنم می شود این شرایط را تغییر داد.»

از اد پرسیدم آیا آژانس امنیت ملی تنها تظاهر می کرد به دلیل افشای اسرارش ناراحت است، در حالیکه ته دلش خوشحال بود که همه فهمیده اند، همه چیز بین و همه چیز دان است- چون به این ترتیب مردم همیشه ترس خورده، نامتعادل و ترسو خواهند بود و مدیریت شان آسان؟ دن در این مورد صحبت کرد که چطور حتا در آمریکا هم ظهور یک حکومت پلیسی نیاز به وقوع یک یازده سپتامبر دیگر دارد:” الان در یک کشور پلیسی زندگی نمی کنیم، هنوز نه. چیزی که من می گویم ممکن است در آینده پیش بیاید. شاید هم باید اینطور توضیح بدهم… آدمهای سفیدپوست، طبقه متوسطی و تحصیلکرده مثل من در یک کشور پلیسی زندگی نمی کنند…. سیاهپوستان و فقرا در یک کشور پلیسی زندگی می کنند. سرکوب با نیمه-سفیدها و خاورمیانه ای ها و متحدان آنها آغاز می شود و بقیه را در برمی گیرد…. کافی است یک یازده سپتامبر دیگر اتفاق بیفتد و بعد صدها هزار نفر بازداشت خواهند شد. خاورمیانه ای ها و مسلمانها را به بازداشتگاهای موقت می فرستند یا از کشور اخراج می کنند. بعد از یازده سپتامبرهم هزاران نفر بی دلیل بازداشت شدند…اما من در مورد آینده حرف می زنم. در مورد چیزی مشابه وضعیت ژاپنی های مقیم آمریکا در دوران جنگ جهانی دوم… من در مورد زندان و اخراج صدها هزارنفر حرف می زنم. فکر می کنم ابزارهای کنترل جمعی هم مربوط به همین موقعیت باشند. آنها می دانند چه کسانی را بگیرند-اطلاعات را از قبل جمع کرده اند.” ( وقتی این را گفت، از خودم پرسیدم چه فرقی می کرد اگر اسنودن سفیدپوست نبود؟ البته این سوال را نپرسیدم)

در مورد جنگ و حرص حرف زدیم، در مورد تروریسم و تعریف دقیق آن. در مورد کشورها، پرچمها و معنای میهن پرستی صحبت کردیم. در مورد نظر عامه و مفهوم اخلاق عمومی حرف زدیم و اینکه تا چه اندازه بی ثبات است و چقدر ساده دستکاری می شود. اینطور نبود که کسی سوالی بپرسد و دیگری جواب بدهد. با همدیگر خیلی فرق داشتیم. اوله فون اوکسکول از بنیاد زندگی خوب در سوئد، من و سه آمریکایی پردردسر. جان کوزاک هم که کل داستان را ترتیب داده و هماهنگ کرده بود، نمایندۀ سنتی غنی بود: موسیقی دانها، نویسندگان، بازیگران و ورزشکارانی که خریدار حرف مفت نیستند، حالا هرچقدر هم که قشنگ بسته بندی شده باشد.

چه سرنوشتی در انتظار ادوارد اسنودن است؟ آیا هیچ وقت به آمریکا برمی گردد؟ شانس زیادی ندارد. دولت ایالات متحده- دولت در سایه و همینطور هر دو حزب بزرگ سیاسی- می خواهند او را به دلیل ضربۀ بزرگی که به امنیت کشور زده مجازات کنند (دولت قبلا چلسی منینگ و باقی افشاگران را به سزای اعمالشان رسانده). اگر هم نمی تواند اسنودن را بکشد یا زندانی کند، باید هر کاری از دستش برمی آید برای محدود کردن ضرری قبلی و فعلی او انجام دهد. یکی از راههای انجام این کار، کنترل، دستکاری و جهت دادن به بحث های حول افشای اطلاعات به نفع خودش است. و تا اندازه ای هم موفق به انجام این کار شده است.

در مرکز بحث بر سر رابطۀ میان امنیت عمومی و ابزارهای مراقبت جمعی در رسانه های غربی، آمریکا قرار دارد. آمریکا و اقداماتش. این اقدامات اخلاقی هستند یا غیراخلاقی؟ درست هستند یا غلط؟ افشاگران، آمریکایی های قهرمان هستند یا آمریکایی های خائن؟ در این معادلۀ اخلاقی محدود، کشورهای دیگر، فرهنگهای دیگر، گفتگوهای دیگر- حتی اگر قربانی جنگ افروزی آمریکا باشند- تنها به عنوان شاهد محاکمه ظاهر می شوند. آنها یا خشم دادستان را برمی انگیزند یا غضب وکیل مدافع را.

وقتی محاکمه در چنین شرایطی برگزار شود، در خدمت این ایده قرار می گیرد که وجود یک ابرقدرت میانه رو و اخلاقی امری ممکن است. مگر با چشمهای خودمان آن را نمی بینیم؟ اندوهش را؟ گناهش را؟ روشهای اصلاح خودش را؟ رسانه های در خدمتش را؟ کنشگرانش را که از شهروندان آمریکایی (بی گناهی) که دولت جاسوسی شان را کرده، دفاع نمی کنند؟ در این بحثهای قاطع و هوشمندانه، واژگانی مانند عمومی و امنیت و تروریسم مرتب به گوش می رسند اما مطابق معمول سرسری تعریف می شوند و اغلب به شیوه های مورد پسند دولت ایالات متحده به کار می روند.

وحشتنک است که باراک اوباما یک لیست مرگ ۲۰ نفره را قبول و امضا کرده. واقعا وحشتناک است؟ اسم ملیونهای آدمی که در جنگ افروزی های آمریکا کشته می شوند در چه جور لیستی است، اگر اسمش لیست مرگ نیست؟ با وجود همۀ اینها، اسنودن باید در تبعید استراتژیک و تاکتیکی باقی بماند. او در موقعیت پیچیده ای قرار دارد: باید در مورد عفو/محاکمه خودش با همان نهادهایی در آمریکا مذاکره کند که فکر می کنند به آنها خیانت شده و در مورد شرایط اقامتش در روسیه با بشردوست بزرگی به نام ولادیمیر پوتین! ابرقدرتها آدم راستگو را در موقعیتی قرار داده اند که باید در مورد در مورد نحوۀ استفاده از موقعیتش و آنچه به عموم می گوید، حواسش خیلی جمع باشد.

حتی وقتی حرفهای مگو را کنار می گذاریم، باز هم حرف زدن در مورد افشای اسرار هیجان انگیز است- سیاست واقعی همین است-: پرمشغله، مهم و پر از واژگان حقوقی. جاسوس و شکارچی جاسوس دارد، فرار و گریز، اسرار و فاش کنندۀ اسرار. دنیای بزرگ و جذابی است. با این حال اگر تبدیل به جایگزینی برای بحثهای سیاسی گسترده تر و انتقادی تر شود (که گاهی چنین تهدیدی وجود دارد)، دیگر حرف دانیل بریگن، کشیش ژزوئیت، شاعر و مخالف جنگ (که معاصر دانیل السبرگ است) در این باره که “هر دولت-ملتی میل به قدرقدرتی دارد- مساله این است”، محلی از اعراب نخواهد داشت.

7a6e3293-2443-4862-8f6e-a94db90c4a2d-1020x744

خوشحال شدم که وقتی اسنودن توییترش را راه انداخت ( و در کسری از ثانیه ، نیم ملیون فالوئر پیدا کرد)، گفت، “من قبلا برای دولت کار می کردم. حالا برای مردم کار می کنم.” آنچه در این جمله پنهان است، این باور است که دولت برای مردم کار نمی کند و این شروعی بر یک بحث فرسایشی و نامربوط است. البته که منظور او از دولت، دولت ایالات متحده بوده، کارفرمای سابقش. اما منظور او از “مردم” کیست؟ مردم ایالات متحده؟ کدام قسمت از مردم ایالات متحده؟ او باید در این مورد تصمیم بگیرد. در جوامع دموکراتیک، مرز میان حکومتهای انتخابی و “مردم” هیچ وقت کاملا روشن نیست. نخبگان اغلب به طور کامل با حکومت قاطی می شوند. از منظر بین المللی، حتا اگر چیزی به نام “مردم آمریکا” وجود داشته باشد، آنها گروهی به شدت صاحب امتیاز هستند. تنها “مردمی” که من می شناسم تصویری از یک هزارتوی به شدت غلط انداز هستند.

عجیب است که وقتی به دیدارمان در ریتز-کارلتون مسکو فکر می کنم، اولین تصویری که جلوی چشمم می آید، تصویر دانیل السبرگ است. دن، بعد از چندین ساعت گفتگو، طاقباز روی تحت خواب افتاده بود، دستهایش مثل مسیح باز بود و اشک می ریخت، برای آمریکایی گریه می کرد که “بهترین مردمش” باید به زندان بروند یا در تبعید زندگی کنند. اشکهایش تاثر من را برانگیخت اما نگرانم هم کرد- چون اشکهای مردی بود که سیستم را از نزدیک دیده بود. زمانی رابطۀ بسیار نزدیکی با کسانی داشته که سیستم را کنترل می کردند و با سردی در فکر نابودی حیات بر روی کره زمین بودند. مردی که زندگیش را به خطر انداخته بود تا کارهای آنها را فاش کند. دن از همۀ استدلالها باخبر است، مخالفان و موافقانش را می شناسد. او اغلب برای توصیف تاریخ و سیاست خارجی ایالات متحده از واژۀ امپریالیسم استفاده می کند. حالا، 40 سال پس از فاش کردن اسناد پنتاگون، او می داند که اگرچه آن افراد رفته اند اما سیستم همچنان به کار خود ادامه می دهد.

اشکهای دانیل السبرگ باعث شد در مورد عشق، در مورد از دست دادن، در مورد رویاها و بیش از هر چیز در مورد شکست فکر کنم. عشق ما به کشورها، چه نوع عشقی است؟ چه جور کشوری به رویاهای ما جامۀ عمل می پوشاند؟ چه نوع رویاهایی بر باد رفته اند؟ اینطور نیست که بزرگی و شکوه ملتهای بزرگ نسبت مستقیمی با توانایی آنها در بی رحمی و نسل کشی داشته باشد؟ آیا عظمت “موفقیت” یک کشور اغلب به معنای عمق شکست اخلاقی آن نیست؟ و تکلیف شکست ما چیست؟ ما نویسندگان، هنرمندان، تندروها، ضدملی گراها، تکروها و ناراضی ها، تکلیف برآورده نشدن رویاهای ما چیست؟ تکلیف شکست ما در جایگزینی پرچمها و کشورها با عشقی که کمتر کشنده باشد، چیست؟ به نظر می رسد آدمها نمی توانند بدون جنگ زندگی کنند، اما نمی توانند بدون عشق هم زندگی کنند. به همین خاطر، سوال این است که باید عاشق چی باشیم؟
این مطلب را در زمانی می نویسم که سیل پناهندگان به سمت اروپا روانه شده- نتیجۀ دهه ها سیاست خارجی ایالات متحده و اروپا در “خاورمیانه”، من را به این فکر می اندازد که پناهنده کیست؟ آیا ادوارد اسنودن هم پناهنده است؟ البته که هست. او به خاطر کاری که انجام داده، نمی تواند به جایی که فکر می کند خانه اش است بازگردد. (هرچند که همچنان می تواند در درون جایی زندگی کند که بیش از هر جای دیگری احساس راحتی می کند: درون اینترنت). پناهجویانی که از جنگ در افغانستان، عراق و سوریه به اروپا فرار می کنند، پناهجویان جنگ سبک زندگی هستند. اما هزاران نفری که در کشورهایی مانند هند به دلیل همین جنگهای سبک زندگی زندانی و کشته می شوند، ملیونها نفری که از زمین و مزرعه شان رانده می شوند، از همۀ چیزهایی که می شناسند تبعید می شوند: زبانشان، تاریخ شان و زمینی که خودشان آن را شکل داده اند- پناهنده به حساب نمی آیند. تا زمانی که بدبختی در داخل مرزهای کشور “خودشان” باقی بماند، آنها پناهنده به حساب نمی آیند. اما آنها هم پناهنده هستند. حتما تعدادشان در دنیای امروز زیاد است. متاسفانه در تخیلات محدود به کشورها و مرزها، در ذهنهای پیچیده شده در پرچم کشورها، آنها موفق به کسب این لقب نمی شوند.

شاید معروف ترین پناهندۀ جنگ سبک زندگی، جولیان آسانژ باشد، موسس و ویراستار ویکی لیکس، که حالا چهارمین سال پناهندگی-اقامت خود را در سفارت اکوادور در لندن می گذراند. تا همین اواخر پلیس در اتاقی کوچک درست بیرون ورودی مستقر بود. تک تیراندازها روی سقف منتظر بودند و اگر پایش را از در بیرون می گذاشت، اجازه داشتند به او شلیک کنند یا در جا او را بیرون بکشند و دستگیر کنند. سفارت اکوادور دقیقا مقابل هرودز، معروف ترین فروشگاه زنجیره ای دنیا قرار دارد.

روزی که با جولیان آسانژ ملاقات کردیم، فروشگاه هرودز از صدها-یا حتا هزاران- مشتری ای که دیوانه وار برای کریسمس خرید می کردند، پر و خالی میشد. در میانۀ آن خیابان پرزرق و برق و گران لندن، رایحۀ ناز و نعمت با رایحۀ زندان و ترس “دنیای آزاد” از آزادی بیان مخلوط میشد. روزی (در واقع شبی) که جولیان را دیدیم، به دلیل مسائل امنیتی اجازه نداشتیم تلفن، دوربین یا هیچ دستگاه ضبط صدایی را با خود داخل اتاق ببریم. بنابراین صحبتهایمان جایی ثبت نشد.

با وجود وضعیت وخیم موسس و ویراستارش، ویکی لیکس به کار خود ادامه می دهد، مثل همیشه با خونسردی و بی پروایی. به تازگی جایزه ای ۱۰۰ هزار دلاری برای کسی تعیین کرده اند که اسنادی “ناب و دست اول” در مورد پیمان تجاری و سرمایه‌گذاری ترنس-آتلانتیک فاش کند، یک پیمان تجارت آزاد میان اروپا و ایالات متحده که قصد دارد به شرکتهای چندملیتی این قدرت را بدهد تا از کشورهایی که اقداماتی علیه منافع آنها انجام می دهند، شکایت کنند. این اقدامات می تواند شامل افزایش حداقل حقوق کارگران توسط دولت باشد، یا سرکوب روستاییان به اصطلاح “تروریستی” که مانع کار شرکتهای استخراج معدن می شوند، یا آنهایی که این جسارت را دارند که به بذرهای اصلاح ژنتیکی شدۀ شرکت مونسانتو نه بگویند. این پیمان هم مانند ابزارهای کنترل جمعی یا اورانیوم رقیق شده، سلاح دیگری در جنگ سبک زندگی است.

وقتی به جولیان آسانژ نگاه می کردم که رنگ پریده و شکسته آن طرف میز نشسته بود، ۹۰۰ روز بود که رنگ آفتاب را ندیده بود و با این حال حاضر نبود طبق خواستۀ دشمنانش تسلیم یا گم و گور شود، خنده ام گرفت که هیچ کس به او به چشم یک قهرمان اهل استرالیا یا یک فاتح استرالیایی نگاه نمی کند. از نظر دشمنانش، آسانژ به چیزی ورای یک کشور خیانت کرده بود. او به ایدئولوژی قدرتهای حاکم خیانت کرده بود. به همین دلیل از او حتا بیشتر از ادوارد اسنودن تنفر داشتند. و این موضوع خیلی چیزها را توضیح می دهد.

اغلب به ما گفت اند که گونه ما بر لبۀ پرتگاه است. امکان دارد که هوش اغراق شده و پرغرور ما بر غریزۀ بقایمان پیشی گرفته باشد و راهی هم برای برگشت نباشد. در این صورت دیگر نمی شود کاری کرد. اما اگر هم بشود کاری کرد، می شود از یک چیز مطمئن بود: آنهایی که این مشکل را به وجود آورده اند، نمی توانند راه حلی برای آن پیدا کنند. رمزگشایی از ایمیلهای ما بهشان کمک می کند، اما نه خیلی زیاد. سنجش فهم ما از معنای عشق، معنای خوشحالی- و البته معنای کشورها- شاید کمکی بکند. سنجش اینکه اولویتهای ما چیست.

یک جنگل قدیمی، یک رشته کوه یا یک درۀ رودخانه دار حتما مهمتر و دوست داشتنی تر از هر کشوری هستند و خواهند بود. می توانم برای یک رودخانه گریه کنم. اما برای یک کشور؟ نمی دانم…

هما مداح قبلا هم در شماره نهم رادیو گیک یعنی راز شادی با ما بوده، با مقاله کتابخانه ای که ناپدید شد – گیا پدیا برای کیبرد آزاد نوشته.

مطلب مهمان: من و دوست غولم

اشاره: من معمولا در وبلاگ مطلب مهمان خیلی خیلی کمی دارم ولی مطمئنا وقتی یکی از وبلاگنویس‌های خوب قدیمی یعنی حضرت والا مامبوجامبو برام مطلب مهمان بفرسته با علاقه منتشرش می کنم. این شما و این مطلب «من و دوست غولم»


linux

برای تعریف داستانم باید یه فلش بگ بزنم به ۱۱ سال پیش زمانی که من هم از ویندوز برای تمام کارهای خودم استفاده میکردم طبعآ این کارها طیف وسیعی از مرور وب، تماشای فیلم و گوش سپردن به موسیقی می‌شد تا به صورت جدی‌تر کدنویسی. من همون سال‌ها و طبعآ سال‌های قبل از اون به خاطر استفاده از نسخه‌ غیر رسمی ویندوز همیشه با مشکل ویروسی شدن سیستم مواجه میشدم ولی با حس غریبی شبیه تام کروز، عینک آفتابی بر چشم سی‌دی ویندوز رو پیدا میکردم و ویندوز نصب میکردم و چه لذتی داشت ! همه این‌ها به کنار نصب ویندوز برای آدم‌های ناآشنا با کامپیوتر و سیستم‌عامل لذتی دوچندان داشت. مثل حسی که برد پیت موقعی که مردم بهش توجه میکنن داره :).

کدنویسی جاوا به من فرصت آشنایی با دنیایی کدباز رو داد و مفاهیم عمیقی که اونجا وجود داشت ولی همچنان من از ویندوز به عنوان سیستم‌عامل استفاده میکردم و طبعآ نصب برنامه‌های مختلف بدون لایسنس و به قول معروف کرک شده.

تا اینکه ! من برای اولین بار از روی کنجکاوی نسخه‌ای از opensuse رو نصب کردم و طبعآ ظرف چند روز به خاطر دست و پنجه نرم کردن و وابستگی به ابزار ویندوزی و همچنین عدم دسترسی به اینترنت پرسرعت و همچنان عدم سواد کافی برای کار با یک توزیع لینوکس منجر شد به بازگشت به ویندوز. یک بار دیگر هم چند ماه بعد نسخه‌ای از fedora رو نصب کردم و همچنان این ماجرا تکرار شد. تا اینکه من متوجه حلقه مفقودی شدم که به نظرم از دنیایی ویندوز به من به ارث رسیده بود. عدم توجه به community . انسان‌های که میتونستن به من کمک کنن تا من راحت‌تر وارد این ماجراجویی بشم. طبعآ هیچ کسی برای بار اول قله اورست رو به تنهایی فتح نمیکنه. اینجا بود که من با دوست غولم آشنا شدم. اوبونتو ! و دوستانی که گرداگرد اون جوابگویی هر موضوعی بودن بدون اینکه حس تام کروز و برد پیت رو داشته باشن. آدم‌های ماجراجو و مشتاق، که چشم‌هاشون برای حل هر مساله ای برق میزد. خودم هم یک تصمیم گرفتم برای مهاجرت همیشگی از ویندوز به لینوکس. همون سال اوبونتو رو نصب کردم به خاطر کدنویسی با جاوا برای کارم مشکلی پیش نیومد و کارهای روزمره هم که توی لینوکس و اوبونتو لذیدتر از هر وقتی جلو میره.

نرم افزارهای دارم که همه مجانی و کدباز هستن و حس یه دزد رو ندارم. مدت‌هاست سیستم من ویروسی نشده -چه اصطلاح بازمزه‌ای برای دنیای ویندوز-. دوست غولم بیش از هشت ساله کنار منه. الان نسخه ۱۴.۰۴ رو دارم. همین متن رو با LibreOffice نوشتم در حینی اینکه با RythemBox دارم موسیقی گوش میکنم. سعی کردم توی این مدت خودم بخشی از community باشم و دیگران رو تشویق به این ماجراجویی کنم که منجر به زندگی بهتر میشه. استفاده از توزیع‌های لینوکس الان فقط برای ابراز خاص بودن نیست برای این هست که خودمون شادتر باشیم. شما رو دعوت میکنم به این ماجراجویی و تغییر شیوه زندگی و شاید نگاه به زندگی… مطمئنآ کلی سؤال برای این ماجراجویی پیش میاد، دوستانی مثل جادی و فروم‌های فارسی زیادی پاسخ‌گوی این سوال‌ها هستن.

پی‌نوشت: عنوان مطلب از کتاب شل سیلور استاین گرفته شده.

راست به چپ کردن فیلدهای فارسی در ترلو

پیام برامون نوشته:

اگر از Trello برای مدیریت کارها استفاده می‌کنید، می‌توانید با استفاده از این اسکریپت نمایش فارسی / انگلیسی را که بصورت پیش فرض در Trello به درستی مدیریت نمی‌شود را اصلاح کنید:

همانطور که در انتهای صفحه آمده، برای نصب اسکریپت احتیاج به نصب cjs extension در Chrome یا TamperMonkey (کروم و سافاری) هستید.

من از TamperMonkey استفاده کردم. لینکش اینجاست: http://tampermonkey.net

مابقی کار سر راست است. پس از نصب، متن های فارسی و انگلیسی بصورت هوشمند از راست به چپ یا بالعکس نمایش داده می‌شوند.

و یادمونه که تلفظ صحیح ترللو، ترللو است.

سفر من به اپل – بررسی ای بسیار مفصل و مصور از مک بوک پروی ۱۳ اپل

متن زیر رو محمد مطیعیان برای سایت تک نینجا نوشته بود که با تعطیلی اونجا و با اجازه خودش، اینجا منتشرش می کنم تا راهنمایی باشه برای کسانی که دنبال خرید مک بوک هستن؛ در واقع اینطوری باید سخت افزار خرید (:


مقدمه

میگم با این سطح درآمد ما در رشته نرم افزار و توسعه دهندگان نرم افزار، چند بار می­توان تجربه خرید داشته باشیم، تا بتوان یک لپ تاپ، خوب، سریع و سبک و مناسب کارمون پیدا کنیم؟

فکر کنم شاید یک بار یا … !!!

برای من که تا الان تونستم یک بار این هزینه رو انجام بدم جستجو و تحقیق در مورد یک دستگاه خوب و خیلی سریع خیلی مهم بود، تمام بازار تهران و اینترنت و زیر و رو کردم، بالاخره به ۳ مدل زیر رسیدم:

1- ذن بوک ایسوس (Asus ZenBook UX303 LN)
2- ایکس پی اس دل ( Dell XPS 13 )
3- مک پرو ۱۳ اپل (Apple MacBook Pro 13)

البته مدل ۱ و ۲ از نوع فوق سبک یا همان اولترابوک هست و سومی کمی سنگین­تر.

من یک تعریفی از Ultrabook می­کنم:

لپ تاپ سبک تا حد یک و نیم کیلوگرم و هارد حالت جامد یا همان SSD، که قدرت پردازشی کافی برای کارهای متنوع روزانه و نیمه حرفه­ ای را ممکن سازد – همچنین مصرف پایین.

مدل ۱ که تو ایران نیست ولی مشخصات عالی دارد، به حدی که کارت گرافیک ۲ گیگ مستقل Dedicate نیز برای بازی کردن هم دارد و حدود ۵ میلیون تومان قیمتش هست که اینجا نیست! البته صفحه نمایش این مدل به علت Resolution 3200 Pix بی­رنگه و مشکلاتی رو برای نمایش نرم افزارهای ویندوزی به همراه داره.

مدل ۲ را ایران رهجو آورده که به همراه گارانتی ۵ میلیون و ۱۰۰ هزار تومان است، البته کیفیتش با توجه به قیمتش با دو مدل دیگه قابل رقابت نیست.

مدل ۳ را هم که با تنوع­های مختلف فضای هارد و کلاک CPU است، قیمتش و موجودیش روزانه کم و زیاد میشه و مهمتر از همه متولی خاصی نداره و کلا بی­گارانتیه اما با قیمت ۲۵۰ تا ۳۲۰ هزار تومان بیمه می­کنند (۶ درصد قیمت کل) یا بعضا مثل الماس در مجتمع پایتخت شخصا گارانتی می­کنند، این وقایع گستر فارس هم که با قیمت نجومی میده ولی نکته مثبت آن اینه که نمایشگاه محصولات اپل داره، نمایشگاه محصولات اپل به این تنوع نداشتیم (میدان ونک، ملاصدرا، جنب اتوبان کردستان).

مدل­های Sony هم کلا تولید ژاپن شده و هر چی تنوع موجود قبل تو بازار بسیار کمه و با مشخصات بالا کاملا قیمت غیر منطقی داره! مدل Microsoft Surface 3 Pro هم با مشخصات بالا بشدت گرونه بالای ۷ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان است، البته سری تبلت، لپ تاپه، که بیشتر خواص تبلتی آن برجسته و همچنین قلم جالب آن به چشم می­آید.

خرید، قیمت، اصالت دستگاه

بالاخره من این مدل و از دیجی کالا خریدم – با وسواس زیاد – مخصوصا برای 1 هفته فرصت تست که داشتم، با خیال راحتتر خرید کردم و کاملا راضی هستم با اینکه در همین مدت قیمت از ۶ میلیون و ۹۰ هزار تومان که من خرید کردم، پایین­تر هم آمده؛ البته باید ذکر کنم که بدون گارانتی این سیستم در بازار تهران ۵.۸۰۰ (۵ میلیون و هشتصد هزار تمان) نیز وجود داشت که متاسفانه گارانتی ۱ ساعت هم نمی­کردند !!! (خرید در تاریخ 04/08/1393).

قیمت دلاری این سیستم و قیمت آن در بازار تهران (البته بدون گارانتی) برابر هستند !!!

1

با توجه به این قیمت گران (البته با توجه به بی­ارزش بودن تومان در برابر دلار) حتی اپل یک برچسب دور جعبه نزده !!! هیچ گونه برچسب یا هولوگرام یا …

من به شدت نگران لپ تاپ­های تعمیری بودم یا Refurbished که باید به فروشنده اعتماد کرد. البته یک راه برای فهمیدن خرید قانونی مان داریم که در پایینتر بیان می­کنم.

در مورد بسته بندی

فقط یک محافظ پلاستیکی دور کارتن آن وجود دارد که از نوع پلاستیک منعطف هست و صدای جیر جیر پلاستیک سفت را ندارد، اصطلاحا شیرینک نرم دورش هست و خط پرس شیرینک دورش کاملا دقیق و منظم در دور جعبه پیداست و بعد از باز شدن جعبه دور لپ تاپ نیز شیرینک نرمی بسته شده که نشان دهنده آن است که پرس دور لپ تاپ باز نشده است و باید پاره شود تا باز شود.

2

3

در مورد خرید قانونی

در زیر کارتن عنوان­های زیر وجود دارد، مشخصات سیستم و شماره سریال دستگاه، که این شماره سریال باید در پشت دستگاه، در بدنه آلیمینیومی نیز حک شده باشد و همچنین در سیستم عامل مک OSX نیز در منوی درباره دستگاه نیز همین عدد تکرار شده باشد.

4
نمای روی جعبه

5
نمای منوی About داخل سیستم عامل OSX

6
نمای پشت بدنه لپ تاپ

بعد از چک کردن این ۳ عدد و برابر بودنشون، عبارت Apple support coverage و گوگل کنید، در صفحه زیر سریال و وارد کنید:

7

در بار اول که سریال دستگاه و چک کردم، خطایی می­داد که تاریخ خرید و متوجه نمی­شم (تو اینترنت زدم گفت از فروشگاه توی دبی خریداری شده !) وا رفتم ، اما بعد از کمتر از ۲۴ ساعت صفحه زیر به نمایش درآمد که نشان دهنده فعال شدن سریال دستگاه بود.

8

مشخصات سیستم

CPU Corei5, 2.8 GHz ~ 3.3, 4308U
3MB Level3 cache, 1Process, 2Core, 4Thread
Haswell ULT (22 nm), 28 Watts

9

10

  • این مدل­های کم مصرف و سبک (لپ تاپ فوق سبک یا همان Ultrabook) کلا کارت گرافیک مستقل ندارند و از همان چیپ گرافیکی داخل CPU شرکت Intel استفاده می­کنند، که برای این سیستم مدل Intel(R) Iris(TM) Graphics 5100 می­باشد.
  • RAM 8Gig DDR3
  • وزن 1.57 کیلوگرم
  • هارد پر سرعت SSD با واسط PCI-E به ظرفیت ۵۰۰ گیگ
    نوع اتصال هارد به Motherboard بسیار مهم است که با واسط SATA نیز وصل می­شوند ولی پر سرعت ترین نوع ارتباط از نوع PCI-E می­باشد،
    اختلاف قیمت هارد SSD برای ۵۰۰ گیگ تا ۱ ترا بایت، ۵۰۰ دلار می­باشد، که این خود مشخص کننده قیمت بالای هارد پر سرعت SSD هست.

11

مشخصات دیگر درگاه­ها

12

تجربه من با اپل MGX92

بعد از اولین تجربه با سیستم عامل عالی و سبک مک به نام OSX اونو به روز کردم به نسخه OSX Yosemite که این عملیات حدود ۶ گیگ حجم دانلودش بود، که باید کل مراحل به صورت آنلاین از اینترنت دانلود بشه، البته با قطع و وصل شدن باز هم ادامه میده، کلی برنامه هم برای به روز رسانی باید از iTunes دانلود کنه، برای تمام مراحل کار از اولین باری که روشن میشه باید Apple-ID داشته باشید (داشتن اپل آی دی راحته و مجانی)، چون برنامه­ها رو از iTunes دریافت میکنه.

###سیستم عامل
سیستم عامل مک همان OSX بسیار جالب و سریع است، به راحتی با آن می­توان ارتباط برقرار کرد، منوها بسیار ساده هستند و پیچیدگی را برای کاربران کم کرده است، به شدت کلیدهای ترکیبی برای راحتتر کردن کار دارد و همچنین به لطف بهره گیری از تاچ پد قوی خود انواع کارها را (با حرکت 1 یا 2 و یا 3 انگشت یا ترکیب شان با یکدیگر) ممکن ساخته است، دقیقا همان حسی را می­دهد که کار با موبایل­های لمسی دارد،
به عنوان برنامه نویس برایم جالب بود که کدهای بر پایه لینوکس بر روی مک کامپایل و اجرا می­شوند، در زیر سورس کد GZip را دانلود کردم و با زدن ./Configure و سپس Make فایل اجرایی مخصوص سیستم عامل را تولید کردم، این کار را در محیط ترمینال انجام دادم.

13

سیستم عامل مک برای برنامه نویسی نرم افزار Xcode را پیشنهاد می­دهد، که برنامه قوی تولید نرم افزار، برای هر نوع دستگاه بر پایه سیستم عامل­های اپل می­باشد.

14

البته این برنامه ارزش توضیح و بسط دادن به صورت منحصر به فرد را دارد که در این سند جای آن نیست.

نصب ویندوز مجازی بر روی مک

نصب ویندوز مجازی با نرم افزار Parallels Desktop 10.0.1.27695 که از سایت­های ایرانی مثل p30world دانلود و نصب میشه، سرعتش خیلی خوبه ولی تجربه یک سیستم عامل خالص و به شما نمی­ده، به همین دلیل با کمک برنامه BootCamp از داخل سیستم عامل OSX شروع به نصب ویندوز Windows 8.1 Pro (6.3) 64-bit کردم؛ ابتدا توضیحاتی را در مورد سیستم مجازی ویندوز بیان می­کنم.

در زیر محیط شبیه سازی شده یا مجازی ویندوز را در داخل سیستم عامل مک OSX می­بینیم:

15

محیط داخل ویندوز مجازی امکان دسترسی به فلش­های متصل به سیستم را می­دهد و همچنین امکان دسترسی به فایل­های مک را از طریق File Sharing تحت شبکه می­دهد،

16

سیستم عامل اپل امکان مشاهده و فقط خواندن اطلاعات پارتیشن­های ویندوزی یا همان FAT و NTFS دارد و امکان تغییر یا همان نوشتن روی آن را ندارد!

به همین دلیل برای کپی کردن فایل از مک به روی فلش، از ویندوز مجازی کمک گرفتم، به این صورت که ابتدا فایل­ها را در مسیری بر روی مک تولید کردم و از طریق ویندوز مجازی و به کمک File Sharing به ویندوز مجازی انتقال دادم و سپس فلش USB را با فرمت شناخته شده برای ویندوز، به لپ تاپ وصل کردم و از طریق ویندوز مجازی بر روی فلش کپی کردم، جانم درآمد.

نصب ویندوز بر روی مک از طریق بوت کمپ

نصب خالص ویندوز – برای نصب ویندوز اول پارتیشنی به سایز دلخواه (در محیطی ساده و کاملا ویزاردی) در نظر میگیریم که من 200 گیگ برای اپل و بقیه 300 گیگ و به ویندوز اختصاص دادم و سپس فلش و گرفت، فرمت ویندوزی کرد و Image ویندوز و به صورت یک فایل iso گرفت؛ سپس به صورت آنلاین (مجددا آنلاین …) شروع به دانلود برنامه­ها و درایورهای سیستم کرد که کار این BootCamp هست و این هم حدود 1 تا 2 گیگ دانلود بود، بالاخره فلش بوت آماده شد، بعد سیستم ریست شد و مراحل نصب ویندوز طی شد.

به نظرم وقت­گیر ترین کار همین مراحل بود تا ویندوز بالا آمد – فکر کنم به روز رسانی نرم افزارهای مک، به روز رسانی سیستم عامل مک به سیستم عامل جدید و گرفتن اطلاعات آنلاین BootCamp برای نصب ویندوز، جمعا حجم10 گیگ اینترنت و مصرف کرد (ISP من شهراده، برای منطقه بلوار فردوس غرب).

صفحه نمایش زیبا، روشن شفاف با دقت بالای پیکسل­ها

صفحه نمایش رتینــــــــــــــا با رزولشون بالا که در ادامه مشاهده می­کنید.

در سیستم عامل OSX: کلا 4 حالت نمایش داره، یکی از اونا حالت رتیــنا هست که کاملا شفاف و قابل مشاهده است، یه مدل هم منوها کمی ریزتر میشه، ولی باز متون واضحه.

17

نسبت اعداد وضوح تصویر روی اعداد زیر می­باشد:

18

19

در ویندوز: معمولا من روی 1440900 می­گذارم – اما تنظیم روی حداکثر وضوح، یعنی 25601600 اینقدر ریز میشه که متن­ها قابل دیدن نیستن، معمولا برای رفع این مشکل، درشتی متن را روی 200 برابر تنظیم می­کنند، فقط بعضی منوها و متن آن­ها بد میشه و به حالت زوم شده نشان داده می­شود، که من بدم میاد.

20

21

کیبرد و تاچ پد

کاملا عالیه، کیبرد و تاچ پد کاملا راحت و بی مشکل هستن، تمام کلید ها وجود دارند، در ویندوز و هم در OSX بدون مشکل عمل می­کنند، تنها کمبود در نبود دکمه­های Page Up/Down, Home, End, Backspace, Print Screen و کلیدهای جزیره ای ماشین حسابی – می­باشد، همین  … البته باز هم کلید میان­بر ترکیبی، برای این کار وجود دارد، مشکلی نیست؛ به جای آن تاچ کاملا بزرگ و حساس، حس خوبی میده، نور پس زمینه کیبورد عالیه، حتی یک دکمه اضافه هم نداره.

22

در داخل سیستم عامل مک از زبان فارسی و همچنین تقویم شمسی کاملا پشتیبانی می­شود،

23

24

بلوتوث

در سیستم عامل اپل من نتوانستم با گوشی Android خودم فایلی جابجا کنم !!! البته دستگاه­ها همدیگر را می­دیدند و فقط میدیدند و فقط همین، اما در ویندوز مشکلی برای جابجایی نداشتم، شاید نکته­ای در سیستم عامل OSX دارد که من متوجه نشدم.

تست سرعت

####سرعت در ویندوز

  • در ویندوز تست سرعت و با برنامه PC Benchmark می­بینید

25

  • ویجت Desktop Gadgets Gallery v1.3 که برنامه تست سرعت ویندوز و به نمایش در میآره (در ویندوز 7 وجود داشت و در ویندوز 8.1 در تنظیمات کامپیوتر به نمایش در نمیآد) رو میبینیم.

26

  • تست سرعت هارد از خود هارد به خودش با برنامه عالیه Total Commander و میبینید که به سرعت حداکثر 452MByte/s می­رسد.

27

و از هارد External با واسط USB3 سرعت حداکثر به 84MByte/s می­رسد، که .

28

  • تست مقایسه با نرم افزار PassMark

29

30

31

در مورد تست سرعت هارد این لپ تاپ که بالاترین امتیار آن محسوب میشه، در این سایت بالاترین­های سرعت هارد و می­بینیم که در بالاهای جدول بهترین هاردها به همراه امتیازشان جای دارند.

32

  • تست سرعت با نرم افزار Nova Bench

33

34

شارژ

در صورت خاموش بودن سیستم 2 ساعته سیستم شارژ می­شود، برای نگه داشتن شارژ هم زمان دقیقی، نمی­شه بیان کرد، تو سیستم عامل مک یعنی OSX زمان تخلیه شدن کامل شارژ به صورت محسوسی طولانی­تر هست، یعنی زمان بیشتری از باتری می­توان استفاده کرد، نسبت به سیستم عامل ویندوز.

این دو سیستم عامل اختلافات زیادی دارند و نمی­توان به راحتی معیارهای مقایسه طراحی کرد، سیستم عامل اپل سریعتر و با سربار کمتری است، اما سیستم عامل ویندوز به شدت سرش شلوغ­تره و حافظه بیشتری را مصرف می­کند.

پریز شارژر هم که در تصویر پیداست، باید تبدیل سری پریز برای آن تهیه شود.

35

جمع بندی

من به عنوان برنامه نویس و کسی که به شدت علاقه به کارهای صوتی تصویری داره و همزمان چندین برنامه رو در سیستم اجرا میکنه و میخوام همه کارشونو خوب انجام بدهند، همواره سیستم­های مختلف و دقیق میبینم، نکته همینجاست … هارد سیستم که گلوگاه سرعت سیستم است، این لپ تاپ و یا لپ تاپ­هایی که از سرعت بالای هاردهای SSD استفاده می­کنند بهترین انتخاب برای این منظور است – البته به کیفیت هاردهای SSD نیز باید توجه کرد، من از Apple به شدت راضی هستم البته در کنار توجه به سبکی و صدای فن پایین و بدنه زیبا و صفحه نمایش عالی و صدای با کیفیت و سه بعدی و موارد دیگر …

توجه: لپ تاپ­های فوق سبک برای بازی­های حرفه­ای انتخاب خوبی نیستند.

یک لپ تاپ سریع خیلی بهتر از لپ تاپی که میچرخه، دور میزنه، بال در میاره و خیلی آپشن­های جانبیه دیگه، حس سرعت بالا رو باید لمس کنید.

با تشکر – محمد مطیعیان (mohammadmot@gmail.com)


با تشکر از محمد، پیشنهاد می کنم به این مطالب هم نگاهی بکنین:

ترجمه مهمان: مصاحبه با آرت؛ دانشجوی فلسفه موج نوی دانشگاه هیولاها

این مطلب قسمت دوم مطلبی است که امیر قبلا برامون در مورد روند شکل گیری شخصیت آرت فرستاده بود. توجه کنید به مصاحبه ای کوتاه از سایت دانشگاه با شخصیت آرت.

artinterviewنام: آرت
رشته: فلسفه موج نو

دانشگاه هیولاها (ام یو) مفتخر است به داشتن انواع مختلف دانشجوها، از مجهول الهویه گرفته تا تعریف ناپذیر. با آرت، دانشجوی رشته فلسفه موج نو همراه شدیم تا بیشتر درباره این دانشجوی برگزیده بدانیم.

به عنوان شخصیتی باز با روحی آزاد، آرت عقیده دارد تجربه‌های زندگی اگر نه بیشتر که به اندازه تجربه‌های کلاس درس مهم‌اند. «در واقع من خیلی سر کلاس نمی‌رم، چون که خودم رو دانشجوی دنیا میبینم. و همچنین به خاطر اینکه ۷ ماهِ که شهریه ندادم. ببینید، من به یه سیستم مبادله پایاپای عقیده دارم؛ سیستمی که تا حالا دانشگاه از پذیرفتنش سر باز زده.»

آرت به انجمن برادری‌اش، اوزما کاپا، بسیار متعهد و مشتاق به برقراری پیوندهای قوی با همکلاسی‌هایش در ام یو است. «من عاشق دوست شدن با افراد جدیدم. ولی شما واقعاً نمی‌تونید یه نفر رو بشناسید مگر اینکه با اون گریه کرده باشید؛ ترجیحاً از طریق یه خلسه مشترک عمیق و عاطفی، شاید هم از طریق یه مبارزه بکس حرفه‌ای در قفس.»

وقتی از او پرسیدیم زندگی خود را در ۵ سال آینده چگونه تصور می‌کند، با لبخندی الهام بخش پاسخ داد «من خودم رو تو یه مزرعه زیر نور خورشید می‌بینم در حالی که درامز می زنم، بعد یه قطعه خفن سولو با گیتار شعله‌ور می زنم. منظورم گیتارِ که آتیش گرفته نه خودم؛ هرچند اونم می‌تونه باحال باشه.»

وقتی از او پرسیدیم قبل از ام یو کجا بوده، فقط گفت «از نظر قانونی به من گفتن که حق دارم به این سؤال جواب ندم.»

آرت ممکن است برای بسیاری از دانشجویان ام یو شخصیتی اسرار آمیز باشد، ولی بعد از مدتی روحیه آزاد اندیش‌اش راهی خواهد یافت تا او را شخصیت محبوب دانشگاه کند. یکی از همکلاسی‌هایش به ما گفت «هنوز هیچ‌کس واقعاً اونو نمی‌شناسه. خیلی بانمکه، ولی یه جورایی ترسناک هم هست.»

  • منبع و حتماً یه سر به سایت این فیلم (سایت دانشگاه) بزنید. توجه به جزییات دیوانه کننده است: کلیپ تبلیغ دانشگاه؛ تقویم آموزشی؛ قوانین دانشجویی؛ اعضای هیأت علمی دانشگاه؛ صفحه‌های جداگانه برای دانشکده‌ها وحشت، مهندسی، هنرهای آزاد و وحشتناک، علوم و اقتصاد هر کدام با رشته‌های تحت پوشش، لیست دروس ارائه شده و اساتید هیأت علمی. بعضی از دانشگاه‌های ما سایتی به این خوبی ندارن!